gototopgototop



امام جواد (علیه السلام) دُردانه هدایت

 امام جواد (علیه السلام) دُردانه هدایت

 چكيده

   من محمّد فرزند علیّ بن موسی الرّضا هستم ، و لقبم جواد است من به نسب های مردم وقتی در صلب پدران خود هستند ، آکاهم من از امور باطنی و ظاهری و آینده ی شما با خبرم و این دانش اکتسابی نیست بلکه قبل از آفرینش خلایق و پدید آمدن هستی به ما بخشیده شده و تا از بین رفتن آسمان ها و زمین آن را دارا می باشیم. ( از متن کتاب)

 

بسم الله الرّحمن الرّحيم

 

 

 


امام جواد (عليه السلام) در يك نگاه
امام محمّد تقي (عليه السلام)  در شب جمعه دهم ماه رجب سال 195 قمري در مدينه متولّد شد، كوتاهترين عمر در بين 14 معصوم (عليهم السلام) اوّل فاطمه زهرا (عليها السلام ) كه در سنّ 18 سالگي به شهادت رسيد و دوّم امام محمّدتقي (عليه السلام)  در سنّ 25 سالگي به دست همسرش زينب كه معروف به كنيه‌ي اُمُّ الفَضل بود دختر مأمون عبّاسي بوسيله‌ي سمّي كه به دستور عموي خود معتصم به حضرت داد كه در انگور تزريق كرده بود در آخر ذيقعده سال 220 قمري به شهادت رسيد و در كنار قبر جدّ بزرگوارش امام موسي كاظم (عليه السلام)  در كاظمين به خاك سپرده شد.


امام عصر(عجّل الله تعالي فرجه الشّريف) فرمانده‌ي كلّ عالم
ما در زيارتنامه‌ها به جملاتي عجيب و پرمحتوا برمي‌خوريم و به سادگي از كنارشان مي‌گذريم؛ در اوّلين زيارت از زيارات مطلقه‌ي امام حسين (عليه السلام)  اين جمله را مي‌خوانيم:
(إرادَةُ الرَّبِّ في مَقادِيرِ اُمُورِهِ تَهْبِطُ إلَيْكُمْ وَ تَصْدُرُ مِنْ بُيُوتِكُمْ)؛ [1]
اراده‌ي خدا در تدبير امور عالم به سوي شما [اهل بيت]  نازل مي‌شود و از خانه‌ي شما به عالم صادر مي‌گردد و در مجاري حوادث به جريان مي‌افتد.
خانه‌ي امام عصر(عجّل الله تعالي فرجه الشّريف)  اتاق فرمان است، او فرمان صادر مي‌كند و فرشتگان اطاعت فرمان مي‌كنند.
در شب قدرِ ماه مبارك رمضان كه:
]تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ فِيها بِإذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أمْرٍ[؛
فرودگاه فرشتگان و روح در آن شب قدر، خانه‌ي حضرت امام عصر(عجّل الله تعالي فرجه الشّريف)  است كه به فرمان آن حضرت امور ارزاق و اَعمار(عمرها) تنظيم مي‌گردد.
در دعاهاي روزانه‌ي ماه رجب نيز اين جمله را مي‌خوانيم:
(وَ مَقاماتِكَ الَّتي لاتَعْطِيلَ لَها في كُلِّ مَكانٍ يَعْرِفُكَ بِها مَنْ عَرَفَكَ، لا فَرْقَ بَيْنَكَ وَ بَيْنَها إلاّ أنَّهُمْ عِبادُكَ وَ خَلْقُكَ فَتْقُها وَ رَتْقُها بِيَدِكَ)؛
يعني خدايا! ما به ولايت كساني(معصوميني) معتقديم كه مقامات تو و محلّ نزول الطاف و عنايات خاصّه‌ي تو هستند. هيچ مكاني خالي از فيض و اشراق وجود و اراده‌ي آنها نمي‌باشد. بين تو و آنها فرقي نيست جز اينكه  آنها بنده و مخلوق تو هستند. آنها مالك وجود و ايجاد خودشان نمي‌باشند، بلكه مخلوق و ساخته شده‌ي دست قدرت تو هستند، امّا مخلوقي كه عالِم و قادر و مقتدر است. همان كاري كه تو مي‌كني آنها نيز همان كار را به اذن تو انجام مي‌دهند. فرق تو با آنها اين است كه آنها مخلوق و مصنوع و بنده‌ي تو هستند، ايجاد و اِعدام و رَتْق و فَتْقشان[2] به دست توست، ولي در عين حال به آنها قدرتي داده‌اي كه در عالم هستي كار مي‌كنند، نظام عالم را حفظ مي‌كنند، انسان‌ها را مي‌سازند و جان‌هاي آماده را به عالم قرب تو حركت مي‌دهند و بالا مي‌برند. حساب آنها از حساب ساير افراد بشر جداست.


تعريف امامت با بيان شيواي حضرت امام رضا (عليه السلام)  
حضرت امام ابوالحسن الرّضا (عليه السلام)  ضمن حديث مفصّلي راجع به مقام امامت جملات عجيبي دارند و چنين نقل شده است:
مردي به نام عبدالعزيز بن مسلم مي‌گويد: ما در مسجد جامع مرو با جمعي نشسته بوديم و صحبت امامت به ميان آمد و هر كسي چيزي مي‌گفت. سپس من خدمت حضرت امام رضا (عليه السلام)  رسيده و جريان بحث را به عرضشان رساندم. امام تبسّمي كردند و بعد فرمودند:
(جَهِلَ الْقَوْمُ وَ خُدِعُوا عَنْ آرائِهِمْ، إنَّ اْلاِمامَةَ أجَلُّ قَدْراً وَ أعْظَمُ شَأناً وَ أعْلي مَكاناً وَ أمْنَعُ جانِباً وَ أبْعَدُ غَوْراً مِنْ أنْ يَبْلُغَهَا النّاسُ بِعُقُولِهِمْ أوْ يَنالُوها بِآرائِهِمْ، الاِمامُ كَالشَّمْسِ الطّالِعَةِ الْمُجَلِّلَةِ بِنُورِها لِلْعالَمِ وَ هِيَ فِي اْلاُفُقِ بِحَيْثُ لا تَنالُهَا اْلاَيْدِي وَ اْلاَبْصارِ)؛
اين مردم نادانند؛ در عقايد و آرائشان فريب خورده‌اند و حقيقت امامت را نشناخته‌اند. امامت حقيقتي بالاتر از سطح درك مردم عادي است، چنان نيست كه مردم آن را با عقل خودشان دريابند و با رأي و فكر خود به آن برسند. امام موقعيّتش در عالم، همچون موقعيّت خورشيد است. خورشيد همه جا را با نور خودش پر كرده، امّا آيا انسان‌ها مي‌توانند دست به خورشيد برسانند؟ يا با چشمان خود به قرص خورشيد نگاه كنند؟ نمي‌شود.
اگر كسي چشم خود را به چشمه‌ي خورشيد بدوزد، كور مي‌شود، هر چه دست خود را بالا ببرد به او نمي‌رسد، نه دست انسان به دامن خورشيد مي‌رسد و نه چشم انسان مي‌تواند آن را آنچنان كه هست مشاهده نمايد. چشم و دست و عقل و فكر بشر نيز از نيل به معرفت كُنْهِ امام قاصر و عاجز است.
بعد حضرت امام رضا (عليه السلام)  از اين تعبير استفاده كردند كه:
(الاِمامُ السَّحابُ الْماطِرُ وَ الْغَيْثُ الْهاطِلُ، مَخْصُوصٌ بِالْفَضْلِ كُلِّهِ مِنْ غَيْرِ طَلَبٍ مِنْهُ وَ لاَ اكْتِسابٍ، بَلِ اخْتِصاصٌ مِنَ الْمُفَضِّلِ الْوَهّابِ)؛
امام ابر باران ريز و باران پرريزش است كه انسان‌ها را زنده مي‌كند و حركت مي‌دهد و بالا مي‌برد. تمام كمالات از جانب خدا يكجا به امام اعطا شده است، او دست نياز و اكتساب به سوي كسي دراز نمي‌كند.
بعد حضرت فرمود: ابراهيم خليل (عليه السلام)  پس از طيّ مراحل نبوّت و رسالت به مرحله‌ي شايستگي حمل منصب امامت رسيد، و خدا فرمود:
]إنـّي جاعِلُكَ لِلنّاسِ إماماً[3][؛[4]
از اين حديث استفاده مي‌شود كه مرتبه‌ي امامت از مرتبه‌ي نبوّت مطلقه بالاتر است.
البتّه مرتبه‌ي نبوّت ختميّه‌ي محمّديّه… حائز هر دو مقامِ نبوّت و امامت در درجه‌ي اعلاي هر دو مقام مي‌باشد كه آن حضرت از لحاظ مقام نبوّت، تبليغ احكام و ارائه‌ي طريق مي‌كند و از لحاظ مقام امامت، تربيت روح انسان و ايصال به مطلوب مي‌نمايد.
مرحوم كليني (رضي الله عنه) حديثي از ابوخالد كابلي نقل كرده است كه او خدمت حضرت امام باقر (عليه السلام)  آمد و پرسيد: مقصود از اين آيه چيست؟
]فَآمِنُوا بِاللهِ وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذِي أنْزَلْنا...[؛[5]
به خدا و رسول خدا و به آن نوري كه نازل كرده‌ايم ايمان بياوريد.
بر حسب ظاهر، ما از كلمه‌ي نور استنباط مي‌كنيم كه منظور از آن قرآن است، امّا ابوخالد فهميد كه بايد مطلب ديگري منظور باشد و لذا از امام پرسيد: منظور از نور در اين آيه چيست؟ امام (عليه السلام)  فرمود:
(يا أباخالِدٍ؛ النُّورُ وَ اللهِ نُورُ اْلاَئِمَّةِ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ… و هُمْ وَ اللهِ نُورُ اللهِ الَّذِي اُنْزِلَ وَ اللهِ يا أباخالِدٍ؛ لَنُورُ اْلامامِ في قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ أنْوَرُ مِنَ الشَّمْسِ الْمُضِيئَةِ بِالنَّهارِ وَ هُمْ وَ اللهِ يُنَوِّرُونَ قُلُوبَ الْمُؤْمِنِينَ وَ اللهِ يا أباخالِدٍ؛ لا يُحِبُّنا عَبْدٌ وَ يَتَوَلّانا حَتّي يُطَهِّرَ اللهُ قَلْبَهُ وَ لايُطَهِّرُ اللهُ قَلْبَ عَبْدٍ حَتّي يُسَلِّمَ لَنا وَ يَكُونَ سِلْماً لَنا)؛[6]
اي اباخالد؛ به خدا قسم! مقصود از نوري كه در اين آيه آمده، نور امامان از آل محمّد (عليهم السلام) است، به خدا قسم! نور فرود آمده‌ي از جانب خدا همآنان هستند، به خدا قسم! اي اباخالد؛ نور امام در دل اهل ايمانِ واقعي [نه ايمان ظاهري و ادّعايي] روشن‌تر از خورشيد در روز است، به خدا قسم! آنها هستند كه دل‌هاي مؤمنين را روشن مي‌كنند و چشم‌دار و گوش‌دارشان مي‌سازند. به خدا قسم! اي ابا خالد؛ هيچ بنده‌اي ممكن نيست دوستدار ما باشد و تن به ولايت ما بدهد مگر اينكه خدا قلب او را پاك كرده باشد و خداوند دل هيچ بنده‌اي را پاك نمي‌سازد مگر اينكه در مقابل ما تسليم باشد و كمترين تخلّف از فرمان ما نداشته باشد.
البتّه مي‌دانيم كه حقيقت امام، متّحد با حقيقت قرآن است و هر دو در عالمِ لوحِ محفوظ، يك حقيقت‌اند.
در روايتي از ابوبصير نقل شده كه حضرت امام باقر (عليه السلام)  كنار مسجد الحرام ايستاده و مردم در رفت و آمد بودند، به من فرمود: از اين مردم بپرس آيا از محمّد بن علي (باقر) اطّلاعي دارند؟ از هر كه پرسيدم اظهار بي‌اطّلاعي كرد! فرمود: حال از ابوهارون مكفوف بپرس. او از نظر ظاهر نابينا ولي روشندلي با اخلاص بود! از او كه پرسيدم، گفت: امام همين جا ايستاده‌اند! گفتم از كجا فهميدي؟! گفت: چگونه نفهمم و حال آنكه امام نوري درخشان است.[7]يعني؛ چشم ديگري روشن‌تر از چشم سر مي‌خواهد تا خورشيد امام را ببيند و از نور و حرارت آن برخوردار گردد.بعد فرمود: اين چنين شدن شرط دارد.


