gototopgototop



احسان به والدين

ابن مسعود مي‌گويد رسول اكرم(ص)فرمود: بر در چهارم بهشت چهار كلمه نوشته شده است: لا اله الّا الله محمّد رسول الله علي وليّ الله و هر كس به خدا و معاد ايمان دارد پس والدين خود را گرامي بدارد و هر كس به خدا و روز جزا ايمان دارد يا سخن خير بگويد و يا ساكت باشد.
حكايت مرد قصاب با موسي
علّامه محمّدعلي شاه عبدالعظيمي در كتاب مختصرالكلام خود روايت مي‌كند كه حضرت موسي(علیه السلام) از خداوند متعال درخواست كرد كه من مي‌خواهم همنشين خود را در بهشت ببينم. فرمود: برو در فلان شهر نزد فلان قصاب، او همنشين تو در بهشت است. چون به نزد مرد قصاب رسيد ديد او مرد موجّه و ظاهراً به صلاحي نيست. تعجّب كرد و با خود گفت شايد در شب‌ها عبادات مخصوصي دارد. پيش آمد و فرمود: اي مرد من مي‌خواهم امشب ميهمان تو باشم. قصّاب قبول كرده موسي را به منزل برده غذايي كه حاضر بود تناول كرده هر يك به جامه خواب رفتند. موسي ديد قصّاب تا به صبح خوابيد تعجّب او زيادتر شد چون خواست از خانه بيرون بيايد قصّاب گفت: اي ميهمان عزيز اندكي صبر كن من يك كار ضروري دارم صورت بدهم با هم از خانه بيرون برويم. قصّاب رفت و آمدن او مقداري طول كشيد. چون مراجعت كرد موسي گفت: كجا بودي كه آمدن خود را طول دادي؟ گفت: مرا مادر پيري است كه هر صبح و شام به سرپرستي او قيام مي‌كنم و تا مرا رخصت ندهد من از خدمت او مرخص نشوم و امر او را مخالفت نكنم. امروز چون با من كار داشت آمدن من طول كشيد. بسيار عذر مي‌خواهم. موسي(علیه السلام)فرمود: آيا مادرت هيچ دعا در حقّ تو مي‌نمايد؟ گفت: بلي بسيار دعا مي‌كند. موسي فرمود: چه مي‌گويد؟ گفت: مادر من مي‌گويد اي فرزند خداوند متعال تو را با موسي بن عمران همنشين بنمايد. موسي فرمود: بشارت باد تو را كه دعاي او مستجاب گرديد و منم موسي بن عمران و خداوند متعال به من چنين خبر داده كه تو همنشين مني در بهشت. قصّاب گفت: شماييد موسي بن عمران. فرمود: بله.پس آن مرد به دست موسي از كارهاي زتش توبه كرد و يكي از نيكان روزگار گرديد.
برخي از حقوق حقّه والدين
علاّمه كراچكي گويد: پيامبراكرم(ص) بر روي منبر سه مرتبه آمين گفتند، در پله‌ي اوّل يك مرتبه و همچنين در پله‌ي دوّم و پله‌ي سوّم. چون سبب را سؤال كردند آن حضرت فرمود: چون پا به پله‌ي اوّل گذاشتم جبرئيل گفت: از رحمت حق دور باد كسي كه نام تو را بشنود و بر تو صلوات نفرستد. چون پا به پله‌ي دوّم گذاشتم جبرئيل گفت: از رحمت حق دور باد كسي كه ماه رمضان بر او بگذرد و آمرزيده نشود. من گفتم آمين چون پا به پله‌ي سوّم گذاشتم جبرئيل گفت: از رحمت حق دور باد كسي كه عاقّ والدين باشد و من گفتم آمين.
و علاّمه كراچكي از قول رسول خدا(ص)آورده است: همانا خشنودي خدا در خشنودي والدين است و سخط و غضب خدا در سخط و غضب والدين است.
نيز فرمود: از چيزهايي كه كمر انسان را مي‌كشند عاقّ والدين است.
نيز فرمود: داخل بهشت نخواهد شد شرابخوار و كسي كه مورد عاق والدين واقع شده و كسي كه عطايي كه مي‌كند منّت مي‌گذارد و مي‌گويد آيا به تو احسان نكردم، آيا به تو عطا نكردم.
علاّمه كراچكي از قول امام صادق(علیه السلام) چنين نقل مي‌كند كه قطع كننده‌ي رحم ملعون است و كس يكه پدر يا مادر خود را اذيّت بنمايد ملعون است.
و نيز فرمود: گناهان كبيره هفت است يكي شرك به خدا، ديگري قتل كسي كه كشتن او حرام است و ديگر خوردن مال يتيم و ديگر عاق والدين و ديگر نسبت زنا دادن به زني كه زنا نداده است و ديگر فرار كردن از جهاد در راه خدا و ديگر انكار حقوق آل محمّد كردن.
و نيز فرمود: هر كس به سوي پدر و مادر خود از روي بغض و دشمني نظر كند و لو پدر و مادر بر او ظلم كرده باشند خداوند متعال نماز او را قبول نمي‌كند و خداوندم تعال حقّ مادر را مقدّم بر حقّ پدر قرار داده از جهت اينكه ضعف و ناتواني او بيشتر و زحمت و مشقّت او زيادتر و منفعتش براي فرزند بزرگتر و در حال پيري و شكستگي احتياجش به خدمت و ياور زيادتر خواهد بود.
از حضرت رضا(علیه السلام) نقل است كه فرمود: پنج طايفه باشند كه دائماً آتش جهنّم بر بدن آنها افروخته است و خاموش شدني نيست و مردن هم از براي آنها نخواهد بود، يكي آنكه شرك به خدا بياورد و ديگر آنكه عاقّ والدين بوده باشد سوّم مردي كه سعايت بنمايد در نزد سلطان جائر در حقّ برادر ديني خود، تا او را گرفته به قتل رسانند. چهارم مردي كه بكشد كسي را به ناحق. پنجم شخصي كه گناه بنمايد و گناه خود را به خدا نسبت دهد (ظاهراً جمله‌ي اخير طعن بر اشاعره است كه افعال را به خدا نسبت مي‌دهند و لو هر قبيحي باشد).

