gototopgototop



خاتم انبیاء (صلی الله علیه و آله و سلم) رحمت بی انتها

خاتم انبياء (صلی الله عليه و آله و سلم) رحمت بی انتها

چكيده خاتم الانبیاءرحمت بی انتها
شناخت ابعاد وجودی رسول اکرم (ص) و تبیین وظیفه‌مندی امّت اسلام در تأسی از رسول الله(ص)در این کتاب ابتدا واژه اسوه معنی شده در ادامه به معرفی صفات پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) بعد از آن که فلسفه‌ی تبشیر و انذار و موضوع هدایت و امّی بودن رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) و ویژگی های بارز اخلاقی نبی اکرم (صلی الله علیه وآله) شرح صدر و آخرین سخنان و سفارش های پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) اشاره شده است......
( از متن کتاب)

دانلود متن کامل کتاب به صورت PDF


بسم الله الرّحمن الرّحيم
معناي اصلي واژه‌ي"اُسوه"
آيه‌ي شريفه‌ي:
]لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسولِ اللهِ اُسْوَهٌْْ حَسَنَهٌْْ لِمَنْ كانَ يَرْجُوا اللهَ وَ الْيَوْمَ الْآخِرَ وَ ذَكَرَ اللهَ كَثِيراً‌‌‌‌[؛[1]
در مقام تنبّه دادن امّت اسلامي به وظيفه‌ي تأسّي از مقام رسالت است.كلمه‌ي اُسوَه در آيه‌ي شريفه به اصطلاح ادبي معناي مصدري دارد؛اگرچه معمولاً صفت معنا مي‌شود،يعني شخصي را اسوه معرّفي مي‌كنندو مثلاً مي‌گويند:فلان آدم اسوه(يعني نمونه است). ولي معناي اصلي اسوه همان معناي مصدري است.اُسوه يعني تأسّي و پيروي كردن.
حالا اگر آن كسي را كه از او تبعيّت مي‌كنند،اسوه بناميم،باز به همين معنا از باب زيدٌ عدلٌ و مبالغه است.ولي معناي اصليش همان تأسّي كردن است.در جمله‌اي از نهج‌البلاغه‌ي شريف هم آمده است كه:
(فَتَأَسَّ بِنَبِيِّكَ الْأطْيَبِ الْأطْهَرِ (صلی الله علیه و آله و سلم) فَإِنَّ فِيهِ اُسْوَهًْْ لِمَنْ تأسّي)؛
«پيروي كن از پيامبر بسيار پاك و پاكيزه‌ات كه او سزاوار پيروي كردن است».
وظيفه‌ي امّت تأسّي از رسول الله
]لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسوُلِ اللهِ اُسْوَهٌْْ حَسَنَهٌْْ...‌‌‌[؛[2]
خداوند متعال مي‌فرمايد: اسوه بودن كار شماست؛شما كه امّت اسلامي هستيد،وظيفه داريد در مورد پيامبراكرم (صلی الله علیه و آله و سلم)اسوه باشيد(تأسّي كنيد).وظيفه‌ي شما در برابر رسول خدا تأسّي و تبعيّت است.آنچه از شما خواسته‌ايم دنبال او حركت كردن است.اگر او را الگو مي‌دانيد بايد به رنگ او درآييد؛ و اين مطلب با چند وجه تأكيد در آيه آمده است.
اوّلاً «لام» آمده:]لقد كان لكم[ ؛خود اين لام كه در اوّل آيه آمده دالّ بر تأكيد است.]قد[ هم كه آمده كلمه‌ي تحقيق است.]كان[ هم كه به صيغه‌ي ماضي تعبير شده نه فقط به اين معني است كه در گذشته چنين بوديد،بلكه به اين معني است كه بايد دائماً چنين باشيد.يعني اينجا باز به اصطلاح اهل ادب به زمان، توجّهي نشده است، بلكه خود ثبات و دوام و استمرار مورد توجّه است.اين‌كه مي‌گوييم:
]...كانَ اللهُ عَلِيماً حَكِيماً[؛[3]
به اين معنا نيست كه خدا در گذشته عليم و حكيم بوده است؛بلكه به اين معناست كه هميشه عليم و حكيم است.اينجا هم شما وظيفه داريد به تأسّي و پيروي كردن از مقام رسالت، استمرار و ثبات و دوام بدهيد.اگر تعبير به ماضي شده‌]كان‌[ باز به همين مسئله‌ي ثبات و دوام اشاره شده است.
]لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللهِ اُسْوَهٌْْ حَسَنَهٌْْ...‌[؛
«شما وظيفه داريد از پيغمبر تأسّي كنيد...».
از كسي كه اسوه‌ي حسنه است. احتمالاً حسنه براي اسوه، قيد توضيحي با اشاره به مرتبه‌ي كمال است.يعني واقعاً اسوه، اسوه‌ي زيبا،جميل و حَسَن؛زيرا رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)كسي است كه شايستگي دارد بشر از او تأسّي كند. او اسوه‌ي حسنه است.يعني آن كسي كه بشر بايد دنبالش برود رسول خداست.دنبال او رفتن حسنه است.
يعني اسوه‌اي كه از همه جهت و از همه‌ي ابعاد،تأسّي باشد.تأسّي ادّعايي نباشد به اين كه من مدّعي هستم؛من پيرو پيغمبرم،من مسلمانم،من در جرگه‌ي امّت اسلامي هستم،پيغمبر را دوست دارم،خاك پاي او را مي‌بوسم،خاك قبرش را هم مي‌بوسم،موقع ولادتش جشن مي‌گيرم،موقع وفاتش هم سينه مي‌زنم.عزاداري مي‌كنم.اين كه اصلاً تأسّي نيست.تأسّي در مقام عمل است.آيا همين كه من او را دوست دارم، اين تأسّي است؟خاك پايش را مي‌بوسم، اين تأسّي است؟
آن اسوه‌اي كامل است و آن تأسّي زيباست كه در همه‌ي جوانب و در همه‌ي ابعاد از جهت عقايد،افكار،اخلاق و اعمال باشد.اگر اين‌چنين شد، اين واقعاً اسوه است.بقيّه آب و رنگ است كه به آن داده مي‌شود.بله؛ اگر واقعاً پيرو او هستيد،عملاً از او تبعيّت كنيد.اين كه به زيارتش مي‌رويد،قبرش را مي‌بوسيد و برايش جشن مي‌گيريد،همه تَبَعات است.اين‌ها در حاشيه قرار مي‌گيرد.نه اين‌كه در متن زندگي اسلامي همين باشد. اين‌ها كه تأسّي نيست.شما وظيفه‌ي تأسّي داريد.حال،چه كساني مي‌توانند خود را متأسّي از رسول معرّفي كنند؟آيه مي‌فرمايد:
]...لِمَنْ كانَ يَرْجُوا اللهَ وَ الْيَوْمَ الْآخِرَ وَ ذَكَرَ اللهَ كَثِيراً[؛[4]
آن‌هايي كه از پيغمبراكرم (صلی الله علیه و آله و سلم)تأسّي مي‌كنند داراي اين سه ويژگي هستند:
سه ويژگي تأسّي كنندگان از رسول الله
1ـ رجاء به الله:به رحمت او واقعاً اميدوارند.يعني اين زمينه برايشان فراهم شده كه رحمت خدا بر آن‌ها نازل شود.يعني رجاي واقعي دارند به الله نه تمنّا و آرزو. مثل كسي كه زمين را شخم زده است،بذر خوب هم افشانده، بعد هم آبياري مي‌كند و علف‌هاي هرز را هم از بين مي‌برد.او رجاء دارد كه من كار خودم را كرده‌ام تا خداوند اين بذر مرا بروياند.اين كه كسي اين كارها را نكند و فقط بگويد اميدوارم خدا زمين خشك و خالي ريگزار را مبدّل به گندمزار كند، رجاء نيست،اين تمنّا و آرزوي ابلهانه است. خدا هم معيار را در قرآن نشان مي‌دهد.در سوره‌ي بقره آمده است:
]إنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ الَّذِينَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فِي سَبِيلِ اللهِ اُولئِكَ يَرْجُونَ رَحْمَتَ اللهِ...[؛[5]
«به يقين كساني كه ايمان آوردند و كساني كه هجرت كردند و در راه خدا جهاد كردند آنانند كه به رحمت خدا اميد دارند...».
چه كساني به رحمت خدا رجاء دارند؟خدا معرّفي مي‌كند: آن كساني كه باور كرده‌اند مبدأ و معاد را، هجرت كرده‌اند از محيط گناه؛از جوّ معصيت بيرون آمده‌اند و در جوّ جهاد في سبيل الله قرار گرفته‌اند؛در راه بندگي مي‌كوشند و آنچه را كه در مسير بندگي مانع بوده، كنار زده‌اند و گناه‌‌ها را ترك كرده‌اند؛چنين كساني در رجاء به رحمت خدا صادقند.
]اُولئِكَ يَرْجُونَ رَحْمَتَ اللهِ[؛
باور داشتن به مبدأ و معاد و به دنبال آن،هجرت كردن از جوّ سيّئات.
(اَلْمُهاجِرُ مَنْ هَجَرَ السَيِّئاتِ)؛[6]
«مهاجر واقعي كسي است كه از جوّ گناه هجرت كند».
]...إنَّ رَحْمَتَ اللهِ قَرِيبٌ مِنَ الْمُحْسِنِينَ[؛[7]
«...به يقين رحمت خدا به محسنان نزديك است».
محسن كه شدند، رحمت خدا سايه بر سرشان مي‌افكند.باران رحمت خدا بر سرشان مي‌بارد.اگر محسن نبودند، رجاء ندارند و زمينه براي نزول رحمت خدا آماده نيست.پس اين معياري است كه خود قرآن براي رجاء نشان مي‌دهد.مولاي ما حضرت اميرالمؤمنين (علیه السلام)هم در نهج‌البلاغه مي‌فرمايد:
(يَدَّعِي بِزَعْمِهِ أنَّهُ يَرْجُو اللهَ كَذَبَ وَ الْعَظِيمِ)؛
مولا قسم مي‌خورد:به خداي بزرگ قسم، دروغ مي‌گويد اين آدم كه مدعّي رجاء است.
(يَدَّعِي بِزَعْمِهِ أنَّهُ يَرْجُو اللهَ كَذَبَ وَ الْعَظِيمِ مَا بَالُهُ لا يَتَبَيَّنُ رَجَاؤُهُ فِي عَمَلِهِ)؛
«كسي به پندار خود ادّعا مي‌كند كه به رحمت خدا اميدوار است به خداي بزرگ قسم، دروغ مي‌گويد؛چرا اميد و رجاي او در عملش ديده نمي‌شود».
اگر واقعاً راست مي‌گويد،چرا در عمل نشان نمي‌دهد؟چرا مثل همان دهقان نيست كه زمين را شخم بزند،بذر بپاشد،آبياري كند؛در اين موقع است كه رحمت خدا نازل مي‌شود.
(فَكُلُّ مَنْ رَجَا عُرِفَ رَجَاؤُهُ فِي عَمَلِهِ)؛
«هر كس اميدوار باشد، اميدواري‌اش در عملش ديده مي‌شود».
پس مطابق آيه،نشانه‌ي تأسّي از پيامبر اميدواري به رحمت خداست. به رحمت خدا رجاء داشته باشد.
2ـ ايمان به معاد:منتظر وقوع قيامت هستند،يعني متعتقدند وقوع قيامت حتمي است؛قيامتي كه حساب دارد،كتاب دارد،كيفر و پاداش دارد.
(مَنْ خافَ شَيْئاً هَرَبَ مِنْهُ)؛
«كسي كه از چيزي بترسد،از آن فرار مي‌كند».
مگر مي‌شود آدم از گرگي بترسد و از او فرار نكند؟ اگر ايمان به جهنّم داريدـ جهنّمي كه واقعاً آتش سوزان و عذاب اليم است ـ پس چرا به سويش مي‌رويد؟چرا جوري زندگي مي‌كنيد كه به جهنّم نزديك مي‌شويد؟آيا شما جهنّم را باور كرده‌ايد؟آيا واقعاً از جهنّم مي‌ترسيد؟اگر باور داريد پس چرا به سمت آن مي‌رويد؟مگر مي‌شود آدم عاقل از آتش بترسد و به طرف آتش برود و خود را در آتش بيفكند؟آدم عاقل چنين نمي‌كند.
]يا أيُّهَا النَّبِيُّ إنّا أرْسَلْناكَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِيراً‌* وَ داعِياً إلَي اللهِ بِإذْنِهِ وَ سِراجاً مُنِيراً[؛[8]
«اي پيامبر، ما تو را گواه و بشير و هشداردهنده فرستاديم و دعوت كننده به سوي خدا به اذن او و چراغي روشن و تابان».
]...لِمَنْ كانَ يَرْجُوا اللهَ وَ الْيَوْمَ الْآخِرَ وَ ذَكَرَ اللهَ كَثِيراً[؛[9]
«...براي كسي كه به خدا اميدوار است و معاد را باور دارد و خدا را بسيار ياد مي‌كند».
3ـ ذكر خدا: ذكر خدا تداوم ‌بخش ايمان به مبدأ و ايمان به معاد است.وقتي به مبدأ و به معاد مؤمن بود، آن وقت علي‌الدّوام خدا را به ياد مي‌آورد تا جلو وساوس شيطان را بگيرد.در واقع، اين ذكر خدا آبياري كردن بذر ايمان است.در هر لحظه به ياد خدا مي‌افتد كه خدا مرا مي‌بيند،نگاهم را مي‌بيند،تلفّظم را مي‌شنود؛چنين كسي نمي‌گذارد شيطان در وجودش رسوخ كند.پس اين سه ويژگي علي‌الدّوام هم به ياد خدا بودن را تجديد مي‌كند، هم مسئله‌ي مبدأ و معاد را.
در تأسّي از رسول الله چقدر صادقيم؟
]لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللهِ اُسْوَهٌْْ حَسَنَهٌْْ...‌[؛
اي مسلمانان، وظيفه‌ي شماست كه پيغمبر را اسوه قرار دهيد، از او تأسّي كنيد. نشانش هم همين است.ايمان به الله ـ ايمان به روز قيامت ـ در تمام شئون زندگيتان، خدا را فراموش نكنيد.جوّ شما جوّ ايمان و تأسّي به رسول خدا باشد.جوّ شهوت و گناه و معصيت نباشد.ولي اگر چنين بود، در تأسّي از رسول اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم)راست نمي‌گوييم و كاذب خواهيم بود.چون جوّ زندگي جوّ اشباع تمايلات و شهوات و هواهاي نفساني است؛ يعني هر كس هر كاري كه دلش مي‌خواهد انجام بدهد،ولي در عين حال بگويد من مسلمانم؛من پيرو پيغمبراكرم (صلی الله علیه و آله و سلم)هستم.البتّه در سرشت و طبع انسان تمايلات(ميل‌ها و شهوت‌ها و خواست‌ها) هست و فراوان هم هست. چون مخلوق خداوند حكيم است.خدا همه‌ي اين‌ها را در جان ما آفريده است.
مخلوق او خلاف حكمت نيست.وجود اين تمايلات حكيمانه است.تمام غرايز حكيمانه است و در ادامه‌ي حيات دخيل است.بعضي در ادامه‌ي اصل حيات، بعضي در تأمين لطايف حيات. اگر غريزه‌ي حبّ بقا و حبّ ذات در انسان نباشد اصلاً در صدد تأمين خوراك و پوشاك و مسكن بر نمي‌آيد.بايد خود را دوست بدارد.خود دوستي خوب است.حبّ ذات و حبّ بقا، مخلوقات حكيمانه‌ي خداوند در وجود انسان است. اگر نباشد، نسل بشر منقرض مي‌شود.اگر غريزه‌ي حبّ جمال و زيبايي دوستي،نباشد، هنرهاي زيبا از انسان صادر نمي‌شود و زندگي خشك و بي‌مزه مي‌شود.اين حديث از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)منقول است كه:
(الاَمَلُ رَحْمَهٌْْ لِاُمَّتِي)؛
«آرزو [داشتن و ميل و هوس داشتن] براي امّت من رحمت است».
(لَوْ لاَ الْاَمَلُ ما اَرْضَعَتْ والِدَهٌْْ وَلَدَها وَ لا غَرَسَ غارِسٌ شَجَراً)؛[10]
«اگر اميد و آرزو نبود هيچ مادري بچّه‌ي خود را شير نمي‌داد و هيچ كشاورزي درختي نمي‌كاشت».
اساس تمام فعّاليّت‌ها و جنب و جوش‌ها و عامل ايجاد مراكز علمي و صنعتي همين آرزو و ميل و هوس است. عامل حركت در زندگي، همين هوس‌ها و شهوت‌هاست.تمايلات، كليد ترقيّات مادّي و معنوي است.بايد تمايلات باشد، خواسته‌ها باشد.منتهيََ همان خداوندي كه حكيم است و از روي حكمت آفريده،عادل هم هست.چون حكيم است مي‌آفريند و چون عادل است تعديل مي‌كند،يعني تمام اين تمايلات در حدّ تعادل، سودبخش است. از حدّ تعادل كه گذشت زيان‌بخش و خسران‌بار مي‌شود.وجود تمايلات حكيمانه است.بايد باشد و در حدّ تعادل باشد. از حدّ تعادل كه گذشت خسران‌بار است.حرارت در بدن انسان در حدّ تعادل مايه‌ي نشاط و حيات است.از حدّ تعادل كه گذشت تب است و آدم تب‌دار رنجور و پريشان كار و پريشان‌گو است.آدمي هم كه حرارت حبّ مال و حبّ مقام و حبّ ساير شهوات در وجود او به حدّ طغيان برسد، روحش تب مي‌كند و تعادل روحي‌اش به هم مي‌خورد.
آثار زيان‌بار روح و روان بيمار
بسياري از ما روحمان تب‌دار است. روح تب‌دار برخلاف بدن تب‌دار گوشه‌اي نمي‌افتد كه مردم از شرّش راحت باشند.آدمي كه بدنش تب دارد، گوشه‌اي مي‌افتد و خودش رنج مي‌برد ولي مردم از شرّش راحتند؛ امّا آدمي كه روحش تب‌دار باشد آرام نمي‌گيرد.علي‌الدّوام در جنب و جوش است،اين در و آن در مي‌زند، به اين سو و آن سو مي‌تازد،خود را به آب و آتش مي‌زند و مردم را ناراحت مي‌كند.خانواده‌ها را بي‌سروسامان مي‌سازد و ملّت‌ها را به خاك و خون مي‌كشد!علّت وقوع اين همه جنگ و جدل و خونريزي ميان ملّت‌ها و ناراحتي‌ها و بي‌سروساماني‌هاي بشر چيست؟علّت اين است كه مردم روحشان تب كرده يعني حرارت پول دوستي،رياست خواهي،زن دوستي در وجود همگان طغيان كرده،مشاعر و عقل‌ها مختل شده،ديوانه‌وار به هم مي‌تازند.وقتي چند هزار تب‌دار به هم افتادند،چه مي‌شود؟ديوانه‌وار همه به هم مي‌تازند.به جان و مال وناموس هم تجاوز مي‌كنند.دشواري‌ها به‌وجود مي‌آورند، و لذا مي‌بينيم كه غير از پريشان‌گويي و پريشان‌كاري از اكثر مردم چيزي ديده نمي‌شود.چرا؟چون تب دارند. از تب‌دار هم جز هذيان‌گويي و هذيان‌كاري توقّعي نيست و لذا خداوند حكيم در عين حال كه تمايلات را آفريده است،در وجود اين انسان عقل را هم آفريده.براي اين كه عقل قواي انسان را تعديل كند و مفاسد طغيانِ تمايلات را تشخيص بدهد و از آن طرف اراده را نيز آفريده تا تشخيص عقل را به مرحله‌ي اجرا درآورد؛عقل بفهمد كه طغيان تمايلات فسادآور است و اراده هم،فهم عقل را به اجرا درآورد و تمايلات را مهار كند.
حال كدام اراده مي‌تواند تمايلات را مهار كند؟آن اراده‌اي كه قوي باشد مي‌تواند مجري فرمان عقل باشد و تمايلات را مهار كند.بايد اراده محكم باشد و تحت تأثير تمايلات قرار نگيرد،گول رشوه‌‌ي شهوات را نخورد؛ وگرنه اراده‌ي ضعيف و اراده‌ي رشوه خوار نه تنها نمي‌تواند تمايلات را مهار كند، بلكه خودش هم نوكر خدمتگزار تمايلات مي‌شود.به جاي اين كه از فرمان عقل اطاعت كند، از فرمان شهوت اطاعت مي‌كند.اين اراده ضعيف است و اكثر ما به آن مبتلا هستيم.اين نكته را در نوشته‌ي يكي از دانشمندان خواندم كه نوشته بود: تمدّن هر چه جلوتر مي‌رود، پر زرق و برق‌تر و فريبنده‌تر مي‌شود و اراده‌ي انسان را ضعيف‌تر مي‌كند.تمدّن هر چه بيشتر جلو مي‌رود، اراده‌ها را ضعيف‌تر و سست‌تر مي‌كند.
سرّ سستي اراده‌ي انسان متمدّن
آري بشر متمدّن فكرش روشن‌تر و عالي‌تر مي‌شود و اختراعات محيّرالعقول از مغزش تراوش مي‌كند،به همان مقدار اراده‌اش ضعيف و سست و ناتوان مي‌شود و نمي‌تواند در مقابل هوا و هوس بايستد و آن را مهار كند.سرّ مطلب اين است كه تمدّن لطافت‌ها و زيبايي‌هاي زندگي را بي‌پرده و آشكار مي‌كند.روز به روز دنيا را و زندگي دنيا را لذيذتر و شيرين‌تر نشان مي‌دهد. تمدّن شهوات انساني را تند و تيزتر مي‌كند و حسّاستر مي‌سازد.مثل اين كه سوهان به كارد بكشند،لبه‌ي تيز كارد را برنده‌تر و تيزتر مي‌كند.جلوه‌گريهاي مظاهر زيباي تمدّن نيز همين كار را كرده، يعني كارد شهوت انسان را تيزتر و برنده‌تر كرده است.
قرآن تنها كتابي است كه افكار بشري هر چه جلوتر برود نمي‌تواند اوراق آن را در هم بريزد و از بين ببرد؛ بلكه او مانند عصاي موسي (علیه السلام)كه قرآن مي‌فرمايد:
]...تَلْقَفُ ما يَأفِكُونَ[؛[11]
«...آنچه را به دروغ ساخته‌اند مي‌بلعد»،
تمام كتاب‌ها و صُحُف دانشمندان را مي‌بلعد و همه‌ي فرضيه‌هاي پوشالي بشر را در خود هضم مي‌كند.شرق و غرب عالم را با صيحه‌ي آسماني خود به ارتعاش مي‌آورد.ما انتظار آن روزي را مي‌كشيم كه وحي جبرئيلي قرآن تمام حقيقت خودش را به عالم انسان ارائه كند و مشرق و مغرب عالم در حيطه‌ي وحي محمّدي قرار بگيرد.خودش هم فرمود:من جبرئيل را دو بار به صورت اصلي‌اش ديدم كه سراسر عالم را فرا گرفته بود.يعني وحيي كه جبرئيل آورده اين طور خواهد شد.تمام عالم را خواهد گرفت.
پيامبران كجا و دانشمندان بشري كجا!
اشتباه است كه ما دانشمندان بشري را ـ در هر درجه از نبوغ فكري و علمي باشند ـ با انبياء (علیهم السلام)مقايسه كنيم،زيرا هم‌چون مقايسه‌ي زمين با آسمان است:
(اَينَ التُّراب وَ رَبُّ الاَرْباب)؛
«خاك كجا و ربّ الارباب كجا»!
به پيغمبر وحي شده است.او مربوط به عالم بالاست.اتّصال به عالم ربوبي دارد.ولي دانشمندان در زمين كاوش مي‌كنند؛فكرشان وتجاربشان زميني است.در محدوده‌ي فكر زميني كار مي‌كنند.دانشمندان هر قدر هم كه قوي باشند،عقل‌ها را مي‌توانند مقهور خود قرار دهند؛عقل‌هاي مثل عقل خود را مي‌توانند به دنبال خود به يدك بكشند،امّا نمي‌توانند دل‌ها را تكان بدهند.مجذوب كردن دل‌ها كار دانشمندان يا كار فلاسفه نيست،كار پيغمبران است و بس.آن‌ها دل‌ها را جذب مي‌كنند و تكان مي‌دهند و اشك‌ها را از چشم‌ها سرازير مي‌سازند.
]وَ إذا سَمِعُوا ما اُنْزِلَ إلَي الرَّسُولِ تَري أعْيُنَهُمْ تَفِيضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمَّا عَرَفُوا مِنَ الْحَقِّ...‌[؛[12]
«وقتي آنچه را كه بر پيامبراكرم نازل شده بشنوند، بر اثر آن حقيقتي كه شناخته‌اند اشك از چشم‌هايشان سرازير مي‌شود».
غالباً قصّه‌ي بوعلي سينا و بهمنيار را شنيده‌ايم. بوعلي مرد نابغه‌اي بود و شكّي در آن نداريم كه از نوابغ بشري است.در تفكّر و تعقّل بسيار عالي بود،خيلي چيزها را هم كشف كرد،خيلي اسرار را فهميد.بهمنيار شاگرد مبرّزش* بود و خيلي در مورد استادش غلوّ مي‌كرد،به او مي‌گفت: شما با اين نبوغ اگر ادّعا كنيد كه پيامبر هستيد، مردم مي‌پذيرند و دنبال شما مي‌آيند.بوعلي گفت: من كجا و پيغمبر كجا؟ولي بهمنيار بسيار اصرار كرد.بوعلي منتظر فرصتي بود كه جوابي به او بدهد. زمستاني با هم به سفر رفته و در اتاق گرمي خوابيده بودند.اواخر شب بود كه بوعلي از خواب بيدار شد. صدايي از بيرون شنيد.صداي مؤذّن بود. مؤذّن بالاي مناره رفته بود و اذان مي‌گفت.ديد فرصت خوبي است براي تنبّه دادن به شاگردش.صدا زد: بهمنيار،بهمنيار،برخيز!من تشنه‌ام،بيرون اتاق كوزه‌ي آب هست، براي من آب بياور.بهمنيار سرش را از زير لحاف بيرون آورد،ديد هواي اتاق سرد است، چه برسد به بيرون اتاق!ديد از زير لحاف بيرون آمدن مشكل است،بنا كرد عذر تراشيدن و گفت:جناب استاد، شما خودتان طبيب هستيد و مي‌دانيد در اين موقع كه بدن شما گرم است، خوردن آب سرد بسيار مضرّ است و براي معده‌ي شما ضرر دارد.
بوعلي گفت: من خودم طبيب و استاد تو هستم و اين را خوب مي‌دانم؛ ولي من تشنه‌ام.برخيز، برو بيرون و آب بياور.شاگرد تكاني خورد ولي قادر به رفتن نبود؛ عذرخواهي كرد و عاقبت بلند نشد.بعد بوعلي گفت: بهمنيار، من تشنه نيستم، ولي خواستم تو را تنبّه بدهم.ببين اين صدا از كجا مي‌آيد.گوش داد، صداي مؤذّن را شنيد.گفت: صداي مؤذّن است؛گفت:كجاست؟گفت:كنار دروازه‌ي شهر و بالاي مناره اذان مي‌گويد.بوعلي گفت: ببين كسي كه اذان به نام او گفته مي‌شود چهارصد سال پيش آمده،يك دستور مستحبّي داده و رفته.فرمان او اين مرد را از رختخواب گرم بيرون كشيده و توي اين هواي سرد زمستاني براي اذان گفتن بالاي مناره رفته و فرياد مي‌زند:
(اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ الله)؛
پيامبر يعني او كه كلامش دل‌ها را تكان داده و جان‌ها را مجذوب خود ساخته است.ولي من كه الان زنده‌ام و تو هم شاگرد من هستي نتوانستم تو را از ميان رختخواب بلند كنم كه برايم آب بياوري.آن وقت صد سال بعد از مرگ من كسي دنبالم مي‌آيد و به حرفم اعتنايي مي‌كند؟الان كه زنده‌ام حرف من در تو، كه شاگرد من هستي و از همه به من نزديك‌تري،تأثيري نمي‌كند.چطور حرف من بعد از من در دنيا اثر مي‌كند؟اين كار مخصوص انبياء (علیهم السلام)است.
فقط قانون الهي قانون عدل بشري است
]قُلْ إنَّما أنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحَي إلَيَّ...[؛[13]
بگو من هم مثل شما بشر هستم...امّا چگونه بشري؟
خدا به شما لطف كرده، مرا از بلنداي عرش پايين آورده و در ميان شما قرار داده؛براي اين كه با شما تماس بگيرم و شما را بر شهپر آسماني خود بنشانم و به عالم عرش خدا حركت بدهم.مثل شما بشر هستم.چشم و گوش و دست و پا دارم.امّا"يوحي اليّ "؛ولي خيلي فاصله بين من و شما هست. جمله‌ي"يوحي اليّ"فاصله‌ي پيامبر از ما را هم‌چون فاصله‌ي زمين تا آسمان نشان مي‌دهد.به من وحي مي‌شود.شما فقط همين حواسّ ظاهري را داريد و تجربه و آزمايش و انديشه.
مر دلم را پنج حسّ ديگر است-------- حسّ ما را هر دو عالم منظر است
اين شما هستيد كه بايد به خودتان پرها بچسبانيد،اينجا درس بخوانيد،آن‌جا درس بخوانيد،از اين كتاب و از آن استاد گدايي كنيد،بالي به خودتان بچسبانيد تا پرواز كنيد.امّا من، به لطف خدا، نياز به چيزي خارج از وجود خودم ندارم.
]وَ جَعَلْناهُمْ أئِمَّهًْْ يَهْدُونَ بِأمْرِنا...[؛[14]
«و قرار داديم ايشان را اماماني كه به امر ما هدايت مي‌كنند...».
اين ساخت خداي ماست،ساخت خدا با ساخت شما خيلي فرق دارد.شما با سريشم، علم‌ها را به خود مي‌چسبانيد.ولي علم من كه پيامبر هستم از ذات خودم مي‌جوشد.حال آيا كساني كه ادّعاي اقامه‌ي عدل مي‌كنند و مي‌خواهند عدل را در ميان مردم اجرا كنند، اقامه‌ي قسط كنند و جامعه‌ي انساني را اداره كنند،آيا مي‌فهمند عدل يعني چه؟و چه كسي مي‌تواند اقامه‌ي عدل كند؟عدل يعني هماهنگ ساختن قواي مختلف انسان؛ و هماهنگ ساختن قواي مختلف در مقام عمل است.مقام عمل متأخّر از مقام علم است.بنابراين،كسي مي‌تواند اقامه‌ي عدل كند كه پيش از همه چيز بداند انسان ساختارش از چيست و قواي مختلف او چيست؟از چه چيزي ساخته شده؟وظايف اين قوا را بداند.بعد آن‌ها را هماهنگ كند و با هم بياميزد و بين اين قوا تعادل برقرار كند.اين منحصراً كار خداست.يعني آن دستگاهي كه اشعّه‌ي مستقيم خورشيد را مي‌گيرد و با خاك تيره‌ي زمين مي‌آميزد و بعد ميوه‌هاي لطيف و شيرين و گل‌هاي زيبا و معطّر تحويل مي‌دهد.
آن قدرتي كه عقلِ در نهايت صفا را در كنار شهوت در نهايت كدورت نشانده و اين دو را با هم متعادل ساخته و بين عقل و شهوت، بشر را به‌وجود آورده؛ بشري كه نه مَلَك باشد و نه حيوان،نه شهوت، عقل را ضايع كند و نه عقل، شهوت را بسوزاند.قانوني كه او وضع مي‌كند قانون عدل بشري است و الاّ بقيّه‌ي حرف‌ها و پارلمان‌بازي‌ها كشك ساييدن است و خود را به بازي گرفتن.
بزرگان يكي مجلس آراستند-----------نشستند و گفتند و برخاستند
]هُوَ الَّذِي أرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَي وَ دينِ الْحَقِّ...‌‌[؛[15]
«اوست خدايي كه پيامبرش را با هدايت و دين حقّ فرستاد».
اين آيه نهيب مي‌زند به اين بشر به قول خودش متمدّن روشنفكر عصر تسخير فضا و عصر اتم كه پارلمان‌هاي پر زرق و برق با هزينه‌هاي سنگين به‌وجود آورده‌اند كه در آن بنشينند و قانون‌گذاري كنند؛به آن‌ها نهيب مي‌زند و مي‌گويد: من كه خالق عالم و آدم هستم،قانون عالم و آدم را وضع كرده‌ام. من خودم پيغمبر فرستاده‌ام.من برنامه‌ي كافي داده‌ام.
]...ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا...‌‌[؛[16]
«...آنچه او مي‌گويد بگيريد و عمل كنيد و از آنچه نهي كرده خودداري كنيد تا آدم شويد...».
تعديل مغز بشر به واسطه‌ي هدايت‌هاي پيغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم)
بدانيد اين قانون‌هايي كه زاييده‌ي مغزهاي ناقص و شهوت‌آلود بشري است، قادر به اداره‌ي جامعه‌ي بشر نيست.قانون بهره‌برداري از كارخانه‌ي برق و خاموش و روشن كردن آن را مهندس برق بايد تعيين كند، نه باربر ميدان بارفروش‌ها؛قانون اداره‌ي بشر را خداي بشر و خالق بشر بايد وضع كند، نه انسان‌هاي ناقص و عقل‌هاي شهوت‌آلودي كه در همه جا نقص دارند.معدّل مغز بشر پيغمبر است.اوست كه در عرض بيست سال چنان تعديل قوا كرد كه مغز عربِ آدم‌كُشِ دخترِ زنده به گور كن را از ذلّت شكم‌پرستي به عزّت خداپرستي رسانيد.
پاسخ‌هاي زيباي نوجوان به سؤالات پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)
پيامبراكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) روزي در گذرگاهي با چند نفر از همراهانش عبور مي‌كرد،به بچّه‌ي ده ـ دوازده ساله‌اي رسيد.تا آن بچّه پيغمبر را ديد، مثل يك گل چهره‌اش شكفته شد.تبسّمي كرد و گفت:السّلام عليك يا رسول الله!رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) هم ايستاد، ملاطفتي كرد و جواب سلام داد. بعد فرمود:
(اَتُحِبُّني يا فَتَي)؛
«اي جوانمرد، مرا دوست داري»؟
گفت: اي وَالله يا رَسُولَ الله،بله به خدا قسم شما را دوست دارم.
پيامبر فرمود:
(مِثلَ عَيْنَيْكَ)؛
«به قدر دو چشمت مرا دوست داري»؟
گفت:
(اَكْثَرَ يا رَسُولَ الله)؛
«بيشتر اي رسول خدا»،
(مِثلَ اَبيكَ)؛
«مثل پدرت دوست داري»؟
گفت:
(اَكْثَرَ يا رَسُولَ الله)؛
«بيشتر اي رسول خدا»،
(بِقَدْرِ اُمِّكَ)؛
«به قدر مادرت دوست داري»؟
گفت:
(اَكْثَرَ يا رَسُولَ الله)؛
«بيشتر اي رسول خدا»،
 (بِقَدْرِ نَفْسِكَ)؛
«به اندازه‌ي خودت مرا دوست داري»؟
گفت:
(وَ الله اَكْثَرَ يا رَسوُلَ الله)؛
«به خدا قسم شما را بيشتر از خودم دوست دارم اي رسول خدا»،
پيامبر فرمود:
(اَ مِثلُ رَبِّكَ)؛
«به قدر خدايت مرا دوست داري»؟
به اين سؤال كه رسيد بچّه سرش را به پايين افكند و تأمّلي كرد و با كمال حُجب و حَيا گفت:
(الله الله الله يا رَسولَ الله لَيْسَ هذا لَكَ وَ لا لِاَحَدٍ اِنَّما اَحْبَبْتُكَ لِحُبِّ الله)؛
«نه يا رسول الله! خدا را،خدا را،خدا را از شما بيشتر دوست دارم؛محبّتي كه به خدا دارم به احدي ندارم، شما را هم براي خدا دوست دارم».
رسول اعظم (صلی الله علیه و آله و سلم) رو به اصحاب كرد و فرمود:
(هَكَذا كُونُوا)؛
«اينطور باشيد».
(اَحِبُّو اللهَ لِاِحْسانِهِ اِلَيكُم وَ اِنعامِهِ عَلَيْكُمْ و اَحِبُّونِي لِحُبِّ الله)؛
«خدا را دوست بداريد چون ولي نعمت شماست.مرا هم دوست بداريد براي خدا».
اين نهايت درجه‌ي تعديل مغز بشر است كه عربِ آدم‌كُشِ دختر زنده به گور كن را به اينجا رسانده است!اين كار پيامبران است.ديگران نمي‌توانند.مربّي بشر اوّل بايد مغز خودش را مستقيم كند تا بتواند مغز ديگران را هم مستقيم كند.كو مغز مستقيم در عالم كه فكرها را مستقيم كند؟با اين تمدّن قلاّبي و با اين سياست‌هاي مزوّرانه‌ي روباه مسلكانه مي‌خواهند در جهان صلح و صفا برقرار كنند و جامعه‌ي بشر را اداره كنند!اين تمدّن كه دنيا را با بي‌رحمي و سنگدلي و پلنگ صفتي و روباه مسلكي فتح كرده نمي‌تواند امور بشر را تنظيم و عدل و قسط را اقامه نمايد.به هر حال:
]لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللهِ اُسْوَهٌْْ حَسَنَهٌْْ...‌[؛
پيامبراكرم (صلی الله علیه و آله و سلم)در بستر بيماري
يكي از خصوصيّات اميرالمؤمنين (علیه السلام)اين است كه كنار هر محتضري بايد باشد و لذا پيامبراكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در حال احتضار فرمودند علي را خبر كنيد بيايد.آمدند.سر به دامن اميرالمؤمنين نهاده بودند. در آن حال، ناگهان حسن و حسين‡وارد شدند؛تا جدّشان را به اين حال ديدند خودشان را انداختند روي بدن ايشان و بنا كردند بوسيدن و بوييدن.در حال احتضار سينه‌ي محتضر بايد سبك باشد.لذا اميرالمؤمنين خواستند آن‌ها را از روي سينه‌ي حضرت بلند كنند.پيامبر چشم باز كرد و فرمود:نه علي جان، بگذار بمانند روي سينه‌ي من تا من آن‌ها را ببويم و آن‌ها هم مرا ببويند؛من توشه‌ي خودم را از آن‌ها بردارم و آن‌ها هم توشه‌‌ي خودشان را از من بردارند.آن‌ها،دو ريحانه‌‌ي من هستند.دو گل خوشبوي من هستند.
يا رسول الله،شما حسن و حسين را روي دوش و سينه‌ي خود جا دادي ولي بعد از شما، حسنت را مسموم كردند. جنازه‌اش را هم تير باران كردند.حسينت را هم در كربلا با بدن قطعه‌قطعه روي خاك‌‌ها سرش را از بدن جدا كردند.
پروردگارا،
به حرمت امام حسين (علیه السلام)در فرج امام زمان (علیه السلام)تعجيل بفرما.
حُسن عاقبت به همه‌ي ما عنايت فرما.
گناهان ما را بيامرز.
والسّلام عليكم و رحمة الله و بركاته
 
---------------------------------------------------------------------
 
 
 