طيّ الارض و عبور از موانع با توسّل به امام (عليه السلام)  
اين قصّه را مرحوم علاّمه‌ي مجلسي(رض) نقل كرده‌اند كه:
مردي به نام عليّ بن خالد كه زيدي مذهب بود و پس از امامت امام سجّاد (عليه السلام)  به امامت زيدبن علي، فرزند آن حضرت معتقد شد و به امامت امام باقر (عليه السلام)  و امامان پس از آن حضرت اعتقاد نداشت گفته است: روزي شنيدم مردي را از شام دستگير كرده و برگردنش زنجير نهاده، به عراق آورده و زندانش‌كرده‌اند (به اتّهام اينكه ادّعاي نبوّت كرده است). من تعجّب كردم و خواستم او را از نزديك ببينم كه چگونه آدمي است. رفتم با زندانبان‌ها رابطه‌اي برقرار كردم تا ترتيب ملاقاتم را با او دادند. وقتي رفتم و او را ديدم و صحبت كردم، او را آدم عاقل و فهميده‌اي يافتم و ديدم معقول نيست او ادّعاي نبوّت كرده باشد. پرسيدم: مطلب چه بوده كه شما را متّهم كرده‌اند؟ گفت: اصل جريان اين است كه من در شام، در جايي معروف به رأس الحسين، مدّت‌ها مشغول عبادت بودم تا يك روز ديدم مرد بزرگواري نزد من آمد و گفت: برخيز و همراه من بيا، من نيز مانند كسي كه مجذوب شده باشد از جا برخاستم و همراهش شدم. چند قدمي كه رفتيم با كمال تعجّب ديدم در مسجد كوفه هستم! از من پرسيد: اينجا را مي‌شناسي؟ گفتم: بله، اينجا مسجد كوفه است. او مشغول نماز شد و من هم نماز خواندم. بعد حركت كرد و من هم دنبالش رفتم، چند قدم كه رفتيم، ديدم در مسجد مدينه هستم، فرمود: اينجا را مي‌شناسي؟ گفتم: بله، اينجا مسجد مدينه است. آنجا هم مشغول نماز و زيارت شد، من هم نماز خواندم و زيارت كردم. بعد از چند قدمي كه رفتيم، ديدم در مكّه و مسجد الحرام هستم، طواف بيت كرديم و نماز خوانديم. بعد از چند لحظه ديدم در جاي اوّل خودم؛ يعني در شام و رأس الحسين (عليه السلام)  هستم. خيلي تعجّب كردم كه اين چه سيري بود! ناگهان او هم از چشم من غايب شد. تا يك سال از اين جريان گذشت و سال ديگر باز در همان مكان، همان شخص نزد من آمد و به من گفت: برخيز و با من بيا؛ باز همان برنامه‌ي سال قبل تكرار شد. وقتي كه به موضع خودم در شام برگشتم و او خواست از من جدا شود، قسمش دادم كه تو را به حقّ آن كسي كه اين قدرت را به تو داده است، خود را معرّفي كن. تأمّلي كرد و فرمود: من محمّد بن عليّ بن موسي الرّضا هستم. فهميدم كه حضرت امام جواد (عليه السلام)  است.
اين مطلب گذشت و مردم باخبر شدند و در مجالس نقل شد تا به گوش وزير رسيد. محمّد بن عبد الملك زيّات، وزير خليفه‌ي عبّاسي، آدم جبّاري بود و با آل علي (عليهم السلام) هم دشمني داشت. او دستور داد مرا بردند و بدون مقدّمه زنجير بر گردنم نهادند و متّهمم كردند كه ادّعاي نبوّت كرده‌ام؛ تا اينكه مرا اينجا آورده و زندانم كرده‌اند.
عليّ بن خالد گويد: من خيلي دلم به حال او سوخت كه چنين مرد بزرگوار و محترمي را اينگونه گرفتارش كرده‌اند. گفتم: مايل هستيدگزارش حال شما را به وزير بدهم؟ شايد براي او اشتباه شده باشد. گفت: مانعي نيست.
من براي وزير نامه‌اي نوشتم كه حال او چنين است و ادّعاي نبوّت نكرده و متّهمش كرده‌اند، و اميدوار بودم كه آزادش كنند ولي پس از مدّتي جواب آمد، ديدم زير آن نامه نوشته است: به او بگو همان كسي كه تو را در يك روز از شام به كوفه و مدينه و مكّه برده و برگردانده است، هم او بيايد و تو را از زندان بيرون بياورد!
ديدم مطلب را به مسخره گرفته و كينه‌توزانه برخورد كرده است. خيلي متأسّف شدم و تصميم گرفتم بروم و دوباره او را ببينم و دلداريش بدهم و بگويم فعلاً چاره‌اي نيست، صبر كن تا شايد فرجي حاصل شود. وقتي كه به زندان رفتم ديدم غوغا و ازدحام عجيبي در اطراف زندان برپاست.
پاسبان‌ها و زندانبان‌ها شديداً مضطربند و اين سمت و آن سمت مي‌روند و سخت ناراحتند. پرسيدم: چه شده است؟ گفتند: آن مرد شامي كه ادّعاي نبوّت كرده و محبوس بود مفقود شده است. با اينكه درهاي زندان بسته بوده هيچ معلوم نيست چه شده؟ آيا به زمين فرو رفته يا به آسمان صعود كرده؟! نفهميديم!!
من با خود گفتم: بله، همان كسي كه او را در يك روز از شام به كوفه و مدينه و مكّه برده و برگردانده است، هم او نجاتش داده است.
همين عليّ بن خالد، راوي جريان، گفته است: من اوّل زيدي مذهب بودم؛ آن روز مستبصر[8] شدم و حقيقت را فهميدم و به امامت امام جواد (عليه السلام)  و ديگر امامان (عليهم السلام) معتقد شدم.[9]
حاصل آنكه قدم اوّل در مسائل مربوط به امامت، اعتقاد به اصل امامت براي بدست آوردن حقايق ديني در دنيا و تأمين حيات و سعادت ابدي در آخرت است و قدم دوّم معرفت و شناخت امام در حدّ توانايي و امكان و قدم سوّم تبعيّت و پيروي كامل از تعليمات امام (عليه السلام)  است.
اماماني كه در كودكي به امامت رسيدند
در ميان امامان ما، سه بزرگوارند كه در سنّ كودكي به امامت رسيده‌اند؛ اوّلي‌شان حضرت امام جواد (عليه السلام)  كه در سنّ هشت يا نُه سالگي، بعد از شهادت پدر بزرگوارشان، به امامت رسيدند. دوّمين، حضرت امام هادي (عليه السلام)  ، امام دهم كه در سنّ شش يا هشت سالگي متصدّي امر امامت شدند و سوّم، حضرت امام حجّڑ بن الحسن العسكري (عجّل الله تعالي فرجه الشّريف)  كه ايشان هم در سنّ پنج سالگي حامل منصب اعلاي امامت گرديدند.
(عَجَّلَ اللهُ تَعالي فَرَجَهُ الشَّرِيفَ وَ جَعَلَنا مِنَ الْمُنْتَظِرِينَ لِظُهُورِهِ)؛
براي ما كه پيرو قرآن هستيم اين مطلب هيچ استبعادي[10] ندارد، ما در قرآن مي‌خوانيم كه حضرت مسيح، عيسي بن مريم (عليه السلام) ، طفل نوزادي بوده كه به نبوّت رسيده است:
]قالَ إنّي عَبْدُاللهِ آتانِيَ الْكِتابَ وَ جَعَلَنِي نَبِيّاً[؛[11]
وقتي كه خداوند به طفل نوزادي شايستگي مقام نبوّت داده باشد چه استبعادي دارد كه به كودك پنج و هشت و نُه ساله هم شايستگي حمل مقام امامت داده باشد.


سخنان امام جواد (عليه السلام)  در دو سالگي!
البتّه اختلاف و اضطرابي در ميان شيعه هم بود. بعضي كه ضعيف الايمان بودند مي‌گفتند: يك كودك مثلاً هشت ساله چطور مي‌شود حامل منصب امامت امّت باشد؟ و لذا لازم شد كه امام جواد (عليه السلام)  در يك محفلي، گوشه‌اي از مقام ولايي خودشان را نشان بدهند. در حالي كه ظاهراًَ كودك دو ساله‌اي بوده‌اند، از ابن‌شهر آشوب، صاحب مناقب، نقل شده است.
چون امام جواد (عليه السلام)  رنگ چهره‌ي مباركش گندم‌گون تيره بود برخي شكّاكان در آن وجود نازنين اظهار ترديد نمودند از اينرو از برخي قيافه‌شناسان دعوت شد تا نظر بدهند. همين كه قيافه‌شناسان رخسار نوراني حضرت را مشاهده كردند خود را با صورت بر روي زمين انداختند و سجده كردند و عرضه داشتند:
(يا وَيْحَكُمْ أ مِثْلَ هذا الْكَوْكَبِ الدُّرِّيِّ وَ النُّورِ الزّاهِرِ، تَعْرِضُونَ عَلي مِثْلِنا؟ هذا وَ اللهِ الْحَسَبُ الزَّكِيُّ وَ النَّسَبُ المُهَذَّبُ الطّاهِرُ وَلَدَتْهُ النُّجُومُ الزَّواهِرُ وَ الاَرْحامُ الطَّواهِرُ وَ اللهِ ما هُوَ اِلّا مِنْ ذُرِّيَّةِ النَّبِيِّ وَ اَميرِالْمُؤمِنين‡)؛[12]
واي بر شما، آيا مثل اين ستاره‌ي تابان و نور درخشنده را به مانند ما عرضه مي‌كنيد؟ به خدا قسم او داراي حسب و نسبي پاك و پاكيزه است، ستارگان درخشان و رحم‌هاي پاك او را به دنيا آورده‌اند، به خدا قسم او جز از ذرّيّه‌ي پيغمبر و اميرالمؤمنين‡ نيست.
حضرت جواد (عليه السلام)  كه در آن هنگام بيش از 25 ماه از عمر شريفش نگذشته بود، قاطع و برّنده لب به سخن گشود و فرمود:
(اَلحَمدُللهِ الَّذِي خَلَقَنا مِنْ نُورِهِ وَ اصْطَفانا مِنْ بَرِيَّتِهِ وَ جَعَلَنا اُمَناءَ للهِ عَلي خَلْقِهِ وَ وَحْيِهِ)؛
حمد و سپاس سزاوار خداوندي است كه ما را از نور خود آفريد و از ميان مخلوقاتش برگزيد و ما را امين بر وحي خود در ميان بندگانش قرار داد.
اي مردم! من محمّد فرزند علي، فرزند موسي و نسب شريف خود را تا اميرالمؤمنين و فاطمه زهرا (عليها السلام ) برشمرد، سپس فرمود: آيا در مثل من شكّ مي‌شود و بر خدا و جدّم پيغمبر… افترا زده مي‌شود و بر قيافه‌شناسان عرضه مي‌شوم؟
(اِنّي وَ اللهِ اَعْلَمُ ما فِي سَرائِرِهِمْ وَ خَواطِرِهِمْ وَ اِنّي وَ اللهِ لَأعْلَمُ النّاسِ اَجْمَعينَ بِما هُمْ اِلَيْهِ صائِرُونَ)؛
به خدا قسم من مي‌دانم آنچه مردمان در باطن و نيّت‌هاي خود پنهان كنند و از همه‌ي مردم به تحوّلات و آينده‌اي كه دارند آگاهترم.
حق مي‌گويم و از روي صدق و راستي علمي را كه خداوند تبارك و تعالي قبل از آفرينش و پيش از برپايي آسمان‌ها و زمين ما را از آن آگاه نموده است اظهار مي‌كنم.
(وَ اَيْمُ اللهِ لَوْ لا تَظاهُرُ اَهْلِ الْباطِلِ  عَلَيْنا وَ غَوايَةُ ذُرِّيَّةِ الْكُفْرِ وَ تَوَثُّبُ اَهْلِ الشِّرْكِ وَ الشَّكِّ وَ الشِّقاقِ عَلَيْنا، لَقُلْتُ قَولاً يَعْجَبُ مِنْهُ الأوَّلُونَ وَ الآخِرُونَ)؛
و به خدا قسم اگر اهل باطل بر ما چيره نبود و اگر اهل شرك و شكّ و شقاوت و گمراهي بر ما سيطره نداشتند هر آينه كلماتي مي‌گفتم كه اوّلين و آخرين از آن به شگفت آيند و تعجّب كنند.
سپس دست مبارك خود را بر دهان نهاد و فرمود: اي محمّد! ساكت باش همانطور كه پدرانت سكوت كردند.
]فَاصْبِرْ كَما صَبَرَ اُولُواالْعَزْمِ مِنَ الرُسُلِ وَ لا تَسْتَعْجِلْ لَهُمْ كَأنَّهُمْ يَومَ يَرَوْنَ ما يُوعَدُونَ لَمْ يَلْبَثُوا اِلّا ساعَڑً مِنْ نَهارٍ بَلاغٌ فَهَلْ يُهْلَكُ اِلَّا الْقَومُ الفاسِقُون[؛[13]
همانطور كه انبياي اولواالعزم صبر كردند تو هم صبر را پيشه‌ي خود ساز و براي عذاب آنان شتاب مكن تا آنكه روزي كه وعده داده شده‌اند ببينند و آن زمان مي‌پندارند كه گويا جز ساعتي درنگ نكرده‌اند، پس آيا جز مردمان فاسق و تبهكار هلاك مي‌شوند.
سپس به سوي مردي كه كنار آن حضرت بود آمد و دستش را گرفت پس پيوسته در ميان جمعيّت انبوه راه مي‌رفت و مردم برايش راه باز مي‌كردند. پس پيرمردان و بزرگان قوم را ديدم كه به آن حضرت نگاه مي‌كردند و مي‌گفتند:«اَللهُ اَعْلَمُ حَيْثُ يَجعَلُ رِسالَتَه، خدا داناتر است كه رسالت خود را كجا قرار دهد و به چه كسي واگذار كند».
از آنها درباره‌ي او سؤال كردم، جواب دادند: اينها گروهي از طايفه‌ي بني‌هاشم از اولاد عبدالمطّلب هستند. اين خبر به امام رضا (عليه السلام)  كه در خراسان بود رسيد؛ آن حضرت خدا را سپاس گفت و سپس قصّه‌ي ماريه قبطيّه و تهمت ناروايي را كه به او زدند را يادآور شد و در خاتمه فرمود:
(اَلْحَمدُللهِ الَّذِي جَعَلَ فِيَّ وَ فِي ابْنِي مُحَمَّدٍ اُسْوَةً بِرَسُولِ اللهِ وَ ابْنِهِ اِبْراهِيم)؛
حمد و سپاس مخصوص خداوندي است كه در مورد من و فرزندم محمّد چيزي قرار داد كه درباره‌ي پيغمبر و فرزندش ابراهيم قرار داده بود و من تأسّي به رسول خدا كردم. [14]
كليني در كتاب كافي از يحيي صنعاني نقل كرده است كه گفت: در مكّه خدمت حضرت رضا (عليه السلام)  رسيدم و ديدم كه آن حضرت براي فرزندش امام جواد (عليه السلام)  موز را پوست مي‌كند و به او مي‌خوراند. به ايشان عرض كردم: فدايت شوم ايشان آن نوزاد مبارك است؟ فرمود:
(نَعَمْ، يا يَحْيي هذَا الْمَولُودُ الَّذِي لَمْ يُولَدْ فِي الاِسْلامِ مِثْلُهُ مَولُودٌ اَعْظَمُ بَرَكَڑً عَلي شيعَتِنا مِنْهُ)؛
بلي اي يحيي، اين نوزادي است كه در اسلام با بركت تر از او براي شيعيان ما فرزندي به دنيا نيامده است. [15]


