gototopgototop



صفحه ی اصلی فعالیت های فرهنگی | حكاياتي در باب سخاوت

حكاياتي در باب سخاوت

حكاياتي در باب سخاوت
صاحب بن عباد
صاحب بن عباد در سال326 متولد شد.ابتداي وزارت اين مرد دانشمند از مؤيدالدّوله ديلمي آغاز شد و تا زمان فخرالدّوله منصب وزارت را داشت.صاحب،مردي دانشمند و دانش دوست،نيكو رفتار و باكمال بود.كمتر وزيري مانند او ديده شده است.او را از نظر بزرگواري و عظمت "كافي الكفاه" لقب دادند.
شيخ صدوق(رض)عيون اخبار الرضا را براي او تأليف كرد.حسين بن محمّد قمي نيز كتاب "تاريخ قم" را براي صاحب بن عباد نوشت.در عصرهاي ماه مبارك رمضان هر كس وارد بر او مي‌شد ممكن نبود قبل از افطار خارج شود.گاهي هزار نفر هنگام افطار بر سر سفره‌اش بودند.صدقه و انفاق‌هايش در اين ماه برابري با يازده ماه ديگر مي‌كرد.مادرش او را از كودكي اين‌چنين تربيت كرده بود.در همان اوان طفوليت كه براي درس خواندن به مسجد مي‌رفت هر روز صبح مادرش يك دينار و يك درهم به او مي‌داد و سفارش مي‌كرد به اوّل فقيري كه رسيدي صدقه بده.اين عمل براي "صاحب"عادتي شده بود از همان سنين تا جواني و هم هنگامي كه به مقام وزارت رسيد هيچگاه ترك سفارش و تربيت مادر را نمي‌كرد.
از ترس اينكه مبادا يك روز صدقه را فراموش كند به خادمي كه متصدّي اتاق خوابش بود دستور مي‌داد هر شب يك دينار و يك درهم در زير تشك بگذارد تا صبحگاه كه بر مي‌خاست پول را برداشته به اوّلين فقير بدهد.
اتّفاقاً شبي خادم فراموش كرد اين كار را بكند،فردا كه صاحب سر از خواب برداشت بعد از اداي فريضه دست در زير تشك برد تا پول بردارد ولي متأسّفانه متوجّه شد كه خادم فراموش كرده اين فراموشي را به فال بد گرفت با خود گفت:لابد اجل من فرا رسيده كه خادم از گذاشتن دينار و درهم غفلت نموده،امر كرد آنچه در اتاق خوابش از لحاف و تشك و بالش بود به كفّاره‌ي فراموش كردن آن صدقه‌ي آن روز همان خادم به اوّلين فقيري كه ملاقات كرد بدهد،وسايل خواب و آسايش صاحب همه از جنس ديبا بود.فرّاش آن‌ها را جمع كرده از منزل خارج شد مصادف گرديد با مردي از سادات كه به واسطه‌ي نابينايي، زنش دست او را گرفته بود.سيّد مستمند گريه مي‌كرد.خادم پيش رفته گفت اين‌ها را قبول مي‌كني؟پرسيد چيست؟خادم جواب داد:لحاف و تشك و چند بالش ديبا است.مرد فقير از شنيدن تفضيل اشياء بيهوش شد.صاحب بن عباد را از جريان مطّلع كردند.وقتي آمد دستور داد آب بر سر و صورتش بپاشند تا به هوش آيد.بيچاره به هوش آمد.صاحب پرسيد تو را چه شد كه اين طور از حال رفتي؟گفت:مردي آبرومندم،ولي چندي است تهي‌دست شده‌ام.از اين زن دختري دارم كه به حدّ رشد رسيده و مردي از او خواستگاري كرده،ازدواج آن دو صورت گرفت،اينك دو سال است كه از خوراك و لباس خودمان ذخيره مي‌كنم و براي او اسباب و جهيزيه تهيّه مي‌نماييم.ديشب زنم گفت بايد براي دخترم لحافي با بالش ديبا تهيه كني.هر چه خواستم او را منصرف كنم نپذيرفت.بالاخره بر سر همين خواسته بين ما اختلافي پيدا شد،عاقبت گفتم فردا صبح دست مرا بگير از خانه بيرون ببر تا من از ميان شما بروم،اكنون كه خادم شما اين سخن را گفت جا داشت من بيهوش شوم.
صاحب بن عباد چنان تحت تأثير اين پيش‌آمد غير منتظره واقع گرديد كه اشك مژگانش را فرا گرفت.گفت لحاف و تشك ديبا بايد با ساير وسايل مناسب خودش آراسته شود.به من اجازه دهيد تمام وسايل زندگي دختر را مطابق اين لحاف و تشك فراهم كنم.شوهر دخترك را خواست و به او سرمايه‌اي كافي داد كه به شغلي آبرومند مشغول شود و تمام جهيزيه دختر را به طوري كه مناسب با دختر وزيري بود تهيه نمود!!
ايستادن نفسي نـزد مسيـحا نفـسي
بـه ز صد سال نماز است به پايان بردن
يك طواف سر كوي دلي حق كردن
بـه ز صد حجّ قبولست به ديوان بردن
تا توانـي ز كسي بـار گـراني برهان
به ز صد ناقه‌ي حمرا است به فرمان بردن
يك گرسنه به طعامي بنوازي روزي
به ز صوم رمضان است به شـعبان بردن
بـه ز آزادي صد بـنـده‌ي  فرمان بردار
حاجت مؤمن محتاج بـه احسان بـردن
دست افتاده بگيري ز زميـن برخيـزد
به ز شـب خيـزي و شاباش ز ياران بردن
مولي فيض كاشاني