خدمت صادقانه
رسول خدا(ص)فرمودند كه سه نفر به راهي مي‌رفتند به ناگاه ايشان را باران گرفت و پناه به غاري بردند. ناگاه سنگ عظيمي از كوه به زير آمد و در غار را بر ايشان بست. پس يكي از ايشان گفت كه اي بندگان خدا شما را نجات نمي‌دهد از اين بلا، چيزي به غير از راستي. پس هر يك از شما بهتر كاري كه خالص از براي خدا كرده باشد بگوييد و با آن كار از خدا درخواست كنيد شايد خدا اين سنگ را از راه شما دور گرداند. پس يكي از ايشان گفت: خداوندا من پدر و مادر پيري داشتم و زني و فرزندي خردسال و گوسفندان مي‌چرانيدم و شب‌ها از براي ايشان طعامي مي‌آوردم و اوّل پدر و مادر خود را سير مي‌كردم و آخر به فرزندان خود مي‌دادم، پس شبي دير برگشتم و وقتي آمدم كه پدر و مادرم به خواب رفته بودند پس شيري كه آورده بودم در ظرف پاكيزه كردم و بر دست از ترس اينكه مبادا جانوري در او بيفتد گرفتم و نزديك سر ايشان ايستادم و اطفال من گريه مي‌كردند از شوق طعام و نخواستم كه ايشان را بيدار كنم و به اطفال خود نيز بيشتر از ايشان ندادم و بر اين حال ايستادم تا صبح طالع شد. خداوندا اگر مي‌داني كه اين كار را براي طلب رضاي تو كرده‌ام پس روزنه‌اي براي ما بگشا كه آسمان نمودار شود.
پس سنگ اندكي دور شد كه آسمان را ديدند. پس ديگري گفت: خداوندا من دختر عمويي داشتم و او را بسيار دوست مي‌داشتم و عزيزترين مردم بود نزد من. پس خواستم روزي با او زنا كنم او گفت كه تا صد اشرفي براي من نياوري من راضي نمي‌شوم. پس من سعي كردم و صد اشرفي براي او تحصيل كردم و بردم به نزد او و همين كه خواستم عمل شوم خود را انجام دهم گفت: از خدا بترس و مهر خدايي را به حرام برمدار. پس ترك كردم و برخاستم. خداوندا اگر مي‌داني كه من آن كار را براي طلب خشنودي تو كرده‌ام عنايتي كرامت فرما. پس سنگ دورتر شد. پس آن مرد سوّم گفت: خداوندا من كارگري به كار گرفتم و مزد او را كيلي از ذرت تعيين كردم. چون از عمل فارغ شد مضايقه كرد و او را از من نگرفت و رفت. پس من مزد او را براي او زراعت كردم ده هزار درهم گرديد چون به نزد من آمد بعد از مدّتي همه را به او دادم. خداوندا اگر مي‌داني كه اين كار را براي تحصيل خشنودي تو كرده‌ام آنچه از اين سنگ مانده است از پيش ما بردار. پس سنگ دور شد و ايشان از غار بيرون آمدند. پس رسول اكرم(ص)فرمود: هر كه با خدا راست گويد نجات مي‌يابد و بعضي گفته‌اند كه اصحاب رقيم ايشان بوده‌اند.

گفتارهاي ارزنده حجة الاسلام فيروزيان
نتيجه‌ي بي اعتنايي به گفته‌ي پدر
مرحوم حجة الاسلام والمسلمين آقاي سيّدحسن مدرس از علماي نامي اصفهان به علّت كسالت سال‌ها در انزوا به سر مي‌برد و در همين حال طلاب فاضل از محضرت كسب فيض مي‌كردند. سال 1353 شمسي در مجلسي خصوصي به حضور ايشان رسيدم و ايشان به مناسبتي واقعه‌اي را بيان فرمودند كه:
يكي از علماي برجسته‌ي اصفهان ـ كه بنده نامشان را فراموش كرده‌ام ـ نقل مي‌كرد كه در هواي گرم تابستان جهت انجام كاري از كوچه‌هاي تنگ و كثيف و پرپيچ و خم محله جويباره اصفهان مي‌گذشتم. صداي بلند اطفالي را كه آيه‌اي از قرآن را هماهنگ مي‌خواندند به صورتي كه معلوم بود كسي مشغول آموختن به آنهاست از زيرزميني شنيدم. جلو رفتم، پله‌هايي ديدم كه اين صدا از انتهاي اين پله‌ها به گوش مي‌رسيد. دانستم اينجا مكتب خانه‌اي است كه آن زمان نظير آن در نقاط مختلف اصفهان در منازل به جاي مدارس امروزي داير بود. از شدّت عطش از آن جهت كه شايد اينجا آبي باشد و بنوشم از پله‌ها پايين رفتم و ديدم دور تا دور زمين در فضاي گرم و كم نور زيرزمين، پسراني 6 تا 12 ساله نشسته‌اند و هر يك عمّ جزوي پيش رو نهاده‌اند و مي‌خوانند؛ در حالي كه عرق از سر و صورت همگي آنها جاري بود و همين امر در آن محلّ كوچك ايجاد تعفّن نموده بود.
به شيخ نسبتاً مسنّي كه معلّم آنها بود سلام كردم. شيخ با لهجه‌ي يزدي جواب سلامم را داد، از جا برخاست و تعارف كرد و مرا پهلوي خود نشاند و مشغول احوالپرسي شد. من آب خواستم. ايشان از كوزه‌ي آبي كه آنجا بود مقداري آب در ظرفي گلي ريخت و به من داد. آب گرم و شور بود، ولي هر چه بود آشاميدم. پس از دقايقي كه به شيخ نگاه كردم از اينكه او در اين سنّ و سال و با اين زحمت در چنين مكاني به تدريس بچّه‌ها اشتغال دارد، حال ترحّمي به من دست داد. فكر كردم شايد مرد كم سوادي است كه براي گذراندن زندگي تن به اين كار داده است. به همين جهت خواستم با سؤالاتي به ميزان معلومات او پي ببرم. پرسيدم: شما از كتب فارسي يا ديوان اشعار به كدام يك بيشتر علاقه‌منديد؟ گفت: در هر فرصتي هر كتابي در اختيارم باشد مطالعه مي‌كنم. گفتم: چيزي از آنچه مطالعه كرده‌ايد به خاطر داريد؟ وي در حالي كه ساعتي به ظهر مانده بود ـ طبق معمول هر روز ـ بچّه‌ها را مرخص كرد و سپس جواب داد: بله، از زمان‌هاي گذشته از سعدي و حافظ اشعاري به ياد دارم و سپس مشغول خواندن پاره‌اي از آنها شد و بعد به تفسير بعضي از اشعار عارفانه‌ي حافظ پرداخت كه مطالبش با زباني عالمانه و در نهايت فصاحت و بلاغت بود.