اعوذ بالله من الشّيطان الرجيم
]يا أيُّهَا النَّبِيُّ إنَّا أرْسَلْناكَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِيراً$ وَ داعِياً إلَي اللهِ بِإذْنِهِ وَ سِراجاً مُنِيراً‌[؛[17]
«اي پيامبر، ما تو را گواه و بشير و هشداردهنده فرستاديم و دعوت كننده به سوي خدا به اذن او و چراغي روشن و تابان».
ايّام مبارك مبعث شريف حضرت رسول اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و ولادت پربركت حضرت امام سيّد الشّهداء (علیه السلام) و حضرت ابوالفضل العبّاس (علیه السلام) و حضرت امام سيّدالسّاجدين زين العابدين‌ (علیه السلام) و ولادت كثير البركات حضرت بقيّهْْ ‌الله الأعظم(عجّل‌الله‌تعالي‌فرجه‌الشّريف) است. به همين مناسبت مختصري به بحث درباره‌ي اهدافِ اين بزرگواران مي‌پردازيم.
معرّفي صفات پيامبر اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم)
آيه‌ي شريفه‌اي كه ذكر شد خطاب به رسول اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) است كه آن حضرت را با هفت صفت معرّفي مي‌كند: نبيّ، رسول، شاهد، مبشّر، نذير، داعي إلي الله، سراج منير.
نبيّ يعني شخص آگاه از حقايق آسماني؛
 رسول يعني علاوه بر آگاهي، مأمور ابلاغ به مردم؛
شاهد يعني شهود كننده و مطّلع از اعمال و افكار آدميان؛
 مبشّر يعني بشارت دهنده‌ي نيكوكاران به آينده‌ي خوش؛
نذير يعني بيم‌دهنده‌ي بدكاران از آينده‌ي بد؛
 داعي إلي الله يعني دعوت كننده به سوي خدا؛
سراج منير يعني چراغ روشني‌بخش؛
البتّه، توضيح هر يك از اين صفات احتياج به مجال بيشتري دارد. امّا فعلاً موضوع بحث توضيح مختصر صفات داعي الي الله و مبشّر و نذير است.
آيه‌ي شريفه نشان مي‌دهد كه هدف اصلي انبياء‌ (علیهم السلام)‌ ـ مخصوصاً خاتم آن‌هاـ دعوت الي الله است.
]قُلْ هذِهِ سَبِيلِي أدْعُوا إلَي اللهِ عَليََ بَصِيرَهٍْْ...‌‌[؛[18]
«بگو اين راه من است كه با بينش خاصّي دعوت به الله مي‌كنم...».
اين كاري است كه از عهده‌ي احدي جز انبياء (علیهم السلام) برنمي‌آيد،زيرا خدا را شناختن و مسير را تشخيص دادن و برنامه‌ي سير را دانستن و آن‌گاه بشر را به سوي خدا حركت دادن و به مقام قرب او رساندن، كار هر كسي نيست و لذا فرموده است:
]داعِياً إلَي اللهِ بِإذْنِهِ[؛
دعوت به الله بايد به اذن او باشد كه اين اذن هم اذن تكويني است؛ يعني، وجود پيامبر را طوري ساخته و نوري در درون او قرار داده كه هم خدا را چنان كه بايد مي‌شناسد، هم مسير را مي‌داند و هم از برنامه‌ي سير آگاه است و لذا او از جانب خدا مأذون است.
امّا ديگران از هر طايفه‌اي كه باشند مدّعيان بدون اذنند. فلاسفه با براهين عقلي و عُرَفا بر اساس كشف و شهود عيني ادّعاي دعوت الي الله دارند؛ امّا چون از جانب خدا مأذون نيستند، اشتباهات فراوان دارند و اختلافشان با يكديگر دليل روشني بر آگاه نبودن از راه است.
منصب نبوّت و امامت يعني اذن خدا
اذن خدا همان منصب نبوّت و امامت است كه از جانب خدا به اشخاص معيّني داده شده است. تنها آن‌ها مي‌توانند بشر را به سوي خدا راهنمايي كنند، زيرا به اذن خدا مقصد و مسير و برنامه‌ي سير را به خوبي شناخته‌اند و در اين راه پر خوف و خطر چراغ روشني‌بخش هستند.
پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)چراغ روشني‌بخش
آيه‌ي مورد بحث يكي از جمله صفات پيامبر اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را سراج منير معرّفي مي‌كند؛بنابراين معلوم مي‌شود كه راه به سوي خدا تاريك است و مشكلات و درّه‌ها و تپّه‌ها و گودال‌هاي ظلماني دارد. اگر تاريك نبود سراج و چراغ نمي‌خواست و نمي‌فرمود:
] ...كِتابٌ أنْزَلْناهُ إلَيْكَ لِتُخْرِجَ النّاسَ مِنَ الظُّلُماتِ إلَي النُّورِ...‌[؛[19]
«...ما اين كتاب را بر تو نازل كرديم كه مردم را از تاريكي‌ها خارج كرده به نور برساني».
اين تاريكي‌ها و مشكلات را هم شيطان به وجود آورده است. او قسم خورده كه سر راه آدميان بنشيند و آن‌ها را به ضلالت وادارد:
] ... لاَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَكَ الْمُسْتَقِيمَ‌* ثُمَّ لَآتِيَنَّهُمْ مِنْ بَيْنِ أيْدِيهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أيْمانِهِمْ وَ عَنْ شَمائِلِهِمْ وَ لاتَجِدُ أكْثَرَهُمْ شاكِرِينَ‌‌[؛[20]
«من سر راه مستقيم تو كمين مي‌كنم؛ و آن‌گاه از پيش رو و از پشت سر و از طرف راست و چپ آن‌ها به سراغشان مي‌روم و اكثر آن‌ها را شكرگزار نخواهي يافت».
فلسفه‌ي تبشير و انذار
آري، اين راه را شيطان پر آشوب و تاريك كرده است. اين راه چراغ مي‌خواهد.
از آن طرف،انسان هم مختار آفريده شده است؛ طوري كه هم مي‌تواند به حرف شيطان گوش بدهد و به جهنّم برود،هم مي‌تواند به حرف انبياء‌ (علیهم السلام) گوش بدهد و به بهشت برود. لذا برخي در قبال برنامه‌ي آسماني انبياء‌‌ (علیهم السلام) مطيعند و برخي متخلّف؛ در نتيجه زمينه براي تبشير و انذار انبياء‌ (علیهم السلام) فراهم مي‌شود، يعني گروه مطيع را تبشير مي‌كنند و به آينده‌ي خوب بشارت مي‌دهند و گروه متخلّف را انذار مي‌كنند و از آينده‌ي بد بيم مي‌دهند و به انسان‌ها سرانجام اين سير را نشان مي‌دهند كه عاقبت به كجا خواهند رسيد. چنان كه قرآن مي‌فرمايد:
]وَ يَوْمَ تَقُومُ السّاعَهُْْ يَوْمَئِذٍ يَتَفَرَّقُونَ[؛
«و روزي كه قيامت برپا مي‌شود،آن روز [انسان‌ها] از هم جدا مي‌شوند».
]فَأمَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ فَهُمْ في رَوْضَهٍْْ يُحْبَرُونَ[؛
«آنان كه ايمان آورده و عمل شايسته انجام داده‌اند در باغي [با عظمت از باغ‌هاي بهشتي] مسرور و شاداب هستند».
]وَ أمَّا الَّذِينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَ لِقآءِ اْلإخِرَهِْْ فَاُولئِكَ فِي الْعَذابِ مُحْضَرُونَ[؛[21]
«و امّا آنان كه كفر ورزيده و آيات ما و ديدار آخرت را تكذيب كرده‌اند در ميان عذاب احضار مي‌گردند».
موضوع تبشير و انذار در مورد روز جزا آن چنان مهمّ است كه خداوند حكيم آن دو را كارِ منحصر پيامبران مُرسَل مي‌داند و مي‌فرمايد:
]وَ ما نُرْسِلُ الْمُرْسَلِينَ إلاّ مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ...‌‌‌[؛[22]
«ما رسولان را نفرستاديم مگر اين كه مبشّر و مُنْذِر باشند...».
يك اصل مسلّم قرآني اين است كه انبياء (علیهم السلام) به امر خدا با تعليمات آسماني خود مي‌كوشند انسان را براي عالم آخرت بسازند نه براي دنيا. آن‌ها مي‌خواهند مايه‌اي در جان انسان به وجود بياورند كه بتواند در عالم آخرت به حيات ابدي نايل گردد؛ برخلاف نظر بسياري از روشنفكر مآبان كه به اصالت دنيا قائلند و آخرت را از حومه‌ي فكر و عمل بيرون مي‌دانند و هرچند ادّعاي مسلماني و پيروي از قرآن دارند،مي‌كوشند آيات قرآن و احاديث را به گونه‌اي تفسير كنند كه عمدتاً با موازين زندگي دنيا تطبيق كند؛ اگرچه از موازين زندگي اخروي منحرف گردد.
نزد خدا، آخرت اصالت دارد نه دنيا
البتّه ما مي‌دانيم كه دين مقدّس اسلام برنامه‌هايي جامع و كامل و عالي براي تنظيم امور زندگي دنيوي دارد؛ براي اقتصاد، سياست و تشكيل حكومت و ساير ابعاد حيات اجتماعي و . . . خلاصه، از آن لحظه‌اي كه نطفه‌ي انسان در رحِم مادر منعقد مي‌شود تا وقتي كه جسد بي‌روحش را داخل قبر مي‌گذارند، اسلام براي تمام مراحل زندگي دستورهاي لازم‌الاجرا دارد. امّا به اين امور اصالت نمي‌دهد و زندگي دنيا را تطفّلي* و تبعي* مي‌داند. در منطق دين اصالت از آنِ آخرت است. قرآن تصريح مي‌كند كه:
]...تُرِيدُونَ عَرَضَ الدُّنْيا وَ اللهُ يُرِيدُ اْلإخِرَهَْْ ...‌‌[؛[23]
«...شما متاع دنيا را مي‌خواهيد و خدا آخرت را مي‌خواهد...».
محور فكر شما دنياست و همواره دور اين محور مي‌چرخيد؛ حتّي مي‌خواهيد دين را هم به استخدام دنيا درآوريد و آن را نوكر دنيا قرار بدهيد و از آيات قرآن و احاديث امامان (علیهم السلام)هم توقّع داريد كه تنها موجبات رفاه زندگي دنيا را تأمين كنند و كاري به آخرت نداريد، ولي خدا مي‌خواهد رفاه زندگي آخرت را تأمين كند و دنيا را هم در مسير آخرت قرار بدهد.
به اين جمله از كلام رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نيز توجّه بفرماييد:
(مَعاشِرَ أصْحابي؛ اُوصِيكُمْ بِاْلإخِرَهِْْ وَ لَسْتُ اُوصِيكُمْ بِالدُّنْيا)؛
«اي گروه‌هاي اصحابم، من شما را به آخرت توصيه مي‌كنم و درباره‌ي دنيا به شما سفارشي ندارم [كه بگويم دنيا يادتان نرود و از خواب و خوراك و پوشاك و مسكن غفلت نكنيد]».
(فَإنَّكُمْ بِها مُسْتَوْصُونَ)؛
«شما خودتان به دنيا سفارش شده‌ايد»!
حالا كه ما سفارش نكرده‌ايم اين قدر طغيان مي‌كنيد و براي رسيدن به آن سر و دست مي‌شكنيد! واي به حال آن كه سفارش مي‌كرديم، آن وقت ديگر چه‌ها مي‌كرديد.آري، دنياطلبي نياز به سفارش ندارد. آنچه شديداً نياز به سفارش دارد، آخرت‌طلبي است.
هشدار علي (علیه السلام) درباره‌ي دنيا !
امام اميرالمؤمنين (علیه السلام) نيز فرموده است:
(إنَّ أخْوَفَ ما أخافُ عَلَيْكُمْ إثْنانِ)؛
«آنچه بيش از هر چيز مرا درباره‌ي شما بيمناك مي‌كند دو چيز است»؛
(إتِّباعُ الْهَويََ وَ طُولُ اْلاَمَلِ)؛
«پيروي از هواي نفس و آرزوهاي دراز».
(فَأمّا إتِّباعُ الْهَويََ فَيَصُدُّ عَنِ الْحَقِّ وَ أمّا طُولُ اْلاَمَلِ فَيُنْسِي اْلإخِرَهَْْ)؛[24]
«پيروي از هواي نفس آدمي را از راه حقّ باز مي‌دارد و آرزوي دراز، آخرت را از ياد انسان مي‌برد».
پس انبياء و اولياي الهي (علیهم السلام) علي‌رغم روشنفكرمآباني كه علي‌الدّوام داد دنيا مي‌زنند،تمام كارشان آخرت‌طلبي و آخرت‌گرايي است. آن‌ها مي‌خواهند انسان را به آخرت متوجّه سازند و با تعليماتشان مايه‌اي در جان بشر ايجاد كنند كه با اين مايه بتواند در عالم پس از مرگ، از زندگي مرفّه جاودانه برخوردار گردد.
دنيا پُلي براي آخرت
اين نكته را هم بايد دقيقاً متوجّه بود كه انبياء (علیهم السلام) هرگز دنيا را تخريب نمي‌كنند، بلكه آبادش مي‌سازند؛ براي اين كه آن‌ها دنيا را پُل و مَعبَري براي رسيدن به آخرت مي دانند و طبيعي است كسي كه مي‌خواهد به جايي برود بايد گذرگاه و معبرش را هم به قدر لازم و كافي آباد كند وگرنه به مقصد نمي‌رسد.
كدام عاقلي پُل سر راهش را خراب مي‌كند، در صورتي كه مي‌خواهد به آن طرف پُل برسد! خدا مي‌خواهد انسان را به آخرت برساند.او ـ عَزَّوَعَلاـ دنيا را پُل قرار داده و خواسته كه آبادش كنيد:
] ...هُوَ أنْشَأَكُمْ مِنَ اْلاَرْضِ وَ اسْتَعْمَرَكُمْ فِيها...‌‌[؛[25]
«...اوست كه شما را از زمين آفريد و آبادي آن را به شما واگذار كرد...».
منتها به قدر پُل بودن آبادش كنيد و نه بيشتر.
(الدُّنْيا قَنْطَرَهٌْْ فَاعْبُرُوها وَ لاتَعْمُروها)؛[26]
«دنيا پُل است، از آن عبور كنيد و [بيش از حدّ لازم] آبادش نكنيد».
شما در آبادسازي دنيا چنان افراط مي‌كنيد كه آخرت را، كه مقصد نهايي سير است، تخريب مي‌كنيد.
مسلمانان؛تقوا، تقوا!
اي مسلمانان، دنيا همه چيزش تمام مي‌شود و مي‌ميريد. مگر شما ايمان نداريد كه آخرت و برزخ و محشري در كار است و آنجا مي‌خواهيد زندگي كنيد؟ بايد مايه‌اي داشته باشيد تا آنجا بتوانيد زندگي كنيد. آن مايه چيست؟ همان كه مرتّب مي‌گوييم: تقوا، تقوا. خدا مي‌داند كه چقدر اين كلمه تكرار مي‌شود ولي هيچ خبري هم از آن ديده نمي‌شود! چقدر ما اين جمله را شنيده و مي‌شنويم:
(اُوصِيكُمْ عِبادَ اللهِ بِتَقْوَي اللهِ)؛
گفتن و شنيدن هم براي ما عادت شده است. مطلبي هم كه به گونه‌ي عادت درآيد ديگر نفعي نخواهد داشت. خطيب جمعه مرتّب فرياد مي‌كشد كه:
(عِبادَ اللهِ، اُوصِيكُمْ وَ نَفْسي بِتَقْوَي اللهِ)؛
«اي بندگان خدا؛ خودم و شما را سفارش به تقوا مي‌كنم».
الفاظ، هم فراوان است و هم داغ و محكم، امّا با الفاظ داغ و محكم كه كار درست نمي‌شود. تقوا كجاست؟ خداي ما مي‌فرمايد:
]...وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزّادِ التَّقْوي‌...‌‌[؛[27]
«...توشه‌ي راه برداريد كه بهترين توشه و زاد تقواست...».
اي مردم، شما مسافريد. مسافر توشه‌ي راه مي‌خواهد. شما نمي‌خواهيد تهيّه كنيد؟ شما يادتان رفته كه مسافر هستيد. فردا، پس فرداست كه بانگ جناب عزرائيل به گوشتان برسد و شما را حركت دهد.حتي صد سال و صد و بيست سال عمر هم مي‌گذرد.سرانجام، بخواهيد و نخواهيد مي‌ميريد. خدا به پيغمبرش فرموده است:
]إنَّكَ مَيِّتٌ وَ إنَّهُمْ مَيِّتُونَ[؛[28]
«تو مي‌ميري و آن‌ها هم مي‌ميرند».
بنگريد كه چه داريد؟ زاد و توشه‌ي راهتان چيست؟ خانه، مَركَب، پول يا مقام و منصب ؟به‌به! چه عالي و چه فراوان! زماني كه مي‌رويد همراهتان چه مي‌بريد؟
]...تَزَوَّدُوا فَإنَّ خَيْرَ الزّادِ التَّقْويََ ...‌[؛[29]
«...توشه بيندوزيد كه بهترين توشه تقواست...».
]...وَ الْعاقِبَهُْْ لِلتَّقْويََ[؛[30]
«...و پايان خوش از آنِ تقواست».
]...وَ الْعاقِبَهُْْ لِلْمُتَّقِينَ[؛[31]
«...و پايان نيك از آن متّقيان است».
]إنَّ لِلْمُتَّقِينَ مَفازاً[؛[32]
«رستگاري و كاميابي از آن پرهيزگاران است».
چقدر قرآن و نهج‌البلاغه و ديگر امامان فرموده‌اند و چقدر بزرگان عالم فريادها كشيده‌اند؛ همه مي‌خواهند جان ما را فربه كنند.
مهمّ گوهر جان است
دنياپرستان فقط پوست را فربه مي‌كنند! زندگي ما همه‌اش پوست است. اين خانه‌ها و فرش‌ها و مركب‌ها همه پوست است! ما جان خود را از دست داده‌ايم و داريم پوست را چاق مي‌كنيم. دين مي‌خواهد گوهر جان انسان را قويّ و لطيف و درخشان سازد تا بتواند در عالم پس از مرگ از حيات ابدي برخوردار گردد.
شما مي‌بينيد در همين عالم دنيا و طبيعت موجوداتي كه قوي‌تر و درخشان‌ترند، باارزشند و آن‌ها كه سست‌تر و ضعيف‌ترند، بي‌ارزش يا كم‌ارزشند. ارزش كاه و كلوخ كجا و ارزش طلا و برليان كجا ! عزّت خورشيد آسمان كجا و عزّت سنگ سياه بيابان كجا !
در قرآن مي خوانيم:
]وَ فِي اْلاَرْضِ قِطَعٌ مُتَجاوِراتٌ وَ جَنّاتٌ مِنْ أعْنابٍ وَ زَرْعٌ وَ نَخِيلٌ صِنْوانٌ وَ غَيْرُ صِنْوانٍ يُسْقيََ بِماءٍ واحِدٍ وَ نُفَضِّلُ بَعْضَها عَليََ بَعْضٍ فِي اْلاُكُلِ إنَّ في ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ‌‌‌[؛[33]
«بر روي زمين قطعاتي در كنار هم قرار دارند كه باهم متفاوتند و باغ‌هايي از انگور و زراعت و نخل‌ها كه گاهي بر يك پايه و گاهي بر دو پايه مي‌رويند؛ همه‌ي آن‌ها از يك آب سيراب مي‌شوند و در عين حال، بعضي از آن‌ها را از جهت ميوه بر ديگري برتري مي‌دهيم؛ در اين‌ها نشانه‌هايي است براي آن‌ها كه عقل خويش را به كار مي‌گيرند».
آري؛ قطعات به هم پيوسته‌ي زمين همه از يك آب و يك نور و يك هوا برخوردارند، امّا وقتي شكم اين زمين شكافته مي‌شود ميوه‌هاي گوناگون با رنگ‌ها و شكل‌ها و طعم‌هاي مختلف و خاصيّت‌هاي متفاوت از خاك برمي‌آيند و تماشاي اين صحنه‌ها براي انديشمندان تفكّرانگيز است.
ما شما را انسان و سر به بالا آفريده و ساخته‌ايم تا بالا را بنگريد و از مبدأ و معاد عالم خبري بگيريد؛ حيوانات همه سر به پايين حركت مي‌كنند! شما كه انسانيد سر به بالا بگيريد و بينديشيد. همين طور كه اين قطعات زمين با اين كه كنار هم قرار گرفته و ظاهراً صورت واحدي دارند،باطنشان گوناگون است؛ بدانيد افراد بشر هم كه در كنار هم قرار گرفته و ظاهراً صورت واحدي دارند در باطن با هم بسيار متفاوتند.
روزي اين پرده‌هاي ظاهر كنار مي‌رود و زمينِ جان بشر شكافته مي‌شود و آنچه در درونش هست بارز مي‌گردد.
]إذا زُلْزِلَتِ اْلاَرْضُ زِلْزالَها‌* وَ أخْرَجَتِ اْلاَرْضُ أثْقالَها...‌يَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أخْبارَها‌[؛[34]
«هنگامي كه زمين شديداً به لرزه درآيد و بارهاي سنگينش را خارج سازد‌...در آن روز، زمين تمام خبرهاي خود را بازگو مي‌كند ».
آري؛ نه تنها زمين خاكي، بلكه زمينِ جان بشر نيز خواهد لرزيد و شكافته خواهد شد و اندوخته‌هاي دروني خود را بيرون خواهد ريخت.
]وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ مُسْفِرَهٌْْ‌# ضاحِكَهٌْْ مُسْتَبْشِرَهٌْْ‌* وَ وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ عَلَيْها غَبَرَهٌْْ‌* تَرْهَقُها قَتَرَهٌْْ[؛[35]
«چهره‌هايي در آن روز، گشاده و خندان و شادان است و چهره‌هايي غبارآلود و پوشيده از دود است».
]فَأمّا إنْ كانَ مِنَ الْمُقَرَّبِينَ* فَرَوْحٌ وَ رَيْحانٌ وَ جَنَّهُْْ نَعِيمٍ...وَ أمّا إنْ كانَ مِنَ الْمُكَذِّبِينَ الضّالِّينَ* فَنُزُلٌ مِنْ حَمِيمٍ* وَ تَصْلِيَهُْْ جَحِيمٍ‌[؛[36]
«اگر از مقرّبان [درگاه خدا] باشد در رَوح و ريحان و بهشت پرنعمت است‌... و اگر از تكذيب‌كنندگانِ گمراه باشد با آب جوشان از او پذيرايي مي‌شود و سپس ميان آتش دوزخ درمي‌آيد».
عاقبت آخرت‌طلبان و دنياگرايان
آنان كه در اين دنيا بيدار و هوشيار بودند و با تبعيّت از تعليمات ديني‌شان، گوهر جان خود را قويّ و منوّر كردند و رفتند، در آن عالم با همين نورانيّت و قوّت روحشان فضاي غرق در نعمت تشكيل مي‌دهند و رَوح و رَيحان و جنّت نعيم به وجود مي‌آورند؛ امّا آن‌ها كه در اين دنيا مقهورِ اميالِ نفساني بوده و خود را در گنداب شهوات حيواني غوطه‌ور ساخته‌اند، در آن عالم، با همان جان كثيف و تاريكشان،فضايي تاريك و ظلماني و متعفّن، كه اسمش وَيْل و سَعِير و سَقَر و جهنّم است به وجود مي‌آورند و غرق در عذاب اليم مي‌گردند.
پس انبياء، براي آخرت فرياد مي‌زنند و تبشير و انذار مي‌كنند و مي‌خواهند ما را براي زندگي آخرت آماده سازند. آن بزرگواران دنيا را مقدّمه‌ي آخرت مي دانند كه اگر در مسير آخرت بود بسيار خوب و سعادت‌آفرين است و اگر از مسير آخرت منحرف شد بسيار بد است و بدبختي‌هاي پايان‌ناپذير به دنبال خواهد داشت.
احسان به قدر معرفت
يك نمونه از نحوه‌ي تربيت ديني از حضرت امام سيّد الشّهدا‌ (علیه السلام) كه فردا سالروز ولادت آن حضرت است عرض مي‌كنيم.
مرد عربي خدمت آن امام بزرگوار آمد و اظهار حاجت كرد كه بدهكارم و از اداي دينم عاجز شده‌ام و چون كريم‌تر از شما خاندان رسول كسي را سراغ ندارم نزد شما آمده‌ام.
امام (علیه السلام) فرمود: بسيار خوب، من سه مسئله از تو مي‌پرسم. اگر يكي را جواب درست دادي يك سوّم محتواي اين كيسه را كه نزد من است به تو مي‌دهم و اگر دو مسئله را جواب دادي، دو سوّم و اگر هر سه مسئله را جواب صحيح دادي تمام اين كيسه مال تو باشد. مرد سائل گفت:
(يَابْنَ رَسُولِ اللهِ؛ أمِثْلُكَ يَسْألُ عَنْ مِثْلي)؛
«آيا كسي مانند شما از كسي مانند من چيزي مي‌پرسد؟! [عالم از جاهل چه مي‌پرسد؟] ».
امام (علیه السلام) فرمود: من از جدّم رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شنيدم كه مي‌فرمود:
(اَلْمَعْرُوفُ بِقَدْرِ الْمَعْرِفَهِْْ)؛
«احسان به هر كسي بايد به اندازه‌ي شناخت و معرفتش باشد».
رهبران ديني به فكر تربيت جان

 
حالا توجّه مي‌فرماييد كه روال تربيت ديني چگونه است؟ قبل از اين كه شكمش را پر كند روحش را پر مي‌كند و قبل از اين‌كه پوستش را چاق كند مغزش را چاق مي‌كند! نه از درِ خانه‌اش او را نااميد و مأيوس برمي‌گرداند و نه بدون احراز لياقت به او چيزي مي‌دهد.

رهبر ديني معتقد است كه انسان زنده است به جان آدميّت،نه به شكم و روده‌ي حيوانيّت. شكم و روده‌ي مردم را پر كردن و مغزها را خالي از فهم و معرفت نگه داشتن، الاغ پرورانيدن است!
رهبر ديني معتقد است كه دانشگاه و دانشسرا ساختن بدون درس خداپرستي دادن و فضايل انساني آموختن، در واقع طويله ساختن است و مشتي موجودات شهوي پرورانيدن و بر كرسي‌هاي وزارت و وكالت و قضاوت نشاندن و امّتي را به تباهي كشاندن.
رهبر ديني معتقد است كه اوّل بايد غذاي ايمان و معرفت خدا به جان بشر داده شود و پس از آن نان به شكمش و دانش به مغزش داده شود. اين امتياز رهبران ديني از رهبران دنيايي است.
رهبران دنيايي به فكر پُر كردن شكم‌ها
رهبران دنيايي تمام توجّهشان روي پوست بشر است، تمام همّشان اين است كه شكم‌ها را پر كنند و قامت‌ها را بيارايند. امّا رهبران ديني مي‌كوشند اوّل جان‌ها را مملوّ از نور ايمان و معرفت به خالق سبحان كنند و آنگاه شكم‌ها را پر از نان و مغزها را پر از دانش سازند تا اين مغزهاي دانشمند و شكم‌هاي سير زير سايه‌ي ايمان به راه انسانيّت بروند و دست به خيانت و جنايت نيالايند؛ زيرا علّت تمام بدمستي‌ها و عربده‌كشي‌ها زير سر همين دانشمندان بي‌ايمان و شكم‌هاي سير است؛ و لذا مي‌بينيم در پرتو اوّلين شعاع آفتاب وحي كه بر قلب مبارك پيامبر خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) تابيده است، سخن از ايمان به خدا به ميان آمده و آن‌گاه از علم و قلم نام برده شده است كه:
]إقْرَأ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ ...اَلَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ[؛[37]
«بخوان به نام پروردگارت كه تو را آفريد...خدايي كه با قلم آموزش داد».
يعني آن تعليم و تعلّم و خواندن و نوشتني مطلوب است كه در سايه‌ي ايمان به خدا باشد.
سؤالات امام (علیه السلام) و پاسخ‌هاي اعرابي
 برگرديم به قصّه‌ي اعرابي كه از امام حسين (علیه السلام) كمك مالي خواست و امام فرمود: سه مطلب از تو مي‌پرسم، اگر جواب دادي به تو كمك مالي مي‌كنم. آن مرد هم گفت:
(سَلْ يَابْنَ رَسُولِ اللهِ؛ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّهَْْ إلاّ بِاللهِ)؛
«بفرماييد، اميدوارم به حول و قوّه‌ي خدا جواب بدهم».
امام فرمود:
(أيُّ اْلاَعْمالِ أفْضَلُ)؛
«كدام عمل از همه بالاتر و برتر است»؟
آن مرد جواب داد:
(اَلاِيمانُ بِاللهِ)؛
«ايمان به خدا».
امام از عمل سؤال كرده و او در جواب، سخن از ايمان به ميان آورده است. اين نشان مي‌دهد كه ايمان نيز عمل قلب است و مولّد ساير اعمال است. سپس امام‌ (علیه السلام) فرمود:
(فَما نَجاهُْْ الْعَبْدِ مِنَ الْمَهْلَكَهِْْ)؛
«راه خلاصي از هلاكت چيست»؟
آن مرد در جواب گفت:
(الثِّقَهُْْ بِاللهِ)؛
«توكّل به خدا [با خدا پيوند داشتن و كارها را به او واگذار كردن] ».
سپس آن حضرت فرمود:
(فَما مُزَيِّنُ الْمَرْءِ)؛
«آنچه زينت‌بخش مرد است چيست»؟
آيا لباس فاخر، مركب زيبا و مسكن اعلا مايه‌ي زينت مرد است؟ اين‌ها كه زينت‌بخش مردان نيست.
]رِجالٌ لاتُلْهِيهِمْ تِجارَهٌْْ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللهِ...‌‌[؛[38]
«مرداني كه سوداگري‌هاي دنيا آن‌ها را از ياد خدا باز نمي‌دارد...».
اين‌ها واقعاً رجالند؛ بقيّه كودك‌صفتاني هستند كه با بازيچه‌ي دنيا بازي مي‌كنند.
امام پرسيد: زينت مرد چيست؟ او جواب داد:
(عِلْمٌ مَعَهُ حِلْمٌ)؛
«زينت مرد علمي است كه همراهش حلم است».
آن حضرت (علیه السلام) فرمود: اگر نشد چه؟ گفت:
(مالٌ مَعَهُ كَرَمٌ)؛
«مالي كه كنارش كرم و بزرگواري است».
فرمود: اگر نشد چه؟ گفت:
(فَقْرٌ مَعَهُ صَبْرٌ)؛
«فقري كه با صبر و شكيبايي همراه است».
فرمود: اگر اين هم نشد چه؟ گفت:
(فَصاعِقَهٌْْ تَنْزِلُ مِنَ السَّمآءِ فَتُحْرِقُهُ)؛
«آتشي از آسمان نازل گردد و او را بسوزاند».
آدمي كه نه علم توأم با حلم دارد، نه مال توأم با كرم و نه فقر توأم با صبر،سزاوار اين است كه با صاعقه‌ي آسماني بسوزد و خاكستر شود.
امام (علیه السلام) از جواب او تبسّمي كرد و فرمود:
(أحْسَنْتَ)؛
«نيكو جواب دادي».
آنگاه كيسه‌اي را كه پر از هزار دينار بود به او عطا كردند و انگشتريِ مخصوص خودشان را هم از انگشت درآورده به او دادند و فرمودند: اين كيسه‌ي دينار را به طلبكاران بده و انگشتري را هم هزينه‌ي زندگيت كن.
او هم گرفت و گفت:
( ... اَللهُ أعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ...[39])؛[40]
«خدا مي‌داند چه كساني را مرجع و ملجأ مردم قرار دهد».
گوهر خود را هويدا كن كمال اين است و بس
عربي از حسين عطايي خواست تا تنور شكم برافروزد         شـاه گفـتا: بگو كـدام صفت گوهـر مرد را برافروزد
او مي خواست پولي بگيرد و شكمي آباد كند، امّا امام (علیه السلام) فرمود: بگو ببينم آنچه گوهر جان انسان را درخشان مي‌سازد كدام است؟مهمّ اين است.
گـوهر خـود را هويـدا كن كـمال اين است و بس          خويش را در خويش پيدا كن كمال اين است و بس
ما خود را گم كرده‌ايم و دنبال خودمان نمي‌گرديم.فقط دنبال اين هستيم كه اين گوشه و آن گوشه را حفر كنيم و نفت استخراج كنيم، مس بيرون بياوريم و طلا بيابيم. نمي‌فهميم كه خودمان از نفت و از طلا بالاتريم. خودمان را بشناسيم كه چه‌كاره‌ايم؟ اين بيت خطاب به خود گوينده است:
چـند مي‌گويي سخـن از درد و رنـج ديگران           خويش را اوّل مداوا كن كمال اين است و بس
اوّل خودت را مداوا كن و آنگاه به مداواي ديگران بپرداز. كسي كه نتواند خود را اصلاح كند چگونه مي‌تواند ديگران را اصلاح كند؟ خدا در حديث قدسي خطاب به حضرت مسيح (علیه السلام) فرموده است:
(يَابْنَ مَرْيَمَ؛ عِظْ نَفْسَكَ فَإنِ اتَّعَظْتَ فَعِظْ غَيْرَكَ)؛
«اي پسر مريم، اوّل خودت را موعظه كن؛ اگر از موعظه‌ي خودت پند گرفتي ديگران را موعظه كن».
(وَ إلاّ فَاسْتَحْيِ مِنِّي)؛
«وگرنه از من حيا كن».
تلاش براي خداپرستي
يك جمله‌ي نوراني هم از امام اميرالمؤمنين‌ (علیه السلام) ذكر كنيم:
(فَاللهَ اللهَ مَعْشَرَ الْعِبادِ)؛
«اي بندگان خدا، خدا را خدا را به ياد آوريد [و از عذاب او بترسيد] ».
(وَ أنْتُمْ سالِمُونَ فِي الصِّحَّهِْْ قَبْلَ السُّقْمِ)؛
«در حالي كه سالم هستيد و بيمار نشده‌ايد [از اين تندرستي خويش استفاده كنيد]».
(وَ فِي الْفُسْحَهِْْ قَبْلَ الضِّيقِ)؛
«و [هنوز] در فراخناكي و وسعت [در عمل] هستيد و به تنگي [در قبر] نيفتاده‌ايد».
هنوز ميدان كار وسيع است و با آسودگي خاطر رفت و آمد مي‌كنيد، مي‌نشينيد و برمي‌خيزيد، بازار و مسجد مي‌رويد؛ امّا هميشه چنين نمي‌مانيد، ناگهان مرگ فرا مي‌رسد و اين بدن را در كفن مي‌پيچند و زير خاك مي‌گذارند.
(فَاسْعَوْا في فَكاكِ رِقابِكُمْ مِنْ قَبْلِ أنْ تُغْلَقَ رَهائِنُها)؛
«پس بكوشيد گردن‌هاي خودتان را [از زنجيرهايي كه با دست خودتان بسته‌ايد] آزاد سازيد پيش از آن كه آن گردن‌ها در گرو برود [و ديگر رهايي ممكن نگردد]».
(أسْهِرُوا عُيُونَكُمْ وَ أضْمِرُوا بُطُونَكُمْ وَ اسْتَعْمِلُوا أقْدامَكُمْ وَ أنْفِقُوا أمْوالَكُمْ)؛[41]
«چشم‌هاي خود را بيدار نگه داريد [شب‌زنده‌دار باشيد]و شكم‌هايتان را لاغر سازيد [روزه بگيريد]و قدم‌هايتان را به كار بريد [در كارهاي خير اقدام كنيد] و اموالتان را [در راه خدا] انفاق كنيد».
بيداري در پاسي از شب
در اين شب‌هاي ماه رجب و شعبان و رمضان كه باران رحمت ريزش دارد، تا مي‌توانيد از بيداري يك قسمت از شب بهره بگيريد كه فرصت خواب بسيار داريم؛ آن قدر زير خاك بخوابيم كه بدن‌ها بپوسد و كِرم‌ها در جمجمه‌ها لانه كنند و فضله بريزند. خود را براي ورود به ماه مبارك رمضان آماده كنيد كه به مهمانسراي خدا دعوت شده‌ايد و بر سر سفره‌ي حضرت أكرم الأكرَمين خواهيد نشست. در اين شب‌ها منادي خدا ندا مي‌دهد:
(هَلْ مِنْ سائِلٍ، هَلْ مِنْ داعٍ)؛
«آيا خواهنده‌اي هست؟ [كه از من بخواهد تا بدهم] آيا دعا كننده‌اي هست؟ [كه مرا بخواند تا جوابش بدهم] ».
تا زنده‌ايم شرف بيداري ساعت آخر شب را از دست ندهيم. حدّأقل نيم ساعت آخر شب، يك ربع ساعت آخر شب قبل از سحر بيدار باشيم كه نتايج و اسرار فراوان دارد. از روزه‌ي ماه شعبان نيز استفاده كنيم و از پرخوري بپرهيزيم كه پرخوري از صفات حيوانات است.
(وَ اسْتَعْمِلُوا أقْدامَكُمْ)؛
«اين قدم‌ها را به كار بيفكنيد [و به اماكن عبادت برويد، امّا با قلب و روح و جانتان برويد]».
بهره‌جويي از دنيا براي آخرت
 (أخْرِجُوا مِنَ الدُّنْيا قُلُوبَكُمْ مِنْ قَبْلِ أنْ تَخْرُجَ مِنْها أبْدانُكُمْ)؛[42]
«پيش از اين كه بدن‌هايتان از دنيا بيرون برود،قلب‌هايتان را از دنيا بيرون كنيد».
(وَ أنْفِقُوا أمْوالَكُمْ)؛[43]
«اموالتان را [در راه خدا] انفاق كنيد».
اين اموال عاقبت از شما گرفته خواهد شد. پس تا در دست شماست از آن بهره‌ي خود را برگيريد.
بهتر از سخن خدا كه نمي‌شود سخني گفت. حال بشنويد كه چه مي‌فرمايد:
]وَ ابْتَغِ في ما آتاكَ اللهُ الدّارَ اْلإخِرَهَْْ وَ لاتَنْسَ نَصِيبَكَ مِنَ الدُّنْيا...‌‌[؛[44]
«در آنچه خدا [در دنيا] به تو داده است، خانه‌ي آخرت را بطلب [و به دست آور] و نصيب خود را از دنيا فراموش نكن...».
بهره و نصيب شما از اين دنيا چيست؟ خوب خوردن و خوب پوشيدن و مركب و مسكن زيبا به دست آوردن است؟ نه، اين‌ها كه بهره‌ي شما نيست. هرچه خوب بخوريد و خوب بپوشيد، تحويل بدن داده‌ايد و بدن هم عاقبت تحويل كرم‌هاي زير خاك داده خواهد شد. خودتان روح و جانتان هستيد. از اين دنيا و اموال دنيا بهره‌ي جانتان را برگيريد و همراهتان به عالم پس از مرگ ببريد.
(إنَّما لَكَ مِنْ دُنْياكَ ما أصْلَحْتَ بِهِ مَثْواكَ)؛[45]
«همانا بهره‌ي تو از دنيايت همان است كه با آن خانه‌ي قبرت را صالح و آباد گرداني».
(وَ خُذُوا مِنْ أجْسادِكُمْ فَجُودُوا بِها عَليََ أنْفُسِكُمْ)؛[46]
«از بدن‌هايتان بگيريد و به جان‌هايتان ببخشيد».
پيكرها را قربان جان‌ها كنيد. جسدها را لاغر و جان‌ها را فربه سازيد.
به جاي خريدن قبر به بينوايان كمك كنيد!
برخي از مردم، به قول معروف، سوراخ دعا را گم كرده‌اند. به زعم خود مي‌خواهند براي آخرتشان كاري انجام دهند، مي‌روند قبر مي‌خرند. پول فراواني، چه بسا ده‌ها ميليون، مي‌دهند و چند قبر مي‌خرند و مقبره‌ي خانوادگي درست مي‌كنند؛ به خيال اين كه با اين كار آخرت آبادي گيرشان مي‌آيد و آن‌ها را در غرفه‌هاي بهشتي جاي مي‌دهند.چه خيال خامي و چه تصوّر باطلي! مگر قرآن نمي‌گويد تنها مايه‌ي سعادت در عالم آخرت تقواست:
]...إنَّ أكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللهِ أتْقاكُمْ...‌[؛ [47]
«...گرامي ترين شما نزد خدا پرهيزگارترين شماست».
حتّي قرب جوار اولياي خدا در مدفن نيز وقتي نافع است كه با تقوا همراه باشد:
]...إنَّما يَتَقَبَّلُ اللهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ[؛[48]
«...خداوند فقط اعمال پرهيزگاران را مي‌پذيرد».
شما اگر به راستي آخرت را مي‌خواهيد، اين پولِ قبرها را بدهيد براي زنده‌هاي بينوا و مستأصل خانه بخريد. شصت هفتاد متر زمين با دو اتاق محقّر به يك خانواده‌ي بي‌خانمان بدهيد و از اين راه غرفه‌هاي بهشتي بدست آوريد. چرا براي مرده‌اي مي‌خريد كه هيچ معلوم نيست كي خواهد مرد و كجا خواهد مرد؟ شما نگران نباشيد؛وقتي مُرديد زمين نمي‌مانيد و حتماً جايي دفنتان مي‌كنند و به آغوش عملتان مي‌افكنند. آنچه نافع به حال شماست نفع رساندن به بندگان خداست.
خريد خانه را به امام (علیه السلام)سپردن
مردي از اهالي جبل، كه از امرا و شخصيّت‌هاي برجسته و از محبّين و دوستداران حضرت امام صادق (علیه السلام) بود، هر سال به عشق زيارت امام (علیه السلام) به حجّ مشرّف و در مدينه به خانه‌ي امام (علیه السلام) وارد مي‌شد و به خاطر علاقه‌ي شديدي كه به امام (علیه السلام) داشت توقّفش را در مدينه طول مي‌داد؛ تا اين كه پيش خود فكر كرد: اين كارِ من ممكن است مايه‌ي زحمت امام (علیه السلام) باشد. بهتر است كه من خانه‌اي در مدينه بخرم تا هر وقت به مدينه آمدم به خانه‌ي خودم بروم و مزاحم امام‌ (علیه السلام) نباشم.
در يكي از اين سفرها خدمت امام (علیه السلام) عرض كرد: يابن رسول الله، من به فكر افتاده‌ام خانه‌اي براي خودم بخرم تا ديگر مزاحم شما نباشم. اجازه مي‌خواهم مبلغي خدمت شما تقديم كنم و براي اداي مناسك حجّ راهي مكّه شوم و تا از مكّه برمي‌گردم شما دستور بدهيد با اين مبلغ براي من خانه‌اي بخرند تا در مراجعت از مكّه، به خانه‌ي خودم وارد شوم.
امام (علیه السلام)نيز قبول كردند و پول را گرفتند و او هم به سفر حجّ رفت. وقتي برگشت از امام (علیه السلام) سؤال كرد: آقا، خانه را خريديد؟ فرمود: بله؛ اين قباله‌اش. نوشته‌اي را كه در دستشان بود به آن مرد دادند. مرد نگاه كرد و با تعجّب ديد كه نوشته‌اند:
بسم الله الرّحمن الرحيم
اين قباله‌ي خانه‌اي است كه جعفر بن محمّد براي فلان كس (اسم او را نوشته‌اند) خريده است و اين خانه در بهشت برين واقع شده و به چهار سمت محدود است(چون هر خانه‌اي از چهار سمت همسايه دارد، اين خانه‌ي بهشتي هم چهار حدّ دارد): يك حدّ آن خانه‌ي پيامبر اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم)،حدّ ديگرش خانه‌ي اميرالمؤمنين (علیه السلام)،حدّ سوّم آن خانه‌ي امام حسن (علیه السلام) و حدّ چهارم آن خانه‌ي امام حسين (علیه السلام) است.
اين مرد وقتي آن نوشته را خواند منقلب شد و از شدّت خوشحالي گريه‌اش گرفت. آن را بوسيد و روي چشمش گذاشت و گفت: مولاي من، با ديده‌ي منّت قبول كردم. بعد امام (علیه السلام) فرمود: آن پولي را كه به من دادي، بين فقراي بني‌هاشم تقسيم كردم.براي آن‌ها كه خانه نداشتند خانه خريدم و به آن‌ها كه كمبود داشتند هزينه‌ي زندگي دادم و اميدوارم اين خانه كه من در بهشت براي شما خريده‌ام مبارك باشد و مورد عنايت خدا قرار گيرد.
آن مرد سعادتمند قباله را بوسيد و در بغل گذاشت و تشكّر كرد و رفت. پس از مدّتي مريض شد و احساس كرد كه اين بيماريِ مرگ است. اهل و عيال خود را جمع كرد و گفت: شما را به خدا قسم مي‌دهم كه وقتي من مُردم، اين قباله را با من در قبر بگذاريد و كنار من دفن كنيد. آن‌ها هم اين كار را كردند. فردا كه كنار قبر رفتند، ديدند همان نامه روي قبر افتاده و با خطّ روشن نوشته شده:
به خدا قسم، امام صادق (علیه السلام) به وعده‌اش وفا كرد. آن خانه‌اي را كه براي من خريده بود به من دادند.[49]
خوشا به حال پرهيزكاران!
(إعْلَمُوا عِبادَ اللهِ أنَّ الْمُتَّقِينَ ذَهَبُوا بِعاجِلِ الدُّنْيا وَ آجِلِ اْلإخِرَهِْْ)؛[50]
«بدانيد اي بندگان خدا، كه پرهيزكاران [آخرت‌گرا] نقدينه‌ي دنياي گذرا و نسيه‌ي آخرت آينده را با هم بردند [به سود و بهره‌ي هر دو جهان رسيدند]».
خوشا به حال آنان كه تقوا دارند، اهل عمل هستند و طبق دستور دين عمل مي‌كنند؛ هم در دنيا آبرومند و عزيزند هم در آخرت غرق در نعمت‌هاي خداوند كريمند.
نعمت صندوق قرض‌الحسنه
مناسب است درباره‌ي صندوق قرض‌الحسنه، كه مشكلات مردم را حل مي‌كند و مستمندان را به نوايي مي‌رساند، اين روايت را نقل كنيم كه امام اميرالمؤمنين (علیه السلام) فرموده‌اند:
(إنَّ لِلّهِ عِباداً يَخْتَصُّهُمُ اللهُ بِالنِّعَمِ لِمَنافِعِ الْعِبادِ فَيُقِرُّها في أيْدِيهِمْ ما بَذَلُوها فَإذا مَنَعُوها نَزَعَها مِنْهُمْ ثُمَّ حَوَّلَها إلي غَيْرِهِمْ)؛[51]
«خدا را بندگاني است كه نعمت‌هايي را براي بهره بردن بندگان به آنان اختصاص داده؛ پس آن نعمت‌ها را در دسترس آن‌ها مي‌گذارد تا هنگامي كه [به مستحقّان] بذل كنند و هرگاه آن نعمت‌ها را [از مستحقّان] بازدارند، خداوند از آنان مي گيرد و به ديگران منتقل مي‌كند [كه به مصرف حقّ برسانند]».
امام حسين (علیه السلام) فدايي خداوند متعال
روز ولادت امام حسين (علیه السلام) قنداقه‌اش را به جدّش رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) دادند. رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) قنداقه را روي دست گرفت و زبان در دهان نوزاد گذاشت و او زبان پيامبر را مكيد. اوّلين غذايي كه به معده‌ي حسين‌ (علیه السلام)رسيد لعاب دهان جدّش رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) بود كه شخصيّت الهي او را تكوين كرد. زير گوش عزيزش اذان و اقامه گفت. به‌به از گوينده و شنونده‌ي اين اذان! اذاني كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بگويد و حسين خدا بشنود چه اذان پُر نور و مباركي خواهد بود! همان لحظه‌ي اوّل در گوش حسينش فرمود: حسينم، الله‌اكبر؛ «خدا بزرگ است.» اين كلمه در جان حسين نشست و تا آخر عمر گفت: الله‌اكبر؛ ديگر هيچ چيز در نظرش بزرگ نيامد و همه چيز را فداي الله كرد. هم روز ولادتش تكبير گفتند هم روز شهادتش؛ با اين تفاوت كه روز ولادتش، جدّ بزرگوارش گفت و روز شهادت، دشمن خونخوارش. در روز ولادت قنداقه‌اش روي دست رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بود، امّا روز شهادت تنش زير سمّ اسبها و سرش بالاي ني بود!
صلّي الله عليك يا اباعبدالله و علي الارواح الّتي حلّت بفنائك
 
 
 
 
 