رفتار كريمانه‌ي امام رضا عليه السلام

يسع بن حمزه گفت:خدمت حضرت رضا عليه السلام بودم،با ايشان صحبت مي‌كردم عدّه‌ي زيادي هم حضور داشتند كه از مسائل ديني حلال و حرام سؤال مي‌نمودند در اين هنگام مردي بلند قد و گندمگون وارد شد پس از سلام عرض كرد يابن رسول الله مردي از دوستداران شما و پدران و اجدادتان هستم از سفر حجّ بر مي‌گردم مقداري پول براي بازگشت به وطن داشتم،گم شد.اينك تقاضا دارم مرا كمكي فرماييد تا به شهر خود برگردم چون خداوند نعمت را به من ارزاني داشته(و ثروتمندم)صدقه به من نمي‌رسد آن مبلغ را از طرف شما در آنجا صدقه مي‌دهم.
امام عليه السلام فرمود:بنشين خدا تو را بيامرزد،آنگاه با مردم شروع به صحبت نمود تا متفرّق شدند من و سليمان جعفري و خثيمه با آن مرد باقي مانديم.امام علي بن موسي الرّضا‌ عليه السلام فرمود:اجازه مي‌دهيد وارد اندرون شوم؟سليمان عرض كرد بفرماييد.حضرت داخل شد.پس از ساعتي تشريف آورده،درب اطاق را بست از بالاي درب دست مبارك خود را بيرون آورده فرمود:خراساني كجاست؟عرض كرد:در خدمتم.فرمود:اين دويست دينار را بگير براي مخارجت به اين پول تبرّك جو.از طرف من نيز صدقه مده.هم اكنون خارج شو كه نه من تو را ببينم و نه من تو را.
خراساني رفت.حضرت رضا عليه السلام خارج شد.سليمان عرض كرد فدايت شوم به او ترحّم نموده بذل و بخشش زيادي نيز فرموديد علّت اينكه پشت درب پنهان شديد چه بود؟فرمود:نخواستم انكسار و خواري درخواست را در صورتش مشاهده كنم چون خواسته‌ي او را برآوردم.نشنيده‌اي گفتار پيغمبر‌ صلي الله عليه و آله وسلم را كه فرمود:
المُستَتِرُ بِالحَسَنَه يَعدِلُ سَبعِينَ حَسَنَه وَ المُذِيعُ بِالسَّيِّئَه مَخذُولٌ وَ المُستَتِرُ بِهَا مَغفُورٌ لَهُ  
كسي كه كار نيك را پنهاني انجام دهد پاداشش برابري با هفتاد حجّ دارد و شخصي كه آشكارا گناه بكند در پيشگاه خداوند خوار و مطرود است.امّا آن كه در پنهان گناهي از او سر زند آمرزيده مي‌شود.