با چنين حُسن و ملاحت اگر اينان بشرند
            ز آب و خاكِ دگر و شهر  و  ديار دگـرند
#   #   #
اخــتران،  پرتـو  مشـكاة    دل   انــور  مـا        
           دل ما  مظهر كلّ ،  كـلّ هـمگي مظـهر ما
بَرِ ما پيرِ خِرَد، كودك  ابجدخواني  است   
           فـلسفـي  مـقـتبِسي[16] از  دل  دانــشـور  مـا


ما مي‌ترسيم با همين قصوري كه در معرفت داريم، بميريم و در عوالم پس از مرگ بهره‌اي از جمالشان نبريم، چرا كه فرموده‌اند:
(الْمَعْرِفَةُ بَذْرُ الْمُشاهَدَةِ)؛[17]
مشاهده‌ي [ديدار جمال خدا و اولياء خدا در عالم آخرت] محصول معرفت و شناخت آنان در عالم دنياست.


عدم سنخيّت، راز تنهايي علي (عليه السلام)  
يونس بن حبيب نحوي كه از علماي معروف در علوم ادبي است مي‌گويد: نزد خليل بن أحمد رفتم ـ او هم از اُدَبا و علماي معروف است ـ به او گفتم: مشكلي دارم، مي‌خواهم برايم حلّ كني. هرچند اين گفتگوها و سؤال و جواب‌ها در اين زمان خطرناك است! گفت: بگو ببينم مشكلت چيست؟ گفتم:
(ما بالُ أصْحابِ رَسُولِ اللهِ كَأنَّهُمْ كُلَّهُمْ بَنُو اُمٍّ واحِدَةٍ وَ عَلِيُّ بْنُ أبِيطالِبٍ مِنْ بَيْنِهِمْ كَأنَّهُ بْنُ عَلَّةٍ)؛
اين چگونه است كه مي‌بينيم اصحاب پيامبر اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم)… همگي چنان با هم مهربان و به هم خوش‌بينند گويي همه‌شان با هم برادران پدري و مادري هستند؛ امّا نسبت به عليّ بن ابيطالب (عليه السلام)  چنان بي‌مهر و بد بينند كه گويي تنها او در ميانشان برادر ناتني و فرزند نامادري است. چرا اينطور هستند؟
اين حرف را كه شنيد ديدم سرش را پايين انداخت و مدّتي به فكر فرو رفت و بعد گفت: چطور شد كه اين فكر به مغزت رسيد؟ و چطور مرا براي اين جواب انتخاب كردي؟ چه نقشه‌اي براي من طرح كردي؟ مي‌خواهي به چه مصيبتي گرفتارم كني؟
گفتم: مشكلي برايم شده است، مي‌خواهم شما حلّش كنيد. خليل بن احمد باز تأمّل كرد و بعد گفت: مي‌گويم، به شرط اينكه به من قول بدهي كه تا زنده‌ام براي كسي نگويي.
گفتم: مطمئن باش تا زنده‌اي براي كسي نخواهم گفت. بعد اين جمله را گفت:
(إنَّ عَلِيّاً تَقَدَّمَهُمْ إسْلاماً وَ فاقَهُمْ عِلْماً وَ رَجَحَهُمْ زُهْداً وَ طالَ عَلَيْهِمْ جِهاداً، فَحَسَدُوهُ وَ النّاسُ إلي أشْكالِهِمْ وَ أشْباهِهِمْ أمْيَلُ مِنْهُمْ إلي مَنْ بانَ مِنْهُمْ)؛[18]
خلاصه‌ي حرفش اين است كه اين يك قاعده‌ي كلّي است كه مردم نسبت به هم‌سنخ و هم‌قماش خود تمايل و چسبندگي بيشتري دارند تا به كسي كه هم‌سنخ و هم‌قماششان نباشد. بچّه در مجلس مردان بزرگ ناراحت است و احساس تنهايي و غربت مي‌كند، امّا يك بچّه‌ي هم سنّ و سالش را كه ببيند از شدّت شوق و شعف سر از پا نمي‌شناسد و به سمت او مي‌رود. مردم جاهل از محضر عالم در فشارند ولي به خود كه مي‌رسند آزاد مي‌شوند و كف و سوت مي‌زنند.
مردمي كه عقربك فكرشان علي الدّوام بر محور پول و مقام و رياست و شهرت مي‌چرخد با علي (عليه السلام)  كه عقربك فكرش علي‌الدّوام بر محور حق مي‌چرخد:«الحَقُّ يَدُورُ مَعَ عَلِيٍّ حَيْثُ ما دارَ» اين دو با هم نمي‌سازند و سنخيّت ندارند.
گفت:«إنَّ عَلِيّاً تَقَدَّمَهُمْ إسْلاماً»؛ علي (عليه السلام) زماني پا به دايره‌‌ي اسلام و ايمان گذاشت كه ديگران در منجلاب شرك و كفر مي‌لوليدند. علي (عليه السلام)  زمين و آسمان، عرش و فرش را در پنجه‌ي علم خودش مي‌فشرد، در حالي كه ديگران در درياي جهل و بي‌خبري غوطه‌ور بودند. علي (عليه السلام)  ميدان‌هاي جنگ را با صداي تكبير رعدآساي خود مي‌لرزانيد، در حالي كه ديگران از ترس مانند بيد به خود مي‌لرزيدند. علي (عليه السلام)  از شدّت زهد و بي‌رغبتي به دنيا، به طلا و نقره مي‌گفت:
(يا صَفْرآءَ وَ يا بَيْضآءَ غُرِّي غَيْرِي)؛
اي زردها و اي سفيدها؛ غير علي را گول بزنيد.
امّا ديگران مي‌گفتند:«بِأبِي أنْتَ وَ اُمّي يا دُنيا،اي دنيا! پدر و مادرم فداي تو باد».معاوية بن أبي سفيان بعد از رسيدن به حكومت، به كوفه يا مدينه آمد و بالاي منبر رفت و گفت:
(إنّي ما حارَبْتُكُمْ لِتُصَلُّوا أوْ تَصُومُوا وَلكِنْ لِاَتَأمَّرَ عَلَيْكُمْ)؛
من اگر با شما جنگيدم براي اين نبود كه نماز بخوانيد و روزه بگيريد، [من كاري به نماز و روزه‌ي شما ندارم.] مي‌خواستم بر شما حكومت كنم و به آن هم رسيدم.
امّا علي (عليه السلام)  در وقت حكومتش به ابن عبّاس فرمود: اين لنگه كفش وصله‌دار من چقدر ارزش دارد؟ گفت: هيچ! شايد يك درهم بيارزد، فرمود:
(وَ اللهِ لَهِيَ أحَبُّ إلَيَّ مِنْ إمْرَتِكُمْ)؛[19]
به خدا قسم!  اين لنگه كفش وصله‌دار در نظر من از حكومت بر شما محبوبتر است.
ببين تفاوت ره از كجا تا به كجاست ! طبيعي است كه اين دو سنخ فكر با هم نمي‌سازند. لذا از علي (عليه السلام)  مي‌گريختند آنچنان كه روباه از شير مي‌گريزد و آدم مبتلاي به زكام از شيشه‌ي عطر.
راه نجات، سنخيّت با امام (عليه السلام)  
آري؛ خليل بن احمد چه نيكو گفته است:
(النّاسُ إلي أشْكالِهِمْ وَ أشْباهِهِمْ أمْيَلُ مِنْهُمْ إلي مَنْ بانَ مِنْهُمْ)؛
مردم دنياپرست نمي‌توانند عقربك فكر خود را با مغناطيس ولايت تطبيق دهند تا از سر ناودان خطرناك زندگي كفرآلود، به آن سمت كشيده شوند و از خطر سقوط، رهايي پيدا كنند. امروز هم دنيا بر سر ناودان خطرناك و پرتگاه وحشتباري نشسته كه هر لحظه احتمال سقوط دارد، تنها مغناطيس نجات‌بخش آن، مغناطيس «دين و ولايت» است. امّا كو عقل و شعوري كه بتواند درك كند.
روزگاري كه امّت اسلامي بر مركز علم و قدرت پيامبر اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم)… مي‌چرخيد و رسول الله اعظم… مركز علم و قدرت بود، آن روز امّت اسلام امّتي آهنين و پولادين بود و با هيبت و صولت خود دنيا را مي‌لرزانيد و نيرومندترين قواي عالم نمي‌توانست در مقابلش عرض اندام كند، و لذا پيامبر اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم)… براي حفظ اين قدرت و صولت، علي (عليه السلام)  را كه تالي[20] مرتبه‌ي خودش بود به جانشيني خود تعيين كرد.
امّا اَتباع شيطان و دشمنان وحدت امّت اسلامي ديدند اگر علي (عليه السلام)  محور قدرت باشد ديگر ممكن نيست ميدان به دزدان و غارتگران بدهد تا بتازند و بچاپند. ديدند علي (عليه السلام)  مردي است كه حتّي به برادر و فرزندش اجازه‌ي كوچكترين تعدّي از صراط مستقيم را نمي‌دهد. ديدند او چنان پاي‌بند به حفظ حقوق مردم است كه براي پايمال شدن حقِّ يك پيرزن فريادها مي‌كشد. بخاطر كندن يك خلخال از پاي يك دختر بچّه‌ي يهودي كه در پناه دولتش زندگي مي‌كند اشك مي‌ريزد و آرزوي مرگ مي‌كند. ديدند با اين مرد نمي‌شود كنار آمد، و لذا كوشيدند او را از مسند حكومت و سياست كنار بزنند و سرانجام علي و آل علي (عليهم السلام) را از مركزيّت انداختند. قدرت را از علم و عدل جدا كرده و حكومت را به دست كساني سپردند كه هم‌جنس و هم‌قماش خودشان باشند، نه از علم بويي برده و نه از حكمت طعمي چشيده باشند. لذا مي‌فرمود:
(وَ إنَّهُ سَيَأتِي عَلَيْكُمْ مِنْ بَعْدِي زَمانٌ لَيْسَ فِيهِ شَيْءٌ أخْفي مِنَ الْحَقِّ وَ لا أظْهَرُ مِنَ الْباطِلِ وَ لا أكْثَرُ مِنَ الْكِذْبِ عَلَي اللهِ وَ رَسُولِهِ)؛[21]
بزودي پس از من روزگاري بر شما بيايد كه در آن چيزي پنهان‌تر از حق و آشكارتر از باطل و فراوان‌تر از دروغ بر خدا و رسول نباشد.
آري؛ نتيجه‌ي قهري و اثر وضعي اين فشاري كه بر امام معصوم آوردند بايد اين باشد كه قدرت ديوانه‌اي به نام معاوية بن أبي‌سفيان بر آنان مسلّط شود كه «لا عِلْمَ لَهُ وَ لا حِلْمَ لَهُ»[22] و بگويد: « اَلاَرْضُ للهِ وَ أنَا خَلِيفَةُ اللهِ،زمين مالِ خدا و من هم جانشين خدايم».همه جا مالِ من است و همه كس غلام حلقه به گوش منند.
عبدالملك مروان كه به قول خود خليفه‌ي مسلمين بود مي‌گفت: «مَنْ قالَ اِتَّقِ اللهَ ضَرَبْتُ عُنُقَهُ؛هركس [مرا موعظه كند و] بگويد از خدا بترس، گردنش را مي‌زنم».
حالا مگر ابرقدرت‌هاي دنياي ما چنين نيستند و منطقشان همين نيست؟! حالا كه دنياي تمدّن و عصر فرهنگ طلايي است و همه طرفدار حفظ حقوق بشرند، مگر نمي‌گويند هر كشوري كه با ما نباشد و گوش به حرف ما ندهد بمب‌بارانش مي‌كنيم. اين، همان منطق معاويه و عبد الملك مروان است.