 
اعوذ بالله من الشّيطان الرجيم
]...قَدْ جاءَ‌كُمْ مِنَ اللهِ نُورٌ وَ كِتابٌ مُبِينٌ * يَهْدِي بِهِ اللهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ سُبُلَ السَّلامِ وَ يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إلَي النُّورِ بِإذْنِهِ وَ يَهْدِيهِمْ إلي صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ‌[؛[52]
«از جانب خدا براي شما نور و كتاب آشكار كننده‌اي آمد.خدا به وسيله‌ي آن[نور و كتاب]هر كس را كه خشنودي او را بجويد به راه‌هاي سلامت هدايت مي‌كند و به اذن او آنان را از تاريكي‌ها به سوي نور راهنمايي و به راه مستقيم هدايت مي‌كند».
آياتي كه ذكر شد مربوط به نور هدايت است.
]...قَدْ جاءَ‌كُمْ مِنَ اللهِ نُورٌ وَ كِتابٌ مُبِينٌ‌‌[؛
از جانب خدا براي شما نور و كتاب آشكار و آشكار كننده، روشن و روشنگر فرستاده شد. در اين آيه ممكن است مقصود از كلمه‌ي نور قرآن باشد و ممكن است منظور رسول اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) باشد. چون در خود قرآن، از قرآن تعبير به نور شده است. در سوره‌ي اعراف مي‌خوانيم:
]الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ...وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِي اُنْزِلَ مَعَهُ...‌[؛[53]
«...كساني كه اتبّاع از رسول مي‌كنند و همچنين از نوري كه همراهش نازل شده تبعيّت مي‌كنند...».
هدايت به وسيله‌ي قرآن
معلوم است نوري كه همراه رسول نازل شده، قرآن است و از رسول‌اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نيز در سوره‌ي احزاب به سراج منير يعني چراغ روشني‌بخش تعبير شده است.
]يا أيُّهَا النَّبِيُّ إنَّا أرْسَلْناكَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِيراً * وَ داعِياً إلَي اللهِ بِإذْنِهِ وَ سِراجاً مُنِيراً‌[؛[54]
و بديهي است كه تا خودش نور نباشد، منير نيز نخواهد بود. حال اگر مراد از نور، قرآن باشد، عطف كتاب مبين عطف تفسيري مي‌شود و اگر مراد از نور پيامبراكرم (صلی الله علیه و آله و سلم)باشد، عطف مغاير مي‌شود و به هر حال در عالم انوار، قرآن و رسول اتّحاد دارند و نور واحدند.
]يَهْدِي بِهِ اللهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ‌[؛
«خدا به وسيله‌ي اين نور [قرآن يا رسول] كساني را كه در راه رضاي خدا قدم بر مي‌دارند، هدايت مي‌كند».
]سُبُلَ السَّلامِ‌[؛
سبل جمع سبيل است و نشان مي‌دهد كه ‌راه‌ها متعدّد است؛ زندگي فردي راهي است و زندگي خانوادگي راهي و زندگي اجتماعي نيز راهي ديگر. هر كس در هر شغلي راهي دارد. تاجر، كشاورز و طبيب هر كدام راهي دارند. منتهيَََ گاهي راه كج است و از مقصد منحرف مي‌شود و گاهي درست و رو به مقصد است. قرآن همه را به ‌راه‌هاي سالم مي‌افكند و رو به مقصد حركت مي‌دهد.
راه سالم نيز گاهي تاريك است و گاهي روشن. ممكن است انسان رو به مكّه برود. راهش درست است ولي مزاحمات و ناملايماتي در اين راه هست؛ از درّه‌‌ها و تپّه‌ها و موانع ديگر گرفته تا گزندگان و درندگان و راهزنان؛ و فضا هم تاريك است. اين تاريكي هم مانع مي‌شود از اين‌كه با سرعت و امنيّت برود. قرآن هم ‌راه‌ها را سالم از اعوجاج* و انحراف مي‌كند هم تاريكي‌ها را برطرف مي‌سازد و فضا را روشن مي‌كند.
]يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إلَي النُّورِ‌‌[؛[55]
«آنان را از تاريكي به سوي نور خارج مي‌گرداند».
از ظلمت جهل و كفر و فسق نجات مي‌دهد و به فضاي روشن علم و ايمان و تقويََ مي‌افكند در نتيجه:
]يَهْدِيهِمْ إلي صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ[؛
«همه را به شاهراه مستقيم هدايت مي‌كند».
قرآن كتاب هدايت
‌راه‌هاي فرعي كه سُبُل است متعدّدند ولي راهروان از هر راهي كه در پرتو نور قرآن مي‌آيند، به صراط مستقيم كه راه اصلي است منتهي مي‌شوند و در اين شاهراه، همه با هم با سرعت و امنيّت رو به مقصد مي‌روند. آري، كار قرآن اين است. اگر از ما بپرسند قرآن چه كتابي است، چه مي‌گوييم؟ چون هر كتابي درباره‌ي موضوعي مخصوص از علمي مخصوص تدوين شده و موضوعات علوم مختلف است؛ علوم مختلف،مثل طبيعي، ادبي، رياضي، روان شناسي، جامعه شناسي، پزشكي و ... داريم. علم قرآن از سنخ كدام يك از اين علوم است و موضوع بحثش چيست؟ مي‌گوييم قرآن، كتاب هدايت است. موضوع بحثش نيز انسان است.
قرآن درباره‌ي انسان بحث مي‌كند؛ منتهيََ، جهت بحث حركت به سوي خداست. علم طبّ نيز در مورد انسان بحث مي‌كند؛ امّا در مورد بدن انسان بيماري‌هاي آن و درمان اين بيماري‌ها. قرآن روح و جان انسان را مورد بحث قرار داده از آن نظر كه بار سفر بسته و رو به خدا مي‌رود. از چه راهي و چگونه بايد برود؟ آفات و بليّات*اين راه چيست و راه خلاصي از آن‌ها كدام است؟ قرآن كتاب هدايت است و اساساً كار تمام انبياء و اولياي خدا (علیهم السلام) هدايت است. مسأله‌ي هدايت آن چنان مهمّ است كه خدا آن را به خودش نسبت داده و نخست خودش را هادي معرّفي كرده و ديگران،يعني از پيامبران و قرآن و امامان را وسيله و سبب هدايت مي‌داند. در همين آيه‌ي مورد بحث مي‌فرمايد:
]يَهْدِي بِهِ اللهُ[؛
«خدا هدايت مي‌كند».
منتهيََ به وسيله‌ي آن نور كه قرآن يا رسول است. كلمه‌ي‌]به‌[ در آيه دالّ بر سببيّت نور در امر هدايت است وگرنه فاعل اصلي هدايت، الله است و ملاحظه مي‌فرماييد كه در آيه، هم كلمه‌ي ]نور[ تكرار شده هم كلمه‌ي] يَهْدي[.
] قَدْ جاءَ‌كُمْ مِنَ اللهِ نُورٌ[؛
سپس مي‌فرمايد:
]يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إلَي النُّورِ‌[؛
و همچنين:
]يَهْدِي بِهِ اللهُ مَنِ اتَّبَعَ رِ‌ضْوانَهُ[؛
و سرانجام مي‌فرمايد؛
]يَهْدِيهِمْ إلي صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ‌[؛
هدايت انسان با نور
معلوم مي‌شود كه هدف اصلي هدايت است، آن هم به وسيله‌ي نور. در آيات پاياني سوره‌ي شوريََ هم مي‌خوانيم:
]...وَ لكِنْ جَعَلْناهُ نُوراً نَهْدِي بِهِ مَنْ نَشاءُ مِنْ عِبادِنا وَ إنَّكَ لَتَهْدِي إلي صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ‌[؛[56]
«...ما قرآن را نوري قرار داديم و به سبب آن هدايت مي‌كنيم».
بعد به پيامبر خطاب شده:
]...إنَّكَ لَتَهْدِي إلي صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ[؛
هادي در درجه‌ي اوّل منم و در درجه‌ي دوّم تو هستي كه به صراط مستقيم هدايت مي‌كني. اين نشان دهنده‌‍‌ي عظمت مسأله‌ي هدايت است كه منحصراً كار خدا و اولياي خدا و كتاب خداست. در مورد قرآن فرموده است:
] إنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أقْوَمُ‌...‌[؛[57]
«همانا اين قرآن به راهي كه استوارتر است هدايت مي‌كند...».
تمام انبياء را هادي معرّفي مي‌كند.
] وَ جَعَلْناهُمْ أئِمَّهًْْ يَهْدُونَ بِأمْرِنا‌...‌[؛[58]
تمام آن‌ها را پيشواياني قرار داديم كه منصبشان منصب هدايت است. بعد از سوره‌ي فاتحهْْ الكتاب، سوره‌ي بقره است. در دوّمين آيه‌ي اين سوره هم سخن از هدايت است.
] الم # ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فِيهِ هُديً لِلْمُتَّقِينَ[؛
همه جا بحث هدايت است؛ يعني، هدف از آفرينش عالم و آدم هدايت است. آنچه هم كه انسان فطرتاً طالب آن است، هدايت است؛ البتّه "انسان" نه موجود دو پايي كه سرگرم آب و علف است! و به فرموده‌ي امام اميرالمؤمنين (علیه السلام):
(كَالْبَهِيمَهِْْ الْمَرْبُوطَهِْْ هَمُّهَا عَلَفُهَا...)؛[59]
انسان يعني كسي كه خودش را بشناسد و بينديشد كه كيست، از كجا آمده و به كجا مي‌رود؟
واجب‌ترين دعا، دعاي هدايت
آري، اگر آدمي اندكي در خود فرو برود و بينديشد، درمي‌يابد كه در بياباني هولناك قرار گرفته است.در اين بيابان فضا تاريك و راه باريك و دشمن فراوان است و مقصد ناپيدا. چنين آدمي در چنين بياباني چه مي‌خواهد؟ تنها چيزي كه مي‌خواهد هدايت است. دنبال راه و راهنما مي‌گردد. آن چنان نگران و پريشان حال است كه گرسنگي و تشنگي هم فراموشش مي‌شود و با اضطرار تمام مي‌گويد راه كدام است و راهنما كجاست؟ انسان خودشناس مي‌فهمد كه در بياباني مخوف واقع شده و رو به مقصدي مي‌رود، آن هم مقصدي بسيار بزرگ و حياتي و او راه را گم كرده است و شديداً نيازمند هدايت است، و لذا واجب‌ترين دعا در ضمن واجب‌ترين اعمال عبادي ما دعاي هدايت است.
ما يك دعاي واجب بيشتر نداريم.آن هم دعاي هدايت در وسط نماز است:
] اِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ‌[؛
نماز تنها عبادت واجب بر همگان
تنها عبادت واجبي كه همگاني و هميشگي است، نماز است. ساير عبادات همگاني نيست؛ يعني، بر همه واجب نيست. روزه از بيماران و پيران و مسافران (اداءً) ساقط است. حجّ بر كساني كه استطاعت مالي و بدني ندارند، واجب نيست. خمس و زكات بر كساني كه اجناس متعلّق زكات و درآمد زايد بر هزينه‌هاي سالشان ندارند، واجب نيست. جهاد بر همه واجب نيست و شرايطي دارد. امر به معروف و نهي از منكر نيز شرايطي دارد و بر همه كس واجب نيست. تنها عبادتي كه بر همه واجب است، نماز است كه:
(لا يُتْرَكُ بِحالٍ)؛
يعني در هيچ حال تعطيل نمي‌شود، مگر زن در حال حيض. نماز علاوه بر همگاني بودن، هميشگي نيز هست. روزه فقط در ماه رمضان واجب است. خمس و زكات نيز هميشگي نيست؛ مالي كه يك بار تخميس* شد، ديگر خمس به آن مال تعلّق نمي‌گيرد. زكات به مالي كه از حدّنصاب كمتر باشد، تعلّق نمي‌گيرد. جهاد و امر به معروف و نهي از منكر نيز هميشگي نيست. تنها عبادتي كه همگاني و هميشگي است، نماز است.
انسان مكلّف، در هر حالي كه باشد، موظّف به خواندن نماز است. مسافر، حاضر، مريض، سالم، نشسته، ايستاده، گاهي خوابيده به پهلوي راست يا به پهلوي چپ، مستلقياً * و تا آخرين لحظه كه همه‌ي حواسّ از كار افتاده و مشاعرش باقي است، در دل بايد توجّه كند و نمازش را با اشاره انجام دهد. پس نماز در هيچ حال تعطيل‌بردار نيست.
(الصَّلوهُْْ عَمُودُ الدّينِ)؛[60]
«نماز ستون دين است».
همان طور كه خيمه با ستون وسط سرپاست و اگر آن ستون وسط بيفتد ديگر خيمه‌اي در كار نيست، دين هم به نماز سرپاست. اگر نماز بود آدمي دين دارد و اگر نبود، بي دين است. بنابراين واجب‌ترين عبادات نماز است. در نماز هم آنچه قوام نماز محسوب مي‌شود، سوره‌ي فاتحهْْ الكتاب است.
(لا صَلوهَْْ اِلاّ بِفاتِحَهِْْ الْكِتابِ)؛[61]
«نماز بدون فاتحهْْ الكتاب [سوره‌ي حمد] نماز نيست».
هيچ نمازِ بدون حمد نداريم؛ چه واجب چه مستحب.
نماز ميّت هم كه حمد ندارد، در واقع نماز نيست؛ دعا براي ميّت است. لذا آن را بي‌‌وضو و بي‌غسل هم مي‌توان خواند؛ با بدن و لباس نجس هم مي‌شود نماز ميّت خواند؛ اگر نماز بود، بي وضو و بي غسل نمي‌شد خواند. خلاصه، نماز بدون سوره‌ي حمد تحقّق نمي پذيرد. در سوره‌ي حمد نيز آنچه مركزيّت و محوريّت دارد، آيه‌ي] اِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ [است. آيات قبل از آن مقدّمه و آيه‌ي بعد از آن متمّم است. پس آنچه در سوره‌ي حمد مقصود است، دعاي هدايت است.
آفرينش انسان براي نيايش
تمام نظامات عالم براي انسان خلق شده و انسان براي دعا خلق شده است. دعا يعني گدايي. انسان را به اين دنيا آورده‌اند تا از يك سو خود را به فقر و نياز مطلق بشناسد و از سوي ديگر، خالقش را به غناي مطلق. آن‌گاه اين فقير مطلق دست حاجت به سوي آن غنيّ مطلق دراز كند و از او بهره‌ي خود را بگيرد و از دنيا برود. پس هدف از خلقت انسان گدايي است.
ممكن است شما بفرماييد خدا فرموده است هدف از خلقت انسان عبادت است،چنان‌كه مي‌فرمايد:
] وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإنْسَ إلاّ لِـيَعْبُدُو‌‌‌نِ[؛[62]
«جنّ و انس را نيافريديم مگر براي اين كه مرا عبادت كنند».
عرض مي‌كنيم: بله؛ درست است ولي حقيقت عبادت همان گدايي است.
 فرموده‌اند:
(الدُّعاءُ مُخُّ الْعِبادَهِْْ)؛
«لبّ و مغز عبادت دعاست».
و دعا يعني گدايي.
] وَ قالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أسْتَجِبْ لَكُمْ إنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرِينَ[؛[63]
«پروردگار شما گفته است مرا بخوانيد تا اجابت كنم دعاي شما را؛كساني كه در عبادت من تكبّر مي‌ورزند به زودي با ذلّت و خواري داخل جهنّم مي‌شوند».
اينجا از دعا به عبادت تعبير كرده و فرموده است: دعا كنيد و از من بخواهيد تا بدهم. آنان كه در عبادت من (يعني دعا و خواستن از من) كبر مي‌ورزند، به زودي با ذلّت و خواري از جهنّم سر در مي‌آورند. عبادت يعني شناختن حضرت خالق به غناي مطلق و شناختن خويشتن به فقر مطلق و آن‌گاه پرواز كردن به سوي او براي گدايي از در خانه‌ي او كه:
(أنَا يَا إلَهي، عَبْدُكَ الَّذِي أمَرْتَهُ بِالدُّعَاءِ فَقَالَ لَبَّيْكَ وَ سَعْدَيْكَ، هَا أنَا ذَا،يَا رَبِّ، مَطْرُوحٌ بَيْنَ يَدَيْكَ)؛[64]
ما بدين در، نه پي حشمت و جاه آمده‌ايم        به گـدايي به در خانــه‌ي شاه آمده‌ايم
رهــرو منزل عشـقيم  و ز سر حـدّ عدم        تـا بـه اقليم وجود اين همه راه آمده‌ايم
راز و رمز اظهار نياز به درگاه بي‌نياز
پس صحيح است كه تمام نظامات خلقت براي انسان است وانسان براي گدايي. منتهيََ گدايي خود «فنّ »ي است و هر كسي بلد نيست؛ رموزي دارد. يك گداي مؤدّب آگاه از رموز گدايي چطور گدايي مي‌كند؟ آيا تا در خانه‌ي آدم ثروتمندي رسيد، مي‌گويد: پول بده.اين طور كه به او چيزي نمي‌دهند. اوّل كه مي‌رسد تعظيم مي‌كند. بعد اسم او را با احترام مي‌برد. جناب آقاي دكتر، جناب آقاي مهندس، عمدهْْ التّجّار و الاشراف و الاعيان، حجّهْْ الاسلام والمسلمين، آيهْْ الله العظمي، اين‌ها را مي‌گويد و بعد شمّه‌اي از كمالات آن بزرگوار را بيان مي‌كند كه شما بحمدالله از بزرگان اين شهر هستيد و همه جا اسم شما بر سر زبان‌هاست و سخن از كرم و انعام و احسان شما در ميان است. بعد اظهار فقر مي‌كند كه من بيچاره‌ام، بدبختم، چند تا دختر دارم كه مي‌خواهم شوهر بدهم، ندارم. بعد از او تقاضاي پول و كمك مي‌كند.
 راهش اين است. انسان هم كه درِ خانه‌ي خدا به گدايي مي‌رود، بايد مؤدّبانه برود. اوّل وضو بگيرد يا غسل كند، آن‌گاه با بدن پاك و لباس پاك به در خانه‌اش برود. منتهيَََ خانه‌اش از ما دور است و نمي‌توانيم همه به خانه‌اش كه در مكّه است برويم، و لذا فرموده است: كافي است كه هر جا هستيد به سمت خانه‌ي من بايستيد. بعد اذان بگوييد و اعلام كنيد كه همه بفهمند گدا هستيد؛ درِ خانه‌ي غنيّ مطلق آمده‌ايد. اذان، اِعلام يا اِعْلان فقر و نياز عالم انسان به عالم عزّ و جلال خدا،و همان اِعلام شرف و عزّت انسان است. اميرالمؤمنين علي (علیه السلام) مي‌گويد:
(اِلهي، كَفَي بِي عِزّاً اَنْ اَكُونَ لَكَ عَبْداً وَ كَفي بي فَخْراً اَنْ تَكُونَ لِي رَبّاً)؛
«خدايا، اين عزّت و شرف براي من بس كه بنده‌ي تو باشم و اين فخر و مباهات براي من بس كه تو خداي من باشي».
بعد اقامه مي‌گويد؛ يعني، به خودش تلقين مي‌كند تا حضور قلب براي ملاقات با خدايش پيدا كند. آن‌گاه تكبيرهْْ الاحرام مي‌گويد و وارد حرم مي‌شود، آن‌‌گونه كه شخص حاجّ وقتي به ميقات رسيد لبّيك مي‌گويد و مُحْرِم مي‌شود و بسياري از كارها بر او حرام مي‌گردد.
مُحرِم شدن نمازگزار با تكبيرة الاحرام
انسان نماز گزار با گفتن تكبيرهْْ الاحرام مُحْرِم مي‌شود و بسياري از كارها بر او حرام مي‌گردد.بعد اسم خدا را با احترام مي‌برد و مي‌گويد «بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم» و آن‌گاه كمالات او را بيان مي كند:
]الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ‌[؛
تو اي خالق من، ربّ العالمين و مدير و مدبّر عالميان هستي. ربوبيّت از آنِ توست و انعام و احسان از آنِ تو، رحمان تويي و رحيم تو. مالك و صاحب اختيار روز جزا و كيفر و پاداش دهنده تويي. بعد سخن از فقر و نياز خود به ميان آورده و مي‌گويد:
] إيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إيَّاكَ نَسْتَعِينُ‌[؛
من بنده‌اي بيچاره‌ام. سرا پا فقر و نيازم. تنها تو را مي‌پرستم و جز تو كسي را نمي‌شناسم.
(اِلهي وَ رَبّي مَنْ لي غَيْرُك أسْألُهُ كَشْفَ ضُرِّي و النَّظَرَ في اَمْرِي)؛[65]
مولا و آقاي من، جز تو چه كسي را دارم كه رفع نياز خويش از او بخواهم؟ من بنده‌ي تو هستم و دست گدايي به سوي تو دراز كرده‌ام.
 بسيارخوب! حالا چه مي‌خواهي؟ تا اينجا همه مقدّمه است و مدح و ثنا، حالا چه مي‌خواهي؟ اينجا لطف خدا شامل حال ما شده كه خودش تعيين كرده كه در اين مجال از او چه بخواهيم. اگر خواسته‌هاي ما را به خود ما واگذار كرده بود، آن وقت مي‌ديديم كه چه دعاهايي جعل مي‌شد. يكي مي‌گفت: زن مي‌خواهم. ديگري مي‌گفت: بچّه مي‌خواهم.آن يكي مي‌گفت: ماشين و خانه و ...مي‌خواهم؛و در اين صورت،عظمت آسماني نماز تنزّل مي‌كرد و انسان نيز شرف انساني خود را از دست مي‌داد. اما به ما واگذار نكرده و خودش معيّن كرده كه آنچه مناسب شأن من و شماست، اين است كه بگوييد:
]‌إهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ‌[؛
طلب هدايت به صراط مستقيم
از من هدايت به صراط مستقيم بخواهيد؛ يعني، خودم را و راه رسيدن به خودم را بخواهيد. اين براي انسان ارزشمند و مهمّ است.
]إهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ‌‌[؛
يعني شأن انسان اين نيست كه در لحظه‌ي شرفيابي به حضور خدا، از خدا اشياي فنا پذيرِ كم ارزش بخواهد. او مي‌گويد: آنچه اگر آن را نداشته باشي به هلاكت ابدي مي‌افتي، منم. مرا بخواه و از راه خودم هم بخواه؛ از راه مستقيمي كه نشانت داده‌ام.
] وَ أنَّ هذا صِراطِي مُسْتَقِيماً فَاتَّبِعُوهُ...[؛[66]
«اين راه مستقيم من است، اين راه را بياييد و از آن پيروي كنيد...».
] صِراطَ الَّذِينَ أنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ [؛
«راه كساني كه مورد انعام تو قرار گرفته‌اند».
راه نبيّين و صدّيقين و شهدا و صالحين.
]...مَعَ الَّذِينَ أنْعَمَ اللهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقِينَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِينَ...[؛[67]
«...با كساني كه خدا بر ايشان انعام كرده است از پيامبران و صدّيقان و شهيدان و صالحان...».
]غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لاَ الضَّالِّينَ[؛
اين آيه هم متمّم آيه‌ي هدايت است؛ يعني، راهي را مي‌خواهم كه از آنِ گم گشتگان و مورد خشم خدا قرار گرفتگان نباشد. بعد ركوع مي‌كند و به خاك مي‌افتد. همه‌ي اين‌ها متمّم همان طلب هدايت است. پس آنچه هدف و مطلوب اصليِ نماز است، دعاي] إهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ[ است.
بقيّه مقدّمات و متمّمات آن دعاست. وضو گرفتن،غسل كردن، اذان گفتن، اقامه گفتن، رو به قبله ايستادن، رعايت پاكي لباس و بدن،تكبيرهْْ الاحرام گفتن و مُحْرِم شدن، ] بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم [ گفتن و خدا را به صفات كمال ستودن، عرض عبادت و استعانت كردن، اين‌ها همه مقدّمات است. افعال و اذكار نيز،اعمّ از ركوع و سجود و تشهّد و سلام، همه از متمّمات است. هدف راه‌جويي و راه‌يابي و افتادن به صراط مستقيم است و صراط مستقيم نيز فرموده‌اند: ولايت اميرالمؤمنين علي (علیه السلام) و يازده فرزند معصوم اوست كه فرمودند:
(نَحْنُ اَبْوابُ الله وَ نَحْنُ الصِّراطُ الْمُسْتَقيمُ)؛[68]
«ما باب‌هاي خدا و صراط مستقيم خداييم».
و در روايتي آمده است كه خدا به رسول مكرّمش (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:
(اِنَّكَ عَليََ وِلايَهِْْ عَلِيٍّ وَ عَلِيٌّ هُوَ الصِّراطُ الْمُسْتَقيمُ‌)؛[69]
«همانا تو بر ولايت علي هستي و علي همان صراط مستقيم است».
مقصود ديدار خدا
نكته‌ي ديگر اين‌‌كه آيه‌ي ]إهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ[ نشان مي‌دهد كه چهار چيز بايد رعايت شود: سالِكْ، مَسْلَك، سُلوك، مَقْصد.زيرا مقتضاي طبيعي طي كردن هر راهي همين است. آن كس كه از مبدئي حركت مي‌كند و رو به مقصدي مي‌رود، سالك و سائري* است كه مسلك و مسيري لازم دارد تا در آن مسير سير و در آن مسلك سلوك كند تا به مقصد برسد. حال، سالك صراط مستقيم حقّ كيست؟ انسان است. اي سالك، مسلك را پيدا كن؛ مقصد را بشناس؛ سلوك را هم بياموز. مقصد چيست؟ لقاء الله و ديدار خداست.
] يا أيُّهَا الْإنْسانُ إنَّكَ كادِحٌ إلي رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاقِيهِ[؛[70]
«اي انسان، همانا تو براي رسيدن به پروردگارت رنج فراواني مي‌بري تا به ملاقات او برسي».
لقاي خدا و ديدار خدا يعني چه؟ با چشم سر كه نمي‌شود خدا را ديد. ديدن با چشم سر نازلترين مرتبه‌ي ادراك است كه فقط اجسام را مي‌بيند و اشكال و الوان را تشخيص مي‌دهد.خدا كه در اعليََ درجه‌ي هستي قرار گرفته است، منزّه از مُدرَك شدن با اَدْنيََ مرتبه‌ي ادراك است.
مفهوم تقرّب به درگاه الهي
گفته‌اند كه با چشم دل بايد ديد. امّا بايد دانست كه منظور از اين سخن چيست؟ منظور نزديك شدن و تقرّب جستن به اوست امّا نه نزديك گشتن از حيث مكان بلكه تقرّب جستن و نزديك گشتن از حيث جوهر ذات انسان، يعني آدمي گوهر جان و روح خود را كه نشان از ]...نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي...[[71] دارد تشديد و تقويت كند و بر نورانيّت آن بيفزايد و از اين حيث به خدا كه كمال مطلق است نزديك گردد؛زيرا موجود تاريك و ظلماني از خدا دور است و موجود روشن و نوراني به خدا نزديك است. از باب مثال، يك نور پنج شمعي داريم و يك نور هزار شمعي؛ كه هر دو در يك جا و كنار هم قرار گرفته‌اند. امّا از حيث نور بودن با هم خيلي فاصله دارند. فاصله‌ي از پنج تا هزار. حالا اين نور پنج شمعي بخواهد به آن هزار شمعي نزديك بشود چه بايد بكند؟ بايد از حيث نور بودن خود را تشديد كند؛ بشود ده شمعي و بيست شمعي و صد شمعي و ...
هر چه بر شدّت و قوّت نورش افزوده شود، بر تقرّب و نزديك شدنش به هزار شمعي افزوده مي‌شود. انسان نيز چنين است. بايد جوهر ذاتش حركت كند نه مكانش. ما خود را فراموش كرده‌ايم چون خدا را فراموش كرده‌ايم.
]...نَسُوا اللهَ فَأنْساهُمْ أنْفُسَهُمْ..‌.[؛[72]
«...خدا را فراموش كردند و در واقع آن‌ها خودشان را فراموش كردند...».
ما خود را نمي‌سازيم. خانه مي‌سازيم، مركب مي‌سازيم، مغازه و كارخانه مي‌سازيم. جوهر خود را به خدا نزديكتر كن. تخلّق به اخلاق الهي پيدا كن. خدا داراي چه صفاتي است؟ رحيم است، كريم است، ستّار و غفّار است، عليم و حكيم است، شما هم در حدّ خودتان چنين باشيد. كريم و رحيم و ستّار و غفّار و عليم و حكيم باشيد. تدريجاً اين صفات كمال را تحصيل كنيد تا انسان كامل الهي بشويد و تقرّب به كمال مطلق پيدا كنيد. اينجاست كه تقرّبِ جوهري يافته و به لقاء الله رسيده‌ايد؛ يعني، نشانه‌اي از آن كمال مطلق را در ظرف وجود امكاني خود ديده‌ايد. بنابراين آن چهار مطلب كه در صراط مستقيم گفتيم، مجموعاً در وجود خود انسان جمع است؛ يعني، سالك و سلوك و مسلك و مقصد خود انسان است. مقصد كه لقاءالله است، دانستيم كه چگونه در جوهر ذات انسان تحقّق مي‌يابد. مسلك هم ملكات خُلقيّه و صفات فاضله است كه باز در حومه‌ي نفس انسان موجود است و انسان در خود آن‌ها پيش مي‌رود و بر قوّت آن ملكات مي‌افزايد. سلوك همان اعمال عبادي است كه انجام مي‌دهد.
]...إلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُهُ...‌[؛[73]
«...كلام[سخن]پاكيزه به سوي او اوج مي‌گيرد و عمل صالح آن را بالا مي‌برد...».
عمل صالح عامل عروج انسان
جوهر جان انسان مؤمن متخلّق* به اخلاق فاضله به سوي خدا صعود مي‌كند و بالا مي‌رود. امّا بالا برنده‌اش عمل صالح است.
]...فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبَّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً وَ لا يُشْرِكْ بِعِبادَهِْْ رَبِّهِ أحَداً‌[؛[74]
«...پس هر كس به ديدار پروردگارش اميدوار است بايد عمل صالحي انجام دهد و هيچ‌كس را شريك عبادت پروردگارش نسازد».
لقاي ربّ، مسبَّب از عمل صالح است و شرك نورزيدن در عبادت كه به ملكات خُلقيّه مربوط است. پس سالك و سلوك و مسلك و مقصد خود انسان است.
اي آيـــنه‌ي جمــال شاهـي كه تويي      وي مــخزن اسرار الـــهي كـه تويي
بيرون ز تـو نيست در دو عـــالم چيزي     از خود بطلب هر آن‌چه خواهي كه تويي
از خود طلبيدن از خدا طلبيدن است. چون خدا غايت وجود انسان است.
] إنَّا للهِ وَ إنَّا إلَيْهِ راجِعُونَ[؛[75]
«ما از خداييم و به سوي او باز مي‌گرديم».
]ألا إلَي اللهِ تَصِيرُ الْاُمُورُ‌[؛[76]
«آگاه باشيد!بازگشت امور به سوي خداست».
عبادت پرواز به سوي خداست. اگر تقرّب جوهري به خدا پيدا كرد، خودش فرموده است:
(كُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِي يَسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرُهُ الَّذِي يُبْصِرُ بِهِ وَ لِسانَهُ الَّذِي يَنْطِقُ بِهِ وَ...)؛[77]
«من چشم و گوش و زبان بنده‌ام مي‌شوم. زبانش از جانب من سخن مي‌گويد چشمش از جانب من مي‌بيند و گوشش از جانب من مي‌شنود...».
خودشناسي خداشناسي است
لذا خودشناسي همان خدا شناسي است.
(مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ)؛[78]
«هر كس خود را بشناسد به تحقيق پروردگار خود را شناخته است».
خدا فراموشي نيز خود فراموشي است.
] وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللهَ فَأنْساهُمْ أنْفُسَهُمْ اُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ‌[؛[79]
«از آن‌ها نباشيد كه خدا را فراموش كردند و در واقع خود را فراموش كردند».
وقتي يك هسته‌ي خرما فقط خودش را ببيند، در خودش مي‌ماند و نخل نمي‌شود. امّا اگر بداند چه خواهد شد، تكان مي‌خورد و سرانجام نخل پر از خوشه‌هاي خرما مي‌شود. انسان هم اگر بفهمد كجا مي‌رود، خدا شناس و خدا بين مي‌شود. به قول شاعر عارف:
گوهــر خـود را هويدا كن كمال اين است و بس        خويش را در خويش پيدا كن كمال اين است و بس
] وَ في اَنْفُسِكُمْ اَفَلا تُبْصِرُونَ‌[؛[80]
«آيا خودتان را نمي‌بينيد و به خودتان نمي‌انديشيد».
گوهر خود را هويدا كن
شما فقط زمين را مي شكافيد و نفت و طلا بيرون مي‌آوريد. خودتان معدن جواهرات فراوان هستيد. بدبخت آدمي كه طلا و نفت را بشناسد امّا خود را نشناسد.
اي معــلّم زاده از آدم اگـــر داري نــــژاد         چون پدر تعليم اسما كن، كمال اين است و بس
معلّم زاده را دو گونه مي‌توان خواند. هم معلَّم زاده است، هم معلِّم زاده. از آن نظر كه:
] وَ عَلَّمَ آدَمَ اْلاَسْماءَ كُلَّها...[؛[81]
«خدا همه‌ي اسما را به آدم ياد داد...».
در اين صورت خدا معلِّم و آدم معلَّم است و ما هم معلَّم زاده ايم. ولي از نظر آيه‌ي ديگر كه مي‌فرمايد:
] قالَ يا آدَمُ أنْبِئْهُمْ بِأسْمائِهِمْ...‌[؛[82]
«به آدم گفتند: حالا تو اسماء را به ملائكه تعليم ده...».
در اين صورت آدم معلِّم است و ملائكه معلَّم. ما هم معلِّم زاده ايم. مصرع بعدي بيانگر اين است ‌كه آدم معلِّم است.
اي معــلِّم  زاده   از  آدم  اگـــــر  داري  نــژاد      چون پدر تعليم اسما كن كمال اين است و بس
چنــد  مي‌گـويي   سخن   از  درد  و رنج ديگران؟     خويش را اوّل مداوا كن كمال اين است و بس
ابتدا درمان خود بعد مداواي ديگران
بسياري از ما گرفتار اين نقيصه‌ايم كه قبل از مداواي خود به مداواي مردم مي‌پردازيم!
به حضرت عيسي (علیه السلام) گفتند:
(يا عيسيََ عِظْ نَفْسَكَ فَاِن اِتَّعَظْتَ فَعِظْ غَيْرَكَ وَ اِلاّ فَاسْتَحْيِ مِنّي)؛
«اي عيسي، خودت را موعظه كن. اگر خودت از حرف خودت پند گرفتي آن‌گاه مردم را موعظه كن وگرنه از من حيا كن».
هنوز خودت را اصلاح نكرده‌اي مي‌خواهي ديگران را اصلاح كني؟
وَ غَـيْرُ تَـِقيٍّ يَأْمُرُ النّاسَ بِالتُّقيََ       طَبِيبٌ يُداوِي النّاسَ وَ هُوَ عَليلٌ[83]
طبيبي كه خودش بيمار است مي‌خواهد بيمارها را معالجه كند؟ اين خيلي مضحك است.
چـون به دست خويـشتن بـستي تو پاي خويشتن       هم به دست خويشتن وا كن كمال اين است و بس
خودت با دست خودت پاي خود را بسته و از قدرت پرواز انداخته‌اي. ديگران رفتند و به معراج رسيدند، تو همچنان مانده و خاك‌نشين شده‌اي. خودت را به انواع قذارات آلوده كرده‌اي. چشمت آلوده، زبانت آلوده، گوشت آلوده، لقمه‌هايت آلوده؛خودت را تطهير كن. به شما گفته‌اند تقوا پيشه كنيد. در اين آيات دقّت فرماييد:
] يَهْدِي بِهِ اللهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ [؛
«خدا كسي را هدايت مي‌كند كه رضوان و خشنودي او را بجويد».
خدا هادي شماست. شما را روشن مي‌كند و به ]سُبُلَ السَّلامِ‌[و ‌راه‌هاي سالم هدايت مي‌كند. ‌]يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إلَي النُّورِ‌[ از ظلمت‌ها نجات داده به سوي نور مي‌آورد و سرانجام ‌]يَهْدِيهِمْ إلي صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ[ به صراط مستقيم رهنمون مي‌گردد. امّا چه كساني را؟
] مَنِِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ [؛
كساني را كه در راه رضاي خدا قدم بر مي‌دارند. كاري كنيد كه خدا از شما راضي بشود. دستور حلال و حرام خدا را زير پا نگذاريد. خدا گفته است: من از فاسقان راضي نمي‌شوم.
شما آن آيه را كنار اين آيه بگذاريد و نتيجه‌گيري كنيد. آن آيه مي‌گويد:
] ...فَإنَّ اللهَ لا يَرْضيََ عَنِ الْقَوْمِ الْفاسِقِينَ [؛[84]
«خدا از آدم فاسق بي‌تقوا راضي نمي‌شود».
اين آيه هم مي‌گويد: ] مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ[تا مرضّي خدا نباشيد مهديّ خدا نخواهيد شد. اگر مي‌خواهيد خدا شما را هدايت كند، مرضّي او باشيد.
آن آيه مي‌گويد: فاسق، مرضّي خدا نيست و كسي كه مرضيّ خدا نيست، مهديّ خدا هم نيست.
ديگر روشن‌تر از اين نمي‌شود. ما در آيات تدبّر نمي‌كنيم. مي‌خوانيم و رد مي‌شويم. اين كار صحيحي نيست.
] قُلْ إنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللهَ فَاتَّبِعُونِي...[؛
«بگو [اي رسول،] اگر شما راست مي‌گوييد و خدا را دوست داريد، از من تبعيّت كنيد تا محبوب خدا گرديد».
] ...فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللهُ...[؛[85]
«...پس از من تبعيّت كنيد تا خدا شما را محبوب خود سازد...».
] وَ أنَّ هذا صِراطِي مُسْتَقِيماً فَاتَّبِعُوهُ...[؛
«و به يقين اين راه مستقيم من است؛ پس بر شماست كه از آن پيروي كنيد...».
قرآن همواره از اتبّاع دم مي‌زند و مي‌گويد: هدايت نتيجه‌ي اتبّاع است.
] ...وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبِيلِهِ...‌[؛[86]
دنبال ‌راه‌هاي ديگر نرويد كه از خدا دورتان مي‌كنند. به هوش باشيد كه ‌راه‌هاي شيطاني كه ظاهري رحماني دارند فراوان است: تسنّن هست، تصوّف هست، وهّابيّت هست، سير و سلوك ادّعايي هست، خودسازي ادّعايي هست. دنبال ‌راه‌هاي كج نرويدكه سر از جهنّم خالد در مي‌آوريد.
]...ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا...‌[؛[87]
«آنچه را رسول آورده، بگيريد و عمل كنيد و از آنچه نهي كرده خودداري كنيد».
شما دنبال چه مي‌گرديد؟ بعضي از جوان‌‌هاي پاكدل مي‌آيند و مي‌گويند دستوري و ذكري به ما بدهيد كه خوب بشويم. عرض مي‌كنيم خدا يك چراغ در درون وجود ما روشن كرده و آن عقل است و چراغ ديگري در بيرون وجود ما روشن كرده و آن وحي است. چراغ عقل ما را در پرتو نور چراغ وحي قرار مي‌دهد و مي‌گويد: آن راهي را كه چراغ وحي روشن كرده است بگير و پيش برو. اين نيز برنامه‌ي وحي است كه مي‌گويد:
]...الَّذِينَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزَّزُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِي اُنْزِلَ مَعَهُ اُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ...[؛[88]
«...كساني كه به او ايمان آوردند و او را گرامي داشتند و ياري‌اش كردند و از نوري كه بر او نازل شده پيروي كردند،چنين كساني رستگارانند...».
فلاح و رستگاري جز در مسير اتبّاع از رسول و قرآن به دست نخواهد آمد و از اين زندگي آلوده كه ما پيش گرفته‌ايم و در فكر اصلاح آن نيستيم، آخر طرفي نخواهيم بست. * دين حساب و حدود و ثغور* منظم دارد.
]...تِلْكَ حُدُودُ اللهِ وَ مَنْ يَتَعَدَّ حُدُودَ اللهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ...‌[؛[89]
«...اين‌ها حدود الهي است و هر كس از حدود الهي تجاوز كند، به‌راستي كه به نفس خود ستم كرده است...».
جوانان را دريابيم
تجاوزگران از حدود خدا ظالمند و ظالمان در جهنّمند. بعضي از جوان‌ها به راستي آن قدر پاكند كه انسان به حال آن‌ها غبطه مي‌برد كه اي كاش من هم مثل آن‌ها پاك بودم! امّا وقتي مي‌بينيم كه اين پاكدلان در اين محيط فاسد ما گير كرده‌اند، جدّاً محزون و غمگين مي‌شويم و از خود مي‌پرسيم: اين بيچاره‌ها چه كنند و چگونه پاكي خود را نگه دارند؟
بي‌پروايي‌هاي زنان و دختران در كوچه و بازار و خيابان و دانشگاه‌ها و ادارات و برخي فيلم‌هاي مفسده‌انگيز كه در خانه‌ها مي‌بينند، آيا عقل و ايمان سالم براي جوانان باقي مي‌گذارد؟ غريزه‌ي جنسي در وجود انسان حادّ ترين و تند و تيزترين غرايز است و نمي‌شود از كنار آن به سادگي گذشت. به آدم گرسنه و تشنه اگر آب و نان نرسد، به لجن خواري مي‌افتد و به انواع بيماري‌هاي مهلك مبتلا مي‌گردد. از طرفي هم ما بر سر آن بيچاره‌ها فرياد مي‌كشيم: اي جوانان، تقوا،تقوا! اتبّاع از دين! اتبّاع از قرآن! آن‌ها حقّ دارند از ما بپرسند: آخر چگونه تقوا پيشه كنيم؟ چگونه اتبّاع كنيم، با اين محيط ناسالمي كه شما به وجود آورده‌ايد؟
در مـيان هفت دريـا  تخته  بندم كرده‌ايد         باز مي‌گوييد: چابك باش و دامن تر مكن
اي مسلمانان بر شما باد رعايت تقواي الهي
ما عرض مي‌كنيم بله، شما درست مي‌گوييد و حقّ با شماست؛ امّا از دست امثال بنده كاري جز اين بر نمي‌آيد كه فرياد بكشيم: اي مسلمانان، تقوا اي مسلمانان، اتبّاع از قرآن! آن‌ها كه مسئوليت اصلاح محيط بر عهده‌ي آن‌هاست، آيا از عهده بر نمي‌آيند يا نمي‌خواهند از عهده برآيند؟ اين را نمي‌فهميم سخني هم با مدّعيان حبّ علي و حسين‡ داريم. مي‌گوييم: آيا شما باورتان شده است كه آن بزرگواران براي حفظ احكام خدا با هتك كنندگان احكام خدا جنگيدند و در اين راه همه گونه مصائب به جان خود خريدند؟ پس شما كه مدّعيان دوستداري آن‌ها هستيد، چرا به احكام خدا اهانت مي‌كنيد و خود را عملاً در جرگه‌ي دشمنانشان قرار مي‌دهيد؟ در شب تولّد علي و حسين‡ به بهانه‌ي شاد بودن در ولادتشان ساز و تمبك مي‌زنيد و مي‌رقصيد. شرم آور است كه تلويزيون كشور اسلامي اين صحنه‌هاي موهن را در معرض تماشاي دنيا قرار بدهد. آن بزرگواران آمده‌اند تا بساط اين هوسبازي‌ها و مسخرگي‌ها را برچينند و روح آدميّت و انسانيّت در پيكر جوامع بشري بدمند و آن‌ها را الهي و عقلاني كنند. آيا هيچ نمي‌ترسيم كه در مقابل اين اظهار دوستي‌ها كه ما به زعم خود داريم به ما بگويند شما دروغ مي‌گوييد، دوست ما نيستيد، اهانت كنندگان به دين و احكام خدا دشمن ما هستند.
وَ كُــلٌّ يَـــدَّعِي  وَصْلاً  بَـلَيْليََ     وَ لَيْلــيََ  لاََ  تُقِرُّ  لَــهُمْ  بِــذاكاََ
إذا لاََحَ الـصَّباََحُ وَ ارْتَفَـعْ الظُّلاََمُ      تَبَــيَّنَ  مَــنْ  بَـكيََ مِمَّنْ تَباََكيََ
سپيده‌ي صبح قيامت كه دميد، معلوم مي‌شود و دوست و دشمن از هم جدا مي‌گردند.
خدايا توفيق توبه‌ي واقعي به ما عنايت فرما.
حسن عاقبت به همه‌ي ما عنايت فرما.
گناهان ما را بيامرز.
 ----------------------------------------------------------------
 