من كه ابتداي ورود او را مردي عامي و بي سواد مي‌پنداشتم و بي اعتنا پهلوي او نشستم، كمي خود را جمع كردم و گفتم: از نحوه‌ي گفتار شما پيداست كه از صرف و نحو عربي هم آگاهي داريد. سپس جواب‌هايي داد كه دانستم در ادبيات عرب از صرف و نحو و معاني بيان استاد است، به طوري كه شايد در اصفهان در رشته‌ي ادبيات عرب كسي همانند او نباشد. گفتم: پس معلوم مي‌شود از فقه و اصول هم بهره‌اي داريد. باز در جواب‌هايي كه داد متوجّه شدم در علوم فقه و اصول و حكمت و فلسفه در سطحي بسيار بالا قرار دارد. من كم‌كم به عنوان احترام دو زانو در كنار او نشستم. در اين هنگام با خود گفتم چند فرع فقهي بسيار مشكل را كه مدّت‌ها مرا مشغول كرده است و در مطالعات عميق و مباحثات و گفتگوها با فقهاي شاخص اصفهان مطلب قانع كننده‌اي به دست نياورده‌ام با اين شخص در ميان بگذارم. اوّلين مطلب را مورد بحث قرار دادم، ديدم با مدارك صحيح و استدلالات قوي پاسخ آن را داد به طوري كه جاي سؤالي براي مكن باقي نماند. مطلب دوّم و سوّم و چهارم و بقيّه را پيش كشيدم و ايشان همه‌ي آنها را بسيار مستدل پاسخ داد و گاهي هم كه من اشكالي در پاسخ او به نظرم مي‌رسيد در ميان مي‌گذاشتم و او بسيار مستند و مستدل به پاسخ مي‌پرداخت تا جايي كه من يقين كردم كه ايشان كمتر از اعلم علماي اصفهان نيست زيرا در هيچ‌يك از علومي كه مقدّمه‌ي اجتهاد است نه تنها چيزي كم ندارد بلكه در هر يك از آنها در سطح بسيار بالايي قرار دارد.
من كه خود را در مقابل چنين شخصيّت علمي ديدم سؤال كردم چرا شما با اين مقامات بالاي علمي كه بايد در حوزه‌هاي بزرگ تدريس سطوح عالي را به عهده داشته باشيد وقت خود را به تدريس بچّه‌ها تلف مي‌كنيد و اصولاً چرا شما با اين خصوصيّات علمي گمنام زندگي مي‌كنيد؟ گفت: من داستاني در زندگي دارم كه معلوم نيست در همين كار هم توفيقي حاصل كنم. پرسيدم داستان شما چيست؟ گفت: من اهل فلان روستاي دورافتاده‌ي يزدم. پدرم كشاورز بود. من در كارها تا سنين نوجواني در اختيار پدرم بودم و با او همكاري داشتم ولي از همان كودكي كه چيزي مي‌فهميدم به روحانيّت علاقه‌مند بودم و دلم مي‌خواست در بزرگي به لباس روحانيّم ملبّس گردم. هر روحاني را كه مي‌ديدم به چشم محبّت به او نگاه مي‌كردم ولي هر چه به پدرم مي‌گفتم كه به من اجازه دهد بروم يزد درس بخوانم اجازه نمي‌داد.
روز به روز اشتياق من نسبت به طلبگي زيادتر مي‌شد و هر زمان حتّي با التماس از پدرم مي‌خواستم كه بدون دادن هيچ نوع هزينه‌ي شخصي و تحصيلي به من راهي يزد شوم، نه تنها مانع نمي‌شد بلكه با خشونت با من برخورد مي‌كرد. بالاخره با اين فكر كه تحصيل علوم مذهبي اجازه‌ي پدر را لازم ندارد بدون اجازه به طرف يزد حركت كرده و در يكي از مدارس علميه مشغول تحصيل شدم. البتّه پدرم فهميد و چند مرتبه آمد و از من خواست كه برگردم ولي چون اصرار را بي نتيجه ديد با ناراحتي از من جدا شد و رفت. من با ذوق و شوق فراوان به تحصيل ادامه مي‌دادم، توجّهم را به انجام فرايض مذهبي حتّي مستحبّات همچنين به فراگيري علوم حوزوي بيش از تمام طلاب حاضر در مدرسه بود. آن روزها همه‌ي طلاب با زندگي ساده‌ي طلبگي و نهايت كمبود مادّي روزگار مي‌گذراندند، ولي زندگي من از همه‌ي آنها فقيرانه‌تر بود و عجيب اينكه از همان حقوق ماهيانه‌ي مختصر كه به طلاب داده مي‌شد حتّي در دوراني كه سمت مدرسي حوزه را داشتم محروم بودم. لباس‌هاي من غالباً مندرس بود كه با وصله و پينه‌ي فراوان از آنها استفاده مي‌كردم و شكمم غالباً از غذا خالي بود به طوري كه اواخر شب‌ها ته مانده‌ي غذا و سبزيجات دو ريخته‌ي طلاب را پنهاني جمع مي‌كردم و مي‌خوردم. عجيب‌تر اينكه گاهي كه مردم حلوا و گوشت قرباني و غذاي نذري و غيره به مدرسه مي‌آوردند به من نمي‌رسيد و با همه‌ي صبر و تحمّل و شكرگزاري آرزوي يك غذاي كامل پخته را داشتم.