انفاق شبانه‌ي امام صادق عليه السلام

يكي از راه‌هايي كه خداوند متعال روزي خود را به دست بندگان خود مي‌رساند به وسيله‌ي انفاق كنندگان و صدقه دهندگان است.معلي بن خنيس گفت:شبي باراني حضرت صادق عليه السلام از منزل به طرف ظلّه(سايباني كه بي‌خانمان‌ها از حرارت و سرما بدان پناه مي‌برند)بني‌ساعده خارج شد من آهسته از پي ايشان روانه شدم.در ميان راه چيزي از آن جناب بر زمين افتاد فرمود:"بسم‌الله اللّهمّ ردّ علينا"خداوندا گمشده را به ما برگردان.آنگاه پيش رفته سلام عرض كردم.فرمود:معلي تو هستي؟عرض كردم آري فدايت شوم.فرمود:جستجو كن هر چه پيدا كردي به من بده.روي زمين دست كشيدم،متوجّه شدم نان زيادي پراكنده شد.هر چه پيدا كردم به آن جناب تقديم نمودم.ديدم انبان بزرگي پر از نان است.آن قدر سنگين بود كه برداشتنش مرا دشوار مي‌نمود.
عرض كردم اجازه فرماييد من بردارم.فرمود:من سزاوارترم به برداشتن آن.ولي بيا با هم تا ظلّه بني‌ساعده برويم.وقتي به آنجا رسيديم عدّه‌اي را ديدم خوابيده‌اند.حضرت صادق‌ عليه السلام كنار هر يك از خفتگان يك يا دو گرده نان مي‌گذاشت و مي‌گذشت.به همين ترتيب همه را نان داده از ظلّه خارج شديم.عرض كردم اين‌ها حقّ را مي‌شناسند(و شيعه هستند؟)فرمود:اگر عارف به حقّ بودند در نمك نيز آن‌ها را كمك مي‌كرديم(شايد منظور اين باشد كه سر سفره‌ي خودمان ايشان را نشانده با هم غذا مي‌خورديم).بدان خداوند هيچ چيز را خلق نفرموده مگر اينكه خزينه‌داري جهت آن آفريده است غير از صدقه كه خود حافظ و نگهبان آن است.پدرم(حضرت باقر‌ عليه السلام )هرگاه صدقه مي‌داد و چيزي را در كف سائل مي‌نهاد باز از او مي‌گرفت و مي‌بوسيد و مي‌بوييد!دو مرتبه بر دست او مي‌گذاشت.شبانگاه صدقه دادن خشم خدا را فرو مي‌نشاند و گناهان را محو نموده حساب روز قيامت را آسان مي‌كند.صدقه‌ي روز،مال و عمر را زياد مي‌گرداند.

انفاق حضرت عيسي بن مريم عليهما السلام

عيسي بن مريم عليه السلام از كنار دريا مي‌گذشت؛ گرده ناني از خوراك خود را در دريا انداخت.يكي از حواريين عرض كرد اين كار را براي چه كرديد با اين كه گرده نان غذاي شما بود؟!فرمود:انداختم تا نصيب يكي از حيوانات دريا شود.در پيش خداوند اين عمل پاداشي بزرگ دارد.

از مكافات عمل غافل مشو

مردي با زن خود بر سر سفره نشسته بود.ميان سفره مرغي بريان نهاده بودند.سائلي به در خانه‌ي آن‌ها آمده درخواست كمك كرد.صاحب‌خانه از جاي حركت نموده او را با عصبانيّت دور كرد.مدّتي گذشت آن مرد فقير شد.به واسطه‌ي تنگدستي زوجه‌ي خود را طلاق داد،زن شوهر ديگري اختيار كرد.اتّفاقاً باز روزي با شوهر بر سر سفره‌اي نشسته بودند و مرغ برياني هم وجود داشت.فقيري بر در خانه آمد.شوهرش گفت:خوبست همين مرغ را به فقير بدهي،زن مرغ را برداشت و به درب خانه رفت و به فقير داد.وقتي كه بازگشت شوهر متوجّه شد زن گريه مي‌كند،سبب گريه را پرسيد.گفت آن فقير شوهر سابقم بود.حكايت آزردن و كمك نكردن به سائل را برايش شرح داد.شوهرش گفت:به خدا سوگند من همان سائلم كه به در خانه‌ي شما آمدم و آن مرد مرا رنجانيد.