رواياتي از معصومين (عليهم السلام) درباره‌ي ولايت
حال، چند جمله‌اي از رواياتشان بگوييم كه مايه‌ي روشني دلهايمان گردد.
از امام علي (عليه السلام)  منقول است:
(إنَّ لِلا إلهَ إلاَّ اللهُ شُرُوطاً إنّي وَ ذُرِّيَّتِي مِنْ شُرُوطِها)؛[23]
حقيقت آنكه لا إله إلاّ الله [كلمه‌ي توحيد] شروطي دارد، من و فرزندانم از شروط آن هستيم.
كلمه‌ي توحيد آنگاه علامت ايمان و نجات‌بخش انسان است كه در كنار ولايت علي (عليه السلام)  و فرزندان علي (عليه السلام)  قرار گيرد وگرنه بي‌اثر است.
رسول الله اعظم… فرمود:
(إنّي لاََرْجُو لِاُمَّتِي فِي حُبِّ عَلِيٍّ كَما أرْجُو فِي قَوْلِ لا إلهَ إلاَّ اللهُ)؛ [24]
من همان اثري را كه از لا إله إلاّ الله انتظار دارم از حبّ علي همان اثر را انتظار دارم، كه اگر حبّ علي نباشد از لا إله إلاّ الله اثري حاصل نخواهد شد.
همان حضرت فرمود:
(ألا وَ مَنْ أحَبَّ عَلِيّاً يُهَوِّنُ اللهُ عَلَيْهِ سَكَراتِ الْمَوْتِ وَ يَجْعَلُ قَبْرَهُ رَوْضَةً مِنْ رِياضِ الْجَنَّةِ)؛[25]
توجّه؛ هر كه علي را دوست بدارد خداوند سكرات مرگ را بر او سهل و آسان مي‌گرداند و قبر او را باغي از باغهاي بهشت مي‌سازد.


جوانان هشدار!!
لذا خود اميرالمؤمنين (عليه السلام)  مكرّر در خطبه‌هايش مي‌فرمود:
(يا أيُّهَا النّاسُ؛ دِينَكُمْ دِينَكُمْ، فَإنَّ السَّيِّئَةَ فِيهِ خَيْرٌ مِنَ الْحَسَنَةِ فِي غَيْرِهِ وَ السَّيِّئَةُ فِيهِ تُغْفَرُ وَ الْحَسَنَةُ فِي غَيْرِهِ لا تُقْبَلْ)؛[26]
اي مردم؛ دينتان! دينتان! چه آنكه معصيت در محدوده‌ي دين شما، بهتر از طاعت در خارج آن است. معصيت در دين و مذهب شما مورد آمرزش قرار مي‌گيرد ولي طاعت در غير مذهب شما مقبول واقع نمي‌شود.
مراقب باشيد دينتان لطمه نخورد و تزلزلي در اساس دينتان بوجود نيايد.
جوان‌ها، نوجوان‌ها؛ مراقب باشيد ولايت علي (عليه السلام)  را كه روح دين است از شما نگيرند. حبّ علي (عليه السلام)  را كه سرمايه‌ي اصلي در حيات جاوداني آخرت است از قلب شما بيرون نبرند.
اصل دين و گوهر دين را حفظ كنيد. آلودگي‌ها و كاستي‌هاي فرعي در پرتو نور اصل دين، قابل تطهير و ترميم است. گوهر توحيد و جوهر دين، حبّ و ولاي علي (عليه السلام)  است. شيّادها و صيّادها با دامها و كمندهاي فراوان در كمينند و مي‌كوشند افراد خام و ناپخته را به دام بيندازند و شكار كنند. هشيار و بيدار باشيد كه آدم ربايان شما را نربايند.


حبّ علي (عليه السلام)  پاك كننده‌ي گناهان است.
اين قصّه را از كتاب دارالسّلامِ مرحوم محدّث نوري(رض) نقل كرده‌اند كه يكي از علما گفته است:
يك شب من در اين فكر بودم كه عاقبت كار من چه خواهد شد با اين همه گناهان و لغزشها كه از جواني تا به حال مرتكب شده‌ام؟!
چه خوب است كه انسان گاهي با خودش به محاسبه بنشيند و حسنات و سيّئاتش را با هم بسنجد و ببيند در نتيجه چه دارد. ولي يا للأسف كه ما در وادي غفلت زندگي مي‌كنيم و ناگهان با بانگ جناب عزرائيل (عليه السلام)  مواجه مي‌شويم.
آن مرد عالم مي‌گويد: من به محاسبه‌ي با خود نشستم كه با اين همه گناهان چه كنم. هرچه فكر كردم يك عمل خوب كه خودم بتوانم آن را قبول كنم و «خالصاً لِوَجهِ الله» باشد غير از حبّ اميرالمؤمنين (عليه السلام)  چيزي به نظرم نرسيد.
با خودم گفتم: درست است كه حبّ اميرالمؤمنين (عليه السلام)  در عالم آخرت به دادم مي‌رسد ولي در عالم برزخ با اين گناهاني كه دارم چه كنم!! چون خودشان فرموده‌اند: در محشر، ما شما را شفاعت مي‌كنيم ولي مراقب كار برزختان باشيد. گرفتاري‌ها در برزخ داريم، آيا مي‌دانيد چقدر در برزخ هستيم؟ شايد صدها سال، هزاران سال در برزخ باشيم تا به محشر برسيم.
اين مرد مي‌گويد: در همان حال تفكّر خوابم برد، در عالم خواب ديدم در صحراي بي‌پاياني هستم بسيار وحشتناك با صداهاي هول‌انگيز، هم تنها هستم و هم برهنه و عريان. فقط لنگي، از ناف تا ساق پا را پوشانده است. بعد متوجّه شدم و ديدم تمام بدنم زخم است، دانه‌هاي سياه مثل دُمَلهاي چركين بدنم را فرا گرفته است، از اين بيابان و تنهايي و بدن غرق در زخم و جراحتم وحشت كردم. در اين فكر بودم كه ناگهان دو نفر آمدند و گفتند: قيامت بر پا شده و بايد تو را به موقف حساب ببريم. مرا گرفتند و بردند. در بين راه گفتم: مي‌شود شما مرا نزد پيامبر اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم)… يا اميرالمؤمنين (عليه السلام)  ببريد؟ گفتند: نه، ما مأموريّت داريم شما را به موقف حساب ببريم، مقداري كه رفتيم ديدم سمت راست مسير، چند نفري نشسته‌اند. گفتم: اينها چه كساني هستند؟ گفتند: پيامبر اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم)… و اميرالمؤمنين (عليه السلام)  و سه نفر ديگرند. وقتي آنها را شناختم، حال تضرّع در من پيدا شد كه اي مولاهاي من؛ به فريادم برسيد.
ديدم پيامبر اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به آن دو نفر مأمور اشاره كردند كه او را اينجا بياوريد. وقتي مرا بردند، از شدّت خجالت كه بدنم برهنه و زخمي بود سرم را پايين انداختم، سلام كردم و ايستادم. فرمود: نامه‌ي عملش را بياوريد. نامه‌ي عملم را آوردند و به آن حضرت تقديم كردند. خودم ديدم نامه‌ي سيّئاتم پر است و گناهانم فراوان است، ولي در نامه‌ي حسناتم هيچ چيز نيست، تنها يك سطر با خطّ درخشان نوشته شده است:«حُبُّ عَليِّ بنِ أبيطالِبٍ».
پيغمبر اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم)… نگاهي به من كردند و فرمودند: ببريدش در ميان آن نهر تا خود را شستشو دهد. به سوي آن نهر بردند و گفتند: خود را بشوي، داخل نهر شدم و خودم را شستشو دادم، تمام زخم_ها از تنم ريخت و بدنم پاك و سالم شد. لباس پاكيزه‌اي آوردند و بر من پوشاندند. بعد ديدم نامه‌ي سيّئاتم خالي شد و نامه‌ي حسناتم پر شد. در همين حال از خواب بيدار شدم.
گاهي خدا لطفش شامل حال انسان مي‌شود و صورت باطني و برزخيش را نشانش مي‌دهد كه تا نمرده است به فكر خودش بيفتد و بفهمد كه چقدر زخم دارد و چه بايد بكند. بعد به ما توجّه مي‌دهند كه شما هم تا خودتان را شستشو ندهيد بهشتي نخواهيد شد.
آن نهري كه در خواب نشان آن مرد دادند نهر توبه است؛ يعني تا خودتان را در نهر توبه شستشو ندهيد اين زخمها در اندام جانتان همچنان هست و با اين زخمها مي‌ميريد و در برزخ نيز به وسيله‌ي همين‌ها معذّب خواهيد بود.