پدرم يكي دو سال بعد از مهاجرت من فوت كرد. مي‌دانستم كه از من ناراضي بود و مي‌دانم كه همه‌ي ناراحتي‌هاي من نتيجه‌ي همان ناراضي بودن پدرم بوده و مي‌باشد. عجيب‌تر از همه‌ي اينها اين بود كه در يكي از ماه‌هاي رمضان نوكر يكي از شاهزادگان قاجار به مدرسه آمد و گفت: امشب شاهزاده تمام طلاب مدرسه را براي صرف افطار به منزل خود دعوت كرده است. من كه از شنيدن اين خبر خوشحال بودم به اين فكر كه امشب دلي از عزا در مي‌آورم دقيقه شماري مي‌كردم تا بالاخره نزديك افطار شد و همه‌ي طلاب مدرسه عازم منزل آن شخص شديم. جلوي در منزل شخصي كه به او فرّاشباشي مي‌گفتند با چوبدستي و لباس مخصوص ايستاده بود. طلاب يك به يك مي‌رفتند و او چيزي نمي‌گفت. من كه آخر بودم تا خواستم به درون منزل پا بگذارم يقه‌ي مرا گرفت و مانع رفتنم شد. هر چه گفتم آقا من هم طلبه‌ي همان مدرسه هستم كه اين آقايان هستند براي چه مانع مي‌شويد فايده نكرد. با خشونت جلوي مرا گرفت تا كار به جار و جنجال رسيد كه گويا شازده فهميد و شخصي را فرستاد و من وارد شدم.
سفره پهن بود و طلاب و ساير مردم دور آن نشسته بودند. براي من كه دير رسيده بودم جا نبود. بالاخره در يكي از گوشه‌هاي سفره با جابه‌جا كردن دو نفر به زحمت جايي براي من باز شد ولي ظرف‌ها همه در اختيار حاضرين بود. يك ظرف سبزي را خالي كردم و ته مانده‌ي برنج ديس را در آن ريختم ولي ظرف خورش هم با من فاصله داشت، موقعيت و زرق و برق سالن چنان بود كه همه خود خجالت مي‌كشيدم كه از اطرافيان درخواست انتقال ظرفي از آنها را به نزد خود كنم و هم آنچنان سرگرم خوردن بودند كه گويا مختصر برنج بي خورش مرا بلكه خود مرا نمي‌بينند.
من كه با چشم حسرت به سفره و دست و دهان خورندگان نگاه مي‌كردم ناگزير همان برنج مختصر را با نان صرف كرده و مثل بقيه از سر سفره كنار رفتم، در صورتي كه هنوز گرسنه بودم. پس از صرف غذا چاي آوردند. دو نفر از دو طرف سالن شروع به دادن چاي كردند. عجيب اينكه به دو نفر دو طرف من كه رسيدن چاي تمام شد و گويا چاي دهندگان اصلاً مرا نديدند يا ناديده گرفتند، زيرا ديگر بازنگشتند مگر براي بردن استكان‌ها. نوبت زولبيا و باميه رسيد كه در ظرفي دور مي‌گرداندند، وقتي به من رسيد مقدار بسيار كمي باقي‌مانده بود و من برداشتم و با توجّه به محروميت از بقيه‌ي موارد همين را غنيمت دانستم و خوشحال شدم.
هنگام خداحافظي شد، شازده دم در سالن ايستاده بود و به هر يك نفر پنج ريال نقره مي‌داد ولي به من دو ريال داد. مهمان‌ها هر يك از در خارج مي‌شدند و كسي مانع آنها نبود ولي به محض رسيدن من به در منزل همان دربان گفت: پولت را بده به من! گفتم: يعني چه؟ تو چه دشمني با من داري؟ وقت آمدن آن سر و صدا را راه انداختي حالا هم پولي را كه صاحب منزل به من بخشيده مطالبه مي‌كني. ديدم دست بردار نيست. كار به كشمكش رسيد و عجيب اين بود كه هيچ‌يك از ميهمانان كه بيرون مي‌آمدند و كشمكش ما را مي‌ديدندـ حتّي طلاب ـ اعتنا نمي‌كردند و بي تفاوت مي‌گذشتند. او يقه‌ي مرا چسبيده بود و پول مرا مي‌خواست و وقتي دست او را از يقه‌ي خود دور كرده و خواستم فرار كنم بلافاصله دست زير قباي من برد و جيب مرا در دست گرفت و جيب پوسيده‌ي من از لباس جدا شد و دو ريال به دست او افتاد و چون من آخرين نفر مهمانان بودم فوري درون خانه رفت و در را بست.
من كه در شأن خود و روحانيت نمي‌ديدم كه براي پول در را بكوبم و سر و صداي تازه‌اي را راه بيندازم به طرف مدرسه بازگشتم. بالاخره در طول ساليان دراز با سختي‌ها و رياضت‌ها دروس خود را در حوزه‌هاي علميه طي كردم. گرچه بحمدالله در اثر سختي‌ها و صبر در مقابل مشكلات و گرسنگي‌‌ها خداوند توفيقات و حضور ذهني به من عنايت فرموده كه مي‌بينيد، ولي اثرات نامطلوب عدم رضايت پدرم در تمام دوران زندگي چنان دامنگير من شده است كه مي‌ترسم با حضور در حوزه‌ي علميه براي تدريس مشكلات ديگري براي من پيدا شود كه تحمّلش براي من غير ممكن باشد و در نتيجه حالتي كه رضاي پروردگار در آن نباشد در من ايجاد گردد.

يا ربّ بلاي نخوت از جان ما بگردان***** كاين درد خانمان سوز درمان نمي‌پذيرد
قلب پدر ميازار تندي مكن با مادر ******* زيرا چنين گناهي درمان نمي‌پذيرد

فرجام بدرفتاري با زيردستان
قصّه‌ي سعدبن معاذ (صحابي پيامبراكرم(ص))را شنيده‌ايم.متأسّفانه اين‌گونه قصّه‌ها كه بايد درس آموزنده‌ي زندگي باشد، براي امثال من دست‌ مايه‌ي كارم شده كه منبري تحويل بدهم و براي بسياري از مستمعين نيز سرگرمي يا رسيدن به ثواب؛با اين كه بايد اين قصّه‌ نصب العين هر مرد و زني، حدّاقلّ در داخل خانه‌اش، باشد و جلوي تندخويي و بدزباني او را بگيرد.