بازگشت ثواب صدقه

مردي خدمت امام محمّد تقي عليه السلام رسيد با حالي كه شادي و خرسندي از ظاهرش آشكار بود.آن جناب فرمود تو را شادمان مي‌بينم سبب چيست؟عرض كرد:يابن رسول الله!شنيدم از پدرت كه مي‌فرمود:شايسته‌ترين روزي كه انسان بايد شادمان باشد روزي است كه او را صدقات و نيكي و نفع به برادران ديني از طرف خداوند نصيب شده باشد،امروز ده نفر از برادران ديني‌ام بر من وارد شدند همه بي‌بضاعت و عيالمند،آن‌ها را پذيرايي كردم و مقداري كمك نمودم از اين رو خرسندم.
فرمود: به جان خودم سوگند تو را شايسته است اين شادماني به شرط اينكه آن عمل را نابود نكرده باشي يا بعد از اين نابود نكني.عرض كرد چگونه ممكن است از بين ببرم با اينكه من از شيعيان خالص شمايم؟فرمود:هم اكنون نابود كردي آن نيكي و كمك به برادران را!پرسيد با چه چيز از بين بردم؟امام‌ عليه السلام فرمود:اين آيه را بخوان:
لا تُبطِلوا صَدَقاتِكُم بِالمَنِّ وَ الاَذِي
صدقه‌هاي خود را با منّت نهادن و آزار كردن باطل نكنيد.
عرض كرد به اشخاصي كه آن‌ها را صدقه و كمك نمودم نه منّت كردم و نه آن‌ها را آزردم.آن جناب تفصيل داد كه در اين آيه خداوند نفرموده باطل نكنيد به منّت گذاردن و آزردن كساني كه به آن‌ها صدقه داده‌ايد،منظور هر نوع اذيّتي است.در نظر تو آزردن آن‌هايي كه صدقه داده‌اي بزرگتر است يا فرشتگاني كه مأمور تو هستند و يا آزردن ما؟جواب داد آزردن شما و ملائكه.حضرت جواد عليه السلام فرمود: به‌راستي مرا آزردي و صدقه‌ي خود را باطل كردي.پرسيد:با چه كارم شما را آزردم يابن رسول الله؟آن جناب شرح داد با همين سخنت كه گفتي چگونه باطل مي‌كنم آن را با اينكه از شيعيان خالص شمايم!مي‌داني شيعه‌ي خالص ما كيست؟با تعجّب عرض كرد: نه.فرمود:خربيل مؤمن آل فرعون و صاحب ياسين كه خداوند مي‌فرمايد:
وَ جاءَ رَجُلٌ مِن اَقصَي المَدينَه يَسعي
تو خود را با سلمان و ابوذر،مقداد و عمّار برابر دانستي،آيا با اين سخن ملائكه و ما را نيازردي؟عرض كرد:استغفر الله و اتوب اليه يابن رسول الله چه بگويم؟فرمود: بگو من از دوستان شمايم و دشمن دشمنانتان و دوست دوستانتان هستم.عرض كرد همين را مي‌گويم و همين طور نيز هستم و از آنچه گفتم كه به واسطه‌ي نپسنديدن خدا مورد پسند شما و فرشتگان نيز نبود توبه كردم.امام فرمود:اكنون ثواب‌هاي از بين رفته صدقه‌ات بازگشت نمود!
ره نيـكــمـــردان آزاده گـــيـــر
چون استاده‌اي دسـت افتــاده گير
ببــخشــاي كــانان كه مرد حقّـند
خـريـدار بــازار بـي رونـقــنـد
جوانمرد اگر راست خواهي ولي است
كرم،پيشه ي شـاه مردان عـلي است
سعدي

انفاق ايده‌آل از راه مال حلال

حضرت امام صادق عليه السلام فرمود:شنيدم مردي را از اهل سنّت جماعت بسيار مي‌ستايند و احترامش مي‌كنند.ميل داشتم به طور ناشناس او را ببينم.اتّفاقاً روزي در محلي ملاقاتش كردم،مردم اطرافش را گرفته بودند ولي او از آن‌ها كناره مي‌گرفت و با پارچه‌اي صورت خود را تا بيني پوشانده بود پيوسته در صدد بود از مردم جدا شود.بالاخره راهي انتخاب نموده اطرافيان او را وا گذاشتند،من از پيش رفتم و كارهايش را زير نظر داشتم،به دكّان نانوايي رسيد در يك موقع مناسب كه صاحب دكّان غافل بود دو گرده نان برداشته از آنجا گذشت.به انار فروشي برخورد،از او نيز دو انار سرقت كرد.
در شگفت شدم كه چرا اين مرد دزدي مي‌كند!بالاخره در بين راه به مريضي رسيد همان دو نان و دو انار را به او داد.من او را تعقيب كردم تا از شهر خارج شد،خواست در آنجا وارد خانه‌اي شود،گفتم بنده‌ي خدا!آوازه‌ي تو را شنيده بودم،مايل بودم از نزديك شما را ببينم ولي از تو چيزي ديدم كه بي‌ميل شدم.پرسيد چه ديدي؟گفتم:از نانوا دو گرده نان و از انارفروشي دو انار دزديدي.مجال ادامه‌ي سخن  نداده پرسيد تو كيستي؟پاسخ دادم مردي از اهل بيت پيغمبرم.از وطنم سؤال كرد گفتم: مدينه است.گفت:شايد تو جعفربن محمد بن علي بن حسين باشي؟جواب دادم:آري.گفت:اين نسبت چه سود تو را كه جاهلي و علم جدّت را وا گذاشته‌اي.
پرسيدم از چه رو؟گفت:زيرا از قرآن اطّلاع نداري كه در اين آيه خداوند مي‌فرمايد:
مَن جاءَ بِالحَسَنَه فَلَهُ عَشرُ أمثالِها وَ مَن جاءَ بِالسَّيِّئَه فَلا يُجزي إلاّ مِثلَها...
هر كه كار نيكي كند ده برابر پاداش مي‌گيرد و كسي كه كار زشتي انجام دهد مطابق همان كيفر مي‌بيند.
من دو نان با دو انار دزديدم.در اين صورت چهار گناه كرده‌ام ولي چون آن‌ها را انفاق كردم و به آن مريض دادم به دليل همان آيه چهل حسنه دارم،وقتي كه چهار از چهل كسر شود سي و شش حسنه ديگر طلبكار مي‌شوم.گفتم:مادرت به سوگواري‌ات بنشيند.تو جاهل به كتاب خدايي.نشنيده‌اي خداوند مي‌فرمايد:
...إنَّما يَتَقَبَّلُ اللهُ مِنَ المُتَّقِينَ  
خداوند از پرهيزكاران قبول مي‌كند.
گفتم دو نان و دو انار دزديدي چهار گناه كردي،چون بدون اجازه‌ي صاحبش به ديگري دادي چهار گناه ديگر نيز اضافه شد.نگاهي دقيق به من كرد.او را واگذاشتم و رد شدم.