حبّ علي (عليه السلام)  كافي نيست!
نشان دادند كه:«عُنْوانُ صَحِيفَةِ الْمُؤْمِنِ حُبُّ عَلِيِّ بْنِ أبِيطالِبٍ (عليه السلام) » در اينكه سرلوحه‌ي نامه‌ي عمل مؤمنان، حبّ عليّ بن أبيطالب (عليه السلام)  است شكّي نيست، ولي در عين حال سيّئات اخلاقي و زخم‌هاي پيكر روحي نيز قابل انكار نيست، و اين زخمها نياز به شستشو دارد. در نهر توبه اگر خود را شستشو ندهيد در حال سكرات مرگ و سپس در برزخ و سرانجام در بعضي از طبقات جهنّم بايد تطهير و تغسيل انجام شود تا شايستگي شفاعت و اسكان در غرفات بهشتي را به دست آوريد چه آنكه بهشت، دار السّلام است و جاي پاكان و سالمان است. ناپاكان و بيماران را به آنجا راهي نخواهد بود. آن نمايش در عالم خواب بود و اين هم آيه‌ي قرآن كريم كه مي‌فرمايد: سيّئات كساني را تبديل به حسنات مي‌كنيم كه واجد شرايط باشند.
]إلاّ مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صالِحاً فَاُولئِكَ يُبَدِّلُ اللهُ سَيِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ[؛[27]
آنان كه توبه كنند و ايمان بياورند و عمل شايسته انجام دهند، آري اينانند كه خدا سيّئاتشان را تبديل به حسنات مي‌فرمايد.
در نهر توبه، جان خود را شستشو دهيد تا سيّئات شما تبديل به حسنات گردد.
خود مولا هم مكرّر مي فرمود:
(فَاعْمَلُوا وَ أطِيعُوا وَ لا تَتَّكِلُوا لا تَسْتَصْغِرُوا عُقُوبَةَ اللهِ عَزَّوَجَلَّ فَإنَّ مِنَ الْمُسْرِفِينَ مَنْ لا تَلْحَقُهُ شَفاعَتُنا إلاّ بَعْدَ عَذابِ ثَلاثَمِأةِ ألْفِ سَنَةٍ)؛[28]
اي دوستان من! كار كنيد، بندگي كنيد، اطاعت فرمان نماييد، تنها اتّكال به محبّت من نداشته باشيد و عقوبت خدا را سبك نشماريد، [دين خدا را به بازي نگيريد]، اين را بدانيد كه در ميان همين دوستان من، اگر اسرافكار و تبهكار باشند و بي‌توبه بميرند كساني هستند كه پس از سيصد هزار سال عذاب در جهنّم ممكن است مشمول شفاعت ما بشوند!
البتّه ما اميدواريم، ان‌شاء الله، از آن دسته نباشيم ولي خواستند تنبّه بدهند كه تنها داشتن حبّ علي (عليه السلام)  براي تخلّص از عذاب كافي نيست و احتياج به توبه‌ي از گناه دارد.
دينِ خدا حدود دارد. دين كه بازيچه نيست كه ما دلگرم به اين باشيم كه حبّ علي (عليه السلام)  داريم و بعد از هيچ گناهي پرهيز نكنيم و باكي از حرام‌خواري و حرام‌كاري نداشته باشيم با اينكه خود مولا فرموده است: «لاتَتَّكِلُوا» اتّكال به محبّت من نداشته باشيد، عقوبت خدا را سبك نشماريد. شرايط شفاعت ما را بپذيريد و عمل كنيد.
حالا ما بحمد الله زنده‌ايم، نمرده‌ايم، در بيمارستان هم نخوابيده‌ايم كه نتوانيم كاري بكنيم. ما، هم حيات داريم و هم سلامت بدن. در مجالس مي‌نشينيم و سخن از كلام خدا و اولياي خدا مي‌گوييم و مي‌شنويم. اين لطف و عنايت خداست كه شامل حال ما شده است و مهلت عمل و توبه به ما داده است.


حبّ علي (عليه السلام)  منجي انسان از خلود در جهنّم
البته حبّ علي (عليه السلام)  يك فايده‌ي بسيار بزرگش اين است كه ما را از خلود در جهنّم مي‌رهاند. محبّ علي (عليه السلام)  ، جهنّمي نمي‌شود به اين معنا كه هميشه در جهنّم بماند و در زمره‌ي «اُولئِكَ أصْحابُ النّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ» بشود. اين شدني نيست. امّا اينطور هم نيست كه همين كه حبّ علي (عليه السلام)  داشت ديگر عذابش نكنند و در برزخ آن شكنجه‌ها را ندهند.
حدود دين را نبايد شكست، بله چون شما محبّت علي (عليه السلام)  داريد شما را هميشه در جهنّم نگه نمي‌دارند، بلكه پس از اينكه با حميم و جحيم جهنّم تطهير و تغسيل كردند و شستشو دادند آنگاه به بهشت مي‌برند و در غرفات بهشت اسكانتان مي‌دهند، «أعاذَنَا اللهُ مِنْ شُرُورِ أنْفُسِنا».
خلاصه، ما نه حق داريم مردم را مأيوس كنيم و نه حق داريم مغرورشان سازيم و بگوييم شما كه حبّ علي (عليه السلام)  داريد و به سينه مي‌زنيد و هر سال و هر ماه زيارت مي‌رويد، مطمئن باشيد حسابتان پاكِ پاك است و هيچ نگران نباشيد.  خدا مي‌فرمايد:
]فَلا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا وَ لايَغُرَّنَّكُمْ بِاللهِ الْغُرُور[؛[29]
مراقب آن شيطان فريبكار باشيد كه شما را به وسيله‌ي خدا [و علي (عليه السلام) ] گمراهتان نسازد.
شيطان به شما نگويد خوشا به حالتان، شما كه علي و حسين داريد ديگر چه ترسي از برزخ و محشر داريد. او مي‌خواهد با اين وسوسه‌هاي عوام‌پسند، بازار رباخواري، رشوه‌خواري، حرام‌خواري و حرام‌كاري را رواج بدهد  و شما را زير سايه‌ي اين نام‌هاي مقدّس مغرورتان سازد و به دوزختان بكشاند.
كساني كه در منابر و مرثيه‌خواني‌ها و مديحه‌سرايي‌ها چنين سخناني بگويند، مردم را مغرور ساخته و گناه كرده اند، همان طوري كه مأيوس كردن مردم گناه است، مغرور كردن مردم نيز گناه است. روز قيامت ما را به پاي حساب مي‌كشند و مي‌گويند: چرا روي منبر حرفي زدي كه مردم به دلگرميِ كَرَم خدا و شفاعت اولياي خدا مغرور شدند و در وادي گناه افتادند؟ مگر دين ملعبه بود؟ اين همه انبيا و اولياي خدا در راه دين كشته‌ها داده و اسارت‌ها ديده و زجرها كشيده‌اند، تمام اينها را شما با سخنان هوس‌آلودتان به باد فنا داديد. گوش به فرمان خدا بدهيد كه مي‌گويد:
]تُوبُوا إلَي اللهِ تَوْبَةً نَصُوحاً[؛[30]
به سوي خدا توبه آوريد، توبه‌اي كه بازگشتي در آن نباشد.


ماه رجب،ماه تقرّب به خدا
روز دهم ماه رجب، بنا بر نقلي روز ولادت پر خير و بركت حضرت امام جواد (عليه السلام) است. علاوه بر اين، ماه رجب در حدّ خود داراي فضيلت بسيار است تا آنجا كه از رسول اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم)… نقل شده كه مَلَكي به نام ملك داعي (فرشته‌ي دعوت كننده از جانب خدا) مأمور است و در تمام شب‌‌هاي ماه رجب از اوّل شب تا به سحر ندا مي‌دهد و بندگان خدا را به دعا و مناجات با خدا دعوت مي‌كند كه خدا مي‌فرمايد:
(اَلْشَّهْرُ شَهْري وَ الْعَبْدُ عَبْدي وَ الرَّحْمَةُ رَحْمَتِي)؛
ماه،ماه من است و بنده،بنده‌ي من و رحمت،رحمت من است.
(وَ جَعَلْتُ هذَا الشَّهْرَ حَبْلاً بَيْنِي وَ بَيْنَ عِبادي فَمَنِ اعْتَصَمَ بِهِ وَصَلَ اِلَيَّ)؛[31]
اين ماه را ريسماني بين خود و بندگان خود قرار دادم. پس هر كس چنگ به اين ريسمان بزند به قرب من نايل مي‌شود.
و روز قيامت هم گروهي به عنوان«رجبيّون»گروه ممتازي خواهند بود.ندا مي‌رسد:
(اَيْنَ الرَّجَبيُّون)؛[32] رجبيّون كجايند؟
كجايند آن كساني كه در دنيا به اهمّيّت موقعيّت رجب پي بردند و از شب‌ها و روزهاي آن ماه استفاده كردند؟ كجا هستند كساني كه از روزه‌‌ها و مناجاتها و شب زنده‌داري‌ها توشه‌ها برداشته‌اند؟ آنها مورد عنايت خاصّ خدا قرار مي‌گيرند!ماه رجب علاوه بر اين فضيلتي كه خود دارد از نظر مولد بودن براي چند امام بزرگوار بر شرافتش افزوده شده است.
روز اوّل اين ماه روز ولادت پنجمين امام شيعيان، حضرت باقرالعلوم (عليه السلام)  است. روز سوّم روز شهادت دهمين امام حضرت هادي (عليه السلام)  است. روز دهم، روز ولادت نهمين امام ما حضرت تقي‌جواد (عليه السلام)  است كه در يكي از دعاهاي اين روزها مي‌خوانيم:
(اَللّهُمَّ اِنّي اَسْألُكَ بِالْمَولُودَيْنِ فِي رَجَبٍ مُحَمّدِ بْنِ عَليٍّ الثّانِي وَ ابْنِهِ عَلِيّ بْنِ مُحَمَّدٍ الْمُنْتَجَب)؛
در اين دعا اسم از دو امام بزرگوار امام نهم و دهم‌‡به ميان آمده است و روز سيزدهم روز ميلاد بسيار پربركت امام اميرالمؤمنين‌ (عليه السلام) است و روز بيست و هفتم هم كه روز مبعث شريف حضرت رسول‌الله‌الاعظم (صلی الله علیه و آله و سلم) ‌…‌منبع و منشأ تمام خيرات و بركات است.
 از جهت شهادت هم روز سوّم اين ماه، روز شهادت امام هادي (عليه السلام) و روز پانزدهم، روز رحلت عقيله‌ي بني‌هاشم زينب كبري (عليها السلام ) و روز بيست و پنجم روز شهادت حضرت امام كاظم (عليه السلام) است.
در مجموع،ماه رجب از جهت انتسابي كه به خاندان رسالت (علیهم السلام) دارد چه از جهت ولادت و چه از جهت شهادتشان امتياز خاصّي در ميان ماهها دارد. حال به تناسب ايّام لازم است بحثي درباره‌ي امامت داشته باشيم.
مسائل مربوط به امامت در ابعاد مختلفش از آن نظر كه ما اصالت بسيار مؤكّدي براي امامت در دين خود قائليم بايد كثيراً و مكرّراً مورد بحث قرار بگيرد.گوينده‌ها بگويند و نويسنده‌ها بنويسند تا اين حقيقت كه امّ‌الحقايق است در دل‌هاي ما شيعه‌ي اماميّه مخصوصاً در دل‌هاي جوانان و نوجوانان كه در شرايط بسيار لغزنده‌اي قرار گرفته‌اند رسوخ پيدا كند و باورشان بشود و در جانشان بنشيند كه اعتقاد به اصل امامت اصيل‌ترين و اساسي‌ترين اصول معارف ديني ماست. يعني اگر اين اصل ثابت شد و در دل نشست و دل با اين عقيده گره خورد ساير معارف از توحيد و نبوّت و معاد حقيقت‌دار و سبب نجات ما پس از مرگ مي‌باشند و اگر  ـ العياذبالله ـ اين اصل اختلالي پيدا كرد،ديگر معارف نيز از اثر خواهند افتاد و نجات‌بخش در عالم پس از مرگ نخواهند بود.اين حقيقتي است كه ما با صدها روايت از رسول خدا…و ائمّه‌ي اطهار‰به دست آورده‌ايم. از باب نمونه به اين روايت توجّه فرماييد:
به نقل مرحوم علاّمه‌ي مجلسي(رض)راوي به نام ميسّر گفت:خدمت امام صادق (عليه السلام) رسيدم و گفتم:آقا! من همسايه‌اي دارم مردي است بسيار عابد و زاهدِ متهجّد كه حالات روحي او براي من اعجاب‌انگيز است! من شب‌ها در ساعات آخر شب با صداي او از خواب بيدار مي‌شوم و مي‌بينم در حال مناجات با خداست تا سحر به دعا و نماز و عبادت و تلاوت قرآن مشغول است و... اين حال اوست. در ميان مردم هم تحقيق كرده‌ام از نظر صداقت در گفتار و امانت و عدالت در رفتار مورد تأييد و تصديق همگان است. در مجموع آدمي متديّن و متّقي واقعي است. امام همه را گوش داد و بعد در يك جمله‌ي كوتاه از من سؤال فرمود:
(يَعْرِفُ شَيْئاً مِمّا اَنْتَ عَلَيْهِ)؛
آيا چيزي از آنچه را كه تو معتقد به آن هستي مي‌شناسد؟
با اصل اعتقاد به ولايت ما آشنايي دارد يا نه؟!توجّه مي‌فرماييد كه امام روي كدام نقطه از معارف ديني انگشت گذاشته و آن را پايه و اساس اصلي دين معرّفي كرده و ساير حالات روحي و اعمال عبادي را بدون آن، بي‌پايه و بي‌اساس نشان داده است!
راوي گفت: از اين جهت تحقيقي نكرده‌ام و اطّلاع از اين قسمت از عقيده‌اش ندارم.گذشت و سال بعد، پس از انجام مناسك حجّ در مدينه خدمت امام (عليه السلام)  رسيدم و باز سخن از همسايه‌ام به ميان آوردم و حالات روحي و عبادتش را ستودم.امام (عليه السلام) باز همان جمله‌ي سال گذشته را فرمود:
(يَعْرِفُ شَيْئاً مِمّا اَنْتَ عَلَيْهِ)؛
آيا چيزي از آنچه را كه تو معتقد به آن هستي مي‌شناسد [و اعتقاد به ولايت ما دارد]؟!
گفتم:خير،مولاي من! تحقيق كردم و معلومم شد كه از معتقدين به ولايت شما خاندان رسالت و اهل بيت عصمت نيست. امام فرمود:
(يا مُيسّر اَيُّ الْبِقاعِ اَعْظَمُ حُرْمَةً)؛
كدام نقطه روي زمين از همه جا محترم‌تر و داراي حرمت عظيم‌تر است؟
گفتم:شما بفرماييد. فرمود:
(ما بَيْنَ الرُّكْنِ وَ الْمَقامِ رَوْضَةٌ مِنْ رِياضِ الْجَنَّةِ وَ ما بَيْنَ الْقَبْرِ وَ الْمِنْبَرِ رَوضَةٌ مِنْ رِياضِ الْجَنَّة)؛
[در مكّه در مسجدالحرام] آن نقطه‌ي فاصله‌ي بين ركن كعبه [كه حجرالاسود در آن نصب شده است] و بين مقام [ابراهيم] باغي از باغهاي بهشت است و [در مدينه در مسجدالنّبيّ] آن نقطه‌ي فاصله‌ي بين قبر منوّر رسول خدا…و بين منبر آن حضرت باغي از باغ‌هاي بهشت است.
(وَ لَوْ اَنَّ عَبْداً عَمَّرَهُ الله فيما بَيْنَ الرُّكْنِ وَ الْمَقامِ وَ فيما بَيْنَ الْقَبْرِ وَ الْمِنْبَرِ يَعْبُدُهُ اَلْفَ عامٍ ثُمَّ ذُبِحَ عَلي فِراشِهِ مَظْلُوماً ثُمَّ لَقِيَ اللهَ عَزَّوَجَلَّ بِغَيْرِ وَلايَتِنا لَكانَ حَقيقَاً عَلَي اللهِ عَزَّوَجَلَّ اَنْ يُكِبَّهُ عَلي مَنْخِرَيْهِ فِي نارِ جَهَنَّمَ)؛[33]
اگر خداوند به بنده‌اي هزار سال عمر بدهد و او تمام اين مدّت را ما بين ركن و مقام و ما بين قبر و منبر پيامبر به عبادت بپردازد و سرانجام مظلومانه سرش بريده شود و خدا را به غير ولايت ما ديدار كند بر خدا سزاوار است كه او را با صورت در ميان آتش جهنّم بيفكند!
اين جمله نيز از رسول اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) …منقول است:
(وَ الَّذِي نَفْسُ مُحَمَّدٍ بِيَدِهِ...)؛
قسم به كسي كه جان محمّد در دست اوست...
(لَوْ اَنَّ عَبْداً جاءَ يَوْمَ الْقياَمَةِ بِعَمَلِ سَبْعينَ نَبِيّاً ما قَبِلَ اللهُ ذلِكَ مِنْهُ حَتّي يَلْقاهُ بِوِلايَتِي وَ وِلايَةِ اَهْلِ بَيْتِي)؛[34]
...اگر بنده‌اي به قدر هفتاد پيامبر عمل صالح بياورد امّا ولايت من و ولايت اهل بيتم را نداشته باشد مورد قبول خدا واقع نمي‌شود!