سعدبن معاذ مرد بسيار صالحي بود؛ آن چنان كه رسول اكرم(ص)در تشييع جنازه‌اش تا كنار قبرش آمد و حتي خودش او را در داخل قبر گذاشت.مادرش گفت:اي سعد، خوشا به حالت كه اين‌چنين مورد لطف رسول خدا قرار گرفته‌اي!رسول اكرم(ص) براي وعظ و تنبّه دادن به ديگران فرمود: امّا قبر هم‌اكنون فشارش داد.پس از سؤال تعجّب‌آميز مردم، فرمود: اندكي در داخل خانه‌اش تندخو بود.

چون ز خشم آتش تو در دلها زدي******مـايـه‌ي نـاز جـهـنّم آمــدي
آتـشت اينجا چو مـردم سوز بـود******آنچـه از وي زاد مـردافروز بود
ايـن سخنهاي چـو مار و كژدمـت******مـار و كژدم گردد و گيرد دمت

سفارش به خوشرفتاري
آن مرد يا زني كه فضاي خانه را با اخلاق بد و گفتار بدش براي همسر و فرزندانش همانند قبري تنگ و تاريك و پر فشار ساخته است،مطمئن باشد كه پس از مرگ، قبرش حُفره‌اي تنگ وتاريك و پرفشار و پرعذاب خواهد بود.هستند افرادي كه وجودشان براي ديگران مايه‌ي خير و وسيله‌ي آسايش است،ولي براي همسر و فرزندانشان مايه‌ي شرّ و وسيله‌ي آزار و رنجش است؛در صورتي كه در دين ما رعايت حقوق همسران و فرزندان و خويشاوندان مقدّم بر ديگران است و باز، هستند در ميان مردم كساني كه به همسر و فرزندانشان طوري مي‌رسند كه والدينشان را فراموش مي‌كنند و بعضي به عكس، آن چنان به والدينشان مي‌رسند كه همسر و فرزندانشان را فراموش مي‌كنند؛در صورتي كه هر دو روش برخلاف دستور دين و قرآن ماست.قرآن كريم همان گونه كه راجع به والدين سفارش كرده:
...بِالْوالِدَيْنِ إحْساناً...؛
راجع به همسران نيز سفارش كرده:
...وَ عاشِرُوهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ...؛
با آنان خوش‌رفتار باشيد و حقّ هر دو گروه را رعايت كنيد.
امام اميرالمؤمنين(علیه السلام)ضمن يكي از وصايايش فرموده است:
لا يَكُنْ أهْلُكَ أشْقَي الْخَلْقِ بِكَ؛
طوري نباش كه خانواده‌ات به خاطر تو بدبخت‌ترين مردم باشند [و در تمام شئون زندگي‌شان از دست تو زجر بكشند و احساس محروميّت كنند].
عنايت امام حسين (علیه السلام) به سبب احترام والدين
از يكي از علماي نجف نقل شده كه : يك شب درخواب ديدم در حرم مطهّر امام حسين (علیه السلام) نشسته‌ام. جواني از در حرم وارد شد و با لبخند و تبسّم به امام حسين(علیه السلام) سلام‌كرد. در عالم خواب ديدم امام حسين(علیه السلام) هم با تبسّم به او جواب داد! از خواب بيدار شدم و در فكر فرو رفتم .فردا شب كه شب جمعه بود به حرم مطهّر رفتم و در گوشه‌اي ايستادم . ديدم همان جواني كه در خواب ديده بودم آمد كنار ضريح رفت و با تبسّم سلام كرد . تبسّم او را ديدم امّا چون بيدار بودم تبسّم امام حسين را نديدم ! پس از زيارت از حرم بيرون رفت و من هم دنبالش‌رفتم. سلام كردم و گفتم : مي‌خواهم بدانم چرا با تبسّم و لبخند به امام حسين سلام كردي ؟! سرّش چيست ؟ صورت خوابم را هم برايش گفتم. تأمّلي كرد و با تبسّم گفت : من پدر و مادر پيري دارم. در چند فرسخي كربلا زندگي مي‌كنيم . من عادتم بر اين است كه هر شب جمعه براي زيارت مي‌آيم ويك هفته پدر را سوار بر الاغ مي‌آورم و يك هفته مادر را . يك شب جمعه كه نوبت پدرم بود سوارش كردم كه بياورم . مادر نيز التماس كرد كه مرا هم ببر . گفتم : مادر هوا سرد و باراني است. نمي‌توانم دو نفرتان را ببرم ، نوبت شما هفته‌ي بعد است . ديدم سخت منقلب شد و به گريه افتاد و گفت : من كه اميد زنده ماندن تا هفته‌ي بعد ندارم. مرا هم بايد ببري! گفتم : بسيار خوب . پدر را به چارپا سوار كردم و مادر را هم به دوش خود گرفتم واين چندفرسخ راه را در هواي باراني تا كربلابه همين كيفيّت طيّ كرديم . وقتي رسيديم رو به حرم رفتم در حالي كه دست پدر به دستم بود و مادر به دوشم . با همين حال وارد حرم شدم. تا وارد شدم امام حسين را كنار ضريح ديدم ؛ سلام كردم . امام كه مرا به اين حال ديدند لبخندي به من زدند و جواب سلامم را دادند. حالا از آن شب به بعد هر شب جمعه كه به زيارت مي‌آيم ؛ امام را كنار ضريح مي‌بينم با تبسّم سلام مي‌كنم امام هم با تبسّم جواب مي‌دهد!