انفاق سعيدبن جبير

عامر شعبي گفت:شبي حجّاج بن يوسف از پي من فرستاد،ترسيدم، وضو گرفته وصيّت‌هاي خود را كردم،وقتي وارد مجلس حجّاج شدم وسايل كشتار از شمشير و پوست آماده ديدم.سلام كردم.جواب داد:نترس تا فردا ظهر در اماني،مرا نزد خود نشاند.آنگاه اشاره‌اي كرد،مردي را آوردند كه در غل و زنجير بسته شده بود،او را در مقابل حجّاج به زمين گذاشتند.حجّاج گفت:اين مرد عقيده دارد كه حسن و حسين عليهما السلام فرزندان پيغمبرند.براي اثبات گفتار خوبست غل و زنجيرش را باز كنيد،اگر جواب داد آزاد مي‌شود چنانچه نتوانست جواب بدهد،شمشير به اين آهن‌ها كارگر نيست بايد در نتيجه برداشته شود تا به قتل برسد.
امر كرد غل را برداشتند.درست در چهره‌ي او دقيق شدم،ديدم سعيدبن جبير است.اندوهگين شدم و با خود گفتم از كجا براي اثبات اين مطلب مي‌تواند دليلي از قرآن بياورد؟حجّاج گفت دليل خود را بياور وگرنه كشته خواهي شد.سعيد گفت صبر كن.مدّتي سر به زير انداخته فكر مي‌كرد براي مرتبه دوّم حجّاج سخن خود را تكرار كرد.باز سعيد گفت صبر كن،مرتبه‌ي سوّم حجّاج گفت دليل بياور اين باز نيز تقاضاي مهلت كرد.در مرتبه‌ي چهارم كه دليل خواست سعيد گفت:
اعوذ بالله من الشّيطان الرّجيم.بسم الله الرحمن الرحيم وَ وَهَبنا لَهُ إسحاقَ وَ يَعقُوبَ كُلاًّ هَدَينا وَ نُوحاً هَدَينا مِن قَبلُ وَ مِن ذُرِّيَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَيمانَ وَ أيُّوبَ وَ يُوسُفَ وَ مُوسي وَ هارُونَ وَ كَذلِكَ نَجزِي المُحسِنِينَ وَ زَكَرِيَّا وَ يَحيي وَ عِيسي وَ إلياسَ كُلٌّ مِنَ الصَّالِحِينَ
سعيد گفت: چگونه ممكن است عيسي و زكريا و يحيي و موسي و هارون عليهم السلام را نسبت به حضرت ابراهيم داد.حجّاج گفت:عيسي از فرزندان ابراهيم است.سعيد منتظر همين پاسخ بود.خاشعانه گفت:در صورتي كه عيسي پدر نداشت و از طرف مادر انتساب به ابراهيم دارد از فرزندان او محسوب شد.با اين همه فاصله كه بين او و ابراهيم است پس امام حسن و امام حسين عليهما السلام سزاوارترند كه اين نسبت را داشته باشند با اينكه فاصله‌اي با پيغمبر صلي الله عليه و آله وسلم ندارند.حجّاج امر كرد هزار دينار به او بدهند و پول‌ها را تا منزلش ببرند،اجازه مرخصي به سعيد داد.
شعبي گفت:با خود فكر كردم فردا بايد پيش اين مرد بروم و معاني قرآن را از او بياموزم.من خيال مي‌كردم به معاني قرآن واردم،اكنون دانستم كه نمي‌دانم.صبح از او مقداري جستجو كردم بالاخره در مسجدي او را يافتم كه پول‌هاي شب گذشته را جلو خود گذاشته ده دينار ده دينار از هم جدا كرده بود و به مستمندان صدقه مي‌داد،مي‌گفت:همه‌ي اين پول‌ها به بركت امام حسن و امام حسين‌ عليهما السلام است.