 
اعوذ بالله من الشّيطان الرجيم
عيد مبعث روز تجلّي‌ رحمت
]هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْاُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَهَْْ وَ إنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ[؛[90]
«اوست همان كسي كه در ميان درس نخوانده‌ها رسولي از خودشان برانگيخت تا آياتش را بر آن‌ها بخواند و آن‌ها را[از آلودگي‌هاي اعتقادي و اخلاقي و عملي]پاك گرداند و به آن‌ها كتاب و حكمت بياموزد؛هر چند آن‌ها پيش از آن در گمراهي آشكاري بودند».
روز بيست و هفتم ماه رجب،روز عيد مبعث،پربركت‌ترين اعياد اسلامي و انساني و منشأ تمام خيرات و بركات آسماني است.اگر ما در دين مقدّس اسلام عيد فطر و عيد قربان و عيد غدير و ماه مبارك رمضان و شب قدر و شب و روز عرفه و بيت‌الله‌ الحرام و منا و عرفات و مشعر، از زمان‌ها و مكان‌هاي مقدّس داريم، همه از بركات «عيد مبعث» است كه روز تجلّي رحمت است.در دعايي كه براي شب و روز عيد مبعث وارد شده مي‌خوانيم:
(اَللّهُمَّ اِنّي اَسْألُكَ بِالتَّجَلِّي الْاَعْظَمِ فِي هذِهِ اللَّيْلَهِْْ مِنَ الشَّهْرِ الْمُعَظَّمِ وَ الْمُرسَلِ الْمُكَرَّمِ اِنّا نَسْألُكَ بِالْمَبْعَثِ الشَّريفِ وَ السَّيِدِ اللَّطيفِ وَ الْعُنْصُرِ الْعَفيفِ)؛
«خدايا، از تو مي‌خواهم به حرمت بزرگترين تجلّي‌ در اين شب از ماه معظّم و به حرمت رسول مكرّم؛از تو مي‌خواهيم به حرمت مبعث شريف و سيّد و سرور مهربان و شخصيّت منبع عفاف».
دعاي جالب و پرمحتواي مبعث
از جملات پرمحتوايي كه در همين دعا هست و بسيار خوب است كه آن‌ها را به ذهن بسپاريم و در قنوت‌ها و تعقيبات نمازها بخوانيم،اين چند جمله است:
(اَللّهُمَّ اجْعَلْ اَوْسَعَ اَرْزاقِنا عِنْدَ كِبَرِ سِنِّنا وَ اَحْسَنَ اَعْمالِنا عِنْدَ اقْتِرابِ آجالِنا...وَ لا تَكِلْنا اِلَي اَحَدٍ مِنْ خَلْقِكَ فَيَمُنَّ عَلَيْنا)؛
«خدايا، وسيع‌ترين رزق ما را در دوران پيري ما و نيكوترين اعمال ما را به هنگام نزديك شدن مرگ ما قرار بده و ما را به احدي از خلقت وانگذار كه بر ما منّت بگذارد».
پروردگارا، چنانم كن كه در سنّ پيري مبتلا به فقر و تهي‌دستي نشوم و به وقت نزديك شدن مرگم موفّق به نيكوترين عمل در پيشگاه اقدست باشم و تا زنده‌ام زير بار منّت احدي از بندگانت نباشم.
فقر در سنّ پيري و بدعملي نزديك مردن و زير بار منّت مردم رفتن واقعاً دردناك است.از خداوند منّان مي‌خواهيم كه به حرمت صاحب اين روز شريف، ما را مبتلا به اين صحنه‌هاي دردناك ذلّت‌بار نفرمايد و همچنين از لطف و عنايت كريمانه‌اش مسئلت داريم اوّلاً توفيق شناخت معارف دين و ثانياً توفيق عمل به تعليمات رسول مكرّمش (صلی الله علیه و آله و سلم) را به ما عنايت بفرمايد و شرّ دشمنان دين و قرآن را از سر امّت مسلمان دفع و رفع كند.
(اِنَّهُ عَلي كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ و بِالاِجابَهِْْ جَدير)؛
رسالت رسول اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم)همراه با بيّنات
امّا آيه‌اي كه در ابتداي سخن ذكر شد،آيه‌ي دوّم از سوره‌ي جمعه است:
]هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْاُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ[؛
در آيه‌ي اوّل، خداوند حكيم ذات اقدس خود را به صفات كمال مي‌ستايد:
]يُسَبِّحُ لِلّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي اْلاَرْضِ الْمَلِكِ الْقُدُّوسِ الْعَزِيزِ الْحَكِيمِ[؛[91]
تمام آنچه در آسمان‌ها و زمين است،خدا را تسبيح مي‌كنند و با هستي خود، هستي خالق خود را و با صفات نيك خود،صفات كمال خالق خود را نشان مي‌دهند.
خدايي كه «مَلِك» است يعني فرمانرواي عالم است؛ «عزيز» است يعني قدرتمند شكست‌ناپذير است و «حكيم» است يعني تمام افعالش بر اساس حكمت و براي نيل به هدف و مقصدي عاقلانه است.از اين رو، انسان به حكم عقل خود را موظّف مي‌داند كه در برابر آن خالق ملك عزيز حكيم سر تسليم فرود آورده مطيع فرمان او گردد و برنامه‌ي زندگي خود را از او بگيرد تا به هدف و مقصد خلقتش نايل شود؛ و اين برنامه كه از آن تعبير به دين مي‌شود،بايد به وسيله‌ي رسول مبعوث از جانب حضرت خالق به دست انسان برسد؛آن هم رسولي كه براي اثبات رسالت خود داراي بيّنه و دليلي روشن باشد؛يعني كار خارق‌العاده‌‌اي كه از عهده‌ي بشر عادي بيرون است،انجام بدهد تا دليل بر اين باشد كه او از طرف خالق جهان تأييد مي‌شود و در ادّعاي رسالت از سوي خدا، صادق است. خدا هم فرموده است:
]لَقَدْ أرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ...‌[؛[92]
«ما به يقين، رسولان خود را همراه با بيّنات فرستاده‌ايم...».
]...وَ ما كانَ لِرَسُولٍ أنْ يَأتِيَ بِآيَهٍْْ إلاّ بِإذْنِ اللهِ...‌[؛[93]
«...و هيچ رسولي جز به اذن خدا، قادر به آوردن آيت و بيّنه‌اي نيست...».
امّي بودن رسول اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم)بيّنه‌اي در كنار رسالت و نبوّت
از جمله بيّنات حضرت رسول خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم)امّي بودن آن حضرت است كه خداوند حكيم آن را در كنار رسالت و نبوّت آن جناب قرار داده و فرموده است:
]الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الاُمِّيَّ...[؛[94]
«آن كساني [رستگارند] كه از رسول نبيّ امّي تبعيّت مي‌كنند...».
و در واقع امّي بودن آن حضرت را دليل بر رسول و نبيّ بودنش قرار داده است.درباره‌ي امّي معاني متعدّدي ذكر شده: اوّلاً اين‌كه منسوب به امّ القُريََ يعني مكّه است و امّي يعني مكّي،كسي كه زادگاه و خاستگاهش مكّه است. ثانياً منسوب به امّت است يعني از ميان توده‌ي مردم برخاسته و به اصطلاح امروز«مردمي» است و طاغوتي نيست.ولي اين دو معني،صلاحيّت اين را ندارند كه در كنار نبوّت و رسالت ذكر شوند و دليل بر صحّت آن دو منصب آسماني باشند.ثالثاً،معني سوّمي كه منطقي و عقلاني به‌نظر مي‌رسد، اين كه امّي منسوب به امّ است و «امّ» يعني مادر و «امّي» يعني كسي كه درسي نخوانده و استاد و معلّمي به خود نديده و از احدي اكتساب علم و دانش نكرده است و به همان بساطت* كه از مادر متولّد شده، باقي‌مانده و در اين عالم طبيعت، با هيچ مكتبي جز مكتب دامن مادر آشنايي نداشته است و در نتيجه تمام علوم و دانش‌هايش از طريق وحي و افاضات حضرت ربّ العالمين به او رسيده است و او هر چه دارد از علوم و معارف غير قابل اِحْصاء از مكتب ‌]عَلَّمَهُ شَدِيدُالْقُويََ[ [95]و آموزشگا‌ه]‌عَلَّمَكَ ما لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ..‌.‌[[96]فراگرفته است و بسيار روشن است كه اين معناي اميّ صلاحيّت اين را دارد كه در كنار عنوان رسول و نبيّ قرار گيرد و دليل بر صحّت ادّعاي رسالت و نبوّت باشد؛ زيرا فردي كه در يك محيط عاري از علم و فرهنگ و تمدّن زندگي كرده و در تمام مدّت عمرش تا سنّ چهل سالگي نه كتابي خوانده نه مكتبي رفته و نه معلّمي داشته است،اگر ناگهان سخناني سرشار از علم و دانش بر زبانش جاري گردد و كتابي مشحون از علوم و معارف توأم با قوانين جامع زندگي به عالم عرضه كند، هر عقل سليم عاري از لجاج و عناد پي مي‌برد كه اين يك جريان خارق‌العاده و بيرون‌ از مقتضيات عالم مادّه و طبيعت است.هيچگاه عالم طبيعت نمي‌تواند در دامن خود يك فرد امّي ـ يعني درس نخوانده‌ي ـ عالم و معلّم بپروراند.تنها راه توجيهش اثبات مسئله‌ي وحي و نبوّت و ارتباط با عالم ماوراي طبيعت است و لذا خداوند حكيم پس از اين كه خود را ملك قدّوس عزيز حكيم معرّفي مي‌كند،مي‌فرمايد:
]هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْاُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ[؛
آري،آن خداست كه در ميان امّي‌ها و درس نخوانده‌ها [كه فاقد همه‌گونه كمالات بودند] از خودشان [نه از خارج محيطشان، في الامّييّن من الامّييّن]رسولي را برانگيخت كه:
]يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَهَْْ[؛
«آيات آسماني خدا را بر آن‌ها بخواند و آن‌ها را [ازآلودگي‌هاي اخلاقي و عملي]پاكيزه گرداند و به آن‌ها كتاب و حكمت تعليم كند».
دانستني‌ها و معارف عقلاني يادشان بدهد و بايستني‌ها و مقرّرات زندگي صحيح انساني را به آن‌ها بياموزد؛يعني اين توهّم براي كسي پيش نيايد كه پيامبر هم بشري همانند ديگران است و پيروي از او خلاف حكم عقل است آن‌گونه كه خدا از قول مشركان نقل مي‌كند:
]فَقالُوا أ بَشَراً مِنَّا واحِداً نَتَّبِعُهُ إنَّا إذاً لَفِي ضَلالٍ وَ سُعُرٍ[؛[97]
«گفتند:آيا ما پيروي كنيم از يك فرد بشري كه از جنس خود ماست؟ در اين صورت به گمراهي و جنون افتاده‌ايم».
البتّه اين حرف در حدّ خود حرف درستي است! زيرا تبعيّت بشر از بشري همانند خود خلاف منطق عقل است. امّا جوابش همان است كه قرآن فرموده است:
]قُلْ إنَّما أنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحي إلَيَّ...[؛[98]
«بگو: درست است كه من هم بشري همانند شما هستم، ولي بشري هستم كه مخاطب وحي خدا قرار گرفته‌ام...».
من بشر مُوحيََ اِلَيه هستم.من از خودم چيزي نمي‌گويم:
]...إنْ أتَّبِعُ إلاّ ما يُوحَيََ إلَيَّ...‌[؛[99]
«...پيروي نمي‌كنم جز آنچه را كه به من وحي مي‌شود...».
]وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَيََ$ إنْ هُوَ إلاّ وَحْيٌ يُوحَيََ‌[؛[100]
«[او]از جانب خود سخني نمي‌گويد؛مگر آنچه به او وحي مي‌شود».
او از روي خواهش دل سخن نمي‌گويد. او گفتاري جز آنچه به او وحي مي‌شود ندارد و دليل بر صدق اين ادّعا، همان امّي بودن اوست.ساير انبياء (علیهم السلام)آيتشان غير كتابشان بود.حضرت موسي (علیه السلام)آيتش عصاي مبدّل به اژدها بود و كتابش تورات؛ حضرت مسيح (علیه السلام)آيتش زنده كردن مرده‌ها بود و كتابش انجيل؛ و لذا نيازي به امّي بودنشان نبود. امّا آيت حضرت خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم)عين كتاب اوست و لذا اگر توانايي خواندن و نوشتن داشت،دستاويزي براي فتنه‌انگيزان مي‌شد و متّهمش مي‌كردند و مي‌گفتند: اين كتابي كه به نام قرآن آورده، از جانب خدا نيست؛ بلكه از كتاب‌هاي پيشينيان خوانده و رونويسي كرده است و به عنوان وحي آسماني تحويل مردم مي‌دهد! چنان كه قرآن نقل مي‌كند كه چنين تهمتي را به آن حضرت زدند:
]وَ قالُوا أساطِيرُ الْأوَّلِينَ اكْتَتَبَها فَهِيَ تُمْلي عَلَيْهِ بُكْرَهًْْ وَ أصِيلاً[؛[101]
«گفتند:[اين‌ها كه اين مي‌گويد]همان افسانه‌هاي پيشينيان است كه او آن‌ها را رونويسي كرده و هر صبح و شام اين كلمات بر او املا مي‌شود».
با اين‌كه روايات تاريخي قطعي از زندگاني پيامبراكرم (صلی الله علیه و آله و سلم)نشان مي‌دهد كه در تمام مدّت عمرش كتابي نخوانده و خطّي ننوشته است،او را متّهم كردند كه هر صبح و شام كتاب‌هاي پيشينيان را مي‌خواند و از آن‌ها رونويسي مي‌كند! پس اگر واقعاً توانايي خواندن و نوشتن داشت،دستاويز شيطاني خطرناكي به دست توطئه‌گران مي‌افتاد.چنان كه خداوند حكيم مي‌فرمايد:
]وَ ما كُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتابٍ وَ لا تَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ إذاً لَارْتابَ الْمُبْطِلُونَ[؛[102]
تو قبل از نزول قرآن، هرگز كتابي را نمي‌خواندي و هرگز با دست خود چيزي نمي‌نوشتي و اگر چنين بودي[يعني خواندن و نوشتن داشتي]آن كساني كه با تو دشمني دارند و در صدد ابطال دعوت تو هستند از اين راه ارتياب و شكّ و ترديد در دل‌ها ايجاد مي‌كردند و قرآن را نتيجه‌ي مطالعه‌ي كتب پيشين و نسخه‌برداري از آن‌ها قلمداد مي‌كردند.اين جمله‌ي] إذاً لَارْتابَ الْمُبْطِلُونَ[در آيه‌ي شريفه دليل روشني است بر اين‌كه پيامبراكرم (صلی الله علیه و آله و سلم)هم قبل از بعثت داراي سواد خواندن و نوشتن نبوده هم بعد از بعثت؛زيرا پس از بعثت هم اگر مي‌خواند و مي‌نوشت،دستاويزجويان مي‌گفتند: او قبلاً هم خوانا و نويسا بوده ولي اظهار نمي‌كرده و خود را امّي و درس‌نخوانده نشان مي‌داده است.
اينجا لازم است به اين نكته اشاره شود كه آن‌ها كه نمي‌توانند اين سخن را باور كنند كه رسول الله الاعظم (صلی الله علیه و آله و سلم)با داشتن تمام كمالات عالي و عالم بودن به تمام علوم اوّلين و آخرين،تواناي بر خواندن و نوشتن نبوده است،بايد به اين حقيقت توجّه كنند كه اصلاً خواندن و نوشتن به خودي خود كمال محسوب نمي‌شود.
خواندن و نوشتن به خودي خود كمال نيست
 اوّلاً خواندن و نوشتن به خودي خود كمالي نيست. آنچه كمال است،علم است.سواد خواندن و نوشتن مقدّمه‌ي علم است و در واقع مفتاح‌العلوم* و كليد گنجينه‌هاي دانش‌هاست؛ و بسيار روشن است كه اگر كسي بخواهد به علوم و دانش‌هاي عالمان و دانشمندان دست پيدا كند، چاره‌اي جز اين ندارد كه سواد خواندن و نوشتن بياموزد تا با خواندن كتاب‌ها علومي فراگيرد و با نوشتن و يادداشت كردن دانسته‌هايش به هنگام فراموشي به آن‌ها مراجعه كند.
ما هم كه اكنون مطالبي مي‌گوييم اين‌ها محصول پنجاه شصت سال مطالعه‌ي كتاب‌هاي ديگران و مراجعه به يادداشت‌هاي خودمان است و لذا سواد خواندن و نوشتن براي ما لازم است، چون مقدّمه‌ي نيل به كمال است.آدم بي‌سواد از همه‌ي علوم بي‌خبر و فاقد ارزش است امّا پيامبراكرم (صلی الله علیه و آله و سلم)كه با وحي الهي عالم به تمام علوم است،طبعاً نيازي به خواندن نوشته‌هاي ديگران نداشته و چون طبق وعده‌ي خدا مصونيّت از نسيان و فراموشي يافته و خدا فرموده است:
]سَنُقْرِئُكَ فَلا تَنْسَي[؛[103]
«ما آن گونه بر تو قرائت مي‌كنيم [و از علوم آگاهت مي‌سازيم] كه هرگز نسيان و فراموشي به سراغت نيايد».
بنابراين آن حضرت نيازي به نوشتن و يادداشت كردن ندارد.آن كس كه تمام گنجينه‌هاي جواهرات در اختيار اوست و هيچ دري به روي او بسته نيست، احتياج به كليد ندارد؛دنبال كليد گشتن براي او كاري لغو است و نامعقول.دنبال خواندن و نوشتن رفتن نيز براي رسول الله الاعظم (صلی الله علیه و آله و سلم)كه تكيه بر مسند‌]اِنْ هُوَ اِلاّ وَحْيٌ يُوحَي‌[زده است كاري لغو است و بي‌ثمر.
پس اوّلاً سواد خواندن و نوشتن به خودي خود كمال نيست بلكه مقدّمه‌ي كمال است و لذا آن كس كه خودش واجد كمال است،طبعاً نيازي به مقدّمه نخواهد داشت تا بگوييم چگونه ممكن است رسول الله الاعظم (صلی الله علیه و آله و سلم) كه واجد تمام كمالات است، فاقد اين كمال باشد؟ اصلاً داشتن سواد خواندن و نوشتن در مورد آن حضرت كمال نيست تا نداشتن آن نقصي به حساب آيد!
ثانياً  فرض مي‌كنيم سواد خواندن و نوشتن با قطع نظر از اين‌كه مقدّمه‌ي علم است، خودش براي همه كس حتّي براي پيامبراكرم (صلی الله علیه و آله و سلم)كمال باشد.اينك مي‌گوييم خداوند حكيم كه عطا كننده‌ي تمام كمالات است اين كمال را به رسول مكرّمش عطا نكرده است تا زمينه‌ي ارتياب براي مبطلان فراهم نگردد و آن حضرت را متهّم به مطالعه‌ي كتاب‌هاي پيشينيان و رونويسي از آن‌ها نكنند.
آري، اين كمال اَدْنيََ* را به‌منظور حفظ كمال اعلا و رعايت مصلحت اَقويََ كه مصون نگه داشتن قرآن از شكّ و ارتياب مبطلان بوده به رسول اكرمش (صلی الله علیه و آله و سلم) نداده و آن حضرت را ناتوان در خواندن و نوشتن آفريده است تا امّي بودنش براي همه كس محرز گردد و وحي محض بودن قرآن مجيد ثابت شود.
پاسخ به استبعاد برخي از بزرگان
از اين رو پي مي‌بريم استبعادي* كه بعضي از بزرگان در اين باب فرموده‌اند بجا نيست. گفته‌اند:
(وَ كَيْفَ لا يَعْلَمُ مَنْ كانَ عالِماً بِعُلُومِ الاَوَّلينَ وَ الاخِرِينَ اَنَّ هذِهِ النُّقُوشَ مَوْضُوعَهٌْْ لِهذِهِ الْحُرُوفِ وَ مَنْ كانَ يَقْدِرُ بِاِقْدارِ اللهِ تَعالي لَهُ عَلي شَقِّ الْقَمَرِ بَلْ و اَكْبَرِ مِنْهُ كَيْفَ لا يَقْدِرُ عَلي نَقْشِ الْحُرُوفِ وَ الْكَلِماتِ عَلَي الصَّفائِحِ وَ الْاَلْواحِ)؛[104]
چگونه ممكن است باور كرد كسي كه عالم به تمام علوم اوّلين و آخرين است نداند اين خطوط به معناي اين حروف است؟ مثلاً نداند اين خطّ عمودي«ا»به معناي «الف» است و اين خطّ افقي«ب»به معناي «با» و اين خطّ منحني«د»به معناي «دال» است و كسي كه مي‌تواند با اشاره‌ي انگشت خود كره‌ي ماه را در آسمان دو نيمه كند و شَقّ‌القمر كند، چگونه نمي‌تواند حروف [ا ـ ب ـ د ـ و...]را روي صفحه‌ي كاغذ يا لوحي نقش كند؟
 در جواب عرض مي‌كنيم آري،همان قدرت قهّار خداوندي كه به رسول مكرّمش قدرت شقّ القمر داده و به او توانايي داده كه با اشاره‌ي انگشتش كره‌ي ماه را دو نيمه كند،توانايي نوشتن حروف اـ ب ـ و ـ د را روي يك صفحه‌ي كاغذ به او نداده است و همين خود، اعجاز و خرق عادت است و شاهد روشني است بر اين‌كه پيامبر از خود چيزي ندارد.
در تمام جزئيّات از حركات و سكناتش مقهور اراده‌ي خالق خويش است. آن خدايي كه به رسول گراميش چنان احاطه‌ي علمي داده كه با نگاه كردن به چهره‌ي هر كسي افكار و انديشه‌هاي درونش را مي‌خواند و از وقايع گذشته و آينده‌ي زندگيش خبر مي‌دهد، در عين حال همان خدا او را از خواندن يك صفحه‌ي نوشته مشتمل بر حروف ا ـ ب ـ د ـ و...،ناتوان ساخته است تا امّي بودنش بر همه كس ثابت گردد و از امّي بودنش وحي بودن قرآن ثابت شود و به وسيله‌ي قرآن سعادت ابدي عالم انسان تأمين شود.
امّي بودن رسول اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم)شرف و كمال بزرگي براي آن حضرت است
آري، سعادت ابدي انسان در گرو افتادن وي به دامن وحي آسماني قرآن است و اثبات وحي بودن قرآن نيز در گرو امّي بودن آورنده‌ي قرآن است؛ از اين رو نتيجه مي‌گيريم كه امّي بودن پيامبر خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) سبب سعادت ابدي انسان و توانايي آن حضرت بر خواندن و نوشتن سبب هلاكت ابدي انسان است، و لذا مي‌بينيم كه خداوند حكيم امّي بودن رسول اعظمش (صلی الله علیه و آله و سلم) را همدوش با رسالت و نبوّت آن حضرت قرار داده و فرموده است:
]الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الاُمِّيَّ...‌[؛
«كساني كه از رسول نبيّ اميّ پيروي مي‌كنند...».
پس باورمان شد كه امّي بودن براي ما افراد بشر عادي نقص و عيب است و نقص و عيب بزرگي هم هست؛ ليكن همان امّي بودن براي شخص پيامبر خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) كه كارش تأمين حيات ابدي و سعادت سرمدي عالم انسان است، شرف و كمال است و شرف و كمال بزرگي هم هست.
اين جمله هم از ابن خلدون دانشمند بزرگ معروف است؛او مي‌گويد:
(وَ قَدْ كانَ (صلی الله علیه و آله و سلم)اُمِّيَّاً وَ كانَ ذلِكَ كَمالاً فِي حَقِّهِ وَ بِالنِّسْبَهِْْ اِلَي مَقامِهِ الشَّريف...وَ لَيْسَتِ الاُمِّيَّهُْْ كَمالاً فِي حَقِّنا نَحْنُ اِذْ هُوَ مُنْقَطِعٌ اِلَي رَبِّهِ)؛
پيامبراكرم (صلی الله علیه و آله و سلم)امّي بود و اين خصيصه براي او و نسبت به مقام شريفش كمال است، امّا امّي بودن براي ما كمال نيست بلكه نقص فاحش است و بر اساس همين حكمت است كه خداوند حكيم قريحه‌ي شاعري هم به رسول مكرّمش (صلی الله علیه و آله و سلم) نداده و صريحاً فرموده است:
]وَ ما عَلَّمْناهُ الشِّعْرَ وَ ما يَنْبَغِي لَهُ...[؛[105]
«ما به او شعر تعليم نكرده‌ايم و شايسته‌ي او هم نيست كه شاعر باشد...».
البتّه كسي كه كتاب حكمت آورده و مي‌خواهد از مجراي كلام خود بشر را با واقعيّت محض عالم كَون آشنا سازد،بايد قلب مقدّس و فكر مطهّرش از نقيصه‌ي نيروي تخيّل كه ابزار لاينفكّ شاعر است منزّه باشد و دستگاه خيالبافي و نيروي تزيين مفاهيم با تخيّلات كذب‌آميز و قدرت شعرسازي ـ كه اوج كمالش در دروغ‌پردازي است و به قول نظامي اكذب* آن احسن آن است يعني دروغ‌ترين آن، نيكوترين آن است!ـ اساساً در وجود اقدس رسول الله كه ]لَهُ دَعْوَهُْْ الْحَقّ‌[ است از طرف خالقش قرار داده نشده باشد. در اين صورت است كه هم روح مقدّس آن پيام‌آور آسماني از آلودگي به تخيّل در امان مي‌ماند و هم مردم وقتي دانستند كه آن جناب اصلاً قريحه‌ي شاعري ندارد، با آرامش خاطر به گفتار سراسر حكمتش مي‌گرايند و جز حقيقت محض و واقعيّت صِرف،مَحْمِلي براي كلامش نمي‌يابند و مطمئن مي‌شوند كه:
]...إنْ هُوَ إلاّ ذِكْرٌ وَ قُرْآنٌ مُبِينٌ[؛[106]
«...سخن او،همه ذكر حقايق و قرآني روشن است».
همه‌ي كمالات،به استثناي سه خصيصه براي رسول اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم)
حاصل اين‌كه، خداوند حكيم تمام كمالات علمي و عملي را به رسول مكرّمش (صلی الله علیه و آله و سلم) عنايت فرموده است به استثناي سه خصيصه: توانايي خواندن خطّ و نوشتن خطّ و سرودن شعر.در واقع، براي پاك نگه داشتن دامن قرآن از اتّهام به اين‌كه وحي آسماني نيست بلكه برگرفته از كتاب‌هاي پيشينيان و حاصل استنساخ و رونويسي كردن از آن‌هاست، و همچنين براي منزّه ساختن آن از تخيّلات شاعرانه،خداوند نه توانايي خواندن و نوشتن به رسول گراميش (صلی الله علیه و آله و سلم) داده و نه توانايي شعر گفتن.لذا مي‌توان گفت كه گاهي ندانستن و آگاه نبودن از يك حقيقت سبب وصول انسان به كمال اعلايي مي‌شود.
مقام شامخ مولا علي (علیه السلام)
در شبي كه مشركين مكّه براي كشتن پيامبراكرم (صلی الله علیه و آله و سلم)چهل نفرـ به اصطلاح امروز تروريست ـ از قبايل عرب برگزيدند تا خانه‌ي پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را محاصره كنند و نصف شب به داخل خانه بريزند و آن حضرت را قطعه‌قطعه كنند،رسول‌اكرم‌ (صلی الله علیه و آله و سلم)از جانب خدا مأمور شد آن شب اميرالمؤمنين (علیه السلام)را در بستر خود بخواباند و خودش از مكّه به مدينه هجرت كند.حال ما مي‌پرسيم:آيا اميرالمؤمنين (علیه السلام)آن شب كه چهل شمشير آماده براي فرود آمدن بر آن بستر بود، مي‌دانست كه كشته نخواهد شد يا نمي‌دانست؟اگر مي‌دانست، پس خوابيدن در بستر پيامبر آن شب براي او افتخاري به حساب نمي‌آمد و جانبازي و فداكاري ناميده نمي‌شد.ما هم اگر بوديم و مي‌دانستيم كشته نمي‌شويم، مي‌خوابيديم؛ ولي شرف و كمال عليّ  (علیه السلام) آن شب در همين بود كه نمي‌دانست عاقبت كار اين بستر كه در معرض فرود آمدن شمشيرهايي آخته و عريان است چه خواهد شد؛بلكه بر حسب جريان عادي اطمينان به كشته شدن داشت، و لذا وقتي رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: علي، تو بايد در بستر من بخوابي و من بروم، او با چهره‌ي شاداب به رسول اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) عرض نمود:
(رُوحِي لِرُوحِكَ الْفِداء نَفْسِي لِنَفْسِكَ الْوِقاء)؛
«روحم فداي روح تو و جانم سپر بلاي جان تو».
و با خوابيدن در آن بستر،خود را با لب خندان به آغوش مرگ انداخت و زبان حالش اين بود:
مرگ اگر مرگ است گو نزد من آي         تا در آغوشش بگيرم تنگ تنگ
و لذا اين شد فداكاري و جانبازي در راه حقّ كه خدا در آسمان‌ها و ميان فرشتگان به اين كار علي (علیه السلام) مباهات كرد و آيه در شأنش نازل شد كه:
]وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللهِ...‌[؛[107]
«در ميان مردم كسي هست كه جان خود را با رضا و خشنودي خدا مبادله مي‌كند...».
اين كمال و شرف براي اميرالمؤمنين (علیه السلام)از آنجا حاصل شد كه علم به پايان كار آن شبش نداشت.
آري،كمالات اولياي خدا ذاتي نيست بلكه موقوف به اذن و اعطاي خداوند است.اگر خدا از روي مصلحتي پرده مقابل چشم قلبشان بيفكند،از چيزي آگاه نمي‌شوند و اگر پرده را بردارد،از همه چيز آگاه مي‌گردند.
گهي بر طارم اعلا نشينند -------------گهي هم پشت پاي خود نبينند
كمالات اولياي خدا ذاتي نيست
درباره‌ي رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نيز وقتي خدا پرده از مقابل چشم دلش بردارد، عالم به علوم اوّلين و آخرين مي‌گردد و از عرش تا فرش، زير نگين دانايي و تواناييش درمي‌آيد؛ امّا اگر از روي حكمت و مصلحت مصونيّت دادن به حيثيّت وحياني قرآن از ارتياب مبطلان،پرده روي ديدش بيفكند، طوري مي‌شود كه از شناختن حروف الفبا روي صفحه‌ي كاغذ و از نوشتن آن روي صفحه ناتوان مي‌گردد و مي‌گويد:
]قُلْ لَوْ شاءَ اللهُ ما تَلَوْتُهُ عَلَيْكُمْ وَ لا أدْراكُمْ بِهِ فَقَدْ لَبِثْتُ فِيكُمْ عُمُراً مِنْ قَبْلِهِ أ فَلا تَعْقِلُونَ[؛[108]
«بگو:[من كمترين اراده‌اي از خودم درباره‌ي قرآن ندارم و]اگر خدا مي‌خواست، من اين آيات را بر شما[حتي]تلاوت هم نمي‌كردم و خدا[از طريق من]شما را به اين آيات آگاه نمي‌ساخت[تا چه رسد به اين كه من اين آيات را از روي نوشته‌اي بخوانم يا روي صفحه‌اي بنويسم]».
من سال‌ها پيش از اين قرآن،در ميان شما زندگي كرده‌ام و هيچگاه اين‌گونه سخنان در مدّت عمرم از من نشنيده‌ايد.اگر آيات قرآن از ناحيه‌ي خود من بود،طبعاً در اين مدّت چهل سال كه در ميان شما بوده‌ام از من شنيده بوديد.
]أ فَلا تَعْقِلُونَ[؛
«آيا [اين حقيقت به اين روشني را] شما درك نمي‌كنيد»؟
يعني همان‌گونه كه توانايي من بر تلاوت اين آيات بسته به اذن و اراده‌ي خداست، ناتواني من در خواندن و نوشتن نيز بر اساس خواست و اراده‌ي خداست.خدا خواسته كه من خطّ‌خوان و خط‌ّ نويس نباشم تا حيثيّت وحياني قرآن در معرض ارتياب مبطلان قرار نگيرد.
]وَ ما كُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتابٍ وَ لا تَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ إذاً لَارْتابَ الْمُبْطِلُونَ[؛[109]
«تو پيش از قرآن نه كتابي مي‌خواندي و نه خطّي با دست خود مي‌نوشتي وگرنه زمينه‌ي ارتياب براي باطل‌كاران فراهم مي‌گشت».[110]
حال،آنچه خدا و رسول خدا و كتاب خدا از ما مدّعيان پيروي از قرآن مي‌طلبند، مسئله‌ي اتّباع و پيروي به معناي واقعي است! در اين آيه دقت فرماييد؛ دو بار كلمه‌ي اتبّاع تكرار شده است.در اوّل آيه فرموده است:
]الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الاُمِّيَّ...‌[؛
«آنان كه از رسول نبيّ امّي پيروي مي‌كنند...».
در آخر آيه هم مي‌فرمايد:
]...وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِي اُنْزِلَ مَعَهُ...‌[؛
«...و از نوري كه همراه او نازل شده است[قرآن]پيروي مي‌كنند...».
آن‌گاه مي‌فرمايد:
]...اُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ[؛
تقدّم]اولئك[ (توسّط ضمير فصل) از لحاظ قاعده‌ي ادبي،اِشعار به انحصار دارد؛يعني تنها اين گروه،آري، تنها اين گروهند كه اهل فلاح و رستگاري [در روز جزا] هستند.آنان كه برنامه‌ي زندگيشان در دنيا،اتّباع و پيروي اخلاقي و عملي از رسول‌خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و كتاب نازل شده از جانب خداست.
]قُلْ إنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللهَ فَاتَّبِعُونِي...[؛[111]
«بگو: اگر شما خدا را دوست داريد از من تبعيّت كنيد...».
خدا براي اثبات حتميّت و قطعيّت اين حقيقت قسم ياد كرده كه:
]وَ الْعَصْرِ* إنَّ الْإنْسانَ لَفِي خُسْرٍ* إلاَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ...[؛[112]
قسم به عصر[با معاني گوناگونش]تمام افراد انسان در زيان و خسرانند.مانند آدم يخ‌فروش زير آفتاب سوزان تابستان، سرمايه‌ي عمرشان لحظه به لحظه دارد آب مي‌شود و ربحي* عايدشان نمي‌گردد.مگر آن گروهي كه ايمان[به خدا و معاد]آورده و بر اساس ايمان، عمل صالح انجام مي‌دهند[تنها اين گروهند كه دچار زيان و خسران نمي‌شوند و از سرمايه‌ي عمر خود بهره‌هاي فراوان مي‌برند].
فهم خوب و عمل شايسته بستر صالح شدن انسان
انسانيّت انسان به فكر است و عقل.صلاح و فساد انسان نيز مربوط به فكر و فهم اوست.آدم شدن و صالح شدن انسان در دو نقطه است:يكي نقطه‌‌ي فهم و ديگري نقطه‌ي عمل.آن‌ها كه هم خوب مي‌فهمند و هم فهميده‌‌هاي خود را خوب به كار مي‌بندند،انسان‌هاي صالحند و در بازار زندگي خود زيان و خسران نمي‌بينند؛زيرا قرآن مي‌فرمايد:
]إنَّ الْإنْسانَ لَفِي خُسْرٍ$ إلاَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ...[؛
]آمنوا[؛اشاره به نقطه‌ي صلاح در فهم است و]عملوا الصّالحات[؛اشاره به نقطه‌ي صلاح در عمل.
 افرادي هستند كه در مقام فهم، صالحند و خوب مي‌فهمند؛اگر فرصتي بيابند،عالمانه داد سخن مي‌دهند و عالمانه مي‌نويسند. امّا همين‌ها در مقام عمل فاسدند و موقع به كار بستن فهم خود عقيمند.جمعي هم در هر دو مورد فاسدند و پايشان در هر دو وادي لنگ است.اندك سعادتمنداني هستند كه در هر دو نقطه صالحند.
]...وَ قَلِيلٌ مِنْ عِبادِيَ الشَّكُورُ[؛[113]
«...و اندكي از بندگان من سپاسگزارند».
و قرآن طالب همين گروه اندك است و براي آن دو گروه پيشين كه اكثريّت هستند ارزشي قائل نمي‌شود.
فقيه شدن مرد با شنيدن دو آيه از قرآن
اعرابي( يك مرد بيابان نشين) آمد خدمت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)و گفت: من در بيابان هستم و غالباً دسترسي به شهر و درك حضور شما ندارم.دستورالعملي بفرماييد كه متذكّرم سازد.
رسول اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم)اين دو آيه از سوره‌ي زلزال را يادش داد كه مي‌فرمايد:
]فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّهٍْْ خَيْراً يَرَهُ$ وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّهٍْْ شَرًّا يَرَهُ‌[؛[114]
«هر كسي به اندازه‌ي سنگيني ذرّه‌اي از كار نيك و بدش را خواهد ديد و به كيفر و پاداش آن خواهد رسيد».
مرد اين دو آيه را شنيد و گفت: اي رسول خدا،همين دو آيه مرا بس است.از جا برخاست و رفت.رسول اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم)او را همچنان نگاه مي‌كرد و مي‌فرمود:
(اِنْصَرَفَ الرَّجُلُ وَ هُوَ فَقيهٌ)؛
«مرد فقيه شد و رفت».
يعني از همين دو آيه، برنامه‌ي زندگيش را گرفت و آماده براي به كار بستن آن شد.او با شنيدن همين دو آيه،با وظيفه‌ي ديني خود آشنا گشت؛هم خوب فهميد و هم خوب به كار بست وگرنه:
 علم را هر چه بيشتر خواني-----------چون عمل در تو نيست ناداني
نه محقّق بـود نـه دانـشمند -----------چـارپـايـي بـر او كـتابي چند
به فرموده‌ي قرآن:
]...كَمَثَلِ الْحِمارِ يَحْمِلُ أسْفاراً...‌[؛[115]
«...همچون چارپايي كه كتاب‌هايي بر دوش خود حمل مي‌كند...».
آن تهي مغز را چه علم و خبر-------------كه بر او هيزم است يا دفتر؟
دورانديشي پاسبان پاكدل مسلمان
در تاريخ آمده است: در زمان حكومت يكي از شاهان گذشته در اصفهان يك جوان نصراني پنج حلقه انگشتر بسيار گرانبها گم كرد.نزد حاكم شهر رفت و از او تقاضا كرد دستور بدهيد در شهر جار بزنند تا اگر كسي آن‌ها را پيدا كرده بياورد، فلان مبلغ هم به او جايزه مي‌دهم(آن زمان به جاي راديو و تلويزيون و مجله و روزنامه‌ي امروز براي اعلان مطلبي جارچي در ميان كوچه و بازار و خيابان مي‌گشت و با صداي بلند اعلام مي‌كرد).عصر روز جمعه جمعي از علما و ديگران در منزل حاكم مشغول خواندن دعاي سمات بودند؛دربان آمد و گفت: پاسباني آمده و مي‌گويد: با خود حاكم كار دارم.
اجازه دادند،وارد شد.سلام كرد و گفت: آن پنج حلقه انگشتري كه جوان نصراني گم كرده،من پيدا كرده و آورده‌ام بدهم.
حاكم پرسيد: آن را كجا پيدا كردي؟گفت: ديشب چراغ به دستم بود و توي بازار مي‌گشتم تا قفل مغازه‌اي باز و چيزي از اجناس بيرون نمانده باشد؛در اين اثنا چشمم به اين حلقه‌ها افتاد؛دانستم مال همان جوان نصراني است كه گم كرده است.آوردم تا آن را به او بدهيد.
يكي از علماي حاضر در مجلس از صفا و پاكدلي آن پاسبان تعجّب كرد و پرسيد:تو چقدر حقوق از دولت مي‌گيري؟مبلغي گفت كه در نظر آن عالم بسيار ناچيز آمد.
پرسيد: درآمد ديگري نداري؟
گفت: خير.
آن عالم از باب امتحان او گفت: تو مي‌توانستي اين انگشترهاي گرانبها را كه مال يك آدم نصراني بود ببري در بغداد و اسلامبول بفروشي و صاحب ثروت و مكنت فراوان بشوي،چطور اين كار را نكردي؟
پاسبان نگاه تعجّب‌آميزي به عالم كرد و گفت: اين حرف از شما عالم بزرگوار عجيب است! درست است كه او غير مسلمان و نصراني است،ولي من اگر اين كار را مي‌كردم روز قيامت حضرت عيسي به پيغمبر ما مي‌گفت: امّت تو مال امّت مرا خورده است. آن وقت پيغمبر ما در ميان اهل محشر خجالت مي‌كشيد.آيا اين روا بود كه من كاري كنم كه مايه‌ي شرمندگي پيغمبرمان در روز قيامت باشد؟
اين هم مظهري از مظاهر ايمان توأم با صفاي قلب است، در حالي كه هيچ نوع آشنايي با علوم و دانش‌هاي اصطلاحي ندارد.آري:
ما درون را بنگريم و حال را--------------ني برون را بنگريم و قال را
(اِنَّ اللهَ يَنْظُرُ اِلي قُلُوبِكُم وَ لا يَنْظُرُ اِلَي صُوَرِكُم)؛
«خدا نظر به قلبهايتان مي‌كند نه به صورتهايتان».
قاريان قرآن سه گروهند
اين حديث را شايد مكرّراً شنيده باشيم، ولي باز هم بايد بشنويم و در آن بينديشيم كه فرمودند:
(قُرّاءُ القُرآنِ ثَلاثَهٌْْ)؛
«قاريان و عالمان قرآني سه گروهند»:
(رَجُلٌ قَرَءَ الْقُرآنَ فَاتَّخَذَهُ بِضاعَهًْْ وَ اسْتَدَرَّ بِهِ الْمُلُوكَ وَ اسْتَطالَ بِهِ عَلَي النّاسِ)؛
«گروهي قرآن و علم قرآن را سرمايه‌‌ي زندگي قرار داده‌اند و به وسيله‌ي آن،اموال ثروتمندان را جلب و در برابر ديگران اظهار برتري مي‌كنند».
(وَ رَجُلٌ قَرَءَ الْقُرآنَ فَحَفِظَ حُرُوفَهُ وَ ضَيَّعَ حُدُودَهُ)؛
«و گروهي حروف قرآن را حفظ مي‌كنند و حدود آن را ضايع مي‌كنند»!
با تمام دقّتي كه در قرائت و حفظ آيات و سُوَر قرآني دارند، نه اعتنايي به احكام آن در زندگي خانوادگي مي‌كنند و نه پروايي از مخالفت با دستورهايش در معاشرات و معاملاتشان دارند!
آن‌‌گاه حضرت امام باقر (علیه السلام)اين دو گروه از عالمان قرآني را مورد نفرين قرار داد و فرمود:
(فَلا كَثَّرَ اللهُ هؤُلاءِ مِنْ حَمَلَهِْْ الْقُرآنِ)؛
خداوند اين دسته از حاملان قرآن را زياد نكند؛ چرا كه اينان با بدعملي‌هاي توأم با علمشان قرآن را بي‌اثر و بي‌ثمر نشان مي‌دهند و مردم را به قرآن و دين بدبين مي‌سازند.
امّا گروه سوّم:
(رَجُلٌ قَرَءَ الْقُرآنَ فَوَضَعَ دَواءَ الْقُرآنِ عَلي داءِ قَلْبِهِ)؛
«كساني هستند كه داروي قرآن را بر درد قلبشان مي‌گذارند و با به كار بستن تعليمات آسماني قرآن،دردهاي روحي خويش و ديگران را درمان مي‌كنند».
(فَبِاُولئِكَ يَدْفَعُ اللهُ الْعَزيزُ الْجَبّارُ الْبَلاءَ وَ بِاُولئِكَ يُدِيلُ اللهُ عَزَّوَجَلَّ مِنَ الاَعْداءِ)؛
«به خاطر اين گروه از عالمان قرآني است كه خداوند دفع بلا از امّت كرده آن‌ها را بر دشمنانشان پيروز مي‌سازد».
(وَ بِاُولئِكَ يُنَزِّلُ اللهُ الْغَيْثَ مِنَ السَّماءِ)؛
«به [آبروي] اين‌هاست كه خدا باران [رحمت خويش] از آسمان نازل مي‌كند».
(فَوَ اللهِ لَهؤُلاءِ فِي قُرّاءِ الْقُرآنِ اَعَزُّ مِنَ الْكِبْرِيتِ الاَحْمَرِ)؛[116]
«به خدا قسم، اينان در ميان قاريان قرآن از طلاي سرخ كمياب‌ترند».
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلي مُحَمّدٍ و آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ وَ اجْعَلْنا مِنْ مُحِبّيهِمَ وَ اجْعَلْ خاتِمَهَْْ اَمْرِنا خَيْراً
 