آئينه باش و جمال پري طلعتان طلب **********جاروب كن خانه و آنگاه ميهمان طلب

اذيّت والدين در امور مستحبيّ حرام است
دين ما داراي حدود بسيار ظريف و باريكي است، دينداران بايد حدود دين خود را بشناسند و رفتار و گفتارشان را با آن تطبيق نمايند تا به نتايج عاليه‌ي آن نائل شوند. افرادي هستند كه به وظايف واجب خويش اعتنا نمي‌كنند ولي با شور و شوق فراوان دنبال مستحبّات دين مي‌روند! اطاعت امر والدين كه واجب است نمي‌كنند امّا در جلسات دعاي ندبه و كميل و ابوحمزه در شب‌هاي ماه رمضان تا سحر بيدار مي‌مانند و آن بيچاره‌ها را در حال اضطراب و نگراني و تشويش رها مي‌كنند! شب‌هاي چهارشنبه رفتن به مسجد جمكران با جمع دوستان از نظر جوان مسلمان بسيار اهمّيّت دارد امّا آزردن پدر و مادر كه راضي به رفتن نيستند در نظرش اهمّيّتي ندارد! ايذاء والدين و آزردن خاطر آنها در دين ما حرام است و گناه به شمار مي‌رود ولي رفتن به مساجد و مشاهد مستحبّ است و در صورتي كه با حرامي همراه باشد، نه تنها ثواب ندارد، بلكه گناه هم محسوب مي‌گردد و عقاب دارد.
رهنمود 1
استاد شهيد آيت الله مطهري در مورد يكي از عوامل توفيقات خويش چنين مي‌گويد:
گاهي كه به اسرار وجودي خود و كارهايم مي‌انديشم احساس مي‌كنم يكي از مسائلي كه باعث خير و بركت در زندگي‌ام شده و همواره عنايت و لطف الهي را شامل حال من كرده است احترام و نيكي فراواني بوده است كه به والدين خود به‌ويژه در دوران پيري و هنگام بيماري كرده‌ام. علاوه بر توجّه معنوي و عاطفي تا آنجا كه توانايي‌ام اجازه مي‌داد با وجود فقر مالي و مشكلات مادّي در زندگي‌ام از نظر هزينه و مخارج زندگي به آنان كمك و مساعدت كرده‌ام.
يكي از فرزندان شهيد مطهري نيز در اين زمينه مي‌گويد: هرگاه به فريمان(زادگاه آقاي مطهري) سفر مي‌كرديم، پدرم تأكيد خاص داشتند كه ابتدا به منزل پدر و مادرشان برويم. پس از آن اقوامي را كه براي ديدن ايشان و خانواده به منزل حاج شيخ مي‌آمدند مي‌پذيرفتند و در موقع روبه‌رو شدن با پدر و مادر دست آنان را مي‌بوسيدند و به ما نيز توصيه مي‌كردند كه دست ايشان را ببوسيم.

رهنمود 2
شيخ مرتضي انصاري بزرگ پرچمدار جهان تشيّع و سرآمد فقها و مجتهدين اماميه است. او بعد از آنكه مدّتي در شهر كربلا در حضور استادش مرحوم شريف العلماء و ساير اساتيد حوزه‌ي علميه‌ي نجف تحصيل كرد به زادگاهش شوشتر مراجعت نمود. شيخ مدّتي تحصيلات خود را در همان‌جا ادامه داده دوباره خواست كه براي تكميل مراتب علمي به عتبات عاليات برود. امّا مادرش راجع به رجوع دوباره‌ي وي راضي نبود. اصرار شيخ و ديگر افراد براي جلب رضايت مادر بي‌نتيجه بود تا اينكه شيخ به مادرش عرضه داشت: آيا اجازه مي‌دهي تا استخاره كنم و جواب هر چه بود در مقابل آن هر دو تسليم باشيم؟ مادرش پذيرفت. در جواب استخاره‌ي شيخ اين آيه آمد:
... وَ لا تَخافِي وَ لا تَحْزَنِي إنَّا رَادُّوهُ إلَيْكِ وَ جاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِينَ.
...هرگز مترس و محزون مباش كه ما او را به تو باز مي‌گردانيم و از رسالت مداران خود قرار مي‌دهيم.
وقتي اين آيه را به مادرش توضيح داد او خيلي خوشحال شد و به شيخ مرتضي اجازه‌ي مسافرت داد. شيخ انصاري در اين مسافرت سرنوشت‌ساز خود به بركت دعاي مادر توفيق الهي و تلاش و استقامت خويش به بالاترين درجه‌ي اجتهاد و مرجعيت نائل شد و پرچم اسلام بر دوش وي قرار گرفته و بزرگترين رهبر مذهبي در عصر خود گرديد. هنگامي كه به مادر شيخ انصاري گفته شد آيا از اين همه ترقّي و عظمت فرزندش بر خود نمي‌بالد و افتخار نمي‌كند در جواب گفت: رسيدن فرزندم به شكوه و عظمت براي من شگفت‌انگيز نيست، بلكه اگر چنين نمي‌شد من متعجّب مي‌شدم چرا كه هر وقت كه به او مي‌خواستم شير بدهم وضو مي‌گرفتم و با طهارت و پاكيزگي به او شير مي‌دادم. بلي شير پاك، فكر پاك و شير ناپاك، انديشه‌ي ناپاك توليد مي‌كند.
در حوزه‌ي علميه‌ي نجف رسم شيخ بر اين بود كه در بازگشت از مجلس تدريس ابتدا نزد مادر مي‌رفت و براي دلجويي از آن پيرزن با وي به گفتگو مي‌پرداخت و از اوضاع زندگي مردم پيشين مي‌پرسيد و مزاح مي‌كرد و از او پوزش مي‌طلبيد و سپس به اتاق مطالعه و عبادت مي‌رفت.
زماني‌كه مادر شيخ انصاري از دنيا رفت او در فراق مادر به شدّت مي‌گريست و در كنار پيكر بيجان مادرش زانوي غم زده و اشك ماتم مي‌ريخت. يكي از شاگردان نزديكش او را تسليت گفته و به عنوان دلجويي اظهار داشت: جناب استاد! براي شما با اين مقام علمي شايسته نيست كه براي درگذشت پيرزني كه عمرش سر آمده بود اين طور اشك بريزيد و بيتابي كنيد. آن بزرگمرد تاريخ سر برداشته و گفت: گويا شما هنوز به مقام ارجمند مادر واقف نيستيد، تربيت صحيح و زحمات فراوان اين مادر مرا به اين مقام رسانيد و پرورش اوليه‌ي او زمينه‌ي ترقّي و پيشرفت را در من ايجاد كرد. در حقيقت اين همه توفيقات من مرهون زحمات و تلاش‌هاي مشفقانه و مخلصانه‌ي اين مادر است.