صدقه دافع بلا

امام صادق عليه السلام فرمودند:مردي يهودي از محلّي كه پيغمبر صلي الله عليه و آله وسلم با اصحاب تشريف داشتند گذشت،گفت:السّام عليك يعني مرگ بر تو.آن جناب پاسخ داد:عليك(بر تو باد).اصحاب عرض كردند اين مرد گفت مرگ بر شما باد.فرمود:من هم گفتم بر تو باد.سپس فرمود: پشت اين شخص را ماري سياه خواهد گزيد و مي‌ميرد.يهودي به راه خود رفت.پشته‌ي بزرگي هيزم جمع‌آوري نموده طولي نكشيد كه بازگشت،وقتي خواست از محل پيغمبر صلي الله عليه و آله وسلم بگذرد، به او فرمود پشته‌ات را زمين بگذار.هيزم را بر زمين نهاد،ديدند مار سياهي چوبي را به دندان گرفته از او سؤال فرمود امروز چه كردي؟عرض كرد كاري نكردم،هيزم را كه جمع نمودم دو گرده نان داشتم يكي را خوردم و ديگري را به مستمندي صدقه دادم.فرمود: با همان صدقه جلوگيري از مرگش شد.
اَلصَّدَقَهُ تَدفَعُ مَيتَه السُّوء عَنِ الاِنسان
صدقه مرگ ناگهاني و ناروا را از انسان بر مي‌گرداند.

بركتِ معامله كردن با خدا

حضرت امام جعفرصادق عليه السلام با عدّه‌اي كه كالاي زيادي براي فروش با خود مي‌بردند در سفري همراه بود.بين راه اطّلاع دادند كه يك دسته دزد در فلان محل براي غارت كردن كاروان اجتماع كرده‌اند.از شنيدن اين خبر همراهان آن جناب به طوري متوحّش شدند كه آثار ترس در صورتشان آشكارا ديده مي‌شد.امام عليه السلام فرمود:ناراحتي شما از چيست؟چرا اين قدر متوحّش شديد؟عرض كردند سرمايه و كالاي تجارتي داريم مي‌ترسيم از دست بدهيم.ممكن است در اختيار شما بگذاريم؟راهزنان اگر بدانند متعلّق به شماست شايد چشم طمع نداشته باشند.فرمود:از كجا مي‌دانيد شايد آن‌ها براي سرقت اموال من آمده باشند در اين صورت بي جهت سرمايه‌ي خود را از دست داده‌ايد.
عرض كردند چه كنيم؟آيا صلاح مي‌دانيد كالاي خود را در زمين پنهان كنيم.فرمود:اين كار بيشتر باعث تلف شدن آن است.زيرا ممكن است كسي مطّلع شود و آن‌ها را بردارد يا در بازگشت جايش را پيدا نكنيد.گفتند:پس چه بايد كرد؟پاسخ داد:بسپاريد به كسي كه آن را از هر گزند و آسيب نگه مي‌دارد.افزايش سرشاري نيز به هر قسمت از آن كالا مي‌دهد به طوري كه هر قسمت آن بيشتر از دنيا و آنچه در اوست ارزش پيدا كند.هنگامي كه به شما باز دهد كه نهايت احتياج را به آن داشته باشيد.سؤال كردند آن شخص كيست؟فرمود:پروردگار جهان.
پرسيدند:چگونه به خدا بسپاريم؟توضيح داد كه بر فقرا و مستمندان صدقه دهيد.گفتند اينجا بيچاره و مستمندي نيست كه به آن‌ها بدهيم.فرمود:تصميم بگيريد يك سوّم از اموال خود را صدقه بدهيد تا خداوند بقيه را از پيش درآمدي كه مي‌ترسيد نگه دارد.تصميم گرفتند.فرمود:اينك در پناه خداوند اموالتان نگه داشته مي‌شود و به راه خود ادامه دهيد.مقداري آمدند دزدها پيدا شدند،همراهان حضرت را ترس فرا گرفت.فرمود:ديگر از چه مي‌ترسيد با اينكه در پناه خداوند هستيد؟همين كه چشم راهزنان به حضرت صادق عليه السلام افتاد پياده شده دست آن جناب را بوسيدند.عرض كردند ديشب پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله وسلم را در خواب ديديم.ما را امر كرد كه امروز خود را به شما معرّفي كنيم.اينك در خدمتتان هستيم تا از گزند دشمنان و راهزنان ايمن باشيد.فرمود:به شما نيازي نداريم.كسي كه ما را از شما نگهداري كرد از گزند آن‌ها نيز حفظ خواهد نمود.مسافران به سلامت راه را طي كردند و يك سوّم از كالاي خود را صدقه دادند.سرمايه‌ي تجارتي آن‌ها با سود فراواني فروخته شد.هر درهم ده برابر فايده نمود،به يكديگر گفتند بركت حضرت عليه السلام چه قدر زياد بود.امام عليه السلام  فرمود:اكنون سود و بركت سودا كردن با خدا را فهميديد از اين پس همين روش را ادامه دهيد.