 
--------------------------------------------
 
 
اعوذ بالله من الشّيطان الرّجيم
سوره‌هاي ضحي و انشراح در شأن پيامبر اعظم (صلی الله علیه و آله و سلم)
در اينجا مي‌خواهيم دو سوره ‌از سوره‌هاي كوتاه قرآن كريم را كه مخصوص پيامبر اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) است مورد بحث قرار دهيم: يكي سوره‌ي ضُحي و ديگري سوره‌ي اِنشِراح.
در اين دو سوره، ‌به گوشه‌اي از شدايد و سختي‌هاي زندگي پيامبر اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) اشاره شده و سپس الطاف و عنايات خاصّه‌اي كه از جانب خداوند كريم شامل حال آن حضرت گرديده، مورد توجّه قرار گرفته است.
حكم فقهي سوره‌هاي ضحي و انشراح
نخست، يك حكم فقهي را درباره‌ي اين دو سوره عرض مي‌كنيم: مي‌دانيم كه در فرايض يوميّه، يعني در نمازهاي واجب شبانه روزي ـ صبح و ظهر و عصر و مغرب و عشا ـ واجب است بعد از حمد يك سوره‌ي كامل از سوره‌هاي قرآن را بخوانيم. اين دو سوره‌ي ضحيََ و انشراح، در قرائت، يك سوره محسوب مي‌شوند؛ يعني، در عين حال كه دو سوره ‌هستند و بسم الله هم در وسطشان هست، در حكم يك سوره‌اند و اگر كسي بخواهد در نماز‌هاي واجب يوميّه‌اش بعد از "حمد" سوره‌ي «ضحيََ» را بخواند،دنبال آن بايد سوره‌ي «انشراح» را هم بخواند و اگر بخواهد سوره‌ي «انشراح» را بعد از «حمد» بخواند، بايد قبل از آن سوره‌ي «ضحيََ» را هم بخواند.
سوره‌هاي فيل و قريش در حكم يك سوره
اين حكم در مورد دو سوره‌ي فيل و قريش هم هست. اگر كسي بخواهد در فرايض يوميّه، بعد از «حمد» سوره‌ي «فيل» را بخواند بايد سوره‌ي «قريش» را هم دنبالش بخواند و اگر خواست سوره‌ي «قريش» را بخواند بايد سوره‌ي «فيل» را قبل از آن بخواند.البته اين حكم مختصّ به فرايض يوميّه است و به نوافل و نمازهاي مستحبّ مربوط نيست.
شخصيّت آسماني پيامبر اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم)
خداوند در سوره‌ي «ضحيََ» خطاب به پيامبر اكرم مي‌فرمايد:
]‌‌ألَمْ يَجِدْكَ يَتِيماً فَآوَيََ‌* وَ وَجَدَكَ ضالّاً فَهَديََ * وَ وَجَدَكَ عائِلاً فَأغْنَي‌[‌؛[117]
«آيا تو يتيم بي پناهي نبودي كه خدا پناهت داد، ره نشناخته‌اي بودي كه راه نشانت داد، فقيري بودي كه غنيّت ساخت».
راستي، شما درباره‌ي كودكي بينديشيد كه وقتي هنوز در شكم مادر است، پدرش از دنيا مي‌رود و در شش سالگي مادر را از دست مي‌دهد. تا چند سال از دوران كودكي خود را در ميان باديه نشينان به سر مي‌برد و شير از پستان يك زن باديه‌نشين خبر مي‌خورد؛ نه پدر را ديده نه از مادر بهره‌اي برده؛ نه درسي خوانده نه استاد و معلّمي به خود ديده است.بر حسب موازين عادي، تمام ‌راه‌هاي ترقّي به روي چنين كودكي بسته است و نمي‌تواندكوچكترين قدمي در راه رشد و تكامل بردارد؛حتّي از اداره‌ي زندگي شخص خودش عاجز خواهد بود تا چه رسد به اين‌كه خانواده‌اي يا ملّتي يا عالمي را در سايه‌ي تعليم و تربيت خود بپروراند و اگر چنين شد، مي‌فهميم كه اين وجود خارق‌العاده است و به طور مسلّم مُرَبّيََ* به تربيت عليم قديري است كه لا اِلهَ اِلَّا هُوَ وَ هُوَ عَلَي كُلِّ شَيْءٍ قَدير. همان‌گونه كه امام اميرالمؤمنين (علیه السلام) مي‌فرمايد:
(...وَ لَقَدْ قَرَنَ اللهُ بِهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) مِنْ لَدُنْ أنْ كَانَ فَطِيماً أعْظَمَ مَلَكٍ مِنْ مَلائِكَتِهِ يَسْلُكُ بِهِ طَرِيقَ الْمَكَارِمِ وَ مَحَاسِنَ أخْلاقِ الْعَالَمِ لَيْلَهُ وَ نَهَارَهُ...)؛[118]
«از همان لحظه كه از شير گرفته شد، خداوند عظيمترين فرشته از فرشتگانش را همدم و همراهش قرار داد تا راه‌هاي مكارِم و محاسن اخلاق را بدون كوچكترين نقص و انحراف بپيمايد».
سوره‌ي «ضحيََ»شخصيّت آسماني آن حضرت را نشان مي‌دهد كه بدون حمايت غيبي، يك كودك يتيم فقير گمنام چه مي‌توانست بكند و چگونه ممكن بود كه مشعل دار هدايت عالَم انسان بشود؟ ضمناً نشان مي‌دهد كه انبياء و اولياي خدا و رجال الهي كه افضلشان حضرت خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) است، عموماً در آغوش دردها و رنجها پرورش يافته‌اند و از ميان سختي‌ها و شدايد برخاسته و پرچم اصلاح عالَم انسان را برافراشته‌اند. امام اميرالمؤمنين‌ (علیه السلام) در نهج‌البلاغه‌ي شريف قسمتي از حالات انبياء (علیهم السلام) را بيان مي‌كند و هشدار مي‌دهد كه اگر دنيا در نزد خدا ارزشي داشت آن را به عزيزترين كسانش مي‌داد. عزيزترين كسان خدا انبياء (علیهم السلام) هستند. خدا كه محبوب‌تر از پيغمبر اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و ديگر پيامبران اولوالعزم (علیهم السلام)كسي را ندارد؛ در عين حال بنگريد كه آن‌ها چگونه در اين دنيا زندگي كرده‌اند.
انبياء (علیهم السلام) در آغوش بلا
امام اميرالمؤمنين (علیه السلام)راجع به حضرت كليم موسي بن عمران (علیه السلام) مي‌فرمايد:
(لِأنَّهُ كَانَ يَأكُلُ بَقْلَهَْْ الْأرْضِ)؛
«از شدّت فقر و گرسنگي گياه زمين مي‌خورد».
موسيََ كه از كودكي در دامن فرعون بود، با آن زندگي غرق در رفاه شاهانه، پس از آن كه با فرعون درافتاد، از قصر سلطنت بيرون آمد؛ در راه رضاي خدا مبتلا به فقر و مسكنت شد تا آنجا كه از شدّت گرسنگي گياه بيابان مي‌خورد آن‌گونه كه:
(وَ لَقَدْ كَانَتْ خُضْرَهُْْ الْبَقْلِ تُرَي مِنْ شَفِيفِ صِفَاقِ بَطْنِهِ لِهُزَالِهِ وَ تَشَذُّبِ لَحْمِهِ)؛
«به قدري لاغر و بدنش كم گوشت شده بود كه سبزي گياهان، از نازكي پوست دروني شكمش ديده مي‌شد».
اين گفتار امام معصوم، اميرالمؤمنين (علیه السلام)،است و خالي از هرگونه مبالغه و اغراق است. درباره‌ي حضرت مسيح، عيسي بن مريم‡،مي‌فرمايد:
(وَ إِنْ شِئْتَ قُلْتَ فِي عِيسَي ابْنِ مَرْيَمَ  (علیه السلام) فَلَقَدْ كَانَ يَتَوَسَّدُ الْحَجَرَ)؛
«آن پيامبر بزرگوار خدا بالشش سنگ بود».
آيا ما در مدّت عمرمان شده است كه روي خاك بخوابيم و بالشمان سنگ باشد؟ اگر دو بالش نرم روي هم زير سرمان نباشد، خوابمان نمي‌برد!و بالش او سنگ بود.
(وَ يَلْبَسُ الْخَشِنَ وَ يَأكُلُ الْجَشِبَ)؛
«جامه‌ي زبر مي‌پوشيد و خوراك درشت مي‌خورد».
(وَ كَانَ إِدَامُهُ الْجُوعَ)؛
«خورشش گرسنگي بود».
ما كه با غذا خورش مي‌خوريم، براي اين است كه گرسنه نيستيم. با اضافه كردن خورش‌هاي رنگارنگ، اشتهاي كاذب در خود ايجاد مي‌كنيم تا از غذا لذّت ببريم. امّا حضرت مسيح (علیه السلام) آن قدر گرسنه مي‌ماند تا از خوردن يك لقمه نان خالي لذّت ببرد و احتياج به خورش نداشته باشد.
(وَ سِرَاجُهُ بِاللَّيْلِ الْقَمَرَ)؛
«چراغش در شب، ماه آسمان بود».
(وَدَابَّتُهُ رِجْلاهُ)؛
«مركبش پاهايش بود و پياده راه مي‌پيمود».
(وَ خادِمُهُ يَدَاهُ)؛
«خدمتكارش دستهايش بود».
بعد مي‌فرمايد:
(لَقَدْ كَانَ فِي رَسُولِ اللهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) مَا يَدُلُّكُ عَلَي مَسَاوِي الدُّنْيَا وَ عُيُوبِهَا)؛
«مطالعه‌ي زندگاني پيامبر اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) شما را از عيوب و نقايص دنيا آگاه مي‌سازد».
و پستي و بي‌ارزشي آن رابه شما نشان مي‌دهد و شما را به انديشيدن وا مي‌دارد كه چرا خدا از زيبايي‌هاي دنيا به پيامبرش نداد.
(مَعَ عَظيمِ زُلْفَتِهِ)؛
 با آن همه قربِ منزلت كه در نزد خدا داشت،
(جَاعَ فِيهَا مَعَ خَاصَّتِهِ)
خودش و اهل بيتش گرسنگي مي‌كشيدند.نه اين كه نداشت؛ داشت ولي خودش را اجلّ از گرايش به لذايذ دنيا مي‌دانست.
(فَلْيَنْظُرْ نَاظِرٌ بِعَقْلِهِ)؛
«حال، هر عاقلي با يد بينديشد».
كه آيا خدا خواسته به پيامبرش اهانت كند كه دنيا را به او نداده است يا خواسته او را تكريم كند و گراميش بدارد، و لذا چيزي از دنيا به او نداده است.
(فَإِنْ قَالَ أهَانَهُ فَقَدْ كَذَبَ وَ اللهِ الْعَظِيمِ)؛
«اگر بگويد به او توهين كرده است، پس به خداي بزرگ سوگند كه دروغ گفته است».
(وَ إِنْ قَالَ أكْرَمَهُ)؛
«و اگر بگويد گرامي داشته است»،
 (فَتَأَسَّ مُتَأسٍّ بِنَبِيِّهِ)؛[119]
«پس هر انسان عاقلي بايد از پيامبرش تأسّي* كند و خودش را به اين دنياي پست و فرومايه آلوده نسازد».
نمي‌گوييم نداشته باشد؛ مي‌گوييم آن چنان حريص نباشد كه تمام قواي جسمي و روحي خود را به پاي اين دنياي فنا پذير و زودگذر بريزد و مثل بچّه‌هاي بي‌عقل و تميز زندگي كند. بچّه‌ها از عروسك و اسباب‌بازي خوششان مي‌آيد و در راه به دست آوردن آن ناخن به چهره‌ي هم مي‌كشند. بچّه‌‌هاي شصت هفتاد ساله هم از دكور و تجمّل خوششان مي‌آيد و براي به دست آوردن آن، چه وقت و مالي كه صرف نمي‌كنند! آيا اين عقلايي است كه آدمي عمر و مال خود را، كه مي‌تواند با هر لحظه‌ي عمرش و با هر درهمي از مالش درجات قرب الهي و حيات ابدي به دست آورد، صرف بازيچه كند؟بچّه‌هاي پنج ساله يك نوع بازيچه دارند و بچّه‌هاي هفتاد ساله هم نوع ديگري! قرآن فرموده:
]‌ وَ مَا الْحَياهُْْ الدُّنْيا إلاّ لَعِبٌ وَ لَهْوٌ‌[؛[120]
«زندگي دنيا جز سرگرمي و بازي چيز ديگري نيست».
ويژگي‌هاي بارز اخلاقي نبيّ اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم)
رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) چنين بود كه:
(لَقَدْ كَانَ (صلی الله علیه و آله و سلم) يَأكُلُ عَلَي الْأرْضِ)؛
«روي زمين مي‌نشست و غذا مي‌خورد».
(يَجْلِسُ جِلْسَهَْْ الْعَبْدِ)؛
«همچون برده‌اي با تواضع مي‌نشست».
(يَخْصِفُ بِيَدِهِ نَعْلَهُ)؛
«كفش خودش را با دستِ خودش وصله مي‌زد».
(يَرْقَعُ بِيَدِهِ ثَوْبَهُ)؛[121]
«لباسش كه پاره مي‌شد با دست خودش آن را مي‌دوخت.»
از امام صادق (علیه السلام) منقول است كه فرمود:
(ما بَعَثَ الله نَبيّاً قَطُّ حتّي يَسْتَرْعِيَهُ الغَنَمَ يُعَلِّمُهُ بِذَلِكَ رَعْيَهَْْ النَّاسِ)؛[122]
«خداوند هيچ پيامبري را مبعوث نكرد، مگر اين كه مدّتي او را به چوپاني گوسفندان گماشت [تا هم متحمّل رنج و مشقّت بشود و هم روش تربيت موجودات بي‌شعور را تمرين كند] تا ياد بگيرد چگونه بايد با انسان‌نماهاي گوسفندصفت رفتار كرد و حيوان را آدم ساخت».
جلالت مقام حضرت ابوطالب (علیه السلام)
] ألَمْ يَجِدْكَ يَتِيماً فَآوَي‌[؛
«خدايت تو را يتيم بي پناه ديد و پناهت داد».
البتّه،به خواست خدا، حضرت ابوطالب، پدرِ اميرالمؤمنين‌‡،پناهش داد و اين اشاره به جلالت حضرت ابو طالب (علیه السلام) است كه خداوند كار او را به خودش نسبت مي‌دهد و مي‌فرمايد ابوطالب در ايواء* پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) جانشين من بوده است؛ يعني، آن كسي كه قلبِ ابوطالب را با تو مهربان كرد كه همچون پدري مهربان تو را در دامن بگيرد، من بودم.
عظمت مقام حضرت خديجه (علیها السلام)
]‌وَ وَجَدَكَ عائِلاً فَأغْنَي‌[‌؛
«تو فقير بودي و او غنيّت كرد».
 اينجا هم به حسب ظاهر،حضرت خديجه  (علیها السلام) بود كه پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را توانگر كرد، ولي خداوند كار او را به خودش نسبت مي‌دهد و مي‌فهماند كه آن زن با سعادت در اغناي پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) جانشين خدا بوده است و اين نشانه‌ي عظمت مقام او در نزد خداوند است و راستي كه آن بانوي بزرگ خدمت شاياني به اسلام و مسلمين كرده است؛ تمام ثروتي را كه داشت فداي رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) كرد، در حالي كه خواستگاران متعدّد از اعيان و اشرافِ قريش داشت به همه جواب ردّ داد و خودش تقاضاي ازدواج با رسول اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) كرد و تمام داراييش را به پاي آن‌حضرت ريخت تا آنجا كه موقع رفتن از دنيا، از مال خودش به قدر يك كفن نداشت. روزهاي آخر عمرش به دخترش،حضرت فاطمه‌ (علیها السلام)،گفت: من خجالت مي‌كشم كه بگويم، تو به پدرت بگو: من چيزي ندارم. اگر ممكن است آن عباي خودشان را كه هنگام نزول وحي بر دوش خود مي‌انداختند، كفنِ من قرار دهند!
اين پيام موجب تأثّر شديد پيامبر‌اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) شد؛ در اين حال جبرئيل نازل شد و جامه‌اي بهشتي آورد و گفت خدا مي‌فرمايد: كفن خديجه به عهده‌ي ماست! عباي رسول را هم بالاي آن كفن بر خديجه پوشاندند. خدا مي‌فرمايد:
]‌وَ وَجَدَكَ عائِلاً فَأغْنَي‌[‌؛
آن كس كه قلب خديجه را شيفته‌ي تو كرد و توانگرت ساخت، من بودم.
هم ايواء ابوطالب از من بود هم اغناي خديجه.
بهترين ترجمه براي ]‌وَ وَجَدَكَ ضَالّاً فَهَدَي‌[
شايد بهترين ترجمه‌ي اين جمله اين باشد كه:
« تو را ره نشناخته ديد و هدايتت كرد».
مفسّران، معاني مختلف براي كلمه‌ي ضالّ آورده‌اند از قبيل: گمشده، گمنام، ناشناخته،و مي‌ترسند اين كلمه را "گمراه"معني كنند. در صورتي كه تمام اين معاني صحيح است؛ زيرا پيامبراكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در كودكي،زماني‌كه در ميان باديه‌نشينان بود، يك يا دو بار گم شده بود و در ميان قريش بر اثر يتيم بودن و فقير بودن، تشخّص اجتماعي نداشت و گمنام بود و از آن جهت كه مردم از فضايل و كرامات روحي‌اش آگاه نبودند، ناشناخته بود. آن‌گاه كه از جانب خدا مبعوث به رسالت گرديد، طبعاً از گمنامي و ناشناخته بودن بيرون آمد و خدا مردم را به سوي او هدايت كرد.
عرب‌ها به يك درختِ تنها كه در وسط يك بيابانِ خالي از گياه باشد، «ضالّه» مي‌گويند؛يك انسان كامل در ميان قومي عاري از كمال نيز ضالّه و يگانه و بي‌‌همتاست؛ امّا كلمه‌ي گمراه اگر به اين معني باشد كه از راه حقّ منحرف گشته و به بيراهه مي‌رود، بديهي است كه نقص است و پيامبر معصوم منزّه از آن است؛ امّا اگر به اين معني باشد كه راه را نمي‌شناسد و احتياج به راهنما دارد، طبيعي است كه اين نقص نيست بلكه از آن جهت كه آماده‌ي پذيرش هدايت است در حدّ خود، كمال است. در اين كه پيامبر اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بدون هدايت خدا راه و برنامه‌ي سير و سلوك به سوي خدا را نمي‌داند ترديدي نيست؛ تنها وحي خداست كه به او راه را نشان مي‌دهد تا هم خودش برود و هم ديگران را ببرد.
آگاهي پيامبر اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بر اساس وحي
اعتقاد به اين كه او ذاتاً و بدون وحيِ خدا از همه چيز آگاه است، اعتقاد مشركانه است. خدا به او فرموده:
]‌قُلْ إنَّما أنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحَي إلَيَّ‌[؛[123]
«بگو من هم مثل شما بشري هستم[كه از همه جا و همه چيز بي خبر است] تنها وحي خداست كه از همه جا و همه چيز آگاهم مي‌سازد».
در آيه‌ي ديگر مي‌خوانيم:
]‌ ...ما كُنْتَ تَدْرِي مَا الْكِتابُ وَ لا الْإيمانُ وَ لكِنْ جَعَلْناهُ نُوراً نَهْدِي بِهِ مَنْ نَشاءُ مِنْ عِبادِنا...‌[؛[124]
«...تو نمي‌دانستي كه كتاب چيست و ايمان چيست، ما بوديم كه وحي قرآني را نوري در وجودت قرار داديم تا به وسيله‌ي آن بندگان خود را هدايت كنيم...».
در سوره‌ي يوسف هم مي‌فرمايد:
]‌ نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أحْسَنَ الْقَصَصِ بِما أوْحَيْنا إلَيْكَ هذَا الْقُرْآنَ وَ إنْ كُنْتَ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الْغافِلِينَ‌[؛[125]
«ما از طريق وحي اين قرآن، بهترين داستان‌ها را براي تو بازگو مي‌كنيم؛ هرچند پيش از اين، تو از غافلان بودي».
يعني، قبل از اين كه قرآن نازل شود از اين ماجرا آگاه نبودي و اكنون آگاه شدي. همچنين در آيه‌ي ديگر آمده است:
]‌...‌وَ أنْزَلَ اللهُ عَلَيْكَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَهَْْ وَ عَلَّمَكَ ما لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ...‌[‌؛[126]
«...خدا كتاب و حكمت را بر تو نازل كرد و آنچه را كه خودت نمي‌توانستي بداني يادت داد[ نه تنها نمي‌دانستي بلكه نمي‌توانستي كه بداني]...».
پيامبر اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) مربّي عالميان
آري، پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نسبت به خدا امّي است؛ يعني، همچون بچّه‌اي كه از مادر متولّد مي‌شود، در ذات خود فاقد همه‌ي كمالات است.
امّا همان وجودِ اقدس، براي تمام عالَم معلّم است و مربّي؛ حيات‌بخش است و كمال آفرين. چنان كه خدا فرموده است:
]‌كَما أرْسَلْنا فِيكُمْ رَسُولاً مِنْكُمْ يَتْلُوا عَلَيْكُمْ آياتِنا وَ يُزَكِّيكُمْ وَ يُعَلِّمُكُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَهَْْ وَ يُعَلِّمُكُمْ ما لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ‌[‌؛[127]
«ما رسولي از جنس خودتان به سوي شما فرستاديم تا آنچه را نمي‌توانستيد بدانيد، به شما بياموزد».
اينجا هم نفرموده:
(وَ يُعَلِّمُكُمْ ما لا تَعْلَمُونَ)؛
«آنچه را نمي‌دانيد به شما بياموزد».
بلكه فرموده است:
]‌ يُعَلِّمُكُمْ ما لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ‌[‌؛
«به شما بياموزد آنچه را نمي‌توانستيد بياموزيد».
يعني رسول ما حقايقي را به شما تعليم مي‌دهد كه شما نمي‌توانستيد علم آن‌ها را بياموزيد. آري، بشر مي‌تواند با عقل و فكر خداداد خود در امور طبيعي بينديشد و اختراع و اكتشافي كند و صنايعي به دست آورد؛ امّا هرگز ممكن نيست از پيشِ خود، به حقايق آسماني و احكام الهي كه طريق انسان سازي است دست يابد و از عوالم پس از مرگ آگاه گردد، و لذا مي‌گوييم تمام جهانيان از عالمان و دانشمندان و مبتكران و مخترعان و فيلسوفان و عارفان ـ از هر قبيل كه باشند ـ در مقابل پيغمبر اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) امّي هستند و از علوم و معارف آسماني، كه تنها راه آگاهي از آن، وحي است، همچون كودك از مادر زاده‌اي بي‌خبر و ناآگاهند؛ هر چند از متفكّرترين دانشمندان عالم از سنخ بوعلي سينا و خواجه نصير و فارابي و صدرالمتألّهين شيرازي باشند كه همه در مقابل پيامبر اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) امّي محض هستند.
همه‌ي عالم در مقابل رسول اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) امّي‌اند
]‌ ...هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْاُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ...‌[‌؛[128]
«...او رسول خود را در ميان امّي‌ها از خودشان برانگيخت...».
تنها مكّيان چهارده قرن پيش امّي نبودند؛ بلكه تمام جوامع بشري تا آخرين روز عمر دنيا، نسبت به حقايق وحي الهي، امّي و نيازمند به تعليم رسول و آورنده‌ي وحي هستند كه:
]‌يُعَلِّمُكُمْ ما لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ‌[‌؛
«آنچه را كه ممكن نبود بدانند، تعليمشان كند».
 بنابراين در معناي آيه‌ي]‌وَ وَجَدَكَ ضَالّاً فَهَديََ‌[ اگر بگوييم: «خدا تو را گمراه يافت و هدايتت كرد» درست است؛ زيرا گمراه يعني راه نشناس و شكّي نيست در اين كه پيامبر بدون وحيِ خدا، راه شناس نبود. كسي كه در بيابان مي‌خواهد به مقصدي برود و نمي‌داند راه كجاست، اين آدم گمراه است؛ يعني، راه را نمي‌داند و راه براي او گم است؛آن گمراهي و ضلالتي بد و نقص و گناه است كه شخص عمداً راه راست را رها كرده و كج مي‌رود. بديهي است كه ضلالت به اين معنا كه راه حقّ را گذاشته و رو به باطل مي‌رود، گناه است و منافي شأن پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) است. امّا پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) كه در اين بيابان عالم هستي خلق شده و ذاتاً فاقد هرگونه علم و آگاهي بوده و احتياج به هدايت خالقش ـ ذات اقدس الله ـ جَلَّ جَلالُه ـ دارد، توصيف او به عنوان ضالّ و گمراه به اين معنا اشكالي نخواهد داشت.
ما بايد هميشه مراقب باشيم كه وقتي براي اولياي خدا اثبات كمال مي‌كنيم طوري نشود كه به عقيده‌ي توحيدي ما لطمه‌اي وارد شود. بدانيم كه كمال ذاتي مختصّ به ذات اقدس حضرت حقّ است و بس. هر مخلوقي هر كمالي كه دارد بِالْاِذْن و بِالْعَرَض دارد و اعطا شده از جانب خداوند است و بدون اعطاي او هيچ مخلوقي واجد هيچ كمالي نيست. جمله‌ي ] مِنْ دُونِ اللهِ[ كه در قرآن مكرّر آمده است، براي دفع همين توّهم است كه كسي نپندارد كه مخلوقي بدون اذن و اعطاي خدا داراي كمالي است.
تا اينجا سخن از آيات انتخاب شده از سوره‌ي «ضحيََ» بود.
شرح صدر عنايت خاصّ خداوند به رسول اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم)
در سوره‌ي «انشراح» نيز خداوند منّان درباره‌ي الطاف و عنايات خاصّ خود به رسول مكرّمش خطاب به آن جناب مي‌فرمايد:
]‌أ لَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ‌[‌؛[129]
«آيا ما به تو شرح صدر نداديم».
يكي از صفات بسيار عالي انسان، شرح صدر* است كه نقطه‌ي مقابل آن ضيق صدر* است؛ شرح صدر از نظر قرآن نشانه‌ي هدايت است و ضيق صدر علامت ضلالت.
]‌فَمَنْ يُرِدِ اللهُ أنْ يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإسْلامِ وَ مَنْ يُرِدْ أنْ يُضِلَّهُ يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقاً حَرَجاً كَأنَّما يَصَّعَّدُ فِي السَّماءِ...‌[‌؛[130]
«اگر خدا بخواهد كسي را هدايت كند، به او شرح صدر در مورد اسلام عنايت مي‌كند و اگر بخواهد كسي را مخذول كند به ضيق صدر مبتلايش مي‌كند، چنان كه گويي از سينه كش كوه بالا مي‌رود...».
ضيق صدرِ برخي از مردم
متأسّفانه بسياري از مردم هستند كه در مورد مسائل ديني كم تحملّند؛ اصلاً حال و حوصله‌اي براي گفتن و شنيدن مطالب ديني ندارند. امّا در مورد مسائل ديگر از هر قبيل كاملاً با نشاطند! براي گفت و شنود درباره‌ي آن مسائل ساعت‌ها وقت صرف مي‌كنند و اين به راستي مايه‌ي تأسّف است.
مردمي ديده مي‌شوند كه درس خوانده و اهل مطالعه‌اند، امّا در عين حال به حقايق آسماني دين بسيار كم رغبتند. وقتي هم از روي ناچاري به مجلس ترحيم يكي از كسانشان مي‌روند، در آن چند دقيقه كه قرآن خوانده مي‌شود يا واعظي سخن مي‌گويد، شديداً ناراحتند و مرتب اين پا و آن پا مي‌كنند و منتظرند تا اين برنامه‌ي مذهبي تمام بشود و از فضاي خفقان‌آور مسجد و مجلس بيرون بروند! انسان مؤمن در مسجد مانند ماهي شناور در آب است كه از آن تغذيه مي‌شود و شاداب و شادمان است. امّا آدم منافق در مسجد مانند موش افتاده در آب است؛ دست و پا مي‌زند تا خود را از آب برهاند.
اين بيان قرآن است:
]‌أ فَمَنْ شَرَحَ اللهُ صَدْرَهُ لِلْإسْلامِ فَهُوَ عَلي نُورٍ مِنْ رَبِّهِ فَوَيْلٌ لِلْقاسِيَهِْْ قُلُوبُهُمْ مِنْ ذِكْرِ اللهِ...‌[‌؛[131]
«آيا كسي كه خداوند به او در مورد اسلام شرح صدر داده و داراي نوري از جانب خدا شده، با كسي كه در ذكر خدا به بيماري قساوت مبتلا شده برابر است...»؟
]‌...وَ لكِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْراً فَعَلَيْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اللهِ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ‌[؛[132]
«...آن كس كه در برابر كفر و مطالب كفرآميز، شرح صدر دارد، مغضوب خداست و به عذاب عظيم گرفتار خواهد بود».
اين‌گونه خود را بيازماييم
چه خوب است كه انسان خود را بيازمايد؛ اگر ديد در برابر قرآن و مسائل ديني واقعاً عاشق و دلباخته و شيفته است، خوشا به حال او كه در جانش نور خدا تابيده است و اگر ديد (العياذ بالله) از مسائل مربوط به خدا و دينِ خدا منزجر است و شيفته‌ي مسائل ضدّ ديني است، بداند كه زمينه براي غضب و عذاب خدا در جانش فراهم گشته است.
] فَعَلَيْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اللهِ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ‌[؛
شرح صدر سرمايه‌ي عظيم الهي
شرح صدر سرمايه‌ي عظيمي است،زيرا وقتي حضرت موساي كليم (علیه السلام) مأمور مي‌شود تا به مقابله با فرعون برود، اوّل چيزي كه از خدا مي‌خواهد شرح صدر است.وقتي شنيد كه خدايش فرمود:
]اذْهَبْ إلي فِرْعَوْنَ إنَّهُ طَغَي‌[‌؛[133]
«برو به سوي فرعون كه طغيان كرده است».
فهميد كه بار سنگيني بر دوشش نهاده‌اند و به نيروي روحي عظيمي نياز دارد. سنگين‌ترين بارها بارِِ رسالت الهي است؛به پيامبرخاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) گفته‌اند:
]‌يا أيُّهَا الْمُزَّمِّلُ‌*‌قُمِ اللَّيْلَ إلاّ قَلِيلاً‌*‌نِصْفَهُ أوِانْقُصْ مِنْهُ قَلِيلاً‌*‌أوْ زِدْ عَلَيْهِ وَ رَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِيلاً‌*‌إنَّا سَنُلْقِي عَلَيْكَ قَوْلاً ثَقِيلاً‌[؛[134]
«اي جامه‌ي خواب به خود پيچيده، به پا خيز و آماده باش ...كه باري بس سنگين بر دوشت نهاديم».
حضرت موسيََ (علیه السلام) فهميد كه مأموريت بسيار دشواري به او داده شد: از يك سو در افتادن با جبّار متكبّري همچون فرعون كه در سوره‌ي فجر خدا از او تعبير به ذي‌الاوتاد كرده است:
]‌ وَ فِرْعَونَ ذِي الاَوْتادِ‌[؛
«فرعون شكنجه گر [كه بنا بر گفته‌ي بعض مفسّران، مخالفين خود را] ميخكوب مي‌كرد».
دست‌ها و پاهاي آن‌ها را با ميخ بر تخته يا به زمين مي‌كوبيد؛ حتّي با همسرش، آسيه، كه ايمان به خدا آورده بود نيز همين كار را كرد.[135]در مقام تهديدِ جمعي از طرفدارانش كه ايمان به موسي (علیه السلام) آوردند گفت:
]‌ ...فَلاُقَطِّعَنَّ أيْدِيَكُمْ وَ أرْجُلَكُمْ مِنْ خِلافٍ وَ لاُصَلِّبَنَّكُمْ فِي جُذُوعِ النَّخْلِ...‌[‌؛[136]
«...دست‌ها و پاهايتان را مي‌برم و از شاخه‌هاي درخت مي‌آويزمتان...».
حضرت موسيََ (علیه السلام) ديد از يك سو بايد با چنين جبّاري طرف شود و از ديگر سو با طايفه‌ي بني‌اسرائيل جاهل متعصّب بايد هم افق گردد كه هر دم بهانه‌اي دارند و تخلّفي مي‌كنند و دشواري‌ها به وجود مي‌آورند! و به راستي مي‌توان گفت آن زجري كه حضرت موسيََ (علیه السلام) روحاً از دست مؤمنان به خود كشيد، از دست فرعون نكشيد. وقتي از ميقات برگشت و ديد آن مردمِ نادان، گوساله را به جاي خدا مي‌پرستند، خدا مي‌داند چه حالي در او پيدا شد و چه زجري كشيد!
خلاصه،وقتي آن پيامبر عظيم‌الشّأن از جانب خدا به چنين رسالتي برگزيده شد، دست به دعا برداشت و گفت:
]‌... رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي‌[‌؛[137]
خداي من، اوّل سلاحي كه در اين ميدان از تو مي‌خواهم شرح صدر است؛ به سينه‌ام گشايش ده، روحم را همچون دريايي ژرف و عميق ساز تا در برابر حوادث گوناگون توفاني نشود.
پس در عظمتِ نعمت شرح صدر همين بس كه اوّلين حاجت حضرت كليم (علیه السلام) در راه جهاد الهي تقاضاي شرح صدر است و جالب اين كه اين نعمت بزرگ را،پس از اين كه حضرت موسيََ (علیه السلام) خواسته است به او داده‌اند؛ امّا به حضرت رسول الله اعظم (صلی الله علیه و آله و سلم) بدون اين كه بخواهد شرح صدر داده‌اند. حضرت موسيََ (علیه السلام) گفت:
]‌... رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي‌[‌؛
«خدايا، شرح صدرم بده».
جواب آمد:
]‌...قَدْ اُوتِيتَ سُؤْلَكَ يا مُوسي[‌؛[138]
«...داديم آنچه خواستي».
امّا به حضرت خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) در مقام اظهار لطف و عنايت فوق‌التّمام فرمودند:
]‌أ لَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ‌[‌؛
«آيا ما به تو شرح صدر نداديم»؟
استفهام در اينجا اصطلاحاً، استفهام تقريري است؛ يعني، اين نعمت در وجود تو سابقه دارد.
]‌وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أنَّكَ يَضِيقُ صَدْرُكَ بِما يَقُولُونَ‌[‌؛[139]
«ما به يقين مي‌دانيم كه سينه‌ات از گفته‌هاي مردم نادان تنگي مي‌كند[به تو شرح صدر داديم]».
]‌وَ وَضَعْنا عَنْكَ وِزْرَكَ ‌‌*الَّذِي أنْقَضَ ظَهْرَكَ[‌؛[140]
«و با دادن شرح صدر،آن سنگيني بار را كه داشت پشتت را مي‌شكست برداشتيم و سبك كرديم».
و به راستي اگر آن نعمت شرح صدر خدا داد نبود،تحمّل آن همه لطمات و صدمات جسمي و روحي براي وجود اقدس آن‌حضرت امكان پذير نبود.
رفتار جسورانه‌ي مرد صحرانشين با رسول اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم)
مرد بيابان نشين دو تا شتر آورد، جلو در مسجد خواباند و وارد مسجد شد و بي‌ادبانه گفت: يا محمد، اين دو شتر را آورده‌ام، بار كن ببرم؛ مال خداست، مال پدرت كه نيست! در همان حال كه حرف مي‌زد، عباي پيامبر را گرفت و كشيد. حاشيه‌ي عبا زبر بود، گردن آن‌حضرت را خراشيد. حاضران خواستند تنبيهش كنند؛ فرمود: با او كاري نداشته باشيد.سپس تبسّمي كرد و به آن مرد فرمود: راست گفتي؛ مال، مال خدا و من هم بنده‌ي خدايم، حالا من هم گردن تو را بخراشم؟ گفت: نه. فرمود: چرا؟ گفت: چون تو كسي نيستي كه بدي را با بدي مكافات كني. پيامبر از اين جواب او خوشش آمد. دستور داد كه دو شترش را بار كنند؛ يكي را جو و ديگري را خرما. بعد به اصحابش فرمود:
رفتار من با اين مردم مانند رفتار آن كسي است كه شترش در بيابان رم كرده و در حال فرار است. مردم به قصد خدمت به او، دنبال شترش مي‌دوند و هياهو مي‌كنند. شتر بيشتر رم مي‌كند. آخر صاحبش مي‌گويد: اي مردم، شما كنار برويد. مرا با شترم واگذاريد. خودم بهتر مي‌توانم رامش كنم. آن‌گاه مشتي علف بر مي‌دارد آرام آرام جلو شتر مي‌برد و كم‌كم رامش مي‌كند و مهار بر گردنش نهاده سوارش مي‌شود. من هم با مردم چنينم. شما به زعم خود مي‌خواهيد به من خدمت كنيد، داد و فرياد مي‌كنيد؛ او مي‌ترسد و مي‌رود و ديگر برنمي‌گردد. من خودم بهتر مي‌توانم مردم را رام كنم و آن‌ها را رو به خدا ببرم و عاقبت، آن‌ها را بهشتي كنم.
اين شرح صدر است كه بار سنگين رسالت را سبك مي‌كند وتحمّل‌پذير مي‌سازد.
دعاي حضرت موسي (علیه السلام)
حضرت موسي (علیه السلام) از خدا چند چيز را(يكي پس از ديگري) خواست:
]‌...رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي‌*‌وَ يَسِّرْ لِي أمْرِي‌* وَ احْلُلْ عُقْدَهًْْ مِنْ لِسانِي*يَفْقَهُوا قَوْلِي‌[‌؛[141]
«...خدايا، سينه‌ام را بگشا و كار را بر من آسان كن و گره از زبانم بردار تا مردم حرفم را بفهمند [و بتوانم مطلب را خوب بيان كنم و مردم بفهمند كه چه مي‌گويم و گفته‌هايم را بر دل بنشانند و در اين راه از مال و جان خود بگذرند]».
گاهي كسي قدرت بيان ندارد و از تبيين مطلب عاجز است؛ ولي گاهي قدرت بيان دارد،امّا طوري نمي‌گويد كه مردم بفهمند؛ بالاتر از درك مردم سخن مي‌گويد و گفتارش در عمقِ جان مردم نمي‌نشيند. يكي از امتيازات پيامبران خدا (علیهم السلام) بر ديگر عالمان و حكيمان و عارفان اين است كه انبياء با زبان دل مردم با مردم حرف مي‌زنند، آن چنان كه همه‌ي مردم حرف آن‌ها را مي‌فهمند.
متحوّل ساختن دل‌ها كار انبياء است نه كار حكما
فيلسوفان و عارفان مطالب بسيار عالي و مستدلّ و مُبَرهَن مي‌گويند، امّا همه‌ي مردم حرف‌هاي آن‌ها را نمي‌فهمند و به مقاصدشان پي نمي‌برند و به عبارت ديگر، آن‌ها مي‌توانند عقل‌ها را اشباع كنند امّا نمي‌توانند دل‌ها را مجذوب خود سازند و عشق و شور و ايمان ايجاد كنند، آن چنان كه آدمي در ساعت آخر شب از بستر خواب برخيزد و به راز دل گفتن با خدايش بپردازد؛
]‌ أمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّيْلِ ساجِداً وَ قائِماً يَحْذَرُ الْآخِرَهَْْ وَ يَرْجُوا رَحْمَهَْْ رَبِّهِ...[‌؛[142]
«كسي كه در طول شب در سجده و قيام[امر خدا را]فرمانبردار است و از آخرت مي‌ترسد و به رحمت پروردگار خود اميد دارد...».
تحوّل روحي حنظله‌ي تازه داماد
جوان 25 ساله‌اي مي‌خواهد ازدواج كند. مدّت‌ها دو خانواده‌ي عروس و داماد به انتظار نشسته‌اند تا شب نيمه‌ي شوّال برسد و عروس را به خانه‌ي داماد بياورند. شب موعود كه فرا رسيد، ناگهان نداي مُناديِ پيامبر اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در شهر پيچيد كه دشمن به مدينه حمله كرده؛ بايد همه آماده‌ي جنگ شويم و به خارج شهر برويم.
شور و غوغايي در مدينه به پا شد و جنب و جوشي عجيب به وجود آمد. مسلمانان فوج‌فوج از شهر خارج مي‌شدند و به سمت كوه اُحد كه اردوگاه ارتش اسلام آنجا مستقرشده بود مي‌رفتند.حنظله، اين جوان مسلمان، در تنگناي عجيبي قرار گرفت؛ از طرفي شب زفاف است و نو عروس بايد بيايد و از طرف ديگر هم موظّف به رفتن به ميدان جنگ است! چه كند؟ شتابان به حضور رسول اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) رفت و ماجرا را گفت. رسول اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: تو امشب بمان و فردا به ما ملحق شو. اطاعت امر كرد و ساعت آخر شب برخاست و آماده‌ي رفتن شد. نو عروس بينوا دست به دامن او شد كه: كجا؟ گفت: بايد به جهاد بروم. آن زن جوان هم مسلمان است و مي‌داند كه:
] وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَهٍْْ إذا قَضَي اللهُ وَ رَسُولُهُ أمْراً أنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَهُْْ مِنْ أمْرِهِمْ...[‌؛[143]
«هيچ مرد و زن با ايماني حقّ ندارد در مقابل امر خدا و رسولش نظري درباره‌ي خود داشته باشد...».
در عين حال كه مانند ابرِ بهار اشك مي‌ريخت، تن به قضاي خدا داد و گفت: پس چند لحظه صبر كن! فوراً لباس پوشيد و چادر به سر كرد و از خانه بيرون رفت و در آن ساعت شب، درِ خانه‌ي چند همسايه را زد و از چند نفر از زن‌ها تقاضا كرد كه چند لحظه‌اي به خانه‌اش بيايند! آن‌ها هم سراسيمه شدند كه: اين وقت شب چه خبر شده؟! وقتي همه در خانه‌اش جمع شدند، گفت: خانم‌ها، شاهد باشيد كه اين حنظله بن ابي عامر شوهر من است. امشب شب زفاف ما بوده و با من همبستر شده؛ حالا مي‌خواهد به ميدان جهاد برود. من هم امشب در خواب ديدم آسمان شكافته شد و شوهرم به آسمان رفت. من مطمئنّم كه او برنخواهد گشت. حالا خانم‌ها، شما شاهد باشيد اگر از من بچّه‌اي به دنيا آمد، از شوهرم حنظله است؛ نكند كه مورد تهمت قرار بگيرم! حنظله، مطلب همين طور هست يا نه؟ جواب داد: بله؛ درست است. زن‌ها گفتند: آفرين بر عقل و هوش و دِرايتت، اي زن جوان!
از طرفي در فراق شوهر محبوبش گريه مي‌كند و از طرفي رضا به فرمان خدا مي‌دهد و مانع رفتن شوهرش نمي‌شود و هم بدون اين كه دست و پاي خود را گم كند، دور انديشي كرده از تهمتِ مُحتَمَل جلوگيري مي‌كند.
حنظله بدون اين كه براي غسل معطّل شود، با عجله از خانه بيرون رفت. دوان‌دوان و نفس زنان مسافت بين مدينه و اردوگاه را پيمود. وقتي رسيد، تازه سپيده‌ي صبح دميده بود و ارتش اسلام براي اقامه‌ي نماز آماده مي‌شدند. دسترسي به آب نداشت. تيمّم كرد و داخل جماعت شد. پس از نماز خدمت رسول‌اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد، تا چشم آن‌حضرت به او افتاد، فرمود: حنظله، آمدي؟ مي‌دانستم آن نور ايمان تو را آرام نخواهد گذاشت.
به ميدان رفت و به شهادت رسيد. رسول اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: مي‌بينم ملائكه بين زمين و آسمان غسلش مي‌دهند. از اين رو حنظله‌ي غسيل‌الملائكه ناميده شد.[144] بعد از شهادت او بچّه به دنيا آمد؛و او همان عبدالله بن حنظله، مردي عابد و زاهد و مجاهد بود كه بعد از واقعه‌ي كربلا مدينه را بر يزيد شورانيد.
اين مصداق ] يَفْقَهُوا قَوْلِي‌[‌ است كه انبياء گفتارشان را در اعماق دلها نفوذ مي‌دهند و شور عشق و ايمان در قلوب به وجود مي‌آورند. پس اوّلين نعمتي كه به رسول الله اعظم (صلی الله علیه و آله و سلم) عنايت شد، شرح صدر بود و به دنبال آن، سبك كردن بار سنگين رسالت و بعد از آن، رفعتِ ذكر و بلند آوازه كردن آن‌حضرت.
‌‌‌]أ لَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ‌*‌وَ وَضَعْنا عَنْكَ وِزْرَكَ‌*‌الَّذِي أنْقَضَ ظَهْرَكَ‌*‌‌‌وَ رَفَعْنا لَكَ ذِكْرَكَ‌[؛
لطيفه‌ي ذكر كلمه‌ي ]‌لَكَ‌[
تكرار كلمه‌ي لَكَ در دو آيه‌ي ] أ لَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ[ و ] وَ رَفَعْنا لَكَ ذِكْرَكَ‌[ بيانگر عنايت ويژه‌اي است وگرنه ممكن بود بفرمايد:(اَلَمْ نَشْرَحْ صَدْرَكَ) و (وَرَفَعْنا ذِكْرَكْ)و اين از جهت معنا كم و كسري نداشت، امّا تكرار كلمه‌ي "لَكَ" تأكيد مي‌كند كه: تو اي پيامبر، مورد توجّه خاصّ ما هستي. چون خود را از آنِ ما قرار دادي و گفتي: ]‌...لٍلّهِ...‌[
]‌...قُلْ إنَّ صَلاتِي وَ نُسُكِي وَ مَحْيايَ وَ مَماتِي لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ‌[‌؛[145]
«...بگو[در حقيقت]نماز من و[ساير]عبادات من و زندگي و مرگ من براي خدا پروردگار جهانيان است».
ما هم خود را از آنِ تو قرار داديم و گفتيم] ‌...لَكَ‌...‌[ ما از آن تو هستيم.
(كُنْ لى اَكُنْ لَكَ)؛
«تو از آن من باش تا من هم از آن تو باشم».
(مَنْ كانَ لِلّهِ كانَ الله لَهُ)؛
]‌‌‌وَ رَفَعْنا لَكَ ذِكْرَكَ‌[؛
«ما به نام تو رفعت داديم».
در عالم بلند آوازه ات كرديم آن چنان كه هيچ قدرتي نتواند تو را بشكند و اسمت را از زبان‌ها بيفكند. چه قدرت‌هايي دست به دست دادند تا او را بشكنند، امّا خودشان شكسته شدند و نام او پس از چهارده قرن، در دنيا بلند آوازه‌ترين نام‌هاست.
 جلوه‌هاي شرح صدر
مردي در شام به امام سيّد السّاجدين (علیه السلام) رسيد، در حالي كه امام (علیه السلام) در اسارت بود و زنجير به گردنش؛ با لحني شماتت آميز گفت: عليّ‌بن‌الحسين، ديدي آخرش چه كسي برنده شد؟ فرمود: صبر كن تا وقت نماز برسد و اذان بگو؛[146] يعني، وقتي گفتي:
(اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ الله)؛
آن وقت مي‌فهمي كه برنده رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و آل رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم)است نه ابوسفيان و آل ابوسفيان.
حضرت عقيله‌ي بني‌هاشم، زينب كبري‌ (علیها السلام)،نيز با خطاب كوبنده‌اي به يزيد فرمود:
(فَكِدْ كَيْدَكَ وَاسْعَ سَعْيَكَ فَوَاللهِ لا تَمْحُو ذِكْرَنا وَ لا تُميتُ وَحْيَنا)؛[147]
«تو هر نقشه‌اي داري اجرا كن؛ ولي به خدا قسم، تو نمي‌تواني چراغ وحي ما را خاموش كني و اسم ما را از زبان‌ها بيفكني.»
نوشته‌ي دسته‌ي شمشير رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)‌
مرحوم علاّمه مجلسي از امالي مرحوم شيخ صدوق رضوان الله عليهما نقل كرده كه در مِقْبَض* شمشير رسول اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) اين چند جمله نوشته شده بود:
(صِلْ مَنْ قَطَعَكَ وَ قُلِ الْحَقَّ وَ لَوْ عَلَي نَفْسِكَ وَ اَحْسِنْ اِلي مَنْ اَسَاءَ اِلَيْك)؛[148]
چه جمله‌هاي پر محتوايي آن هم بر قبضه‌ي شمشير! يعني، اكنون كه پيامبر به قدرت رسيده و شمشير به دست گرفته است چه بايد بكند؟ آيا كارش جنگ است و خون ريزي و بي‌رحمي يا رحمت و لطف و كرم؟
شمشير هم فقط براي دفع مهاجم است و رفع مزاحم، و لذا بر دسته‌اش نوشته شده:
 (صِلْ مَنْ قَطَعَكَ)؛
«اگر كسي از تو بريد، تو به او بپيوند.»
او به خانه‌ات نيامد، تو به خانه‌اش برو؛ او از حالَت جويا نشد، تو از حال او جويا شو؛ نگو كه او نيامد، من هم نمي‌روم؛ او از حالم نمي‌پرسد، من هم نمي‌پرسم.
(قُلِ الْحَقَّ وَ لَوْ عَلَيْكَ يا عَلَي نَفْسِكَ)؛
«[هميشه و در هر جا] آنچه حقّ است بگو، اگر چه به زيانت تمام شود».
(وَ اَحْسِنْ بِمَنْ اَساءَ اِلَيْكَ)؛
«نيكي كن درباره‌ي كسي كه به تو بدي كرده است».
خيلي مطلب مهمّي است. اگر به كسي كه با ما هيچ رابطه‌اي ندارد؛ نه به ما بدي كرده نه خوبي، خدمتي كنيم و مشكلي از او را حلّ كنيم، البتّه كار خوبي كرده‌ايم؛ امّا خيلي كار مهمّي انجام نداده‌ايم. زماني هم كه كسي به ما خدمتي كرده و ما هم متقابلاً به او خدمتي مي‌كنيم، باز كار مهمّي نكرده‌ايم.
مهمّ اين است كه به كسي كه به ما بدي كرده و در زندگي ما مشكلي ايجاد كرده و چاه سرِ راهمان كنده است خوبي كنيم، مشكلش را حلّ كنيم و خار از سر راهش برداريم؛ اين كمال است و از مكارم اخلاق است.الگو و اسوه‌ي ما، رسول الله اعظم  (صلی الله علیه و آله و سلم)،فرموده‌اند:
(اِنّي بُعِثْتُ لِاُتَمِّمَ مَكارِمَ الْاَخْلَاقِ)؛
«من آمده‌ام تا مكارم اخلاق را به كمال برسانم».
رفتار گستاخانه‌ي جوان يهودي با رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)
چنان كه مي‌دانيم زندگي پيامبراكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و آل اطهارش مملوّ از اين مكارم است. در مكّه قدرتي نداشت و از هر سو مورد اذيّت و آزار مشركان بود و نمي‌توانست از خود دفاع كند؛ امّا در مدينه قدرت داشت و در رأس حكومت مقتدري قرار گرفته بود و قوم يهود تحت سيطره‌ي حكومتش بودند و مي‌توانست درباره‌ي بدخواهانش همه گونه اِعمال قدرت كند.
جواني از يك خانواده‌ي يهودي، بر اثر سوء تربيت خانوادگي و دشمني با آن‌حضرت، هر روز وقتي كه پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از زير ديوارِ كوچه ردّ مي‌شد،او ظرفي پر از خاكستر مي‌كرد و از بالاي پشت بام خانه‌اش، بر سر آن‌حضرت مي‌ريخت و تن و لباسش را آلوده مي‌ساخت.
رسول اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به يارانش سفارش كرده و فرموده بود: در مقابل آزار و اهانتي كه به شخص من مي‌شود، شما حقّ نشان دادن عكس‌العمل نداريد و اگر كسي در غياب من به من اهانتي كرده است، حقّ نداريد به من بگوييد و قلبم را نسبت به او مكدّر كنيد.
مدّتي به همين منوال گذشت و روزي ديد جوان نيامد. دو سه روزي گذشت و نيامد. حضرت جوياي حالش شد، آن گونه كه كسي جوياي حال دوستانش مي‌شود! گفتند: بيمار است، بستري شده. پس از فراغت از نماز، در مسجد به اصحابش فرمود: با هم به عيادت مريضي برويم. آمد پشت درِ خانه‌اي ايستاد. اصحاب گفتند: آقا؛ اينجا خانه‌ي يك مرد يهودي است. فرمود: مي‌دانم! در زد؛ مرد يهودي، پدر آن جوان، در را باز كرد. تا چشمش به رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) افتاد، غرق در تعجّب و حيرت شد كه پيامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم)كجا و درِ خانه‌ي من كجا؟
فرمود: پسر شما مريض است، آمده‌ام عيادتش كنم؛ چند لحظه‌اي مي‌نشينم و بر‌مي‌خيزم. مرد شرمنده شد و به طرف اتاق دويد و گفت پسر، پيامبر اسلام‌ (صلی الله علیه و آله و سلم) به عيادتت آمده است. پسر خجالت‌زده شد و با خود گفت: اي عجب! آن جسارت از من و اين كرامت از او! از شدّت شرمندگي سر زير لحاف برد كه چشمش به چشم پيامبر‌ (صلی الله علیه و آله و سلم) نيفتد. آقا كنار بستر بيمار نشست و فرمود: جوان، هر روز يادي از ما مي‌كردي؛ چند روز نيامدي. شنيدم بيمار شده‌اي. آمدم عيادتت كنم و در باره ات دعا كنم كه خدا شفايت دهد و موفّقت گرداند. جوان كه غرق در عرقِ شرم و خجالت شده بود در حالي كه اشك مي‌ريخت، گفت:
(اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلَّا الله وَ اَشْهَدُ اَنَّكَ رَسولُ الله)؛
مسلمان شد و آن روز، تمام افراد آن خانواده مسلمان شدند.
]‌فَبِما رَحْمَهٍْْ مِنَ اللهِ لِنْتَ لَهُمْ...‌[‌؛
«اين خُلق حَسن رحمت خداست بر تو...».
]‌... وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ...‌[‌؛ [149]
«...اگر تند خو بودي و با مردم مقابله به مثل مي‌كردي، از اطرافت پراكنده مي‌شدند...».
موعظه‌اي درس‌آموز و تكان‌دهنده
از جمله مواعظي كه آن‌حضرت فرموده و بايد آويزه‌ي گوش ما مسلمانان باشد، اين است:
(اِيَّاكُمْ وَ الشُّحَّ)؛
«اي مسلمانان، بپرهيزيد از شُحّ *».
آنچه به دست آورده‌ايد به خود نچسبانيد و باز دنبال بيشتر از آن ندويد. تا كي بايد تحصيل پول و مقام و منصب را به مسابقه بگذاريد، آخر چه مي‌خواهيد بشويد و به كجا مي‌خواهيد برسيد؟
(اِنَّما هَلَكَ مَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ بِالشُّح)؛
«همين بيماري شُحّ بود كه گذشتگان شما را به خاك هلاك افكند».
(اَمَرَهُمْ بِالْكِذْبِ فَكَذَبُوا وَ اَمَرَهُم بِالظُّلْمِ فَظَلَمُوا وَ اَمَرَهُمْ بِالْقَطيعَهِْْ فَقَطَعُوا)؛[150]
«آن‌ها را وادار به دروغ گفتن كرد، دروغ گفتند و وادار به ظلم كرد، ظلم كردند و وادار به قطع ارحام و بريدن از دين و دينداران كرد، بريدند».
آدم دنيادوستِ رياست‌طلب براي حفظ دنيا و مقامش ناچار مي‌شود دروغ بگويد و ظلم كند و سرانجام از خدا و دين خدا ببرد.
جدايي دين از سياست ناشي از بدعمليِ دين‌مداران
بايد توجّه داشت اگر كساني گفته‌اند و مي‌گويند كه سياست با ديانت و روحانيّت نمي‌سازد، منظورشان سياستِ توأم با دروغ و ظلم و حقّه و تزوير و تدليس است؛ وگرنه كيست كه اسلام را بشناسد و نداند كه اسلام حكومت و سياست دارد. مي‌گويند در زمان گذشته روحانيّون پناه مردم بوده‌اند.مردم هر وقت از وضع زمان دلزده مي‌شوند، به سراغ روحانيّون مي‌رفتند؛ دلشان گرم و پشتشان محكم مي‌شد. حال نكند طوري بشود كه مردم از روحانيّون بگريزند و دنبال پناهگاه ديگري بگردند و پيدا نكنند و متحيّر و سرگردان بمانند. اين خيانت به امّت است؛ لطمه زدن به دين و دنياي مردم است.
قَالَ مَوْلانا اَميرَالْمُؤمِنين (علیه السلام):زَلَّهُْْ الْعَالِمِ كَانْكِسَارِ السَّفينَهِْْ تَغْرَقُ وَ يَغْرَقُ مَعَها خَلْقٌ)؛[151]
«لغزش عالِم مانند شكستن كشتي است كه غرق مي‌شود و خلقي با او غرق مي‌شوند».
لغزش عالم غير لغزش فرد عادي است؛ آن فرد تنها خودش مي‌لغزد و دست و پايش مي‌شكند؛ امّا عالِم كه لغزيد، امّتي را مي‌لغزاند و اجتماعي را به فساد و تباهي مي‌كشاند. كشتي كه شكست هم خودش غرق مي‌شود هم جمع كثيري را به گرداب فنا و قعر دريا مي‌افكند. فرمود:
(اِنَّ بُدَلاءَ اُمَّتي لَمْ يَدْخُلوُا الْجَنَّهْْ بِصَلَاهٍْْ وَ لا صِيامٍ و لكِنْ دَخَلُوها بِسَخاءِ الْاَنْفُسِ وَ سَلَامَهِْْ الصُّدُورِ وَ النُّصحِ لِلْمُسْلِمينَ)؛[152]
«صالحان امّت من به خاطر روزه و نمازشان بهشتي نشده‌اند بلكه به خاطر از خودگذشتگي‌ها و پاكدلي‌ها و خيرخواهي براي مسلمانان بهشتي شده‌اند».
اين بيان نشان مي‌دهد كه توقّع رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) از بزرگان امّت اين است كه به راستي از خودگذشتگي داشته باشند و افراد لايق‌تر را بر خود ترجيح بدهند؛ سينه‌ها را از كينه و دل‌ها را از بدبيني و برتري‌جويي تطهيركنند و جدّاً خيرخواه مردم باشند و در حلّ مشكلات زندگي مردم كوشا باشند.
خوش‌ظاهران بدباطن
ولي با كمال تأسّف فرموده است:
(سَيَأْتِي زَمانٌ عَلَي اُمَّتي تَخْبُثُ فيهِ سَرائِرَهُمْ وَ تَحْسُنُ فيهِ عَلَانِيَتُهُمْ)؛
«زماني بر امّت من خواهد آمد كه در آن زمان دل‌هايشان پليد و ناپاك مي‌شود و ظاهرشان نيكو و زيبا».
به هم كه مي‌رسند تملّق مي‌گويند و چاپلوسي مي‌كنند؛ ولي در باطن، براي در هم كوبيدن و بي‌آبروكردن يكديگر نقشه مي‌كشند.
(يَكُونُ دينُهُمْ رِيَاءً لا يُخَالِطُهُمْ خَوْفٌ)؛
«كارشان ريا [و جلب توجّه مردم] مي‌شود و هيچ ترسي [از خدا] در جانشان نمي‌ماند».
در اين شرايط است كه:
(يَعُمُّهُمُ اللهُ بِعِقابٍ)؛
«خدا آن‌ها را به عِقابي عمومي و بلايي همگاني مبتلا مي‌سازد».
آن‌گاه:
(فَيَدْعُونَهُ دُعَاءَ الْغَريقِ فَلا يَسْتَجيبُ لَهُمْ)؛[153]
«مانند آدمي كه [در دريا] دارد غرق مي‌شود [و دست و پا مي‌زند و كسي هم به دادش نمي‌رسد]دعا مي‌كنند امّا دعاشان مستجاب نمي‌شود».
قرآن تهديد مي‌كند:
]‌ ...وَ لا يَزالُ الَّذِينَ كَفَرُوا تُصِيبُهُمْ بِما صَنَعُوا قارِعَهٌْْ أوْ تَحُلُّ قَرِيباً مِنْ دارِهِمْ‌[‌؛
«مردمي كه كفران نعمت كنند، خداوند بلايي كوبنده را بر آن‌ها نازل مي‌كند يا به نزديك خانه‌هايشان مي‌رساند [شايد تنبّهي پيدا كنند و به خود بيايند و علاج واقعه را پيش از وقوع كنند]».
]‌حَتَّي يَأتِيَ وَعْدُ اللهِ‌[‌؛
«تا سرانجام وعده‌ي خدا مي‌رسد و بلا فراگير مي‌شود».
]‌ إنَّ اللهَ لا يُخْلِفُ الْمِيعادَ‌[‌؛[154]
«[زيرا] خدا خلف وعده نمي‌كند».
به هوش!گسترش گناه بنيان برانداز است
حاصل اين كه قرآن هشدار مي‌دهد و جدّاً انذار مي‌كند. ما مي‌گوييم مسلمانيم و در سايه‌ي اسلام و قرآن پيروزيم.امّا آيا ما واقعاً مسلمانيم؟ انسان خجالت مي‌كشد كه بگويد كشور ما اسلامي است! وضع اسف‌انگيز زنان و اختلاط دختران و پسران، حتّي در معابر عمومي، به فضاحت و رسوايي كشيده است. اين‌گونه كه داريم پيش مي‌رويم، به طور مسلّم چندي نمي‌گذرد كه به همان وضع سابق بر مي‌گرديم؛ بلكه بدتر هم مي‌شويم! چون ما براثر بد عملي‌‌هايي كه در پوشش اسلام ارائه كرده‌ايم،هيبت اسلام را از دل مردم برداشته‌ايم و اين بزرگترين گناهي است كه ما مرتكب شده‌ايم و پيش از ما مرتكب نشده بودند. ما نمي‌دانيم چه كسي بايد اين فساد اخلاقي روز افزون را اصلاح كند. آن چنان مسائل سياسي اوج گرفته كه مسائل اخلاقي را تحت‌الشّعاع خود قرار داده است. در صورتي كه فساد اخلاقي بنيان اجتماع را مي‌لرزاند و كاخ سياست را هم بر سر اهلش واژگون مي‌سازد و شيطان صفتان استعمارگر را كه به انتظار نشسته‌اند، بر ما مسلّط مي‌گرداند. فساد اخلاقي و فحشا همچون كرمي خطرناك به ساقه‌ي درختِ زندگيِ اجتماعي ما راه يافته و با سرعت دارد آن را مي‌جود و از درون مي‌پوساند؛ بيم آن مي‌رود كه اين درختي كه به ظاهر شاداب است و شاخ و برگي دارد، چون از درون پوسيده است، ناگهان صدايي كند و از ريشه كنده شود. مجدّداً به هشدار و اندرز قرآن توجّه فرماييد:
‌ ‌]...وَ لا يَزالُ الَّذِينَ كَفَرُوا تُصِيبُهُمْ بِما صَنَعُوا قارِعَهٌْْ أوْ تَحُلُّ قَرِيباً مِنْ دارِهِمْ حَتَّي يَأتِيَ وَعْدُ اللهِ إنَّ اللهَ لا يُخْلِفُ الْمِيعادَ‌[‌؛
 -------------------------------------------
 