رهنمود 3
آيت الله مرعشي نجفي بزرگ فرهنگيان اهل بيت(علیهم السلام) در بيشتر علوم اسلامي صاحب نظر بود و تأليفات ارزشمند ايشان كه نزديك به صد و پنجاه اثر در موضوعات مختلف است گواه روشني بر اين حقيقت است. كرامات معنوي، دريافت بيش از چهارصد اجازه‌ي اجتهادي و روايتي از علماي بزرگ اسلامي، تدريس متجاوز از شصت و هفت سال در حوزه‌ي علميه‌ي نجف و قم، تربيت هزاران طلبه و مشتاق دانش، تأسيس دهها مدرسه‌ي علمي، مسجد، حسينيه، مراكز فرهنگي، رفاهي و درماني و ايجاد بزرگترين و مشهورترين كتابخانه در جهان اسلام از جمله توفيقات اين فقيه فرزانه مي‌باشد. او يكي از مهمترين عوامل توفيقات خود را از بركت محبّت و سپاس از پدر و دعاي والدين مي‌داند و در خاطرات خود مي‌گويد: زماني‌كه در نجف بودم، يكي روز مادرم فرمودند: پدرت را صدا بزن تا براي صرف نهار تشريف بياورد. حقير به طبقه‌ي بالا رفتم و ديدم پدرم در حال مطالعه خوابش برده است. مانده بودم چه كنم، از طرفي مي‌خواستم امر مادر را اطاعت كنم و از سوي ديگر مي‌ترسيدم با بيدار كردن پدر باعث رنجش خاطر او گردم. خم شدم و لب‌هايم را كف پاي پدر گذاشتم و چندين بوسه برداشتم. تا اينكه در اثر قلقلك پا پدرم از خواب بيدار شد و وقتي اين علاقه و ادب و كمال احترام را از من ديد فرمود: شهاب الدين تو هستي؟ عرض كردم: بله آقا. ايشان دو دستشان را به سوي آسمان بالا بردند و فرمودند: پسرم خداوند عزّتت را بالا ببرد و تو را از خادمين اهل بيت(علیهم السلام) قرار دهد. حضرت آيت الله مرعشي نجفي مي‌فرمود: من هر چه دارم از بركت آن دعاي پدرم مي‌باشد.
جزاي نيكي
حضرت رضا(علیه السلام)فرمود: مردي از بني‌اسرائيل يكي از اقوام خود را كشت و جسد او را در راه برترين نواده‌ي بني‌اسرائيل انداخت و سپس خودش ادّعاي خونخواهي نمود. مردم به موسي گفتند: فلان خانواده فلاني را كشته‌اند بگو قاتل كيست؟ موسي(علیه السلام) فرمود: يك گاور بياوريد، آنها همچنان كه قرآن حكايت مي‌كند گفتند: آيا ما را مسخره مي‌كني؟ فرمود: به خدا پناه مي‌برم از نادانان باشم، اگر آنها يك گاو ـ هرگونه كه بود ـ مي‌آورند كافي بود ولي سخت گرفتند و خداوند نيز(كار را) بر آنها سخت كرد. گفتند: از خدايت بخواه كه اين گاو چگونه باشد؟ فرمود: خداي مي‌فرمايد گاوي باشد نه كوچك و نه بزرگ بلكه متوسط. اگر آنها هر گاوي را مي‌آوردند ـ متوسط ـ كافي بود ولي سخت گرفتند و خداوند نيز كار را بر آنها سخت كرد. گفتند: از خدايت بخواه كه رنگ آن را معين كند، فرمود: خداوند مي‌فرمايد گاوي است زرد رنگ آن بيننده را شاد مي‌كند اگر اينها هر گاو ـ زرد متوسطي ـ مي‌آوردند كافي بود ولي سخت گرفتند و خداوند بر آنها سخت كرد و گفتند: از خدايت بخواهد توضيح دهد كه اين گاو چگونه باشد زيرا براي ما مشتبه است. فرمود: خدا مي‌فرمايد گاوي كه نه رام است كه زمين را شخم زند و نه آبياري زراعت كند. گفتند: الا حق را آوردي، دنبال آن رفتند و نزد جواني از بني‌اسرائيل يافتند و او گفت: من آن را نمي‌فروشم جز به آن كه پوست آن را پر از طلا كنيد، آنها در اين مورد از موسي(علیه السلام) پرسيدند. فرمود: او حق دارد و مي‌توانيد بخريد، از او خريدند و گاو را آوردند و به دستور موسي ذبح كردند. سپس دستور داد دم آن را به آن مرده زدند و او زنده شد و گفت: اي پيامبر خدا پسر عمويم مرا كشته نه آنكه متّهم است.
حضرت موسي(علیه السلام) به برخي از يارانش فرمود: آن گاو جرياني دارد. پرسيدند چيست؟ فرمود: جواني از بني‌اسرائيل نسبت به پدرش مهربان بود، گاوي قبيح خريد و نزد پدر آمد، ديد كه كليدها زير سر پدر است دوست نداشت پدر را بيدار كند لذا از آن معامله صرف نظر كرد. وقتي پدر از خواب برخاست و خبردارد شد به او گفت: احسنت، گاو ماده‌اي را به او داد گفت و اين به جاي آنكه از دست تو رفت. حضرت موسي(علیه السلام) فرمود: ببينيد كه نيكي اهل خود را به كجا مي‌رساند(زيرا همين گاو بود كه با قيمت گزاف فروخته شد و در حقيقت خير دنيا و آخرت را با نيكي به پدر به دست آورد و تو گويي قضاي الهي نيز با بهانه‌گيري مردم بر اين شد كه اين جوان نيكوكار به جزاي خود در دنيا برسد.