شئونات امامت:
1. هدايت
امامت داراي شئون متعدّدي است كه با استفاده از قرآن كريم، شأن لازمِ جداناشدني امامت، مسأله‌ي «هدايت» است. هدايت در رتبه‌ي اوّل، شأن خداوند متعال است. از صفات عُليا و اسماء حُسناي پروردگار حكيم، صفت «هدايت» و اسم مبارك «هادي» است.
]وَ إنَّ اللهَ لَهادِ الَّذِينَ آمَنُوا إلي صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ[؛ [35]
و همانا خدا هدايت كننده‌ي اهل ايمان به راه مستقيم است.
]رَبُّنَا الَّذِي أعْطي كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدي[؛[36]
خداي ما، آن كسي است كه هر موجودي را آفريده و آنگاه آن را هدايت كرده است.
مشعل فروزاني در وجود هر موجودي قرار داده كه راه خودش را مي‌يابد و به سمت كمال مطلوبش حركت مي‌كند.
]وَ كَفي بِرَبِّكَ هادِياً وَ نَصِيراً[؛ [37]
اي پيامبر!پروردگار تو كافي است كه راهنما و ياورت باشد.
اينجا هم خود را «هادي» معرّفي كرده است.
]قُلْ إنَّ هُدَي اللهِ هُوَ الْهُدي[؛[38]
اي پيامبر!بگو هدايت، همان هدايت «الله» است.
ما هميشه در همه‌ي نمازها مي‌خوانيم: «إهْدِنَا الصّراطَ الْمُسْتَقِيمَ» آنچه از خدا مي‌خواهيم هدايت به صراط مستقيم است. پس صفت «هادي»، در رتبه‌ي اوّل، صفت خداست. بعد به رسول اكرم… مي‌فرمايد:
]إنَّكَ لَتَهْدِي إلي صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ[؛[39]
همانا تو به صراط مستقيم هدايت مي‌كني.
اينجا هم رسول اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم)… را به عنوان «هادي» معرّفي مي‌كند؛ چون خليفه و جانشين اوست. هر كاري كه خدا دارد جانشين او هم در عالم امكان دارد. امامان را هم به عنوان «هادي» معرّفي مي‌كند:
]وَ جَعَلْناهُمْ أئِمَّةً يَهْدُونَ بِأمْرِنا[؛[40]
ما آنان را پيشواياني قرار داديم كه به فرمان ما هدايت مي‌كنند.
هم خدا «هادي» است، هم رسول خدا… (صلی الله علیه و آله و سلم)، و هم ائمّه‌ي هدي (عليهم السلام) ؛ همه داراي صفت «هدايت» هستند، منتها هدايت هم مراتبي دارد، مرتبه‌ي نازله‌اش هدايت به احكام شريعت است. خداوند تشريع شريعت و پيامبر، ابلاغ شريعت و امام هم تبيين شريعت مي‌نمايد و اين مرتبه‌ي پايين هدايت است.
2. حكومت و زعامت
موضوع حكومت و زعامت اجتماعي و مقام قضاوت و فصل خصومات وحلّ اختلافات و منازعات نيز از شئون امامت است. پيغمبر اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم)… هم قاضي ، هم مبلّغ احكام دين و هم زعيم اجتماعي مسلمين بود كه امام هم چنين است.
3. هدايت تكويني
بالاتر از دو مورد قبل، رتبه‌ي هدايت تكويني است كه مربوط به تربيت و سازندگي است. امام، به اذن خدا نگهبان نظام عالم و مربّي عالمِ انسان است؛ اين مرتبه‌ي از هدايت، بالاتر از همه‌ي مراتب است. البتّه تبيين احكام دين و زعامت اجتماعي مسلمين و قضاوت و حفظ حقوق جامعه از مسائل بسيار مهم است.
امّا تربيت آدم و ساختن انسان، مرتبه‌ي بالاتري است. دارنده‌ي اين رتبه‌ي از هدايت، روح و جان بشر را مي‌پروراند و به سرحدّ كمال مي‌رساند، آنچنان كه آفتاب مي‌تابد و گياهان را مي‌پروراند و بذر را به سرحدّ گل شدن مي‌رساند، همانگونه كه باران مي‌بارد و زمين و موجودات زميني را زنده مي‌سازد و به مرحله‌ي ميوه دادن نائل مي‌گرداند.
4. اخراج از ظلمت به نور
از جمله آثار وجودي امام معصوم (عليه السلام)  همانند آثار باران و خورشيد است.  مگر نه اين است كه خدا ازجمله شئونِ ربوبيّتش اخراج از ظلمت به نور است؟
]اللهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إلَي النُّورِ[؛[41]
و اخراج از ظلمت به نور، تنها به اين معنا نيست كه تشريع شريعت مي‌كند و جعل[42] احكام مي‌نمايد، نه؛ بلكه جوهر جان انسان را از ظلمت عدم و ضعف و نقص و انجماد بيرون مي‌آورد و به نور وجود و قوّت و كمال مي‌رساند.
]هُوَ الَّذِي يُصَلِّي عَلَيْكُمْ وَ مَلائِكَتُهُ لِيُخْرِجَكُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إلَي النُّورِ[؛[43]
خدا و فرشتگانش رَحَمات و بركات آسماني را به شما مي‌رسانند تا شما را از ظلمت‌ها بيرون آورده و به نور برسانند.
اين، كار خداست و همين كار را به پيغمبر اكرم… واگذار كرده و فرموده است:
]كِتابٌ أنْزَلْناهُ إلَيْكَ لِتُخْرِجَ النّاسَ مِنَ الظُّلُماتِ إلَي النُّورِ[؛[44]
اين كتابي است كه به تو نازل كرده‌ايم [به اين منظور] كه مردم را از ظلمت‌ها بيرون آورده و به نور برساني.
يعني، كار تو تنها اين نيست كه تبليغ احكام دين كني، بلكه بايد جوهر روح و جان انسان‌ها را حركت بدهي و در مسير تكامل، رهبري كرده و پيش ببري تا به كمال مطلوب برساني. البتّه اين مشروط به اين است كه مادّه‌هاي قابلي تحت تربيت قرار بگيرند تا ساخته شوند.
آفتاب بر همه جا مي‌تابد؛ بر گلستان مي‌تابد، بر مزبله هم مي‌تابد. بر مزبله كه بتابد بوي بدش فضا را متعفّن مي‌سازد، بر گلستان كه بتابد عطر خوشش شامّه‌ها را مي‌نوازد.
باران‌كه ‌درلطافت‌طبعش‌خلاف‌ نيست
                  در باغ، لاله رويد و در شوره‌زار، خَس
رسول اكرم… (صلی الله علیه و آله و سلم) راجع به اهل بيت (علیهم السلام) پاكش فرموده است:
(وَ أمّا فَضْلُ أهْـلِ بَيْتِي عَلي غَيْرِهِمْ كَفَضْلِ الْمآءِ عَلي كُلِّ شَيْءٍ وَ بِهِ حَياتُ كُلِّ شَيْءٍ)؛[45]
برتري اهل بيت من بر ديگران مانند برتري آب است بر همه چيز كه حيات هر چيزي به آب است.
چنانكه خدا فرموده است:
]وَ جَعَلْنا مِنَ الْمآءِ كُلَّ شَيْءٍ حَيٍّ[؛[46]
هر چيز زنده‌اي را از آب قرار داديم.
اين مطالب ـ العياذ بالله ـ مجازگويي نيست، بيان واقعيت و حقيقت است. هم اكنون وجود اقدس امام عصر(عجّل الله تعالي فرجه الشّريف) به اذن خدا همچون خورشيد افاضه‌ي نور حيات مي‌كند. حيات عالم بسته به افاضه‌‌ي اوست.
(بِيُمْنِهِ رُزِقَ الْوَري وَ بِوُجُودِهِ ثَبَتَتِ اْلاَرْضُ وَ السَّماءُ)؛[47]
روزيِ روزي‌خواران از كف با كفايت او مي‌رسد و آسمان و زمين به وجود او ثابت و استوار مي‌ماند.
بر اين اساس است كه فرموده‌اند:
(لَوْ لاَ الْحُجَّةُ لَساخَتِ اْلاَرْضُ بِأهْلِها)؛[48]
اگر حجّت نباشد زمين اهلش را فرو مي‌برد.
فلسفه‌ي وجود امام معصوم (علیهم السلام) تنها اين نيست كه مرجع ديني مردم باشد و احكام خدا را بيان كند؛ بلكه اساساً وجود او حافظ نظام عالم است، اگر او نباشد نظام تمام اين كرات و منظومه‌هاي شمسي و كهكشان‌ها به هم مي‌ريزند. موقعيّت او در عالم مثل موقعيّت ما نيست كه فقط نفس مي‌كشيم و مي‌خوريم، مي‌خوابيم، بعد هم مي‌ميريم و مي‌‍‌پوسيم و آب از آب تكان نمي‌خورد و صدمه‌اي به عالم نمي‌رسد.
مراقب دسيسه‌هاي شيطاني باشيم
توجّه به اين حقيقت لازم است كه لبه‌ي تيز حربه‌ي دشمن روي مسأله‌ي «امامت» و «ولايت» است و لذا بعد از رحلت پيامبراكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) …اوّل هجومي كه آوردند به امامت و ولايت بود! در اوّلين قدم وليّ منصوب از جانب خدا را با دسيسه‌هاي شيطاني كنار زدند! تنها اسم رسول الله و كتاب الله را در دست خود نگه داشتند و در پوشش همين دو عنوان تكيه بر مسند رياست زدند و به مطامع دنيوي خود نائل شدند.چون ظاهر عنوان رسول الله و كتاب الله كه مزاحمشان نبود بلكه راهگشا و دستاويز نيل به منافعشان نيز بود آنچه كه مانع كارشان مي‌شد تبيين حقايق وحي قرآني و اجراي كامل آن بود و اين نيز منحصراً از جانب خدا واگذار به علي و اهل بيت رسول (علیهم السلام)  شده بود و رسول خد‌ا (صلی الله علیه و آله و سلم)‌…‌ هم مكرّر مي‌فرمود:
(اِنّي تارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ كِتابَ اللهِ وَ عِتْرَتِي اَهْلَ بَيْتِي)؛
به همين جهت ديدند تنها راه رسيدن به اهواء نفسانيشان، منزوي ساختن اهل بيت رسول (علیهم السلام) و كوتاه كردن دست آنها از دخالت در امور امّت است و اين نقشه‌ي ابليسي را چنان پياده كردند كه در حكومت بني‌اميّه مسأله‌ي سبّ و لعن بر امام اميرالمؤمنين(العياذبالله)يك شعار رسمي اسلامي شد و راه تقرّب به خدا و نيل به ثواب در روز جزا به حساب آمد!! كه خطيب جمعه پس از حمد خدا و صلوات بر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) موظّف به لعن و سبّ[49] بر عليّ‌بن‌ابيطالب(نستجيربالله)بود و اگر نمي‌كرد از امامت جمعه عزل و به انواع شكنجه‌ها محكومش مي‌نمودند!
در طول مدّت حكومت جبّاران،اهل بيت رسول ( علیهم السلام) يا محكوم به قتل و اعدام بودند و يا محكوم به تبعيد و زندان، اكنون نيز مي‌بينيم از هر جا صدايي عليه دين برمي‌خيزد و فرقه‌اي به‌وجود مي‌آيد از طرق مختلف به شكستن قدرت امامت و ولايت اهل بيت رسول(علیهم السلام) اقدام مي‌شود.