 
اعوذ بالله من الشّيطان الرّجيم
]لَقَدْ مَنَّ اللهُ عَلَي الْمُؤْمِنِينَ إذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولاً مِنْ أنْفُسِهِمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَهَْْ وَ إنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ[؛[155]
«خداوند بر مؤمنان منّت گذاشت كه در ميانشان از خودشان رسولي برانگيخت تا آيات خدا را بر آنان تلاوت كند و آن‌ها را از رذايل و پليدي‌ها پاك سازد و راه و رسم زندگي در اين دنيا و طريق درك و فهم معارف را به آنان تعليم كند، در حالي كه آن‌ها در ضلالت و گمراهي آشكاري بودند».
روز بيست و هشتم ماه صفر،روز رحلت حضرت رسول الله اعظم (صلی الله علیه و آله و سلم)و بنا بر نقل مشهور، روز شهادت حضرت سبط اكبر امام حسن مجتبيََ (علیه السلام) و روز آخر اين ماه نيز روز شهادت حضرت ثامن‌الحجج امام ابوالحسن‌الرّضا (علیه السلام)است. به همين مناسبت موضوع بحث مسائل مربوط به رسالت و امامت است.
معنا و مفهوم منّت
كلمه‌ي منّت كه آيه فرموده: ]لَقَدْ مَنَّ اللهُ عَلَي الْمُؤْمِنِينَ[به گفته‌ي اهل لغت به معناي اعطاي نعمت بزرگ است.يعني وقتي كسي متاعي گرانقدر و ارزشمند به كسي عطا كند، مي‌گويند منّت بر او گذاشت.اينجا هم خداوند از بعثت رسول اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم)تعبير به منّت كرده، از آن نظر كه هيچ نعمتي در جلالت قدر و منزلت به پاي آن نمي‌رسد.
نعمت هدايت
همه‌ي خيرات و بركات در دنيا و آخرت، نشأت گرفته از بعثت است كه يكي از بركات آن، نعمت هدايت است كه از اعظم نعم الهي است و راه رسيدن به سعادت ابدي را پيش پاي انسان مي‌گشايد، و لذا ما در شبانه‌روز چندين بار در نمازهايمان كه بزرگترين مظهر عبادت و بندگي است، از خدا نعمت هدايت مي‌طلبيم و مي‌گوييم:
]إهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ[؛
«ما را به راه راست و صراط مستقيم هدايت فرما».
و اين نعمت هدايت نيز متأخّر از نعمت خلقت است؛يعني نعمت آفرينش وايجاد،از عدم به‌وجود آوردن،نيستي را تبديل به هستي كردن،از هيچ چيز همه چيز ساختن و لاشيء را شيء كردن، نخستين نعمت خدا به عالم انسان است! چنان كه در سوره‌ي]هَلْ أتي[مي‌خوانيم:
]هَلْ أتي عَلَي الْإنْسانِ حِينٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُنْ شَيْئاً مَذْكُوراً[؛[156]
«آيا چنين نيست كه روزگار درازي بر انسان گذشت، در حالي كه چيز قابل ذكري نبود»؟
ما از گذشته‌ي خود خبري بگيريم و ببينيم چه بوده‌ايم كه اكنون اين شده‌ايم؟ذرّات وجود ما در همه جاي عالم پخش بوده؛در ميان خاك‌‌ها،لابه‌لاي صخره‌ها،قطرات باران،امواج هوا،اشعّه‌ي خورشيد و... تا آن كه دست قدرتي آن ذرّات پراكنده را جمع كرده و اين‌چنين تركيب و تنظيم كرده و صورت و سيرتي داده و اينك انساني شده است.
خداوند متعال در سوره‌ي ]هَلْ أتي[ مي‌فرمايد: تو اي انسان،ابتدا چيز قابل ذكري نبودي؛امّا در سوره‌ي مريم مي‌فرمايد:اصلاً تو چيزي نبودي!
]يا زَكَرِيَّا إنَّا نُبَشِّرُكَ بِغُلامٍ اسْمُهُ يَحْيَي...[؛
به زكريّا پيامبر بزرگ خود، كه پيرمرد بود و نود سال داشت و همسرش هم پيرزني نازا بود، بشارت داد كه مي‌خواهم به تو فرزندي به نام يحييََ بدهم!او با تعجّب عرض كرد:
]قالَ رَبِّ أنَّي يَكُونُ لِي غُلامٌ وَ كانَتِ امْرَأتِي عاقِراً وَ قَدْ بَلَغْتُ مِنَ الْكِبَرِ عِتِيًّا[؛
«گفت:خدايا، چگونه ممكن است من فرزنددار شوم و حال آن كه زنم عجوزي نازا و خودم پيري فرتوت و از كار افتاده‌ام»!
]قالَ كَذلِكَ قالَ رَبُّكَ هُوَ عَلَيَّ هَيِّنٌ وَ قَدْ خَلَقْتُكَ مِنْ قَبْلُ وَ لَمْ تَكُ شَيْئاً[؛[157]
«جواب آمد: اين گفتار پروردگار توست كه مي‌گويد:اين كار بر من آسان است.خودت را من پيش از اين خلق كرده‌ام و حال آن كه چيزي نبودي».
آري،اوست كه لاشيء را شيء مي‌سازد و از هيچ چيز، همه چيز مي‌آفريند.
]إنَّا خَلَقْنَا الْإنْسانَ مِنْ نُطْفَهٍْْ أمْشاجٍ نَبْتَلِيهِ...‌[؛
«ما انسان را از نطفه‌‌‌اي كه داراي استعدادهاي گوناگون است آفريده‌ايم...».
از مراحل خلقت انسان، مرحله‌ي نطفه بودن اوست و داشتن استعدادهاي گوناگون و سپس براي هدايت آماده گشتن.
]إنَّا هَدَيْناهُ السَّبِيلَ إمَّا شاكِراً وَ إمَّا كَفُوراً‌[؛[158]
«ما راه را به او نشان داديم،مي‌خواهد سپاسگزار باشد يا ناسپاس».
از آيات استفاده مي‌شود كه خلقت انسان از شيء ناچيز آغاز گشته و به مرحله‌ي هدايت رسيده است؛يعني «هدايت» نعمتي است كه در رتبه‌ي متأخّره از خلقت قرار گرفته و از طريق بعثت تحقّق يافته است.احياناً كودك‌صفتاني مي‌انديشند كه آيا بهتر نبود ما را در همان عالم لاشيء و نيستي باقي مي‌گذاشتند و به اين عالم نمي‌آوردند تا به گناهان مبتلا نشويم و از جهنّم سوزان سر درنياوريم!
خلقت و هدايت انسان به اقتضاي صفت سبّوحيّت خداوند
اين همان طرز تفكّر عمربن خَطّاب است؛درتفسير مجمع‌البيان نقل شده كه وقتي عمر اين آيه‌ را شنيد كه مي‌فرمايد:
]هَلْ أتي عَلَي الْإنْسانِ حِينٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُنْ شَيْئاً مَذْكُوراً[؛
«دوراني بر انسان گذشت كه چيز قابل ذكري نبود».
گفت:
(لَيْتَ ذلِكَ ثَمَّ)؛
اي كاش آدم همچنان در عالم شيء غير مذكور باقي‌مانده و به‌وجود نيامده بود و سبب پيدايش ما و مبتلا گشتنمان نشده بود!اين سخن بيانگر عدم معرفت و نشناختن خدا و صفات علياي خداست.گوينده‌ي اين سخن ندانسته است كه خدا سبّوح و كمال مطلق است.يعني هيچ‌گونه نقص از قبيل جهل و عجز و بخل و...به ساحت قدس او راه ندارد.او از ازل مي‌دانست كه ممكن است ماهيّتي به نام انسان داراي استعداد تكامل به‌وجود آيد كه از خاك برآيد و بر افلاك نشيند؛آن چنان در حركت به سوي كمال و عروج به عالم بالا اوج بگيرد كه فرشتگان آسمان نيز از همدوشي با او عاجز شوند.او مي‌تواند در غرفات جَنَّهْْ المأوَي و سُرادِقات جَنّهْْ اللِّقاء به حيات ابدي و سعادت سرمدي نايل گردد.
آري، خدا از يك سو علم به امكان وجود چنين ماهيّتي داشت و از ديگر سو قدرت و توانايي ايجاد آن را نيز در خود مي‌ديد.حال اگر با داشتن اين علم و اين قدرت،چنين ماهيّتي را ايجاد و خلق نمي‌كرد، آيا متّهم به بخل نمي‌شد؟
از باب مثال اگر شما بدانيد فلان خانواده بيچاره و بدبخت و خاك‌نشينند،بيمار و گرفتارند، و شما مي‌توانيد آن‌ها را از بدبختي برهانيد و به رفاه در زندگي برسانيد، اگر چنين نكنيد طبيعي است كه مبتلا به صفت بخل و قساوت و بي‌رحمي هستيد.آري، خدا هم مي‌دانست كه ماهيّتي به نام انسان با آن كه مستعدّ تكامل است، در عالم فقر عدم كه بدترين نوع فقر و خاك‌نشيني و بدبختي است، با محروميّت از هرگونه حيات و كمالي دست به گريبان است و از عمق سرشتش دست حاجت به سوي حضرت عليم قدير رحيم دراز كرده و از او نعمت ايجاد و اِحياء و اِغْناء مي‌طلبد.آن‌گونه كه خودش فرموده است:
]يا أيُّهَا النَّاسُ أنْتُمُ الْفُقَراءُ إلَي اللهِ وَ اللهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ[؛[159]
«اي مردم، شما فقير درگاه خداييد و خدا بي‌نياز و ستوده است».
حال اگر با اين وصف اعتنا نكند و او را از فقر عدم نرهاند، بديهي است كه متّهم به نقيصه‌ي بخل و قساوت و بي‌رحمي خواهد بود.
(وَ تَعالَي اللهُ عَنْ ذلِكَ عُلُوّاً كَبِيراً)؛
اينجا ممكن است اين شبهه به ذهن كسي بيايد كه در مثالي كه شما آورديد خانواده‌ي فقيري وجود دارند و ما موظّفيم آن‌ها را بر اساس علم و قدرتي كه داريم از فقر و بدبختي برهانيم،امّا قبل از اين كه خدا انسان را بيافريند اصلاً فقير نيازمند به ايجادي وجود ندارد تا از خدا نعمت ايجاد و اغنا بطلبد!در جواب مي‌گوييم:بله،انسان قبل از ايجاد، در عالم خلق معدوم بوده ولي در عالم علم خدا موجود بوده است.
]أ لا يَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَ هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ[؛[160]
آيا آن كس كه خلق مي‌كند قبلاً از وضع و حال آنچه مي‌خواهد ايجادش كند آگاهي ندارد؟معمار و مهندسي كه ساختماني بنا مي‌كند،ابتدا نقشه و طرح آن را در عالم ذهن خود ترسيم مي‌نمايد و سپس آن را در عالم خارج اجرا مي‌كند. خالق حكيم انسان نيز عليم لطيف خبير است و پيش از اين كه او را بيافريند، در عالم علم خودش از تمام اسرار و دقايق و لطايف ماهيّت او آگاه بوده و فقر و نياز همه‌جانبه‌ي او را مي‌دانسته و توانايي بر رفع نياز او و اعطاي وجود و حيات و ديگر كمالات به او داشته است، و لذا اگر او را به عالم خلق كه عالم تكامل و گذرگاه سعادت ابدي است نمي‌آورد، ممكن بود او براي خودش حقّ اعتراضي به خدا قائل باشد و بگويد: تو با اين كه هم عالم به فقر همه‌جانبه‌ي من بودي و هم قادر بر رفع آن، و همچنين خود را به صفت جود و رحمت و كرم مي‌ستودي، چرا مرا از كَتْم* عدم به عرصه‌ي هستي در عالم خلق نياوردي تا در مسير تكامل بيفتم و به سعادت ابدي نايل گردم؟ ولي اينك كه به او نعمت وجود و حيات و عقل و اراده و اختيار داده است، او اگر با سوء اختيار خود از صراط مستقيم حقّ منحرف گردد و سر از زباله‌دان جهنّم درآورد، در اين صورت احدي جز خودش شايسته‌ي طعن و لعن و اعتراض نخواهد بود.
پس سُبُّوحيّت خدا و منزّه بودن او از جهل و عجز و بخل اقتضا كرده كه انسان را متنعّم به نعمت خلق و ايجاد كند. اينك كه موجود شده است، از آن نظر كه داراي شهوت و غضب و ديگر تمايلات نفساني است، احتياج به هدايت دارد؛زيرا اگر به حال خودش رها شود،از شهوات نفس تبعيّت مي‌كند و خود را به تباهي مي‌كشد، و لذا باز همان خداي سبّوح بر اساس علم و قدرت وجودش لازم است او را هدايت كند و راه حركت به سوي سعادت مطلوب را به او بنماياند. از طرفي هم بديهي است كه تمام افراد اهليّت اين را ندارند كه با حضرت خالق سبحان تماسّ مستقيم بگيرند و برنامه‌ي هدايت را از مقام ارفع اقدس او اخذ كنند، و لذا راهي جز اين نيست كه فردي از آدميان را مشمول رحمت و عنايت خاصّ خود قرار دهد و او را به عنوان رسول و حامل وحي و برنامه‌ي هدايت انسان برانگيزد و او بايد علاوه بر آگاهي از تمام رموز هدايت، داراي مقام عصمت يعني مصونيّت از هرگونه لغزش و سهو و خطا در مرحله‌ي اخذ وحي از خدا و ابلاغ آن به بندگان خدا باشد و اين همان نعمت بعثت است كه خدا از آن تعبير به «منّت» كرده و فرموده است:
]لَقَدْ مَنَّ اللهُ عَلَي الْمُؤْمِنِينَ إذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولاً مِنْ أنْفُسِهِمْ...‌[؛
«به‌راستي خدا بر مؤمنان منّت گذاشت هنگامي كه در بين ايشان رسولي از جنس خودشان برانگيخت».
كلمه‌ي]لقد[دالّ بر حتميّت مطلب است،زيرا سبّوحيّت خدا به طور حتم اقتضا مي‌كند كه هم انسان را خلق كند هم براي هدايت او رسول برانگيزد و اين نعمت اگر چه از آنِ همه‌ي آدميان است،امّا از آن نظر كه تنها اهل ايمان از آن بهره مي‌برند،فقط ار آنان ياد كرده و فرموده است:خدا بر مؤمنان منّت گذاشت و در ميانشان رسولي برانگيخت.
منّت‌گذاري خداوند منّت محمود است
اين نكته نيز شايان ذكر است كه منّت گذاري در ذهن ما خوي زشتي است ولي بايد توجّه داشت كه اگر كسي مثلاً خدمت كوچكي به كسي كرده و بعد آن را در مقام گفتار بزرگ نشان دهد و به رخ او بكشد،البتّه اين خوي زشتي است؛ولي اگر خدمت و احسان بزرگي كرده است و بعد براي اين كه ارزش آن را به طرف بفهماند ـ تا او از آن بهره‌ي وافي ببرد و در حفظ آن كوشا باشد ـ آن احسان را به زبان آورد،اين خوي پسنديده‌اي است. از باب مثال شما يك گوهر گرانبها به عنوان جايزه به فرزندتان مي‌دهيد آن‌گاه به او مي‌گوييد:اين گوهر كه به تو دادم بسيار ارزشمند است مراقب باش آن را گم نكني و ديگران از دستت نربايند!
اين تذكّر، خود، نعمت و احسان ديگري و در واقع،منّت محمود و پسنديده‌اي است.خداوند منّان نيز براي آگاه ساختن اهل ايمان از ارزش نعمت بعثت، تذكّر داده و آنان را به قدرداني از آن نعمت و بهره‌برداري از آن ترغيب و تشويق فرموده است و ضمناً يادآوري كرده كه اين وجود عظيم‌الشّأن رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) و پيام‌آور آسماني از جنس خود شما انسان‌هاست كه خداوند عليم قدير ساختمان وجود او را طوري پي‌ريزي كرده كه هم توانايي ارتباط با عالم ربوبيّت دارد هم قدرت ارتباط با عالم بشريّت.
]قُلْ إنَّما أنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحي إلَيَّ...[؛[161]
«اي پيامبر، بگو من هم بشري مانند شما هستم؛تفاوت من با شما اين است كه به من وحي مي‌شود...».
دعوت به دين با عمل ميسّر است
او بشري است كه به تدبير و تنظيم خدا دستگاه گيرنده‌ي وحي از آسمان، در وجودش قرار داده شده است. از عالم بالا مي‌گيرد و به عالم انسان ابلاغ مي‌كند.آري، آن كس كه مي‌خواهد تربيت عالم انسان را به عهده بگيرد،اين‌چنين بايد باشد؛دري از آسمان به رويش باز باشد و در ديگري از زمين، وگرنه فرشته قادر بر تربيت انسان نخواهد بود؛زيرا فرشته داراي شهوت و غضب نيست تا بتواند الگوي عملي براي انساني باشد كه دارنده‌ي شهوت و غضب است.آن پيامبر از جنس بشر است كه مي‌تواند بگويد: من هم مانند شما موجودي مركّب از عقل و شهوت و غضبم كه توانسته‌ام عقلم را حاكم بر شهوتم قرار بدهم.از شما هم مي‌خواهم مثل من باشيد. آن تأثيري كه پيامبر از طريق عملش در تربيت انسان‌ها داشت، به طور مسلّم از طريق گفتارش نداشت.او هر چه مي‌گفت،ابتدا خودش به آن عمل مي‌كرد و سپس مردم را به پيروي از عملش دعوت مي‌كرد و مي‌فرمود:
]وَ اُمِرْتُ لِأنْ أكُونَ أوَّلَ الْمُسْلِمِينَ[؛[162]
«من مأمورم اوّل كسي باشم كه در مقابل خدا تسليم است».
به ما نيز اين‌چنين دستور داده و گفته‌اند شما كه به قول خود مي‌خواهيد در حدّ خودتان كار انبياء (علیهم السلام) را انجام بدهيد اين‌گونه عمل كنيد.
(كُونُوا دُعَاهًْْ لِلنّاسِ بِغَيْرِ ألْسِنَتِكُمْ)؛
«مردم را با غير زبانتان دعوت به دين كنيد».
اين تعبير هم عجيب است؛با اين كه در دعوت به حقّ و تبليغ دين، زبان بايد در كار باشد،وقتي مي‌خواهند كم اثر بودن گفتار عاري از كردار را نشان بدهند اين‌گونه تعبير مي‌كنند كه گويي اصلاً زبان در امر دعوت به دين نقشي ندارد.دعوت به دين بايد طوري باشد كه:
(لِيَرَوْا مِنْكُمُ الْوَرَعَ وَ الِاجْتِهَادَ وَ الصَّلاهَْْ وَ الْخَيْرَ)؛
«مردم از شما پرهيز از گناهان و كوشش در بندگي و نماز[به معناي حقيقي]و مطلق كارهاي نيك را ببينند».
از شما ببينند كه چه مي‌كنيد، نه فقط بشنوند از شما كه چه مي‌گوييد. اين قدر از زبان خودتان و گوش مردم مايه نگذاريد؛از چشم مردم و عمل خودتان نيز مايه بگيريد.عمل به مردم نشان بدهيد تا اثرگذار باشد.
(فَاِنَّ ذلِكَ الدّاعِيَّهْْ)؛[163]
«به‌راستي كه دعوت كننده[‌ي مردم به دين] معناي واقعيش همين است».
تلاوت آيات قرآن اوّلين وظيفه‌ي الهي رسول‌الله (صلی الله علیه و آله و سلم)
حال، خداوند حكيم از ميان آدميان رسول خود را برانگيخت تا اين‌گونه عمل كند:
]يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ[؛
كار اوّلش اين كه آيات خدا را بر مردم تلاوت كند.البتّه اين منافات با اميّ بودن پيامبراكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) ندارد كه در تمام عمرش نه يك صفحه نوشته‌اي خوانده نه يك سطر خطّي نوشته است! چنان كه خدايش در اين باره فرموده است:
]وَ ما كُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتابٍ وَ لا تَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ...‌[؛
«تو پيش از نزول قرآن نه كتابي مي‌خواندي نه با دست خود چيزي مي‌نوشتي...».
]...إذاً لَارْتابَ الْمُبْطِلُونَ[؛[164]
...اگر چنين بودي، دشمنانت براي ابطال دعوتت دستاويزي مي‌يافتند و مي‌گفتند: او كتاب‌هاي پيشينيان را مي‌خواند و از روي آن‌ها نسخه برمي‌دارد و به نام وحي خدا به ما تحويل مي‌دهد!چنان كه با نبود چنين دستاويزي:
]وَ قالُوا أساطِيرُ الْأوَّلِينَ اكْتَتَبَها فَهِيَ تُمْلَي عَلَيْهِ بُكْرَهًْْ وَ أصِيلاً[؛[165]
«گفتند: او از افسانه‌هاي گذشتگان رونويسي مي‌كند.صبح و شام بر او املا مي‌كنند و او مي‌نويسد»!
ولي خدا آن‌ها را تخطئه كرده كه او اصلاً سواد نوشتن و خواندن از ابتدا نداشته است و كمال او در همين است كه منبع و مرجعي جز اقيانوس بيكران وحي خدا ندارد و مي‌گويد:
]...إنْ أتَّبِعُ إلاّ ما يُوحَي إلَيَّ...‌[؛[166]
«...جز آنچه از جانب خدا به من وحي مي‌شود،دنبال چيزي نمي‌روم...».
سواد خواندن و نوشتن براي افراد عادي كمال بزرگ است و نداشتن آن نقص خجلت‌بار.امّا همين خواندن و نوشتن براي رسول الله اعظم (صلی الله علیه و آله و سلم)نقصي بزرگ و سبب ايجاد شبهه در صدق ادّعاي نزول وحي است.
اگر بودي كمال اندر نويسايي و خوانايي        چرا آن قبله‌ي كلّ نانويسا بود وناخوانا؟
داشتن قريحه‌ي شعرسرايي نيز براي هر كسي كمال است ولي براي پيامبراكرم (صلی الله علیه و آله و سلم)نقص است كه خدايش فرموده:
]وَ ما عَلَّمْناهُ الشِّعْرَ وَ ما يَنْبَغِي لَهُ...‌[؛[167]
ما به او شعر ياد نداديم و شايسته‌ي شأن او نيست، و لذا نه تنها هيچ‌گاه شعر نمي‌گفت بلكه اشعار ديگران را هم نمي‌خواند و اگر فرضاً مي‌خواست تك بيتي از ديگري بخواند،كلماتش پس و پيش مي‌شد و از وزن مي‌افتاد و مع‌الوصف دشمنانش به شاعري متّهمش كردند:
]وَ يَقُولُونَ أ إنَّا لَتارِكُوا آلِهَتِنا لِشاعِرٍ مَجْنُونٍ‌[؛[168]
«مي‌گويند: آيا ما به گفته‌ي شاعر مجنوني دست از خدايان خود برداريم»؟
خداوند عليم حكيم به رسول مكرّمش (صلی الله علیه و آله و سلم) قريحه‌ي شعرسرايي و خواندن و نوشتن نداد، از اين جهت كه دستاويزي براي باطل‌كاران و باطل‌خواهان مي‌شد و قرآن را كه وحي الهي است به شعر شاعران و استنساخ* شده از كتب پيشينيان مشتبه مي‌ساختند.
حاصل اين كه اميّ بودن پيامبراكرم (صلی الله علیه و آله و سلم)منافات با اين ندارد كه يكي از وظايف الهي‌اش تلاوت آيات خدا بر مردم است؛زيرا تلاوت و قرائت قرآن مستلزم خواندن از روي نوشته‌اي نيست، چنان كه حافظان قرآن تلاوت قرآن مي‌كنند بدون اين كه نوشته‌اي مقابلشان باشد.
تطهير جان از زنگ رذايل،ديگر وظيفه‌ي الهي پيامبراكرم (صلی الله علیه و آله و سلم)
وظيفه‌ي ديگر آن حضرت:
]وَ يُزَكّيهِمْ[؛
«مردم را [از رذايل و زشتي‌هاي اخلاقي] پاك گرداند».
]وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَهْْ[؛[169]
و راه و رسم زندگي و طريق درك و فهم حقايق هستي را به آن‌ها تعليم دهد.او معلّم عالم انسان هست امّا متعلّم از عالم انسان نيست.
نگار من كه به مكتب نرفت و خطّ ننوشت       به غمزه مسأله آموز صد مدرّس شد
او خود، قلم اعلاي حضرت ربّ العالمين است.تمام كلمات و سطور اين كتاب آفرينش به اذن خدا به اراده‌ي او كه مجرا و واسطه‌ي فيض است تكوّن پيدا كرده است. تمام عالمان وكاتبان و شاعران، وجود و علم و فكر و ذوقشان، رشحه‌اي از رشحات علمي آن وجود اقدس انور است. ولي با اين همه، او نه صفحه‌اي خواند نه خطّي نوشت و نه شعري بر زبانش جاري شد!
]...إنْ هُوَ إلاّ ذِكْرٌ وَ قُرْآنٌ مُبِينٌ[؛[170]
«...اين [آيات قرآن] نيست مگر ذكر و يادآوري و قرآني روشن و آشكار».
]لَقَدْ مَنَّ اللهُ عَلَي الْمُؤْمِنِينَ إذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولاً مِنْ أنْفُسِهِمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَهَْْ وَ إنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ[؛
خدا بر اهل ايمان منّت گذاشت كه رسولي از ميانشان برانگيخت،در حالي كه آنان پيش از آمدن آن رسول در گمراهي آشكاري بودند و چه گمراهي از اين بارزتر كه انسان زنده‌ي با عقل و شعور در مقابل يك موجود مرده‌ي بي عقل و شعور اظهار ذلّت كند و آن را مؤثّر در سرنوشت خود بداند و قرباني برايش ببرد و بر اثر همين جهل و دنائت روح و پستي فكر، انواع و اقسام گناهان را مرتكب شود؛گناهاني كه امنيّت عمومي را از بين مي‌برد؛ از قبيل قتل و غارت،دزدي و يغماگري و گناهاني كه خانواده‌ها را ويران مي‌كند؛ مثل زنا،شُرب خَمر،بچّه‌كشي و گناهاني كه به اقتصاد عمومي لطمه مي‌زند؛ مثل ربا و قمار و گناهاني كه وحدت اجتماعي را از بين مي‌برد مثل دروغ،غيبت،نفاق،حسدورزي و....
شيوه‌ي جاهليّت امّا به سبك مدرن!
اين روش،روش جاهليّت است و آن مردم،مردم عصر جاهليّت ناميده شده‌اند.امّا روشن است كه اين صفت جاهليّت به مردم جزيرهْْ العرب قبل از ظهور اسلام اختصاص ندارد! بلكه هر مردمي در هر عصر و زماني و در هر شهر و دياري كه متّصف به اين صفات و مرتكب اين اعمال باشند اهل جاهليّت هستند، اگر چه به زعم خودشان متمدّن ناميده شوند و اسماً مسلمان و حتّي شيعه به حساب بيايند!گيرم آن‌ها مردم جاهليّت اُوليََ بوده‌اند و اين‌ها مردم جاهليّت ثانيه‌اند.زيرا آنچه كه ملاك جاهليّت آن مردم بوده است، از افكار شيطاني و اخلاق زشت و اعمال ننگين، در ميان اين مردم به قول خود متمدّن و مسلم و شيعي جاري و ساري است! آن هم به نحو اَتمّ و اَكمل! منتهيََ در پوشش القاب و عناوين فريبنده و گول‌زن.حتّي خود رسول‌اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم)فرموده است:
(يَأتِي فِي آخِر الزَّمانِ اُناسٌ مِنْ اُمَّتِي يَاتُونَ الْمَساجِدَ يَقْعُدُونَ حَلَقاً ذِكْرُهُم الدُّنيا...مَساجِدُهُم مَعْمُورَهٌْْ مِنَ الْبِناءِ وَ قُلُوبُهُمْ خَرابٌ مِنَ الْهُدي عُبّادُهُمْ عَلَي الرِّياءِ وَ تُجّارُهُمْ عَلَي اَكْلِ الرِّبا وَ نِسائُهُم عَلَي زينَهِْْ الدُّنْيا)؛
«در آينده گروهي مي‌آيند كه از امّت من محسوب مي‌شوند.آن‌ها به مسجدها مي‌آيند و دسته‌دسته مي‌نشينند امّا فكر و ذكرشان دنياست!مساجدشان از حيث ساختمان آباد است و قلبهاشان از حيث هدايت ويران! عبادت‌كنندگانشان رياكارند و تاجرانشان رباخوار و زنانشان آرايش‌طلب».
(فَتَعَجَّبَتِ الصَّحابَهُْْ فَقالُوا يا رَسُولَ الله اَ يَعْبُدُونَ الاَصْنامَ)؛
«اصحاب از شنيدن اين گفتار رسول خدا تعجّب كردند و گفتند:آيا آن روز آن مردم بت‌پرست مي‌شوند»؟
(قالَ نَعَمْ كُلُّ دِرْهَمٍ عِنْدَهُم صَنَمْ)؛[171]
«فرمود: بله،هر يك درهم پيش آن‌ها يك بت مي‌شود»!
اين جمله به‌راستي عجيب است و اعجازي از پيشگويي‌هاي رسول‌خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)است كه آن روز گفته و امروز تحقّق آن را مشاهده مي‌كنيم و حاكميّت پول را در ابعاد زندگي مردم بالعيان مي‌بينيم.مردمي شده‌اند كه اگر از جايي بوي پول به شامّه‌‌شان برسد و رنگ پول به چشمشان بخورد، تا خود را به آن نرسانند آرام نمي‌شوند و در راه رسيدن به آن از هيچ گناهي نمي‌پرهيزند.آري،چه بجا فرموده‌اند:
(حُبُّ الدُّنْيَا رَأْسُ كُلِّ خَطِيئَهٍْْ)؛[172]
«دنيادوستي سردسته‌ي همه‌ي گناهان است».
يكي به جاي«دنيا» مي‌گفت«دينار»
(حُبُّ الدِّينارِ اُسُّ كُلِّ خَطيئهْْ)؛
«پول‌دوستي پايه و اساس هرگونه خطايي است».
دين مترقّي متناسب با رنگ فرهنگ غربي!
 البتّه وقتي تمدّن مادّي با جلوه‌گري‌هاي خود چشم‌ها را خيره كرد و دل‌ها را مجذوب خود ساخت،طبعاً نتيجه‌اي جز اين نخواهد داشت.
 از جمله آفات خطرناك فكري مردم زمان ما، آفت غربزدگي است كه مِنْ حَيْثُ لايَشْعُر* در عمق جان بسياري از مردم نشسته و بسياري از فعّاليّت‌هاي دينيشان را هم بي‌روح و بي‌اثر ساخته است.آفت غربزدگي نوعي احساس حقارت و خود كم‌بيني در بسياري از ملل مسلمان به‌وجود آورده كه حتّي در طرز تفكّر دينيشان نيز اثر گذاشته است؛آن چنان كه جدّاً آن لطافت و نورانيّت و معنويّت كه بايد در افكار و گفتار مسلمانان، در نوشته‌ها و كتاب‌هايشان و حتي در مساجد و منابرشان و در سازمان‌ها و مؤسّسات تبليغيشان جالب و چشمگير باشد از بين رفته و جاي آن را يك سلسله ظواهرپر رنگ و لعاب و تشريفات خشك و بي‌روح و احياناً با تعبيرات زننده و تأويل و توجيهات مشمئزّ كننده پر كرده است كه هيچ تناسب و سنخيّتي با حقيقت دين ندارد و البتّه وقتي مردم، مرعوب و مجذوب تمدّن غربي شدند خيال مي‌كنند همان‌طور كه يك تمدّن كامل و مترقّي تمدّني است كه به رنگ دنياي غرب درآيد، يك دين كامل و مترقّي هم ديني است كه به رنگ فرهنگ غربي درآيد و دانشمندان و متفكّران اروپايي و آمريكايي آن را بپذيرند و بر مسائل اعتقادي و برنامه‌هاي عملي آن صحّه بگذارند! در اين صورت است كه آن مسائل اعتقادي و آن دستورهاي عملي مايه‌ي افتخار و سربلندي اسلام و مسلمين مي‌گردد، وگرنه عقيده و دستوري كه بر اثر برتر بودن افقش از افق افكار مادّي و دانشمندان غربي قابل هضم براي آن‌ها نباشد و مورد تصديق و تأييد آنان قرار نگيرد،اعتقاد به آن و گفتن و نوشتن آن نشان خرافاتي بودن و مايه‌ي خجلت و سرافكندگي اسلام و مسلمين است، و لذا بايد دست به توجيه و تأويل زد و آن عقيده و دستور را طوري تفسير كرد كه غرب‌پسند باشد و به ذائقه‌ي سردمداران فرهنگ غرب، تلخ و زننده و ناگوار نيايد؛اگر چه اين عمل موجب خشم خدا و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) گردد.مثلاً بگوييم: وحي يعني تجلّي شعور باطن و ضمير مخفي انسان و نبوغ فكري يك فرد ممتاز از افراد عادي بشر!ملائكه يعني عوامل طبيعي كه دانشمندان بشري با كاوشهاي علمي خويش آن‌ها را شناخته‌اند!شياطين يعني وسوسه‌هاي دروني آدميان و...اين‌چنين كه گفتيم متناسب با فرهنگ غربي سخن گفته‌ايم و ديندار روشنفكر شناخته شده‌ايم.
آري، به جاي اين كه به «فكر اروپايي»،رنگ دين بزنيم،به دين، رنگ اروپايي زده‌ايم!به جاي اين كه زميني را آسماني كنيم،آسماني را زميني كرده‌ايم!«خاكت به سر، ترقّي معكوس كرده‌اي»!شما ملاحظه مي‌فرماييد كه ما مسلمان‌ها آن قدر كه به زيبا و مزيّن ساختن صورت ظاهر سازمان‌هاي ديني خود،اعمّ از مساجد و مشاهد و حسينيّه‌ها و... اهمّيّت مي‌دهيم، به آراستن خود به فضايل اخلاقي كه هدف اصلي سازمان‌هاي ديني است اهمّيّت نمي‌دهيم!ما براي جالب نبودن بعضي از اماكن مذهبي يا احياناً كثيف بودن فرش‌ها و دستشويي‌هاي مساجد احساس شرمندگي مي‌كنيم و با خود مي‌گوييم اي واي! اگر يك فرد خارج از مذهب شيك‌پوش بيايد و اين وضع مساجد ما را ببيند، به ما چه خواهد گفت؟ولي همين ما مردم براي از دست دادن زيبايي‌هاي معنوي و فضايل اخلاقي كه روح مساجد و اماكن ديني است اصلاً احساس شرمندگي نمي‌كنيم و از وقوع دروغ و غيبت و ايذاء و به هم پريدن و اهانت به يكديگر در مسجد ناراحت نمي‌شويم و خود را عقب‌مانده و دور از خصايص انساني نمي‌دانيم. چرا چنينيم؟چرا براي از دست دادن زيبايي‌هاي معنوي دين احساس حقارت نمي‌كنيم؛امّا براي از دست دادن زيبايي‌هاي ظاهري دين اين قدر احساس شرمندگي مي‌كنيم؟!
آري،سرّش اين است كه چون تمدّن مادّي غربي ظاهرش زيباست و اعتنايي به باطن ندارد،ما هم كه مرعوب آن تمدّن شده‌ايم مي‌خواهيم مانند آن‌ها ظاهري زيبا داشته باشيم و اعتنايي به باطن نكنيم، و لذا جا دارد كه بگوييم: ما غرب زده‌ايم نه اسلام و قرآن زده.زيرا اگر اسلام و قرآن زده و مرعوب دين پيامبر بوديم، از باطن شروع مي‌كرديم و به ظاهر مي‌رسيديم، نه اين كه با جدّ تمام ظاهر را مي‌چسبيديم و باطن را رها مي‌كرديم.
زيبايي مساجد به وجود انسان‌هاي مؤمن و اعمال صالح است
اگر مسلمان‌هاي صدر اسلام دنيا را مجذوب خود ساختند، در اثر داشتن نيروي قويّ ايمان بود نه صورت و ظاهر زيبا.آن‌ها از همان مسجدهاي خشت و گليِ بي سقف، نداي توحيد را سر دادند و دنيا را در برابر اعتقادات حقّه و اخلاق فاضل و اعمال صالح خود به زانو درآوردند! آن‌ها مسجدها را به رنگ كاخهاي سلاطين درنياوردند بلكه كاخ‌هاي سلاطين را به رنگ مسجدها درآوردند.
مسجد و محفل ديني زيباييش مربوط به ظاهرش نيست.در محيط مسجد توحيد واقعي مطلوب است و بي‌رغبتي به شئون مادّي و جلوه‌هاي دنيايي كه در منطق دين، لهو و لعب معرّفي شده است.در محيط مسجد، صدق و صفا لازم است و عدالت و امانتداري؛و ما به وضوح مي‌بينيم كه محافل ديني و اماكن مذهبي ما هر چه جلوه‌ي ظاهريش بيشتر مي‌شود، معنويّت و روحانيّتش مخفي‌تر و كم‌رنگ‌تر مي‌گردد و از هدف و مقصد خود دورتر و از دادن ميوه و محصول واقعي خود ناتوان‌تر مي‌شود.
ما اگر مي‌توانستيم با اخلاق و اعمال خود حقيقت اسلام و قرآن را به دنيا نشان بدهيم، همان مسجدهاي خشت و گلي ما و همان مجالس ساده و خالي از تشريفات ما كعبه‌ي آمال حقيقت‌طلبان مي‌گرديد و ملجأ و مأواي روشنفكران جهان مي‌شد.امّا با اين اخلاق و اعمال ضدّ اسلامي خود، اگر مساجد و معابد خود را هزار برابر هم زيباتر و پر تشريفات‌تر بسازيم طرفي نخواهيم بست و نتيجه‌اي نخواهيم گرفت.يعني قلب‌‌هاي باايمان و جان‌هاي متخلّق به اخلاق فاضل و متعبّد به اعمال صالح به‌وجود نخواهيم آورد.
البتّه، شكّي نيست كه غوغا و جنجال و تظاهر زياد مي‌شود، امّا لبّ و مغز و حقيقت بسيار كم.
(كَثُرَ الْضَّجيج وَ قَلَّ الْحَجيج)؛
«فرياد زننده و ناله كننده در عرفات و مشعر و منا بسيارند، امّا حاجيان واقعي بسيار اندكند».
حال آن كه خدا مي‌فرمايد:
]لَقَدْ مَنَّ اللهُ عَلَي الْمُؤْمِنِينَ إذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولاً مِنْ أنْفُسِهِمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَهَْْ...[؛
من كه منّت بر شما گذاشتم و رسول به سوي شما فرستادم، منظورم اين بود كه او شما را تزكيه و تهذيب كند؛ از رذايل خلقي پاكتان سازد و با حقايق هستي آشناتان كند و برنامه‌ي صحيح زندگي به دستتان بدهد. همچنين گفته است:
]لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللهِ اُسْوَهٌْْ حَسَنَهٌْْ...‌[؛[173]
هدف از ارسال رسول اين بود كه او اُسْوَه و الگويي براي شما باشد و شما از او تأسّي كنيد و در تمام شئون زندگي به او اقتدا كنيد!اگر مي‌خواهيد معناي صحيح تأسّي از رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) را بفهميد،به گفتار امام اميرالمؤمنين (علیه السلام)توجّه كنيد كه مي‌فرمايد:
(لَقَدْ كُنْتُ أتَّبِعُهُ اتِّبَاعَ الْفَصِيلِ أثَرَ اُمِّهِ)؛
«من پيوسته دنبال پيامبر مي‌رفتم مانند بچّه شتري كه دنبال مادرش مي‌رود».
چون بچّه شتر از مادر تغذيه مي‌شود؛حياتش به او بستگي دارد و از شير مادر زنده است.حضرت اميرالمؤمنين (علیه السلام)، آن امير عالم امكان، مي‌فرمايد: من از پيامبر تغذيه مي‌شدم و حيات از او مي‌گرفتم.
(يَرْفَعُ لِي فِي كُلِّ يَوْمٍ مِنْ أخْلاقِهِ عَلَماً وَ يَأمُرُنِي بِالِاقْتِدَاءِ بِهِ)؛[174]
«در هر روز از اخلاق خودش پرچمي براي من مي‌افراشت و به من مي‌گفت:از من پيروي كن».
جمله‌ي(لَقَد كُنتُ)؛كه به اصطلاح ادبي همراه با «لام» قسم و «قد» تحقيق و «كان» دالّ بر ثبات و دوام است،به اين معناست كه من پيوسته و در همه جا و در همه حال مانند بچّه‌اي كه دنبال مادرش برود،دنبال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم)مي‌رفتم و از بركات آسماني آن اقرب الي الله استفاضه* مي‌كردم.عليّ (علیه السلام) آن قهرماني كه شجاعتش زبانزد دوست و دشمن است،درباره‌ي شجاعت پيامبر مي‌گويد:
(كُنَّا إِذَا احْمَرَّ الْبَأسُ اتَّقَيْنَا بِرَسُولِ اللهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) فَلَمْ يَكُنْ أحَدٌ مِنَّا أقْرَبَ إِلَي الْعَدُوِّ مِنْهُ)؛[175]
«در ميدان‌هاي جنگ وقتي تنور جنگ داغ و سرخ مي‌شد و وضع بحراني پيش مي‌آمد و دل‌ها مي‌لرزيد، ما به رسول خدا پناه مي‌برديم و در كنار او آرامش خاطر مي‌يافتيم؛احدي از ما به دشمن نزديك‌تر از او نبود»!
پيامبراكرم (صلی الله علیه و آله و سلم)در صف اوّل جبهه و رو در روي دشمن مي‌ايستاد.علي (علیه السلام) آن چنان در برابر پيامبر خاضع بود كه در مدّت بيست و سه سال كه با آن حضرت بوده است، تاريخ نشان نداده كه جايي خطبه‌اي انشاء كرده و سخنراني كرده باشد.تمام خطبه‌ها و نامه‌ها و سخنان حكيمانه‌اش پس از رحلت پيامبراكرم (صلی الله علیه و آله و سلم)است. در زمان آن حضرت سكوت محض و خاموشي مطلق بود و مي‌گفت:
(اَنَا عَبْدٌ مِنْ عَبيدِ مُحَمَّد)؛[176]
«من برده‌اي از بردگان و غلامي از غلامان محمّدم».
اَللّهُمَّ عَجِّلْ فَرَجَ مَوْلانا صاحِبِ الْزَّمانِ وَ اَظْهِرْ بِهِ دينَكَ وَ اَحْيِ بِهِ سُنَّةَ نَبيِّكْ وَاجْعَلْنا مِنْ اَعوانِهِ وَ اَنْصارِهِ وَ مِنَ الْمُنْتَظِرينَ لِظُهُورِهِ
والسّلام عليكم و رحمة الله و بركاته
 