نفرين پدر و دعاي مشلول
سيدبن طاووس در منهج الدعوات مي‌نويسد كه سيدالشّهداء(علیه السلام) فرمود: من با پدرم در شب تاريكي به طواف خانه‌ي خدا مشغول بوديم؛ در اين هنگام متوجّه ناله‌ي جانسوز و آه آتشين شخصي كه دست نياز به درگاه بي‌نياز دراز كرده و با سوز و گدازي بي سابقه به تضرّع و زاري مشغول بود، شديم. پدرم فرمود: اي حسين! آيا مي‌شنوي ناله‌ي گنهكاري را كه به درگاه خدا پناه آورده و با قلبي پاك اشك ندامت و پشيماني مي‌ريزد؟ او را پيدا كن و پيش من بياور. اباعبدالله(علیه السلام) فرمود: در آن شب تاريك گرد آن خانه گشتم، تا او را پيدا كردم و پيش پدرم آوردم. حضرت علي(علیه السلام) جواني ديد زيبا و خوش اندام با لباس‌هاي گران‌بها. فرمود: تو كيستي؟ عرض كرد: مردي از اعرابم. فرمود: اين ناله و سوز و گدازت براي چه بود؟ گفت: از من چه مي‌پرسي يا علي كه بار گناه پشتم را خميده، نافرماني پدر و نفرين او اساس زندگي مرا در هم پاشيده و سلامتي و تندرستي مرا ربوده. فرمود: حكايت تو چيست؟ گفت: من پدر پيري داشتم كه نسبت به من خيلي مهربان بود، ولي شب و روزهاي من به كارهاي زشت مي‌گذشت و هر چه او مرا نصيحت و راهنمايي مي‌كرد نمي‌پذيرفتم و گاهي هم او را آزار مي‌رسانيدم و دشنامش مي‌دادم.
يك روز پولي در نزد او سراغ داشتم، براي پيدا كردن آن پول نزديك صندوقي كه پول در آنجا پنهان بود رفتم تا آن را بردارم، پدرم از من جلوگيري كرد، دست او را فشردم و بر زمينش انداختم. خواست از جاي برخيزد از شدّت درد قدرت حركت نداشت. پول‌ها را برداشتم و پي كار خود رفتم. در آن دم شنيدم كه گفت: به خانه‌ي خدا مي‌روم و تو را نفرين مي‌كنم، چند روز روزه گرفت و نماز خواند. پس از آن ساز و برگ سفر كرد و بر شتر خود سوار شد تا به مكّه برود، بيابان‌ها را طي كرد تا خود را به كعبه رسانيد، من شاهد كارهايش بودم دست به پرده‌ي كعبه گرفت و با آهي سوزان مرا نفرين كرد.
به خدا قسم! هنوز نفرين او تمام نشده بود كه اين بيچارگي مرا گرفت و تندرستي را از من سلب كرد. در اين موقع پيراهن خود را بالا زد ديديم يك طرف بدن او خشك شده. جوان گفت: بعد از اين پيشامد بسيار پشيمان شدم، نزد او رفتم و عذرخواهي كردم، ولي او نپذيرفت و به طرف خانه‌ي خود رهسپار شد. سه سال را بر همين وضع گذراندم و پيوسته از او پوزش مي‌خواستم ولي او نمي‌پذيرفت. سال سوّم از او درخواست كردم در ايّام حجّ همان جايي كه مرا نفرين كردي مرا دعا كن شايد خدا سلامتي مرا به من برگرداند، قبول كرد و با هم به طرف مكّه حركت كرديم، تا به وادي اراك رسيديم، شب تاريكي بود مرغي از كنار جاده پرواز كرد، بر اثر بال و پر زدن او شتر پدرم رميد و او را از پشت خود به زمين افكند پدرم در ميان دو سنگ واقع شد و بر اثر برخورد با آنها جان سپرد. او را همان‌جا دفن كردم، اين گرفتاري و بيچارگي من به واسطه‌ي نفرين و نارضايتي اوست.
اميرالمؤمنين علي(علیه السلام)فرمود: اينك فريادرس تو رسيد، دعايي كه پيغمبر(ص) به من تعليم كرده به تو مي‌آموزم، هر كس آن دعا را كه اسم اعظم الهي در اوست بخواند بيچارگي و درد و الم و اندوه او و فقر و تنگدستي از او برطرف مي‌شود و گناهان او آمرزيده مي‌شود و چندي از مزاياي آن دعا را حضرت برشمرد. اباعبدالله(علیه السلام)گفت: من از امتيازات آن دعا بيشتر از جوان بر سلامتي خويش مسرور شدم، آنگاه فرمود: در شب دهم ذيحجه بخوان و صبحگاه پيش من بيا تا تو را ببينم و نسخه‌ي دعا را به او داد. صبح دهم جوان با شادي و شعف به سوي ما آمد و نسخه‌ي دعا را تسليم كرد؛ وقتي از او جستجو كرديم او را سالم يافتيم. گفت: به خدا اين دعا اسم اعظم دارد، سوگند به پروردگار كعبه دعايم مستجاب شد و حاجتم برآورده گرديد.
حضرت فرمود: قصه‌ي شفا يافتن خود را بگو. گفت: در شب دهم همين كه ديده‌هاي مردم به خواب رفت دعا را به دست گرفتم و به درگاه خدا ناليدم و اشك ندامت از ديده ريختم و دعا را خواندم، براي مرتبه‌ي دوّم خواستم بخوانم كه آوايي شنيدم: اي جوان، كافي است خدا را به اسم اعظم قسم دادي و دعايت مستجاب شد. پس از لحظه‌اي به خواب رفتم و پيغمبر(ص) را ديدم كه دست بر من گذاشت و فرمود: خود را به خداي بزرگ بسپار كه تو سلامت هستي. از خواب بيدار شدم و خود را سالم يافتم. آن دعا همان دعايي است كه به دعاي مشلول معروف و در مفاتيح الجنان محدّث قمي آن را ذكر كرده است.

پسر رو قدر مادر دان كه دائم********* كشد رنج پسر بيچاره مادر
نگه داري كند نه ماه و نه روز ********* تو را چون جان ببرد بيچاره مادر
از اين پهلو به آن پهلو نگردد****** شب از بيم خطر بيچاره مادر
به وقت زادن تو مرگ خود را ******* ببيند در نظر بيچاره مادر
بشويد كهنه و آرايد آن را********* چو كمتر كارگر بيچاره مادر
براي اينكه تو راحت بخوابي***** نخوابد تا سحر بيچاره مادر
به مكتب چون روي تا بازآيي***** بود چشمش به در بيچاره مادر
نبيند هيچ‌كس زحمت به دنيا******* ز مادر بيشتر بيچاره مادر
تمام حاصلش از زحمت اين است**** كه دارد يك پسر بيچاره مادر