رفع نُحوست با صدقه

حضرت امام صادق عليه السلام فرمود: قرار بود زميني بين من و مردي تقسيم شود.آن مرد از علم نجوم اطّلاعي داشت،كار را به تأخير مي‌انداخت تا ساعتي را انتخاب كند كه به اعتقاد خودش آن ساعت براي او خوب است و براي من بد.در نتيجه او سود كند و من زيان.بالاخره روز و ساعتي كه در نظر داشت رسيد،زمين تقسيم شد ولي به نفع من تمام گرديد. منجّم از روي ناراحتي دست خود را بر يكديگر زده گفت:مانند امروز هرگز نديده بودم.پرسيدم مگر چه شده؟جواب داد من مردي منجّم هستم،در ساعت خوبي بيرون آمدم و ساعت بد را براي شما اختيار كردم.اينك مي‌بينم كار برعكس شد.قسمت بهتر نصيب شما گرديد.گفتم مي‌خواهي تو را حديثي بياموزم كه پدرم به من فرمود؟تقاضا كرد بگو.گفتم:پيغمبراكرم صلي الله عليه و آله وسلم فرمود: هر كه مايل است خداوند نحوست روزش را جلوگيري كند صبحگاه آن روز را صدقه بدهد،اگر مي‌خواهد نحوست شبش از بين برود سر شب صدقه دهد.من ابتداي حركت و خارج شدن خود را با صدقه شروع كردم اين صدقه دادن برايت بهتر از علم نجوم است.

شومي رذيله ي بخل

روايت است كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله وسلم  به طواف خانه خدا مشغول بود، مردي را ديد كه پرده‌ي كعبه را گرفته و ميگويد: خدايا به حرمت اين خانه مرا بيامرز رسول خدا‌ صلي الله عليه و آله وسلم فرمود: گناه تو چيست؟ گفت: گناهم بزرگتر از آن است كه برايت توصيف كنم. فرمود: واي بر تو! گناه تو بزرگتر است يا زمين‌ها؟ گفت: گناه من يا رسول اللّه. فرمود: واي بر تو! گناه تو بزرگتر است يا كوه‌ها؟ گفت: گناه من يا رسول اللّه. فرمود: گناه تو بزرگتر است يا آسمان‌ها؟ گفت: گناه من يا رسول اللّه.
فرمود: گناه تو بزرگتر است يا عرش خدا؟ گفت: گناه من يا رسول اللّه. فرمود: گناه تو بزرگتر است يا خدا؟ گفت: خدا اعظم و اعلي و اجلّ است. فرمود: واي بر تو! گناه خود را برايم وصف كن. گفت: يا رسول اللّه، من مردي ثروتمندم و هر وقت سائلي رو به من مي‌آمد كه از من چيزي بخواهد گويا شعله آتشي رو به من مي‌آورد.
رسول خدا  صلي الله عليه و آله وسلم فرمود: از من دور شو و مرا به آتش خود مسوزان. قسم به آن كه مرا به هدايت و كرامت برانگيخته است، اگر ميان ركن و مقام بايستي و دو هزار هزار سال نمازگزاري و چندان بگريي كه نهرها از اشك‌هاي تو جاري شود و درختان از آن سيراب گردند و آنگاه با بخل و لئامت بميري، خدا تو را سرنگون به جهنّم ميافكند.
***
پيغمبراكرم صلي الله عليه و آله وسلم فرمود:
خداوند بندگاني دارد كه نعمت‌هاي خويش خاصّ ايشان كند تا به بندگان نفع رسانند، پس هر كه در اين نعمت‌ها و منافع بخل ورزد و امساك كند، خداوند آنها را از وي بگيرد و به ديگران دهد.
***
 و نيز آن حضرت فرمود: در روز قيامت مردي را مي‌آورند و به او مي‌گويند: حجّت خود را بگو. ميگويد: پروردگارا! مرا آفريدي و هدايت كردي و بر من گشايش دادي و من همواره بر خلق تو گشايش دادم و بر آنان بذل و بخشش كردم تا امروز رحمت خود را بر من بگستراني و آسان گيري. خداي تعالي ميفرمايد: بنده‌ام راست گفت، او را به بهشت در آوريد.