 
 
------------
 
 
 
اعوذبالله من الشّيطان الرّجيم
]لَقَدْ جاءَ‌كُمْ رَسُولٌ مِنْ أنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ‌*فَإنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ حَسْبِيَ اللهُ لا إلهَ إلاّ هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ‌[؛[177]
«رسولي از خود شما به سوي شما آمد كه رنج‌هاي شما بر او دشوار است؛ علاقه‌ي شديد به هدايت شما دارد ونسبت به مؤمنان رئوف ورحيم است. پس اگر آن‌ها از تو روي بگردانند؛ بگو خدا مرا كافي است. هيچ معبودي جز او نيست بر اوتوكّل كردم و او پروردگار عرش بزرگ است».
موقعيّت پيامبراكرم (صلی الله علیه و آله و سلم)در بين امّت اسلامي
اين آيه‌ي شريفه در مقام بيان موقعيّت پيامبر اكرم‌ (صلی الله علیه و آله و سلم)‌در ميان امّت است و قسمتي از صفات فاضله‌ي آن‌حضرت را بيان مي‌كند و مي‌فرمايد:
]لَقَدْ جاءَ‌كُمْ رَسُولٌ مِنْ أنْفُسِكُمْ...‌[؛
كلمه‌ي ]لَقَد[، در جايي گفته مي‌شود كه مطلبي مهمّ و لازم‌التّحقّق هست و شايد حالت انتظاري هم براي تحقّق آن در بين باشد و اينجا مي‌توان گفت: اشاره به اهميّت مسأله‌ي قانون است كه جامعه‌ي بشري بر حسب طبع اجتماعي‌اش انتظار تحقّق آن را دارد.زيرا نبودن قانون، مستلزم هرج و مرج و فساد عظيم است و تنها قانون است كه امور اجتماعي را تنظيم مي‌كند و همه‌ي افراد را به حقوق حقّه‌شان مي‌رساند. لذا مي‌فرمايد:‌]لَقَد...[؛آن مطلب مهمّ لازم‌التّحقّق كه در انتظار آن هستيد به سوي شما آمد و آورنده‌اش رسول‌ (صلی الله علیه و آله و سلم) است نه يك بشر عادي!
صفت رسالت پيامبر اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم)
در آيه‌ي مزبور اوّلين صفت كه براي پيامبراكرم‌‌ (صلی الله علیه و آله و سلم)نشان داده شده صفت رسالت است. اشاره به اين كه بشر (بِما اَنـَّـهُ بَشَر)،يعني از آن جهت كه بشر است، حقّ تشريع و جعل قانون ندارد تا رأي خود را به ديگران تحميل كند و ديگران نيز موظّف به تبعيّت از بشري مثل خود نمي‌باشند چرا كه هر دو بشرند و وجهي ندارد كه بشري حقّ تحميل رأي خود به بشر ديگري داشته باشد و آن بشر ديگر هم موظّف به تبعيّت از رأي او باشد.عقل سليم اين حقّ را به احدي نمي‌دهد و لذا حرفي كه مردم هر عصري به پيامبران زمان خود مي‌گفتند و قرآن نقل مي‌كند، حرف درست و منطقي بوده است كه مي‌گفتند:
]فَقالُوا أ بَشَراً مِنَّا واحِداً نَتَّبِعُهُ إنَّا إذاً لَفِي ضَلالٍ وَ سُعُرٍ[؛[178]
«آياما از شما كه بشري مانند ما هستيد تبعيّت كنيم ؟! اگر چنين كنيم به گمراهي افتاده‌ايم و از خود ديوانگي نشان داده‌ايم».
چون ]سُعُر[، به جنون هم معنا شده است و اين همان حكم عقل است كه بشري حقّ جعل قانون براي بشر ديگري ندارد و همچنين مي‌گفتند:
]...إنْ أنْتُمْ إلاّ بَشَرٌ مِثْلُنا تُرِيدُونَ أنْ تَصُدُّونا عَمَّا كانَ يَعْبُدُ آباؤُنا...[؛[179]
«شما هم بشري مثل ما هستيد و مي‌خواهيد ما را از راهي كه پدران ما رفته‌اند برگردانيد و به راه خودتان بيفكنيد»؟!
حال اگر رفتن به راه پدرانمان چون بشرند، بد است آمدن به راه شما هم چون بشريد، بد است و اگر آمدن به راه شما چون بشريد خوب است، رفتن به راه پدرانمان نيز چون بشرند خوب است.شما چه امتيازي بر ساير افراد بشر داريد كه ساير افراد بشر موظّف به تبعيّت از شما باشند؟
البتّه اين سخن، سخن منطقي و صحيحي است امّا آن‌چه كه بايد دقيقاً به آن توجّه داشت اين است كه هيچگاه انبيا (علیهم السلام) نمي‌گفتند: ما از آن نظر كه بشر هستيم مي‌خواهيم رأي خود را برشما تحميل كنيم و براي شما جعل قانون بنماييم بلكه مي‌گفتند: ما رسول و پيام‌آور از جانب خالق و آفريدگار شما هستيم و قانون او را به شما ابلاغ مي‌كنيم.پس اينجا صفت رسالت منظور است نه عنوان بشريّت!حرف خوب ديگري هم داشتند و مي‌گفتند: اگر شما راست مي‌گوييد واز جانب خالق ما رسالت داريد.
]...فَأتُونا بِسُلْطانٍ مُبِينٍ[؛[180]
«دليلي روشن براي ما بياوريد».
]...فَأتِ بِآيَهٍْْ إنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ[؛[181]
«...اگر راست مي‌گويي آيت و نشانه‌اي ارائه كن».
اين هم حرف درستي است زيرا به صرف ادّعاي نبوّت و رسالت كه نمي‌شودكسي را تصديق كرد؛ احتياج به ارائه‌ي آيت دارد و آن موضوع معجزات و خوارق عادات است كه مجال بحث مخصوص به خود مي‌خواهد.
هشياري جوانان در برخورد با وسوسه گران
اينجا مناسب است به برخي از جوانان عزيز مسلمان از باب تذكّر عرض شود در شرايطي كه اصول اعتقادي اسلامي از ناحيه‌ي برخي افراد مغرض بي‌ايمان يا افرادي جاه‌طلب و دنيا دوست در معرض تضعيف و تشكيك قرار گرفته است، شديداً مراقب و هوشيار باشند كه به دام اين اغواگرانِ مدّعيِ روشنفكري نيفتند. از جمله وسوسه‌هاي ابليسي اين شياطين انسي اين است كه به ذهن ساده‌دلان القا مي‌كنند كه در هر زمان افراد نابغه‌اي بوده‌اند كه فكرشان عالي‌تر و هوششان بيشتر از ديگران بوده است و مطالبي را كه افراد عادي درك نمي‌كردند آن‌ها درك مي‌كردند و آنگاه براي اين كه مردم بپذيرند آن مطالب را به عنوان وحي نازل شده‌ي از آسمان تعبير كرده و به مردم عرضه مي‌نمودند.
بنابراين ممكن است در هر زماني افراد نابغه‌اي از اين قبيل پيدا بشوند و ادراكات روشنفكرانه‌ي خود را به گونه‌اي مترقّي تر به مردم عصر خويش عرضه كنند و به اين تجربه‌ي نبوي و وحياني بسط و گسترش بيشتر وتازه‌تري بدهند!! اين همان طرز تفكّر ابليسي است كه اساس نبوّت و رسالت را متزلزل مي‌سازد و مسأله‌ي وحي و الهامات آسماني را به بازي مي‌گيرد.
 قرآن كريم در مقام تخطئه‌ي اين فكر شيطاني با كمال صراحت از كار انبيا (علیهم السلام) تعبير به رسالت مي‌كند و مي‌گويد:
]لَقَدْ أرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ...[؛[182]
پيامبران از سنخ نوابغ متفكّران بشري نيستند؛ بلكه رسولان و فرستادگان خالق عالم و آدمند كه همراه با بيّنات و معجزات و خوارق عادات آمده و ابلاغ پيام خدا به بندگان خدا مي‌نمايند.
]لَقَدْ جاءَ‌كُمْ رَسُولٌ...[؛
با تصريح به عنوان رسول، اعلام مي‌كند: پيامبر از آن نظر كه رسول است حقّ ابلاغ دين دارد و اطاعتش واجب است، وگرنه احدي جز خالق انسان حقّ جعل قانون براي انسان ندارد و انسان نيز جز خالقش وظيفه‌ي تبعيّت از احدي ندارد. مگر آن كسي كه رسول و فرستاده‌ي خالق است و رسالت خود را با ارائه‌ي آيت و نشانه‌اي اثبات مي‌كند در اين صورت دين و آييني كه او آورده است مقبول بوده و اطاعتش همچون اطاعت خالق انسان واجب است.
پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آنچه را از خدا شنيده بيان مي‌كند
هرگز انبيا (علیهم السلام) نمي‌گويند: چون ما بشري آگاه‌تر و خوش‌‌فكرتر و باهوش‌‌تر از شما هستيم؛ پس شما بايد قانون زندگي‌تان را از ما بگيريد و طبق دستور ما عمل كنيد. اگر چنين مي‌گفتند، جوابشان همان بود كه قرآن از زبان مردم نقل مي‌كند:
]فَقالُوا أ بَشَراً مِنَّا واحِداً نَتَّبِعُهُ إنَّا إذاً لَفِي ضَلالٍ وَ سُعُرٍ[؛
«اگرما از شما كه بشري مانند ما هستيد تبعيّت كنيم به گمراهي افتاده‌ايم و نشان از جنون خود داده‌ايم»!
بلكه انبيا (علیهم السلام) مي‌گويند: ما رسولان خالق شما هستيم و رسالت خود را هم با ارائه‌ي آيات بيّنات اثبات مي‌كنيم.
آري،رسول از آن جهت كه رسول است در امر دين و شريعت نه رأيي از خود اظهار مي‌كند و نه حرفي از پيش خود مي‌گويد. همان را كه از طريق نزول فرشته‌ي وحي با قلب مطهّر و معصوم خود تلقّي كرده است بدون كوچكترين تغيير و كم وزياد به بندگان خدا ابلاغ مي‌كند. لذا مي‌بينيم چه قدردر قرآن كلمه‌ي]قُلْ[تكرار شده است.
]قُلْ هُوَ اللهُ أحَدٌ[  ]قُلْ أعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ] [قُلْ أعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ[؛
]قل[ يعني: بگو. خدا به پيامبرش امر مي‌كند كه به مردم بگو‌] ...هو الله احد‌[، خدا يگانه‌ي بي‌همتاست.
برحسب اعتبار عادي، پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) هم بايد به مردم بگويد:" هوالله احد" نه ]قل هو الله احد[ . اين كلمه‌ي] قل[ نمايانگر اين مطلب است كه پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) هرچه از خدا مي‌شنود همان را به مردم مي‌گويد نه حرفي از گفتار خدا كم مي‌كند و نه حرفي بر گفتار خدا مي‌افزايد.
خدا هم تهديدش كرده است كه حقّ زياد و كم كردن بر گفتار من ندارد.
]وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ اْلاَقاوِيلِ‌*لَأخَذْنا مِنْهُ بِالْيَمِينِ‌*ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتِينَ [؛[183]
اگرآن‌چه ما نگفته‌ايم به ما نسبت دهد و بگويد؛ رگ دلش را قطع مي‌كنيم! اين نشان مي‌دهد كه پيامبر، رسول است نه يك بشر نابغه و روشنفكر در درجه‌ي اعلا. هوسبازاني اين طمع خام دردلشان پيدا مي‌شود كه ما هم با نبوغ فكري خود در قرن بيست و يك مي‌توانيم مطالبي بفهميم و به ساده لوحاني القا كنيم و جمعيّتي را دنبال خود راه بياندازيم. پيامبر،رسول است وداراي منصب رسالت از جانب خداست نه دانشمندي متفكّر و نه نابغه‌اي از نوابغ عالم! البتّه رسول چنان كه بيان شد بايد داراي آيت و نشانه‌اي باشد تا مورد تصديق مردم قرار گيرد.آيتِ پيامبر، نه به ميل خودش است و نه به ميل مردم! بلكه به اذن الله است.
درخواست معجزه امري طبيعي براي اثبات رسالت
مردم ابتدا حقّ دارند بگويند: ما از بشري مانند خود تبعيّت نمي‌كنيم. بعد وقتي او ادّعاي رسالت كردو گفت :
]...إنَّما أنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحي إلَيَّ...[؛[184]
درست است كه من مثل شما بشرم امّا بشر موحيََ اليه‌ام و جنبه‌ي رسالت از سوي خدا دارم. در اين موقع مردم حقّ دارند بگويند:
]...فَأتِ بِآيَهٍْْ إنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ[؛[185]
«اگر راست مي‌گويي و از جانب خدا رسالت داري،آيتي و نشانه‌اي ارائه كن».
امّا حقّ ندارند آن آيت را مردم به ميل خود تعيين كنند و پيامبر را بازيچه‌ي اميال و اهواء نفساني خود قرار دهند بلكه به اذن خدا آيتي ارائه مي‌كند كه عقل‌هاي منصف را خاضع مي‌‌سازد.
صفت بشريّت پيامبر اكرم  (صلی الله علیه و آله و سلم)
صفت دوّم پيامبر در آيه‌ي مزبور اين كه بايد از جنس بشر باشد نه از جنس مَلَك كه مي‌فرمايد:
]...مِنْ أنْفُسِكُمْ...[؛
بعضي‌ بهانه‌گيري مي‌كردند و مي‌گفتند:
]...لَوْ لا اُنْزِلَ عَلَيْهِ مَلَكٌ...[؛[186]
چرا از جانب خدا ملك نيامده كه رسول يا همراه رسول باشد؟فرمود:
]قُلْ لَوْ كانَ فِي اْلاَرْضِ مَلائِكَهٌْْ يَمْشُونَ مُطْمَئِنِّينَ لَنَزَّلْنا عَلَيْهِمْ مِنَ السَّماءِ مَلَكاً رَسُولاً[؛[187]
«اگر روي زمين ملائكه زندگي مي‌كردند، ما هم براي آن‌ها رسولي از جنس ملك مي‌‌فرستاديم».
ولي رسول بشر بايد از جنس بشر باشد تا بتواند براي آدميان الگو باشد و عملاً به آن‌ها بفهماندكه بشر با داشتن تمام غرايز بشري مي‌تواند تقوا پيشه كند و از گناهان بپرهيزد. وگرنه ملك كه داراي شهوت و غضب وديگر غرايز نيست، چگونه مي‌تواند درس تقوا و پرهيزگاري به بشر بدهد؟در امر تعليم و تربيت الگوي عملي بودن؛ عامل بسيار قوي و مؤثّري است و اين از عهده‌ي مَلَك بر نمي‌آيد. به ما هم گفته‌اند: شما هم مُبلّغ عملي باشيد بيش از آن مقدار كه مُبلّغ گفتاري هستيد.
(كُونُوا دُعَاهًْْ لِلنّاسِ بِغَيْرِ ألْسِنَتِكُمْ)؛[188]
«مردم را با غير زبانتان دعوت به دين كنيد،خيلي حرف نزنيد، عمل نشان بدهيد».
(لِيَرَوْا مِنْكُمُ الْوَرَعَ وَ الِاجْتِهَادَ وَ الصَّلاهَْْ وَ الْخَيْرَ فَإنَّ ذَلِكَ دَاعِيَهٌْْ)؛[189]
«تا مردم از شماتقوا و ورع و كوشش در انجام وظايف را ببينند و دعوت واقعي همين است وگرنه زاهدانه حرف زدن و راغبانه عمل كردن سبب تناقض در فهم ديني مردم مي‌شود».
 حتّيََ فرموده‌اند:
(كوُنوُا دُعاهًْْ صامِتينَ)؛
«دعوت كننده‌ي ساكت باشيد».
نه اين‌كه فقط(دُعاهًْْ ناطِقينَ) باشيدو مردم همه‌اش از شما حرف بشنوند و عمل نبينند! داعي صامتباشيد يعني؛ عمل شما مردم را دعوت به دين كند درحالي كه زبانتان ساكت است و حرفي نمي‌زنيد. حاصل آن‌كه چون رسول بايد تبليغ عملي كند و مَلَك از عهده‌ي اين كار بر نمي‌آيد، پس رسول بشر بايد از جنس بشر باشد و لذا فرموده است:
]وَ لَوْ جَعَلْناهُ مَلَكاً لَجَعَلْناهُ رَجُلاً...‌[؛[190]
«اگر فرضاً مي‌خواستيم ملك را رسول قرار بدهيم باز لازم مي‌شد كه به‌صورت انسان بفرستيم».
صفت خيرخواهي پيامبر اكرم‌ (صلی الله علیه و آله و سلم)
 امّا صفت سوّم پيامبر:
]عَزِيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ[؛
«بر او دشوار است كه شما به رنج بيفتيد».
او نسبت به شما بسيار مهربان است.از اين‌كه مي‌بيند شما روبه هلاك و بدبختي مي‌رويد شديداً رنج مي‌برد و نمي‌تواند شما را به حال خودتان رها كند كه سر از بدبختي دائم و جهنّم خالد در آوريد.
پدري مهربان و عاقل كه گرفتار فرزندي منحرف گشته كه دوستان بد دارد وبه راه‌هاي بد مي‌رود، از طرفي او را دوست دارد و از كجروي‌اش رنج مي‌برد و از طرفي هم او اعتنايي به حرف پدر نمي‌كند و چه بسا شب، مست باده‌ي هرزگي‌هايش خوابيده و صداي بيني‌اش فضا را پر كرده است امّا پدر بيچاره در گوشه‌ي ديگر خانه بر سر خود مي‌زند و فرياد مي‌كشد، گريبان چاك مي‌كند، ناله سر داده واشك مي‌ريزد چون به او محبّت دارد و از بدبختي او رنج مي‌برد. پيامبراكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نيز چنين است و محبّتش به تمام افراد بشر از محبّت پدر به فرزند بيشتر است و فرموده است:
(اَنَا وَ عَليٌّ اَبَوا هذِهِ الْاُمَّهِْْ)؛
«من و علي دو پدر براي اين امّتيم ».
پيامبراكرم (صلی الله علیه و آله و سلم)رحمهٌْْ لِلعالمين است. او به خاطر ابوجهل‌ها وابوسفيان‌ها هم گريه مي‌كرد كه چرا خود را جهنمّي مي‌كنند و از سعادت ابدي محروم مي‌شوند. اگر دستور قتل آن‌ها را هم مي‌دهد باز روي محبّت است كه هم آن‌ها دَرَكات جهنّمشان كمتر بشود و هم جامعه از مفاسدشان مصونيّت پيدا كنند. آن چنان غصّه‌ي كافران را مي‌خورد كه خدا دلداري‌اش مي‌دهد و مي‌فرمايد :
]فَلَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ عَلي آثارِهِمْ إنْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدِيثِ أسَفاً[؛[191]
«گويي كه مي‌خواهي از غصّه خود را هلاك كني از اين كه مردم به راه نمي‌آيند و ايمان به قرآن نمي‌آورند»!
در جنگ اُحُد دندان مباركش شكسته و صورتش شكاف برداشته،حلقه‌هاي كلاه خود به پيشاني‌اش فرو رفته و خون به‌صورت و سينه‌اش ريخته است. جمعي از اصحاب گفتند: يا رسول الله! حضرت نوح پيامبر،پس از آن كه مردم به راه نيامدند نفرينشان كرد و گفت:
]...رَبِّ لا تَذَرْ عَلَي اْلاَرْضِ مِنَ الْكافِرِينَ دَيَّاراً[؛[192]
«خدايا! احدي از اين كافران را باقي نگذار ».
طوفان آمد و همه را از بين برد. شما هم نفرين كنيد. فرمود:
(اِنّي لَمْ اُبْعَثْ لَعّاناً وَلكِنِّي بُعِثْتُ داعِياً وَ رَحْمَهًْْ)؛
«من نيامده ام كه نفرين كنم و مردم را از بين ببرم. من آمده‌ام دعوت به توحيد كنم و بر مردم رحمت باشم ».
در همان حال دست به آسمان برداشت و گفت:
(اَللّهُمَ اهْدِ قَوْمي فَاِنَّهُم لايَعْلَمُونَ)؛
«خدايا! هدايتشان كن، اين‌ها به هر حال قوم من و از آنِ منند و عذرشان اين است كه نادانند»!
راستي اين چه رحمت عجيبي است كه نه تنها نفرينشان نمي‌كند بلكه دعايشان نيز كرده و از طرف آن‌ها در نزد خدا عذرخواهي هم مي‌كند كه نادانند.
حرص پيامبراكرم  (صلی الله علیه و آله و سلم) به هدايت مردم
صفت چهارم:
 ]حَريصٌ عَلَيْكُمْ[؛
«پيامبر نسبت به شما حريص است».
حرص يعني: شدّت علاقه به چيزي. يكي حرص به پول دارد و از آن سير نمي‌شود و ديگري حرص به جاه و مقام و... پيامبر هم حريص است امّا حرص به چه دارد ؟حرص به هدايت مردم. مي‌كوشد تا از طرق مختلف مردم را به راه توحيد آورده به سعادت ابدي برساند. با هر قوم و هر فردي از راه مناسب با فكر و خُلق او وارد مي‌شود.
يك فرد باديه‌نشين كه در بيابان خشك و هواي سوزان زندگي مي‌كند علاوه بر اين كه بي‌تربيت و بي‌ادب است، تندخووخشن هم هست.روزي چنين آدم بي‌ادبي وارد مسجد شد و آن هنگامي بود كه رسول اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) با جمعي نشسته بودند. ايستاد و با كمال بي‌ادبي آن حضرت را با اسم صدا زد و گفت : اي محمد! تو جادوگر دروغگويي هستي! من زير اين آسمان از تو دروغگو تر سراغ ندارم.اگر نمي‌ترسيدم از اين كه خاندانم مرا عجول بدانند هم اكنون تو را با همين شمشير مي‌كشتم و آيندگان را از شرّ تو نجات مي‌دادم.يكي از اصحاب از جا پريد تا او را تنبيه كند. رسول اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:بنشين.
 (كادَ الْحَليمُ اَنْ يَكُونَ نَبيّاً)؛
«حلم و بردباري تالي مرتبه‌ي نبوّت است».
 آرام باش و بنشين.آنگاه خودش با لبخندي توأم با لطف و عنايت و محبّت به صورت او نگاه كرد و فرمود:
(يا اَخا بَني سَليمْ)؛
«اي برادر بني سليم ».
 او از قبيله‌ي بني‌سليم بود و شايد رسول اكرم‌ (صلی الله علیه و آله و سلم) خواست او را با نسبت دادن به قبيله‌ي بني‌سليم احترام كرده باشد.آنگاه نفرمود: تو چرا چنيني؟بلكه فرمود:چرا بعضي با ما اينطور رفتار مي‌كنند؟ چرا در مجلس ما به ما هجوم مي‌آورند؟چرا با خشونت با ما سخن مي‌گويند؟ اينك به تو بگويم: اگر كسي در دنيا مرا بيازارد، بعد از مرگ در آتش سوزان جهنّم خواهد بود.بعد از جا برخاست و فرمود: همراه من بيا تا آن‌چه مي‌خواهي به تو بدهم! مي‌داند درد او چيست.در خانه‌اش آورد و مقداري غذا و پول به او داد، بعد فرمود: از من راضي شدي؟گفت : بله راضي شدم.
(جَزاكَ اللهُ عَنْ اَهْلٍ وَ عَشيرهٍْْ خَيْرَ الْجَزاءِ)؛
«خدا تو را جزاي خير بدهد و براي خاندانت سالم نگه دارد ».
 بعد فرمود:تو در جمع اصحاب من سخني گفتي كه آن‌ها ناراحت شدند.حال نزد آن‌ها بياو همين حرفي كه الآن به من گفتي آنجا بگو تا آن‌ها هم خوشحال بشوند.گفت: مي‌آيم. آمد،رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) خطاب به اصحاب فرمودند: اين عرب از من راضي شده است.آيا اين‌طور نيست؟گفت: بله.
(جَزاكَ اللهُ عَنْ اَهْلٍ وَ عَشيرهٍْْ خَيْرَ الْجَزاءِ)؛
بعد گفت: وقتي كه آمدم تو دشمن ترين مردم پيش من بودي و اكنون كه مي‌روم محبوب‌ترين مردم در نزد من هستي.مسلمان شد و رفت.
نوشته‌اند جمع كثيري از قبيله‌اش نيز مسلمان شدند. پس از رفتن او پيامبر اكرم‌ (صلی الله علیه و آله و سلم) به اصحابش فرمود : مَثَل من با اين مردم، مَثَل آن عربي است كه شترش رم كرده در بيابان فرار مي‌كرد.مردم مي‌خواستند به او خدمت كنند. از اطراف هجوم آورده و هياهو مي‌كردند كه شتر را بگيرند امّا شتر بيشتر رم مي‌كرد و مي‌گريخت ! آخر صاحبش گفت: اي دوستان! مرا با شترم رها كنيد و برويد من خودم بهتر مي‌توانم آن را رام كنم. بعد قدري علف به دست گرفت و آرام آرام جلو رفت و علف را به شتر نشان داد. او هم ايستاد. مرد جلو رفت و افسارش را گرفت و دست نوازش به سر و صورت و سينه‌اش كشيد و او را خواباند و جهاز بر دوشش گذاشت و سوارش شد... بعد فرمود: اگر من هم شما را به حال خودتان رها مي‌كردم او را مي‌كشتيد يا مي‌زديد و از شهر بيرونش مي‌كرديد. او هم مي‌رفت و ديگر برنمي‌گشت و جهنمّي مي‌شد. ولي من بايك لبخند و مقداري غذا و چند درهم پول مسلمان و بهشتي‌اش كردم. آيا اين بهتر نبود؟ آري، او حرص بر هدايت مردم دارد؛ اگرچه از آن‌ها فحش و دشنام بشنود و كتك هم بخورد.
صفت رأفت و رحمت پيامبراكرم (صلی الله علیه و آله و سلم)
صفت پنجم:
] بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ‌[؛
«نسبت به مؤمنين رأفت و رحمت دارد».
درباره‌ي توده‌ي مردم اعمّ از كافر و مؤمن حريص بر هدايت است؛امّا درباره‌ي اهل ايمان لطف و عنايت خاصّي دارد و آن رأفت و رحمت است آن هم در مراتب عاليه‌اش، چون او رحمةٌ للعالمين است.رئوف و رحيم دو صفت از صفات خداست كه فرموده است :
]...إنَّ رَبَّكُمْ لَرَؤُفٌ رَحِيمٌ [؛[193]
همين دو صفت را براي پيامبرش نيز اثبات كرده است.حالا فرق بين رأفت و رحمت چيست؟بنا به فرموده‌ي مرحوم طبرسي صاحب مجمع البيان رأفت درباره‌ي اطاعت‌كاران از مؤمنان است و رحمت درباره‌ي گنهكارانشان. از مظاهر رأفت و رحمتش اين كه به پيروانش دستور اعتدال و ميانه‌روي در دينداري داده و فرموده است:
(اَلا إنَّ هَذَا الدِّينَ مَتِينٌ فَأوْغِلُوا فِيهِ بِرِفْقٍ وَ لاتُكْرِهُواعِبَادَهَْْ اللهِ إلَي عِبَادِ اللهِ فَتَكُونُوا كَالرَّاكِبِ الْمُنْبَتِّ الَّذِي لا سَفَراً قَطَعَ وَ لا ظَهْراً أبْقَي)؛[194]
« اين دين، دين حكيمانه است. در دينداري خود را به فشار و رنج و تعب ميفكنيد.كاري نكنيد كه عبادت خدا در نظربندگان خدا دست و پا گير و فشار انگيز گردد و به جاي اين كه محبوب واقع شود، مبغوض و منفور جلوه كند».
اگر آدم اسب‌سوار به مركب فشار بياورد و براي زود رسيدن به مقصد دو منزل يكي كند، در بين راه مركب از پا در مي‌‌آيد و از رفتن باز مي‌ماند. در نتيجه آن آدم نه مركب سالمي برايش مانده و نه راه را به پايان برده است.
رعايت اعتدال و ميانه‌روي در همه حال
به اين نكته مخصوصاً آقايان جوان‌ها توجّه كنند.در اوايل جواني كه عواطف و احساسات در حال رشد و داراي لطافت است؛ چه بسيارند كساني كه در امر دينداري و عبادت به خيال زود رسيدن به مقصد، دو منزل يكي مي‌كنند و به خود فشار مي‌آورند و بيش از حدّ اعتدال بي‌خوابي مي‌كشند و غذا كم مي‌خورند و روزه‌هاي مستحبّي و نمازهاي مستحبّي بسيار به جا مي‌آورند و احياناً از وظايف واجب خويش مانند تحصيل و درس و بحث و كسب و كار و... باز مي‌مانند در حالي كه دستور دين اين نيست!دين در همه چيز دستور اعتدال واقتصاد يعني ميانه‌روي مي‌دهد و مي‌گويد:
(اِقْتَصِدْ في عِبادَتِك وَ اقْتَصِدْ في مَعيشَتِك)؛[195]
«هم در عبادت ميانه‌رو باش و هم در معيشت[در به دست آوردن و به كار بردن وسايل زندگي معتدل باش]».
چه بسيارند پدران و مادراني كه به زعم خود مي‌خواهند فرزندان خود را با دين آشنا كرده و آن‌ها را به عبادت خدا وا دارند. بدون توجّه به اين نكته‌ي تربيتي از راه فشار و اعمال خشونت وارد مي‌شوند و به جاي رغبت به دين، نفرت از دين در روح آن‌ها به وجود مي‌آورند.
نتيجه‌ي افراط و زياده‌روي
اينجا قصّه‌اي از امام صادق‌ (علیه السلام) نقل شده است كه فرمود: مسلماني همسايه‌ي مسيحي داشت. با او رفت و آمد مي‌كرد.كم‌كم او را دعوت به اسلام كرد.او هم بعد از مدّتي قبول كرد و مسلمان شد و آداب وضو و نماز يادش داد.همان شب اوّلِ مسلماني‌اش خوابيده بود ساعت آخر شب ديد كسي در مي‌زند.وحشت زده شد كه اين ساعت شب كيست و چه كاري دارد.پشت در رفت و گفت:كيست؟! گفت:من همسايه‌ي مسلمان شما هستم. در را باز كرد و گفت: آيا حادثه‌اي پيش آمده؟ گفت: مگر مسلمان نشده‌اي؟ مسلمان بايد آخر شب بيدار شود و به مسجد برود و نافله‌ي شب بخواند! او وضو گرفت و با هم به مسجد رفتند. نافله‌ي شب خواندند و تمام شد.گفت: حالا خوب است كه برويم.گفت:نه، نماز صبح مانده.اين نافله‌ي شب بود.بنشين نماز صبح را هم باجماعت بخوانيم. بعد از نماز صبح گفت : خوب تمام شد؟ گفت: خير! مستحبّ است انسان پس از نماز صبح براي تعقيبات بنشيند تا آفتاب بالا بيايد كه سبب زيادي رزق آدم مي‌شود.بيچاره تازه مسلمان نشست تا آفتاب بالا آمد.تكان خورد كه برخيزد كهنه مسلمان دامن او را كشيد كه بنشين مقداري قرآن و دعا بخوانيم تا ظهر نماز را با جماعت ادا كنيم مگر نمي‌داني كه مؤمن در مسجد مانند ماهي در آب است و هرگز از شناوري در آب احساس خستگي نمي‌كند؟ بعد از نماز ظهر و عصر هم گفت: تا مغرب چيزي نمانده، صبر كن بعد از نماز مغرب و عشا كه با جماعت خوانديم؛ مي‌رويم. خلاصه پس از نماز عشا رفتند.آن بيچاره تازه‌مسلمان خسته و كوفته به خانه رفت و خوابيد هنوز خستگي از جانش در نرفته بود كه آخر شب ديد باز در مي‌زنند پشت در رفت همسايه را ديد كه مي‌گويد: بيا با هم مسجد رويم. گفت: آقاي عزيز! اين دين شما يك آدم بيكار مي‌خواهد من كار دارم با دين شما نمي‌توانم زندگي كنم من به همان دين قبلي خودم برمي‌گردم! امام صادق فرمود: اين آدم همان طور كه او را مسلمان كرد همان طور هم كافرش كرد![196]
حمايت بي‌دريغ خدا از موحّدان
آخرين آيه‌ي سوره كه كلامي نيروبخش و نشاط آفرين است اگر چه به ظاهر خطاب به پيامبراكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) است و براي تقويت روحيّه‌ي آن‌حضرت آمده است؛ ولي در واقع اعلام حمايت از هر انسان موحّد به معناي واقعي است كه در ميدان مبارزه با مشكلات زندگي كوچكترين ضعف و سستي از خود نشان نمي‌دهد و همچون كوهي محكم و استوار و مقاوم مي‌ايستد. اين فرمان بشارت‌آميز خداست كه مي‌فرمايد:
] فَإنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ حَسْبِيَ اللهُ[؛
«اي پيامبر! [تو كه از جانب خدا مبعوث و مأمور به ابلاغ رسالت گشته‌اي و حريص در امر هدايت مردم مي‌‌باشي و از كجروي آنان به شدّت رنج مي‌بري، حال اگر اين مردم نادان از تو روبرگردانند و به ياري از تو برنخيزند احساس تنهايي نكن ] بگو خدا مرا كافي است».
]لا اِلهَ اِلّا هُوَ[؛
«جز خدا معبودي نيست».
جز اراده و خواست او در عالم، موجودِ مؤثّرِمستقلّي وجود ندارد.
]...عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيم[؛
«تكيه‌ي من [در تمام شئون زندگيم] منحصراً برخداست و او ست كه صاحب اختيار عرش عظيم است».
 اوست كه هم علمش محيط بر عالم است و هم قدرتش مستولي بر تمام جهان هستي. به همين جهت ترس و وحشتي از اِعراض مردم ندارم. بلكه دلم گرم و پشتم محكم به گفتار پروردگارم است كه گفته:
]فَإنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ حَسْبِيَ اللهُ لا إلهَ إلاّ هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ‌[؛
اين آيه به‌راستي كه چه قدر اميد بخش و نشاط انگيز است و چه خوب است ما امّت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نيز اين آيه را به حافظه بسپاريم و هنگام هجوم مشكلات و پشت كردن عوامل و اسباب طبيعي و انساني آن را به خاطر بياوريم و از صميم قلب و عمق جان بگوييم :
 ]فَإنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ حَسْبِيَ اللهُ لا إلهَ إلاّ هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ‌[؛
باورمان بشود كه جز يك اراده و يك مشيّت در عالم، مؤثّرِ مستقلّي وجود ندارد. تمام موجودات، علل و اسبابي هستند و مسبّب‌الاسباب خداست كه سببي را مي‌برد و سبب ديگري را جاي آن مي‌نشاند و هيچگاه اختلالي در نظام تدبير و تقدير او حاصل نمي‌شود. اين حقيقت را قرآن كريم در گوش جان ما افكنده است كه:
]ما أصابَ مِنْ مُصِيبَهٍْْ فِي اْلاَرْضِ وَ لا فِي أنْفُسِكُمْ إلاّ فِي كِتابٍ مِنْ قَبْلِ أنْ نَبْرَأها...[؛[197]
«هيچ حادثه‌اي در عالم پيش نمي‌آيد چه در درونتان و چه در بيرونتان؛ مگر اين‌كه ما آن را از پيش در عالم بالا تقدير كرده‌ايم و سپس در عالم طبع آن را پياده مي‌كنيم».
]وَ إنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إلاّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إلاّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ [؛[198]
«هر چيزي خزينه‌هايش نزد ماست و ما آن را با اندازه‌گيري منظّم به اين عالم فرود مي‌آوريم».
هيچگاه مسبّب‌الاسباب را فراموش نكنيم!
 متأسّفانه ما حوادث را روي پرده‌ي عالم طبع به دنبال علل و اسباب ظاهر مي‌بينيم و آن‌ها را مؤثّرِ مستقلّ مي‌پنداريم و رو به آن‌ها مي‌رويم و مسبّب‌الاسباب را به فراموشي مي‌سپاريم! مثلاً مي‌بينيم اين جبّاران مستكبر چه ظلم و ستم‌ها در عالم مي‌كنند و جوامع بشري را در آتش دنياطلبي‌هاي خود مي‌سوزانند.آيا اين‌ها خودشان اين كار را مي‌كنند؟ يعني خودشان در تدبير و تنظيم برنامه‌ي كارشان مستقلّند ؟ آيا اراده‌ي ديگري حاكم بر اراده و تنظيم نقشه‌ي آن‌ها نيست ؟ اين كه فكر مشركانه است و با اعتقاد به توحيد اَفعالي نمي‌سازد. ما موحّديم و مي‌گوييم: هر چه در عالم هست، تحت اراده و تقدير خداست.
]‌...وَما تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَهٍْْ إلاّ يَعْلَمُها...[؛[199]
«يك برگ از درختي نمي‌افتد [ ويك نَفَس از نفس‌كشي صادر نمي‌شود] مگر با علم و تدبيرو تقدير خداوند عليم قدير».
بايد انديشيد و فهميد كه چرا و روي چه حسابي خدا اين چنين تقدير مي‌كند؛ ولي ياللاسف كه در ميان ما مردم، آن قدر كه از آمريكا و اسرائيل در جريانات و حوادث سخن به ميان مي‌‌آيد، از خدا به ميان نمي‌آيد! گويي كه اصلاً خدا در آن جريانات دخالتي ندارد درحالي كه او مي‌گويد :] ما أصابَ مِنْ مُصِيبَهٍْْ فِي اْلاَرْضِ...[؛ منتهيََ در سنّت من بدعملي‌هاي شما آدميان، سبب پيدايش آن حوادث ناگوار مي‌گردد.
سبب نابودي شهرها
]وَ إذا أرَدْنا أنْ نُهْلِكَ قَرْيَهًْْ أمَرْنا مُتْرَفِيها فَفَسَقُوا فِيها فَحَقَّ عَلَيْهَا الْقَوْلُ فَدَمَّرْناها تَدْمِيراً[؛[200]
«وقتي بخواهيم شهر و آبادي و مملكتي را نابود كنيم؛ اوّل تكاليف شرعي را اعلام مي‌كنيم و مردم را مكلّف به رعايت احكام از حلال و حرام مي‌نماييم».
]فَفَسَقُوا فِيها[؛
 «سردمداران مردم دست به عصيان و طغيان و مخالفت با فرمان‌هاي خدا مي‌زنند».
]فَحَقَّ عَلَيْهَا الْقَوْلُ[؛
«پس زمينه‌ي استحقاق عذاب به وجود مي‌‌آيد».
]فَدَمَّرْناها تَدْمِيراً[؛
«در اين موقع است كه فرمان عذاب صادر مي‌شود و آن شهر و آن آبادي نابود مي‌گردد».
 بنابراين آيا نبايداوّل به سراغ خدا رفت و او را از خود راضي ساخت؟ اگر كسي چند سگ هار دارد و آن‌ها را به جان مردم انداخته و مردم را لت و پار مي‌كند، آيابايد به سگ‌ها گفت: اي سگ‌ها چرا چنين مي‌كنيد يا بايد به سراغ صاحب سگ‌ها رفت كه چرا اين‌ها را به جان مردم انداخته‌اي؟اينجا هم خدا مي‌گويد: من سگ‌هاي هار را به جان شما انداخته ام براي اين كه شما فاسق و فاجر شده ايد.
]وَ إذا أرَدْنا أنْ نُهْلِكَ قَرْيَهًْْ أمَرْنا مُتْرَفِيها فَفَسَقُوا فِيها فَحَقَّ عَلَيْهَا الْقَوْلُ فَدَمَّرْناها تَدْمِيراً[؛
اوّل صدور فرمان حلال و حرام از جانب خدا، دوّم نافرماني مردم، سوّم استحقاق عذاب و چهارم عذاب جنگ و ويراني و بدبختي.
در سوره‌ي عنكبوت پس از نقل حالات اقوام پيشين مي‌فرمايد :
]فَكُلاًّ أخَذْنا بِذَنْبِهِ...[؛
تمام آن‌ها را به گناهانشان گرفتيم.
]...فَمِنْهُمْ مَنْ أرْسَلْنا عَلَيْهِ حاصِباً وَ مِنْهُمْ مَنْ أخَذَتْهُ الصَّيْحَهُْْ وَ مِنْهُمْ مَنْ خَسَفْنا بِهِ اْلاَرْضَ وَ مِنْهُمْ مَنْ أغْرَقْنا...[؛
«گروهي از آن‌ها را سنگبارانشان كرديم. گروهي را با صيحه و صاعقه از بين برديم. گروهي را در دل زمين فرو برديم و گروهي رانيز در دريا غرق كرديم ».
 بعد مي‌فرمايد:
]...وَ ما كانَ اللهُ لِيَظْلِمَهُمْ وَ لكِنْ كانُوا أنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ[؛[201]
«خدا ستمي به آن‌ها نكرد آن‌ها خودشان بر خودشان ستم كردند».
يك قانون كلّي ارائه مي‌كند ومي‌گويد :
]...إنَّ اللهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّي يُغَيِّرُوا ما بِأنْفُسِهِمْ...[؛[202]
«اين را بدانيد خداوند وضع زندگي هيچ قومي را دگرگون نمي‌سازد مگر اين‌كه آن‌ها خودشان وضع دروني خودشان را دگرگون سازند».
 همه‌اش مافرياد بكشيم مرگ بر فلان، مرگ بر فلان، كافي نخواهد بود. چرا هيچ فرياد نمي‌كشيم مرگ بر رباخواري؟ مرگ بر بي‌عفّتي، مرگ بر بي‌حجابي، مرگ بر رشوه‌خواري، مرگ بر رياست‌طلبي، مرگ بر اختلاف‌اندازي؟ اگر مرگ بر اين‌ها شد، مسلّم مرگ بر آن‌ها هم خواهد بود. امّا با فرياد مرده باد جبّاران و زنده باد تبهكاران از مسلمانان، نتيجه‌اي نخواهيم گرفت.
آخرين سخنان و سفارش‌هاي پيامبراكرم (صلی الله علیه و آله و سلم)
آن رسول گرامي خدا پس از بازگشت از حجّهْْ الوداع بيمار شد و در بستر بيماري افتاد.در روزهاي آخر گاه بيهوش مي‌شد و گاهي به هوش مي‌آمد.در اين هنگام صداي گريه به گوشش رسيد و علّت آن را پرسيد.گفتند:مردم، از مهاجرين و انصار و مرد و زن، در مسجد جمع شده‌اند و به خاطر نگراني از حال شما مي‌گريند.فرمود: بلندم كنيد و به مسجد ببريد تا من آن‌ها را ببينم و آن‌ها هم مرا ببينند.اميرالمؤمنين (علیه السلام) از يك طرف و فَضْل بن عباس از طرف ديگر بلندش كردند.توانايي ايستادن روي پا نداشت؛تكيه به اميرالمؤمنين (علیه السلام) و فَضْل‌بن‌عباس داد و پاها بر زمين كشيده مي‌شد. در حالي كه شمدي* بر خود پيچيده و دستمالي به سر بسته بود، وارد مسجد شد. تا مردم آن حضرت را به اين حال ديدند صداي ضجّه و ناله از مرد و زن برخاست.كمكش كردند تا روي پلّه‌ي منبر نشست و پس از حمد و ثناي خدا فرمود:مي‌بينم براي رفتن من نگرانيد.در دنيا چه كسي مانده است كه من بمانم؟پس از سخناني فرمود:
(يا اَيُّهَا النّاسُ اِنّي فَرَطُكُمْ)؛
«اي مردم،من براي شما فَرَط* هستم».
 (وَ اَنْتُمْ وارِدُونَ عَلَيَّ الْحَوْض)؛
«شما بعد از من مي‌آييد و كنار حوض[كوثر]بر من وارد مي‌شويد».
(اَلا وَ اِنّي سائِلُكُمْ عَنِ الْثَّقَلَيْن فَانْظُرُوا كَيْفَ تَخْلُفُونِي فيهِما)؛
«توجّه كنيد! من درباره‌ي ثقلين[دو يادگاري كه از خود باقي گذاشته‌ام]شما را مورد پرسش قرار خواهم داد كه حقّ مرا درباره‌ي آن دو چگونه رعايت كرده‌ايد»؟
(اَلا وَ اِنّي قَدْ تَرَكْتُهُما فيكُمْ كِتابَ اللهِ وَ عِتْرَتِي اَهْلَ بَيْتِي فَلا تَسْبِقُوهُم فَتَفَرَّقُوا وَ لا تَقْصُرُوا عَنْهُمْ فَتَهْلِكُوا وَ لا تُعَلِّمُوهُمْ فَاِنَّهُمْ اَعْلَمُ مِنْكُمْ)؛
«آگاه باشيد! من اين دو را در ميان شما باقي گذاشتم؛كتاب خدا و عترت و اهل بيت خودم، از آن‌ها جلو نيفتيد كه بي‌رهبر مي‌مانيد و پراكنده مي‌شويد.از آن‌ها هم عقب نمانيد كه راه را گم مي‌كنيد و هلاك مي‌گرديد.به آن‌ها چيزي ياد ندهيد كه آنها داناتر از شما هستند».
(اَيُّهَا النّاسُ لا اَلْفَيَنَّكُمْ بَعدِي تَرجِعُونَ كُفّارَاً يَضْرِبُ بَعْضُكُم رِقابَ بَعْضٍ)؛
«اي مردم، پس از من به حال كفر برنگرديد[زيرا اگر چنين شود،بار ديگر]به جان هم بيفتيد و گردن يكديگر را بزنيد».
(اَلا وَ اِنَّ عَلِيَّ بْنَ اَبيطالِبٍ اَخِي وَ وَصِّيي يُقاتِلُ بَعْدِي عَلَي تَأوِيلِ الْقُرآنِ كَما قاتَلْتُ عَلي تَنْزِيلِه)؛[203]
«آگاه باشيد! علي‌ّ‌بن‌ابيطالب برادر من و وصيّ من است.او بعد از من براي تأويل قرآن خواهد جنگيد آن گونه كه من در راه تنزيل آن جنگيدم».
(پيامبر اكرم با كافران جنگيد تا اثبات كند كه اين قرآن از جانب خدا بر او نازل شده است. امّا علي‌ّ بن‌ابيطالب با مسلمانان ياغي جنگيد تا اثبات كند كه آيات مربوط به ولايت درباره‌ي او نازل شده است).
در پايان سخنانش از باب موعظه فرمود:
(مَعاشِرَ النّاس لَيْسَ بَيْنَ اللهِ وَ بَيْنَ اَحَدٍ شَيْءٌ يُعطِيهِ بِهِ خَيْراً اَوْ يَصْرِفُ عَنْهُ بِهِ شَرّاً اِلاّ الْعَمَل)؛
«اي گروه‌هاي مردم،بدانيد تنها چيزي كه بين خدا و انسان وسيله‌ي جلب خير و دفع شرّ مي‌شود، عمل به دين خداست».
(اَيُّهَا النّاسُ لا يَدَّعِي مُدَّعٍ وَ لا يَتَمَنَّيََ مُتَمَنٍّ وَ الَّذِي بَعَثَنِي بِالْحَقِّ نَبِيَّاً لايُنْجِي اِلاّ عَمَلٌ مَعَ رَحْمَهٍْْ)؛
«اي مردم، هيچ ادّعا كننده‌اي ادّعا نكند و هيچ آرزو كننده‌اي آرزو نكند[ادّعا و آرزوي بي‌اساس ثمربخش نيست]قسم به كسي كه مرا به حقّ مبعوث به نبوّت كرده است، چيزي جز عمل توأم با رحمت نجات‌بخش انسان نخواهد بود».
نافرماني موجب سقوط انسان‌ها
آن‌گاه براي تأكيد بر اين حقيقت فرمود:
(وَ لَوْ عَصَيْتُ لَهَوَيْتُ)؛
«من هم اگر نافرماني كنم سقوط مي‌كنم».
مجدّداً براي تأكيد و تثبيت سخن، خدا را شاهد گرفت و فرمود:
(اَللّهُمَّ هَلْ بَلَّغْتُ)؛[204]
«خدايا، شاهد باش كه من [پيام تو را به مردم] رساندم».
آن‌گاه براي نشان دادن بزرگي گناه تضييع حقّ النّاس و سنگيني كيفر آن در روز جزا فرمود:
(اِنَّ رَبِّي عَزَّوَجَلَّ حَكَمَ وَ اَقْسَمَ اَنْ لا يَجُوزَهُ ظُلْمُ ظالِمٍ فَنا شَدْتُكُمْ بِالله اَيُّ رَجُلٍ مِنْكُم كانَتْ لَهُ قِبَلَ مُحَمَّدٍ مَظْلَمَهٌْْ اِلاّ قامَ فَلْيَقْتَصَّ مِنْهُ فَالْقِصاصُ فِي دارِ الدُّنْيا اَحَبُّ اِلَيَّ مِنَ الْقِصاصِ فِي دارِ الاخِرَهِْْ عَلَي رُؤُوس الْمَلائِكَهِْْ وَ الانبياء)؛
«خداي من حكم كرده و قسم ياد كرده كه ظلم ظالمي را بي‌مجازات نگذارد.اينك من شما را به خدا قسم مي‌دهم كه هر كدام از شما حقّ ادا نشده‌اي بر ذمّه‌ي محمّد[اعمّ از حقّ مالي يا بدني] دارد، هم اكنون برخيزد و از او قصاص كند؛چرا كه قصاص در دنيا نزد من محبوب‌تر از قصاص در آخرت در حضور فرشتگان و پيامبران است».
ماجراي عبرت‌آموز قصاص
در اين هنگام، ناگهان مردي به نام سوادهْْ بن قيس از دورترين نقاط مسجد برخاست و گفت: يا رسول الله، اينك كه ما را قسم داديد عرض مي‌كنم: من يك حقّ بدني بر شما دارم؛مي‌خواهم قصاص كنم!مردم از شنيدن اين حرف با تعجّب و حيرت توأم با خشم و غضب به آن نقطه از مسجد چشم دوختند و گردن كشيدند كه اين كيست و اين چه حرفي است؟
رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: آن حقّ كدام است؟گفت: روزي كه شما از طائف مي‌آمديد و سوار بر ناقه بوديد و عصاي ممشوق(نام عصاي سفري پيامبراكرم (صلی الله علیه و آله و سلم)بود)در دست داشتيد، عصا را بلند كرديد كه به مركب بزنيد، به سينه‌ي من خورد؛اكنون مي‌خواهم قصاص كنم.
رسول اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم)صدا زدند: بلال، برو از فاطمه آن عصا را بگير و بياور.بلال گريه‌كنان از مسجد برخاست و درِ خانه‌ي فاطمه (علیها السلام)رفت و عصا را خواست.فاطمه (علیها السلام)گفت:پدرم الان چه نيازي به عصاي سفري خود دارد؟بلال گفت: مگر شما خبر نداريد پدرتان دارد با مردم وداع مي‌كند و از آن‌ها خواسته است كه اگر كسي حقّي بر او دارد برخيزد و قصاص كند.فاطمه (علیها السلام)ناله‌كنان عصا را به بلال داد.رسول اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم)عصا را گرفت و فرمود:كجايي اي مرد محترم؟ بيا و قصاص كن.سواده از جاي خود حركت كرد و جلو آمد و گفت:يا رسول الله، آن روز كه چوبدستي شما به سينه‌ام خورد، سينه‌ي من برهنه بود.سينه‌تان را برهنه كنيد!
حال،مردم متحيّرانه نگاه مي‌كنند كه اين مرد چه مي‌خواهد بكند!رسول‌اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم)سينه‌اش را برهنه كرد.مرد گفت:اجازه مي‌دهي يا رسول الله كه من لبهايم را روي سينه‌ات بگذارم و آن را ببوسم؟رسول اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم)اجازه داد.مرد كه تمام همّش بر اين بود كه تماسّي با بدن پيامبراكرم (صلی الله علیه و آله و سلم)داشته باشد، از اين طريق وارد شد و لب‌‌هاي خود را روي سينه‌ي نوراني پيامبراكرم (صلی الله علیه و آله و سلم)گذاشت و گفت:خدايا، من از آتش جهنّم به سينه‌ي پيامبرت پناه آورده‌ام.رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)فرمود:اي سواده، عفوم مي‌كني يا قصاص؟!گفت: اي مولا و اي آقاي من، من به هدفم رسيدم و سينه‌ات را بوسيدم.فرمود:
(اَللّهُمَّ اعْفُ عَنْ سَوادَهِْْ بْنِ قَيْس كَما عَفَي عَنْ نَبِيِّكَ مُحَمَّدٍ)؛[205]
«خدايا،سوادهْْ بن قيس را عفو كن، همان طور كه او پيامبر تو محمّد را عفو كرد».
آخرين سفارش پيامبراكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به حضرت علي (علیه السلام)
مجلس وداع با امّت به پايان رسيد و رسول اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم)به منزل آمد و بستري شد و ديگر از بستر برنخاست.در ساعت آخر عمرش فرمود:همه از اتاق بيرون بروند.اصحاب و همسرانش همه از اتاق خارج شدند.فرمود: تنها فاطمه و علي و فرزندانشان بيايند.آمدند و كنار بسترش نشستند.در آن حال دست فاطمه (علیها السلام) را گرفت و روي سينه‌اش گذاشت.با دست ديگرش دست علي (علیه السلام) را گرفت و روي سينه‌اش گذاشت.خواست حرف بزند،گريه مجالش نداد و لحظاتي سكوت كرد.عزيزانش سخت گريستند.پس از اين كه اندكي آرام شد، دست فاطمه را گرفت و در دست علي گذاشت و فرمود: علي، اين امانت خدا و رسول خداست كه به دستت مي‌سپارم.حسن و حسين‡آمدند و خودشان را روي سينه‌ي جدّ محبوبشان انداختند.اميرالمؤمنين (علیه السلام)خواست آن‌ها را از روي سينه‌ي پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) كه در حال احتضار بود بردارد( سينه‌ي محتضر بايد سبك باشد).فرمود: نه،علي‌جان، بگذار روي سينه‌ام باشند تا آن‌ها مرا ببويند و ببوسند و من آن‌ها را ببويم و ببوسم.[206]
ما عرض مي‌كنيم:يا رسول الله،پس از تو با عزيزانت چه كردند؟علي را دست‌بسته به مسجد بردند!پهلوي فاطمه‌ات را شكستند!جنازه‌ي حسنت را تيرباران كردند!امّا وقتي خواهر حسين عزيزت كنار قتلگاه آمد وضعي ديد كه دست‌‌ها را روي سر گذاشت و ناله‌كنان صدا زد:
(اَما فيكُمْ مُسْلِم)؛
«اي مردم، ميان شما يك مسلمان نيست [كه به داد دلم برسد]»؟
اَلا لَعنهُْْ اللهِ عَلَي القَومِ الظّالمِين
]...وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ[؛[207]
اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَليِّكَ الْفَرَج وَ اجْعَلْنا مِنَ الْمُنتَظِرينَ لِظُهُورِهِ وَ اجْعَلْ خاتِمَهَْْ اَمْرِنا خَيراً وَ صَلّي اللهُ عَلي مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطّاهِرينَ
والسّلام عليكم و رحمهْْ الله و بركاته
 