مقصود از نماز در آيه‌ي شريفه، اقامه‌‌ي ولايت است
 اينجا به اين تفسير نوراني از امام اميرالمؤمنين (عليه السلام) مربوط به اين آيه‌ توجّه فرماييد كه خدا فرموده است:
]وَ اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ وَ إنَّها لَكَبِيرَةٌ إلاّ عَلَي الْخاشِعِينَ[؛[50]
از صبر و نماز ياري طلب كنيد و نماز جز براي خاشعان سنگين است.
«صبر» در روايات تفسير به «روزه» شده است ولي با توجّه به اينكه فرموده‌اند: قرآن ظاهري دارد و باطني و باطنِ آن نيز باطني تا هفت يا هفتاد باطن.[51] با توجّه به اين حقيقت در مورد اين آيه‌ از امام اميرالمؤمنين (عليه السلام) منقول است.
(فَالصَّبْرُ رَسُول الله… وَ الصَّلوةُ اِقامَةُ وَلايَتِي)؛
«صبر، رسول خدا و نماز، برپا داشتن ولايت من است».
(فَمِنْها قالَ اللهُ ]وَ إنَّها لَكَبِيرَةٌ إلاّ عَلَي الْخاشِعِينَ‌[ وَ لَمْ يَقُلْ وَ اِنَّهُما لَكَبيرَةٌ)؛
و به همين جهت است كه خدا فرمود: «نماز» تحمّلش جز بر خاشعان سنگين است و نفرمود تحمّل هر دو (صبر و صلوة) سنگين است! يعني ضمير در«انّها»فرد آمده كه راجع به صلوة و تثنيه به صورت «انّهما» نيامده كه راجع به صبر و صلوة باشد و نشان مي‌دهد كه از ميان «صبر و صلوة»، تنها تحمّل صلوة بر  غير خاشعان سنگين است در صورتي كه اگر مقصود از صبر و صلوة، روزه و نماز باشد بديهي است تحمّل روزه دشوارتر از نماز است! پس معلوم مي‌شود مقصود از «صلوة» اقامه‌ي ولايت من است.
(...لِاَنَّ الْوِلايَةَ كَبيرَةٌ حَمْلُهَا اِلّا عَلَي الْخاشِعيِن...)؛
...زيرا ولايت است كه تحمّل آن جز بر خاشعان [كه خضوع و خشوع قلبي در برابر حق دارند] دشوار است...
(...وَ الْخاشِعُونَ هُمُ الشّيعَةُ الْمُسْتَبْصِروُن...)؛
...و خاشعان همان گروه شيعيانند كه چشم حقّ و حقيقت‌بينشان باز شده و در برابر آن تسليمند...
(...وَ ذلِكَ لِاَنَّ اَهْلَ الْاَقاوِيلِ مِنَ الْمُرْجِئَةِ وَ الْقَدَرِيَّةِ وَ الْخَوارِجِ وَ غَيْرِهِم مِنَ النّاصِبِيَّةِ يُقِرُّونَ لِمُحَمَّدٍ… لَيْسَ بَيْنَهُمْ خِلافٌ...)؛
...و اين براي آن است كه صاحبان مذاهب گوناگون از مُرجئه و قدريّه و خوارج و ديگران از ناصبيّه همگي اقرار به محمّد… دارند و در مورد آن حضرت با هم اختلافي ندارند...
(...وَ هُمْ مُخْتَلِفُونَ فِي وِلايَتِي مُنْكِرُونَ لِذلِكَ جاحِدُونَ بِها اِلَّا الْقَلِيل...)؛[52]
...و همانها در مورد ولايت من اختلاف دارند و آن را جز گروه اندكي انكار مي‌كنند[و آن گروه همان شيعيانند]...
مقصود از نبأ عظيم چيست؟
]عَمَّ يَتَساءَ‌لُونَ* عَنِ النَّبَإ الْعَظِيمِ* الَّذِي هُمْ فِيهِ مُخْتَلِفُونَ[؛[53]
راجع به چه چيز از يكديگر سؤال مي‌كنند؟از داستان بزرگي كه پيوسته در آن اختلاف دارند! در جنگ صفّين در شرايط مناسبي خودِ امام اميرالمؤمنين (عليه السلام)  فرمود:
(اَنَا وَ اللهِ النَّبَأُ الْعَظِيمُ الَّذِي فِيهِ اخْتَلَفْتُمْ وَ عَلي وِلايَتِهِ تَنازَعْتُمْ)؛
منم به خدا قسم آن نبأ عظيم كه درباره‌ي آن اختلاف كرده‌ايد و در ولايت او به نزاع با هم برخاسته‌ايد.
(وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ تَعْلَمُونَ ما عَلِمْتُم)؛ [54]
روز قيامت آنچه را كه[اكنون در دنيا] دانسته‌ايد [و عمداً زير پا نهاده‌ايد]آگاه خواهيد شد [و به كيفر انكار آن پي خواهيد برد].
]...يَوْمَ يَنْظُرُ الْمَرْءُ ما قَدَّمَتْ يَداهُ وَ يَقُولُ الْكافِرُ يا لَيْتَنِي كُنْتُ تُراباً[؛[55]
...روزي كه انسان پيش فرستاده‌ي خود را مي‌بيند[آن روز است كه]كافر مي‌گويد: اي كاش من خاك بودم[و زير پاي ابوتراب مي‌افتادم].
البتّه «نبأ عظيم»به معاني گوناگون تفسير شده.مثلاً قيامت، قرآن، اصول عقايد، ولايت و علي اميرالمؤمنين (عليه السلام)  و...


مسأله‌ي ولايت را بايد زنده نگه داشت
از ما هم خواسته‌اند كه در احياء امرشان كوشا باشيم و مسأله‌ي ولايتشان را زنده نگه داريم. از امام ابوالحسن الرّضا (عليه السلام) منقول است:
(رَحِمَ اللهُ عَبْداً اَحْيَي اَمْرَنا)؛
خدا مشمول رحمت خود قرار دهد آن كسي را كه امر ما را زنده نگه دارد.
(فَقُلْتُ كَيْفَ يُحْيِي اَمْرَكُم)؛                   
[راوي گويد] گفتم: چگونه كسي امر شما را زنده نگه دارد؟
فرمود:
(يَتَعَلَّمُ عُلُومَنا وَ يُعَلِّمُهَا النّاسَ فَاِنَّ النّاسَ لَوْ عَلِمُوا مَحاسِنَ كَلامِنا لَا تَّبَعُونا)؛[56]
علوم ما را ياد بگيرد و به مردم ياد بدهد اگر مردم سخنان نيك ما را بشناسند؛از ما تبعيّت مي‌كنند.
اميدواريم اِن‌شاءالله ما را هم به همين عنوان در زمره‌ي خدمتگزاران آستان اقدسشان بپذيرند كه:
(عادَتَهُمُ الْاِحْسانُ وَ سَجِيَّتَهُمُ الْكَرَم)؛[57]
نيكي و احسان از عادات و كرم و بخشش از سجاياي ايشان [معصومين (علیهم السلام]است.