امتياز سخاوتمندان

روايت است كه گروهي از اهل يمن بر پيغمبر اكرم  صلي الله عليه و آله وسلم  وارد شدند، در ميان ايشان مردي بود كه سخنورتر و در گفتگو با پيامبر شديدتر و تندتر بود، تا آنجا كه آن حضرت به خشم آمد و رگ پيشاني‌اش از خشم پيچيده شد و رنگ چهره‌اش دگرگون گشت و چشم را متوجّه زمين كرد كه جبرئيل عليه السلام  فرود آمد و گفت:
پروردگارت به تو درود مي‌فرستد و ميفرمايد: اين مرد سخي است و به مردم اطعام ميكند. پس خشم پيغمبر صلي الله عليه و آله وسلم  فرو نشست و سر برداشت و فرمود: اگر نه اين بود كه جبرئيل مرا از جانب خداي عزّ وجل خبر داد كه اهل سخاوت و اطعامي، تو را از خود مي‌راندم و عبرت ديگران ميساختم. مرد گفت:آيا خداي تو سخا را دوست دارد؟ فرمود: بلي. آن مرد گفت: اشهد اَنّ لا اله الاّ‌اللّه و انّك رسول اللّه، به خدايي كه تو را به حقّ برانگيخت، هيچ‌كس را از مال خود محروم نساختم و از پيامبراكرم صلي الله عليه و آله وسلم نقل است كه فرمود:
 كلّ معروف صدقه، و كلّ ما انفق الرّجل علي نفسه و أهله كتب له صدقه، و ما وقي المرء به عرضه فهو له صدقه و ما أنفق الرّجل من نفقة فعلي اللّه خلفها
يعني هر كار نيكي صدقه است و هر چه را مرد براي خود و اهل خويش خرج كند برايش صدقه نوشته مي‌شود و هر چه آدمي به وسيله آن آبروي خويش را حفظ كند برايش صدقه نويسند و هر چه را كه انسان انفاق كند بر خداوند است كه به وي عوض دهد.
***
 امام صادق عليه السلام به يكي از همنشينان خود فرمود:ميخواهي تو را از چيزي آگاه كنم كه به وسيله آن به خدا و به بهشت نزديك شوي و از آتش دوزخ دور گردي؟ گفت: آري. فرمود:بر تو باد به سخاوت.  
***
و حضرت كاظم عليه السلام فرمود: سخاوتمندِ خوشخو در حفظ و حمايت خداست و خداوند او را وانگذارد تا به بهشت برد و خدا هيچ پيامبر و وصيّي را برنگيخت، مگر اينكه سخي بود و هيچ يك از صالحان نبود مگر اينكه سخي بود و پدرم همواره مرا به سخاوت سفارش مي‌فرمود تا اين كه در گذشت.

پاداش توجّه به سادات

از حضرت صادق  عليه السلام روايت است كه: چون روز قيامت شود منادي‌اي بانگ بر آرد: اي خلايق خاموش باشيد كه محمّد صلي الله عليه و آله وسلم  با شما سخن ميگويد.پس همه خاموش ميشوند، آنگاه پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم ميايستد و ميفرمايد: اي مردمان! هر كه را بر من منّتي يا نعمتي يا نيكي و احساني است برخيزد تا تلافي كنم و پاداش دهم.خلايق گويند: پدران و مادران ما فدايت ما را چه منّت و نعمت و احساني بر توست؟ بلكه عطا و منّت و احسان خدا و رسول او بر ماست. آن حضرت فرمايد: هر كه يكي از خاندان مرا جاي داده يا با آنان نيكي نموده، يا لباس يا غذايي عطا كرده برخيزد تا تلافي كنم و پاداش دهم. پس كساني كه اين كارها را كرده‌اند برخيزند، آنگاه از جانب خداوند خطاب آيد: اي محمّد،اي حبيب من!پاداش ايشان را به تو واگذاشتم، آنان را در هر جاي بهشت كه خواهي جاي ده و آن حضرت ايشان را در مكاني جاي مي‌دهد كه از ديدار محمّد و اهل بيت او‌ عليهم السلام محروم نباشند.
امّت من مدام كه به يكديگر محبّت ورزند و امانت را ادا كنند و از حرام اجتناب نمايند و مهمان فرا خوانند و نماز برپا دارند و زكات بدهند در خير خواهند بود و چون اين كارها نكنند به قحط و خشكسالي گرفتار شوند.

جهت دانلود متن کامل حکاياتي در باب سخاوت بر روي اينجا کليک نماييد.