 


[1]ـ سوره‌ي احزاب،آيه‌ي21.
[2]ـ سوره‌ي احزاب،آيه‌ي21.
[3]ـ سوره‌ي نساء،آيه‌ي17.
[4]ـ سوره‌ي احزاب،آيه‌ي21.
[5]ـ سوره‌ي بقره،آيه‌ي218.
[6]ـ بحارالانوار،جلد12،صفحه‌ي29.
[7]ـ سوره‌ي اعراف،آيه‌ي56.
[8]ـ ‌سوره‌ي احزاب، آيات45 و 46 .
[9]ـ همان،آيه‌ي21.
[10]ـ سفينهْْ البحار،جلد1،صفحه‌ي30(امل).
[11]ـ سوره‌ي اعراف،آيه‌ي117.
[12]ـ سوره‌ي مائده،آيه‌ي83 .
* مبرّز: برجسته.
[13]ـ سوره‌ي فصّلت،آيه‌ي6.
[14]ـ سوره‌ي انبياء،آيه‌ي73.
[15]ـ سوره‌ي توبه،آيه‌ي33.
[16]ـ سوره‌ي حشر،آيه‌ي7.
[17]ـ سوره‌ي احزاب،آيات45و46.
[18]ـ‌ سوره‌ي يوسف، آيه‌ي 108 .
[19]ـ ‌سوره‌ي ابراهيم، آيه‌ي 1 .
[20]ـ‌ سوره‌ي اعرافـ،، آيات 16 و 17 .
[21]ـ‌ سوره‌ي روم، آيات14 تا16.
[22]ـ‌ سوره‌ي انعام، آيه‌ي 48 .
* تطفّل: دنباله‌رو بودن.
* تبع: پس‌رو بودن.
[23]ـ‌ سوره‌ي انفال، آيه‌ي 67.
[24]ـ‌ نهج‌البلاغه‌ي فيض، خطبه‌ي 42 .
[25]ـ‌ سوره‌ي هود، آيه‌ي 61 .
[26]ـ‌ المحجّهْْ البيضاء، جلد 6، صفحه‌ي 12(به نقل از حضرت مسيح‌†).
[27]ـ‌ سوره‌ي بقره، آيه‌ي 197 .
[28]ـ‌ سوره‌ي زمر، آيه‌ي 30 .
[29]ـ‌ سوره‌ي بقره، آيه‌ي 197 .
[30]ـ‌ سوره‌ي طه، آيه‌ي 132 .
[31]ـ‌ سوره‌ي اعراف، آيه‌ي 128 .
[32]ـ‌ سوره‌ي نبأ، آيه‌ي 31 .
[33]ـ‌ سوره‌ي رعد، آيه‌ي 4 .
[34]ـ‌ سوره‌ي زلزال، آيات 1، 2 و 4 .
[35]ـ‌ سوره‌ي عبس، آيات 38 تا 41 .
[36]ـ‌ سوره‌ي واقعه، آيات 88 و 89 و 92 تا 94.
[37]ـ‌ سوره‌ي علق، آيات1 و4 .
[38]ـ‌ سوره‌ي نور، آيه‌ي 37 .
[39]ـ‌ سوره‌ي انعام، آيه‌ي 124 .
[40]ـ‌ بحارالأنوار، جلد 44، صفحه‌ي196 .
[41]ـ نهج‌البلاغه‌ي فيض،خطبه‌ي182،قسمت سوّم.
[42]ـ نهج‌البلاغه‌ي فيض،خطبه‌ي194.
[43]ـ‌ نهج‌البلاغه‌ي فيض، خطبه‌ي 182 .
[44]ـ‌ سوره‌ي قصص، آيه‌ي 77 .
[45]ـ‌ نهج‌البلاغه‌ي فيض، نامه‌ي 31،قسمت17.
[46]ـ‌ همان، خطبه‌ي 182، قسمت سوّم خطبه.
[47]ـ‌ سوره‌ي حجرات، آيه‌ي3 1.
[48]ـ‌ سوره‌ي مائده، آيه‌ي 27 .
[49]ـ‌ منتهي الآمال، قسمت مربوط به امام صادق‌†.
[50]ـ‌ نهج البلاغه‌ي فيض، نامه‌ي 27 .
[51]ـ‌ همان، كلمات قصار 417 .
[52]ـ‌ سوره‌ي مائده، آيات 15 و 16.
[53]ـ‌ سوره‌ي اعراف، آيه‌ي 157 .
[54]ـ‌ سوره‌ي احزاب، آيات 45 و 46 .
* اعوجاج: كجي، ناراستي.
[55]ـ‌ سوره‌ي بقره، آيه‌ي 257 .
*  بليّه: گرفتاري، سختي .
[56]ـ‌ سوره‌ي شوريََ، آيه‌ي 52 .
[57]ـ‌ سوره‌ي اسراء، آيه‌ي 9 .
[58]ـ‌ سوره‌ي انبياء، آيه‌ي 73 .
[59]ـ‌ نهج‌البلاغه‌ي فيض، نامه‌ي 45،قسمت چهارم.
*  تخميس: خمس داده شده.
*  مستلقياً: خوابيده به پشت .
[60]ـ‌ مستدرك الوسايل، جلد 3، صفحه‌ي 29 .
[61]ـ‌ مستدرك الوسايل، جلد 4، صفحه‌ي 158 .
[62]ـ‌ سوره‌ي ذاريات، آيه‌ي 56 .
[63]ـ‌ سوره‌ي غافر، آيه‌ي 60 .
[64]ـ‌ صحيفه‌ي سجّاديّه،دعاي16.
[65]ـ‌ بلدالامين، صفحه‌ي 182.
[66]ـ‌ سوره‌ي انعام، آيه‌ي 153 .
[67]ـ‌ سوره‌ي نساء آيه‌ي 69 .
[68]ـ‌ بحارالانوار، جلد 24، صفحه‌ي 12 .
[69]ـ‌ تفسير نورالثّقلين،جلد1،صفحه‌ي22.
* سائر: سير كننده، رونده .
[70]ـ‌ سوره‌ي انشقاق، آيه‌ي 6 .
[71]ـ‌ سوره‌ي حجر، آيه‌ي 29 .
[72]ـ‌ سوره‌ي حشر، آيه‌ي 19.
[73]ـ‌ سوره‌ي فاطر، آيه‌ي 10 .
* متخلّق: آن‌كه خويي بپذيرد .
[74]ـ‌ سوره‌ي كهف، آيه‌ي 110.
[75]ـ‌ سوره‌ي بقره، آيه‌ي 156.
[76]ـ‌ سوره‌ي شوريََ، آيه‌ي 53 .
[77]ـ‌ اصول كافي، جلد 2، صفحه‌ي 352 .
[78]ـ‌ بحارالانوار، جلد 2، صفحه‌ي 32 .
[79]ـ‌ سوره‌ي حشر، آيه‌ي 19 .
[80]ـ سوره‌ي ذاريات،آيه‌ي21.
[81]ـ‌ سوره‌ي بقره، آيه‌ي 31 .
[82]ـ‌ همان، آيه‌ي 33.
[83]ـ‌ تفسير القمي، صفحه‌ي 461 .
[84]ـ‌ سوره‌ي برائت، آيه‌ي 96 .
[85]ـ‌ سوره‌ي آل عمران، آيه‌ي 31 .
[86]ـ‌ سوره‌ي انعام، آيه‌ي 153 .
[87]ـ‌ سوره‌ي حشر، آيه‌ي 7 .
[88]ـ‌ سوره‌ي اعراف، آيه‌ي 157 .
*  طرفي نخواهيم بست: بهره‌اي نخواهيم برد.
*  ثغور: مرزها.
[89]ـ‌ سوره‌ي طلاق، آيه‌ي 1 .
[90]ـ‌ سوره‌ي جمعه،آيه‌ي2.
[91]ـ‌ سوره‌ي جمعه،آيه‌ي1.
[92]ـ‌ سوره‌ي حديد،آيه‌ي25.
[93]ـ‌ سوره‌ي رعد،آيه‌ي38.
[94]ـ ‌سوره‌ي اعراف،آيه‌ي157.
* بساطت: صافي و بي‌آلايشي.
[95]ـ‌ سوره‌ي نجم،آيه‌ي5.
[96]ـ‌ سوره‌ي نساء،آيه‌ي113.
[97]ـ‌ سوره‌ي قمر،آيه‌ي24.
[98]ـ‌ سوره‌ي كهف،آيه‌ي110.
[99]ـ‌ سوره‌ي انعام،آيه‌ي50.
[100]ـ‌ سوره‌ي نجم،آيات3و4.
[101]ـ‌ سوره‌ي فرقان،آيه‌ي5.
[102]ـ‌ سوره‌ي عنكبوت،آيه‌ي48.
* مفتاح العلوم: كليد دانش‌ها.
[103]ـ‌ سوره‌ي اعلي،آيه‌ي6.
* ادني: پايين مرتبه.
* استبعاد: بعيد دانستن.
[104]ـ‌ بحارالانوار،جلد16،صفحه‌ي134.
[105]ـ ‌سوره‌ي يس،آيه‌ي69.
* اكذب: دروغ‌تر.
[106]ـ‌ سوره‌ي يس،آيه‌ي69.
[107]ـ‌ سوره‌ي بقره،آيه‌ي207.
[108]ـ‌ سوره‌ي يونس،آيه‌ي16.
[109]ـ سوره‌ي عنكبوت،آيه‌ي48.
[110]ـ‌ البتّه در اين باب اخبار متعارضي با مضامين مختلف نقل شده،ولي جمع مقبول معتبري از اهل تحقيق ارائه نگرديده است( به بحارالانوار،جلد16،صفحات132تا134رجوع شود).
[111]ـ‌ سوره‌ي آل عمران،آيه‌ي31.
[112]ـ‌ سوره‌ي عصر،آيات1تا3.
* ربح: سود.
[113]ـ‌ سوره‌ي سبأ،آيه‌ي13.
[114]ـ‌ سوره‌ي زلزال،آيات7و8 .
[115]ـ‌ سوره‌ي جمعه،آيه‌ي5.
[116]ـ المحجّهْْ البيضاء،جلد2،صفحه‌ي218.
[117]ـ سوره‌ي ضحي،آيات6تا8 .
* مربّيََ: تربيت شده.
[118]ـ‌ نهج‌البلاغه‌ي فيض، خطبه‌ي 234، قسمت 13.
[119]ـ نهج‌البلاغه‌ي فيض،خطبه‌ي159.
* تأسّي: پيروي.
[120]ـ ‌سوره‌ي انعام، آيه‌ي 32 .
[121]ـ نهج‌البلاغه‌ي فيض،خطبه‌ي159.
[122]ـ‌ بحار الانوار، جلد11، صفحه‌ي 65، حديث 7.
* ايواء: پناه دادن.
[123]ـ ‌سوره‌ي كهف، آيه‌ي 110 .
[124]ـ‌ سوره‌ي شوريََ، آيه‌ي 52 .
[125]ـ‌ سوره‌ي يوسف، آيه‌ي 3 .
[126]ـ‌ سوره‌ي نساء، آيه‌ي 113 .
[127]ـ‌ سوره‌ي بقره، آيه‌ي 151 .
[128]ـ‌ سوره‌ي جمعه، آيه‌ي 2 .
[129]ـ سوره‌ي انشراح،آيه‌ي1.
* شرح صدر: پر حوصله و پر تحمّل بودن، دريا دل بودن.
*  ضيق صدر: كم حوصلگي و كم تحمّلي و زود از كوره دررفتن.
[130]ـ ‌سوره‌ي انعام، آيه‌ي 125 .
[131]ـ‌ سوره‌ي زمر، آيه‌ي 22 .
[132]ـ‌ سوره‌ي نحل، آيه‌ي 106 .
[133]ـ‌ سوره‌ي طه، آيه‌ي 24 .
[134]ـ‌ سوره‌ي مزّمّل، آيات 1تا5.
[135]ـ‌ تفسير مجمع البيان، سوره‌ي فجر.
[136]ـ‌ سوره‌ي طه، آيه‌ي 71 .
[137]ـ‌ همان، آيه‌ي 25 .
[138]ـ‌ سوره‌ي طه، آيه‌ي 36 .
[139]ـ‌ سوره‌ي حجر، آيه‌ي 97 .
[140]ـ‌ سوره‌ي انشراح، آيات 2و3 .
[141]ـ سوره‌ي طه،آيات25تا28.
[142]ـ‌ سوره‌ي زمر، آيه‌ي 9 .
[143]ـ‌ سوره‌ي احزاب، آيه‌ي 36 .
[144]ـ‌ تفسير نورالثّقلين، جلد3، صفحه‌ي 628.
[145]ـ‌ سوره‌ي انعام، آيه‌ي 162 .
[146]ـ‌ نفس المهموم، صفحه‌ي274.
[147]ـ‌ همان، صفحه‌ي282.
* مِقْبَضْ: دستگيره .
[148]ـ‌ بحارالانوار، جلد 74، صفحه‌ي157، حديث 2.
[149]ـ‌ سوره‌ي آل عمران، آيه‌ي 159 .
* شحّ: بخل توأم با حرص.
[150]ـ ‌جامع السّعادات، جلد 2، صفحه‌ي 110 .
[151]ـ‌ شرح نهج البلاغه‌ي ابن ابي الحديد، جلد 20، صفحه‌ي 343، حكمت 946.
[152]ـ‌ جامع السّعادات، جلد 2، صفحه‌ي 113 .
[153]ـ‌ بحارالانوار، جلد 72، صفحه‌ي290.
[154]ـ‌ سوره‌ي رعد، آيه‌ي 31 .
[155]ـ‌ سوره‌ي آل عمران،آيه‌ي164.
[156]ـ‌ سوره‌ي انسان،آيه‌ي1.
[157]ـ‌ سوره‌ي مريم،آيات7تا9.
[158]ـ‌ سوره‌ي انسان،آيات2و3.
[159]ـ‌ سوره‌ي فاطر،آيه‌ي15.
[160]ـ‌ سوره‌ي ملك،آيه‌ي12.
* كتم: پوشش.
[161]ـ‌ سوره‌ي كهف،آيه‌ي110.
[162]ـ‌ سوره‌ي زمر،آيه‌ي12.
[163]ـ‌ سفينهْْ البحار،جلد2،صفحه‌ي643(ورع).
[164]ـ‌ سوره‌ي عنكبوت،آيه‌ي48.
[165]ـ‌ سوره‌ي فرقان،آيه‌ي5.
[166]ـ‌ سوره‌ي انعام،آيه‌ي50.
[167]ـ‌ سوره‌ي يس،آيه‌ي69.
[168]ـ‌ سوره‌ي صافّات،آيه‌ي36.
* استنساخ: نسخه برداري،كپي كردن.
[169]ـ سوره‌ي بقره،آيه‌ي129.
[170]ـ‌ سوره‌ي يس،آيه‌ي69.
[171]ـ‌ بحارالانوار،جلد22،صفحه‌ي453،برگزيده از قسمت‌هاي متعدّد از يك حديث شماره‌ي11.
[172]ـ‌ اصول كافي،جلد2،صفحه‌ي131.
* مِنْ حَيْثُ لايَشعُر: ناخودآگاه،بدون اطّلاع.
[173]ـ‌ سوره‌ي احزاب،آيه‌ي21.
[174]ـ‌ نهج‌البلاغه‌ي فيض،خطبه‌ي234،قسمت13.
* استفاضه: طلب فيض كردن.
[175]ـ‌ نهج‌البلاغه‌ي فيض،غريب9،صفحه‌ي1200.
[176]ـ توحيد صدوق(ره)،صفحه‌ي174.
[177]ـ سوره‌ي توبه، آيات 128و129.
[178]ـ سوره‌ي قمر، آيه‌ي 24.
[179]ـ سوره‌ي ابراهيم، آيه‌ي 10.
[180]ـ سوره‌ي ابراهيم،آيه‌ي 10.
[181]ـ سوره‌ي شعراء، آيه‌ي 154.
[182]ـ سوره‌ي حديد، آيه‌ي 25.
[183]ـ سوره‌ي حاقّه، آيات44 تا 46.
[184]ـ سوره‌ي كهف، آيه‌ي 110.
[185]ـ سوره‌ي شعراء، آيه‌ي 154.
[186]ـ سوره‌ي انعام، آيه‌ي 8 .
[187]ـ سوره‌ي اسراء، آيه‌ي 95.
[188]ـ مستدرك سفينهْْ البحار،جلد10،صفحه‌ي 277،مادّه‌ي (ورع).
[189]ـ همان.
[190]ـ سوره‌ي انعام، آيه‌ي 9.
[191]ـ سوره‌ي كهف، آيه‌ي 6.
[192]ـ سوره‌ي نوح، آيه‌ي 26.
[193]ـ سوره‌ي نحل، آيه‌ي 7.
[194]ـ بحارالانوار،جلد71،صفحه‌ي 211،حديث3.
[195]ـ بحارالانوار،جلد42،صفحه‌ي 203،ازامير المؤمنين‌†.
[196]ـ وسائل، كتاب الامر بالمعروف و النهي المنكر، باب 14، حديث 3.
[197]ـ سوره‌ي حديد، آيه‌ي 22.
[198]ـ سوره‌ي حجر، آيه‌ي 21.
[199]ـ سوره‌ي انعام،آيه‌ي 59.
[200]ـ سوره‌ي اسراء، آيه‌ي 16.
[201]ـ سوره‌ي عنكبوت، آيه‌ي 40.
[202]ـ سوره ‌ي رعد، آيه‌ي 11.
* شمدي: پارچه‌ي سفيد نازك،ملافه.
* فَرَط: كسي كه پيش از كاروان مي‌رود تا جاي مناسب براي كاروانيان پيدا كند.
[203]ـ‌ بحارالانوار،جلد22،صفحه‌ي465.
[204]ـ‌ بحارالانوار،جلد22،صفحه‌ي467.
[205]ـ‌ بحارالانوار،جلد22،صفحه‌ي508.
[206]ـ‌ بحارالانوار،جلد22،صفحه‌ي484،شماره31 و صفحه‌ي510،ذيل شماره‌ي9.
[207]ـ سوره‌ي شعراء،آيه‌ي227.