لزوم شناخت مقام اقدس و اعلاي امام (عليه السلام)
پس قدم اوّل اعتقاد به لزوم اصل ولايت در به دست آوردن حقايق دين در دنيا و تأمين حيات ابدي در آخرت است. قدم دوّم معرفت و شناخت مقام اعلا و اقدس امام (عليه السلام)  است در حدّ امكان و نبايد اكتفا به اين بشود كه فقط بدانيم اسمش علي،پدرش ابوطالب و مادرش فاطمه بنت اسد، مولدش كعبه و مدفنش نجف است و قربان اسمش رفتن و بوسيدن قبرش ثواب دارد والسّلام.بلكه تا آنجا كه ممكن است انسان از فضايل و مناقب آن انوار الهي آگاه گردد و موقعيّت و منزلت آنها را در نزد خدا بشناسد كه خدا آن بزرگواران را هادي و راهنما و راهبر به سوي خودش مقرّر كرده و جز دست به دامن آن مقرّبان درگاه خدا زدن و با قبول تعليماتشان رو به سوي خدا رفتن راه و وسيله‌ي ديگري وجود ندارد.
(مَنْ اَتاكُمْ نَجي وَ مَنْ لَمْ يَاْتِكُمْ هَلَكْ)؛[58]
هر كه به سوي شما آمد نجات يافت و هر كه نيامد، هلاك شد!
لزوم معرفت امام (عليه السلام) در كنار معرفت خدا
همانگونه كه معرفت و شناخت خدا در مسير بندگي الزاميست. معرفت امام نيز در همين مسير لازم است امام اميرالمؤمنين (عليه السلام) مي‌فرمايند:
(سَكِّنُوا فِي اَنْفُسِكُمْ مَعْرِفَةَ ما تَعْبُدُونَ حَتّي يَنْفَعَكُمْ ما تُحِّركُونَ مِنَ الْجَوارِحِ بِعبادَةِ مَنْ تَعْرِفُون)؛[59]
اوّل معرفت آن كسي را كه عبادتش مي‌كنيد در جان خود بنشانيد تا اعمالي كه با اعضا و جوارح خويش انجام مي‌دهيد تحت عنوان عبادت معبودي كه او را مي‌شناسيد نافع به حالتان گردد.
شما نماز مي‌خوانيد،روزه مي‌گيريد،انفاقات مالي داريد و... اينها وقتي نافع به حال شما مي‌باشد و عبادت حساب مي‌شود كه معرفت حضرت معبود در جان شما نشسته و در حدّ توانايي خود با صفات جلال و جمالش آشنا شده باشيد و او را خالق عليم و حكيم و قدير سريع الحساب و شديدالعقاب بدانيد. هر جا كه باشيد او با شماست.
]...هُوَ مَعَكُمْ أيْنَ ما كُنْتُمْ...‌[؛[60]
...او با شماست،هر كجا كه باشيد...
]يَعْلَمُ خائِنَةَ اْلاَعْيُنِ وَ ما تُخْفِي الصُّدُورُ[؛[61]
از نگاه خائنانه‌ي چشم و انديشه‌ي پنهان [مغز و قلب] آگاه است و همه را روز جزا به حساب مي‌آورد و كيفر و پاداش مي‌دهد.
مقام قرب انسان به ميزان عقل و درك او
ميزان، در ارتقاء و انحطاط مقامات اخروي معرفت و شناخت است. هر چه درجه‌ي معرفت بالا باشد مقام عالي و هر چه درجه‌ي معرفت پايين باشد؛ مقام نيز نازل خواهد بود.
نقل شده:مرد عابدي در يك جزيره‌ي خوش آب و هوا و سبز و خرّم مشغول عبادت بود.فرشته‌اي از خدا خواست مقام قرب او را در عالم بالا مشاهده كند. وقتي ارائه شد؛ ديد مقامي بسيار پست و نازل دارد كه تناسب با عبادات شبانه‌روزي او ندارد! از راز آن جويا شد.دستور رسيد به صورت انساني متمثّل[62] شده نزد عابد برو و با او هم صحبت شو. آمد و گفت: آمده‌ام اعمال عبادي شما را از نزديك ببينم. مدّتي گذشت و روزي گفت: اينجا چه جاي خوب و سبز و خرّم و خوش آب و هوا و داراي اشجار و انهار فراوان است! مرد عابد گفت: بله،من خيلي متأسّفم كه چرا خداي من الاغ خودش را نمي‌فرستد اينجا بيايد و اين همه علف‌ها را بخورد و ضايع نشود و من هم الاغ چران او باشم! فرشته تعجّب‌كنان گفت:خدا كه الاغ ندارد!مرد گفت: عجب، اين بنده‌هاي او همه اسب و استر و شتر دارند او خودش يك الاغ هم ندارد؟!! فرشته فهميد آن مقام پست هم براي اين آدم نابخرد زياد است. آن همه اعمال به صورت عبادت، با اين كم عقلي ارزشي ندارد.[63]
درباره‌ي امام نيز معرفت لازم است تا انسان به مقامات عالي از سعادت ابدي نائل گردد. البتّه اينجا هم توقّع آن نيست كه كسي به كُنْه و حقيقت امام آن چنان كه هست نائل شود همانگونه كه در مورد معرفت خدا چنين است و درك حقيقت حق از محالات است.حضرت امام ابوالحسن الرّضا (عليه السلام) در اين باب فرموده‌اند:
(الْإمَامُ كَالشَّمْسِ الطَّالِعَةِ الْمُجَلِّلَةِ بِنُورِهَا لِلْعَالَمِ وَ هِيَ فِي الْاُفُقِ بِحَيْثُ لا تَنَالُهَا الْأيْدِي وَ الْأبْصَارُ)؛[64]
امام [از لحاظ موقعيّت معنويش] مانند خورشيد تابان است. در عين حال كه تمام عالم را در پوشش نور خود گرفته ولي خودش در افق است! نه چشم‌ها مي‌توانند آن را بي پرده ببينند و نه دست‌ها مي‌توانند خود را به دامن وي برسانند.
آري:
(بِيُمْنِهِ رُزِقَ الْوَرَي وَ بِوُجُودِهِ ثَبَتَتِ الاَرْضُ وَ السَّماء)؛[65]
آسمان و زمين در پرتو نور وجود او ثابت و برقرار و روزي خوران از كف با كفايت او برخوردارند. امّا در عين حال عقول آدميان از درك جمال وي عاجز و ناتوانند.
(هَيْهَاتَ هَيْهَاتَ ضَلَّتِ الْعُقُولُ وَ تَاهَتِ الْحُلُومُ وَ حَارَتِ الْألْبَابُ‌....عَنْ وَصْفِ شَأْنٍ مِنْ شَأْنِهِ أوْ فَضِيلَةٍ مِنْ فَضَائِلِهِ)؛
عقل بشر عادي كجا و درك مقام اعلا و اقدس امام كجا تا بتواند شأني از شئون او يا فضيلتي از فضايل او را آن چنانكه هست بيان كند.
هم اكنون حضرت ولي عصر (عجّل الله تعالي فرجه الشّريف) همچون خورشيد در حال تابش و اشراق است به اذن خدا تمام كائنات را تحت سيطره‌ي علم و قدرت خود گرفته و تدبير امور عالم مي‌كند. ما به اراده‌ي اوست كه نَفَس مي‌كشيم؛ به اراده‌ي اوست كه مي‌انديشيم و مي‌فهميم و سخن مي‌گوييم.
(الْإمَامُ وَاحِدُ دَهْرِهِ ....لا يُوجَدُ مِنْهُ بَدَلٌ وَ لا لَهُ مِثْلٌ وَ لا نَظِيرٌ)؛
امام، يگانه‌ي روزگار است و نظير و مانندي ندارد.
(مَخْصُوصٌ بِالْفَضْلِ كُلِّهِ مِنْ غَيْرِ طَلَبٍ مِنْهُ لَهُ وَ لاَ اكْتِسَابٍ بَلِ اخْتِصَاصٌ مِنَ الْمُفْضِلِ الْوَهَّابِ)؛[66]
تمام فضايل در وجود او يكجا جمع است بدون اينكه از كسي جز خدا اكتساب كمالي كرده باشد بلكه همه چيز از جانب حضرت خالق وهّاب به او عنايت شده است.


مقام شامخ امامان (علیهم السلام) قابل درك نيست
فرمودند:
(لا تَجْعَلُونا اَرْباباً)؛
ما را ربّ [و مدير مستقلّ عالم] قرار ندهيد.آنگاه:
(نَزَّلُونا عَنِ الرُّبُوبِيَّةِ وَ قُولُوا فِي فَضْلِنا ما شِئْتُم)؛
پس از تنزّل دادن از مقام ربوبيّت در فضل ما هر چه خواستيد بگوييد و مطمئن باشيد [كه:]
(فَاِنَّكُمْ لا تَبْلُغُونَ كُنْهَ مافينا وَ لا نِهايَتَهُ)؛
هر چه بگوييد به كنه و حقيقت فضل ما نمي‌رسيد!
(فَاِنَّ اللهَ عَزَّوَجَلَّ قَدْ اَعْطانا اَكْبَرَ وَ اَعْظَمَ مِمّا يَصِفُهُ واصِفُكُمْ اَوْ يَخْطُرُ عَلي قَلْبِ اَحَدِكُمْ)؛[67]
زيرا خداوند عزّ وجلّ به ما بزرگتر وعظيم‌تر از آنچه كه به قلب كسي خطور مي‌كند و به زبان وصف‌كنندگان شما جاري مي‌شود عنايت فرموده است.
 در يكي از دعاهاي ماه رجب مي‌خوانيم:
(وَ مَقاماتِكَ الّتِي... لا فَرْقَ بَيْنَكَ وَ بَيْنَها اِلاّ اَنَّهُم عِبادُكَ وَ خَلْقُكَ فَتْقُها وَ رَتْقُها بِيَدِكَ)؛[68]
خدايا! من اين طور معتقدم كه ميان تو و اوليائت[امامان]فرقي نيست جز اينكه آنها بنده‌ي تو و مخلوق تو هستند و رَتق و فَتْق امورشان به دست توست.
يعني همانگونه كه تو علمت محيط بر همه‌ چيز عالم و قدرتت نافذ در همه‌ جاي عالم است. امامان نيز چنينند؛ به اذن تو علمشان محيط بر همه چيز و قدرتشان نافذ در همه جا است. تنها فرقشان با تو اين است كه مخلوق تو هستند و مخلوق در عين حال كه ذاتاً فاقد هرگونه كمال است اذناً[69] ممكن است واجد هر گونه كمالي باشد. مخلوق در ذات خود عدم و به اذن خدا موجود است. در ذات خود هيچ و به اذن خدا مي‌تواند همه چيز باشد.
(اَنَّهُم عِبادُكَ وَ خَلْقُكَ فَتْقُها وَ رَتْقُها بِيَدِكَ)؛
[اي خدا! امامان (علیهم السلام]همانا آنان با تمام كمالاتشان بنده و مخلوق تو هستند.گشودن و بستن كارشان به دست توست.
 تويي كه راه را به رويشان مي‌گشايي و در آن حال همه چيز را مي‌بينند و انجام همه كار را مي‌توانند و تويي كه راه را به رويشان مي‌بندي و در آن حال از هيچ چيز آگاه نمي‌شوند و انجام هيچ كاري را نمي‌توانند.


دفع شبهات با تولّد امام جواد (عليه السلام)
مردي خدمت امام رضا (عليه السلام) رسيد و گفت:آقا! امام بعد از شما چه كسي خواهد بود؟(چون مي‌دانيم كه امام رضا (عليه السلام) تا اواخر عمرشان فرزنددار نشده بودند. شايد تا سنّ 47و48 سالگي فرزندي نداشتند و همين مطلب ميان مردم موجب بحث و گفتگو شده بود و گروه شيعه معتقدند از امام حسين (عليه السلام) به بعد، هر امامي داراي فرزندي است كه جانشين پس از او مي‌باشد تا امام دوازدهم و يكي از علائم امامت را فرزنددار بودن هر امام مي‌دانند) و لذا وقتي مي‌ديدند امام رضا (عليه السلام) به سنّ كهولت رسيده و فرزندي ندارد؛شبهه‌اي در برخي از اذهان به‌وجود مي‌آمد و در امامت امام رضا (عليه السلام) به شكّ و ترديد مي‌افتادند و قهراً امامت امامان پيشين (عليهم السلام) نيز زير سؤال مي‌رفت و سرانجام به نبوّت و رسالت و اصل ديانت سرايت مي‌كرد و لذا وقتي امام جواد (عليه السلام) متولّد شد؛ تمام اين شبهات از بين رفت و اساس ديانت تحكيم شد و به همين جهت امام رضا (عليه السلام) فرمود:
(هذَا الْمَولُودُ الْمُبارَكُ الَّذِي لَمْ يُولَدْ فِي الْاِسْلامِ مِثْلُهُ مَوْلُودٌ اَعْظَمُ بَرَكَةً عَلَي شِيعَتِنا مِنْه)؛[70]
اين است آن مولود مباركي كه با بركت‌تر از او در اسلام براي شيعه‌ي ما متولّد نشده است! زيرا با آمدنش امامت پدر و همچنين امامت آباء و اجداد گذشته‌اش را تثبيت و اساس ديانت را تحكيم كرد.پس از تولّد نيز به خاطر كمي سنّش سؤالاتي از پدر بزرگوارش مي‌كردند. از جمله آن مرد از امام (عليه السلام) سؤال كرد:
(فَاِنْ كانَ كَوْنٌ فَاِلَيû مَنْ)؛
اگر حادثه‌اي پيش آمد[و شما از دنيا رفتيد]به سوي چه كسي بايد برويم؟
امام با دستشان اشاره به امام جواد (عليه السلام) كردند كه بچّه‌ي سه ساله‌اي بود و در حضور پدر ايستاده بود. مرد از روي تعجّب گفت:
(هذَا ابْنُ ثَلاثِ سِنيِن)؛     اين بچّه‌ي سه ساله؟
امام (عليه السلام)  فرمود:
(وَ ما يَضُرُّهُ مِنْ ذلِكَ وَ قَدْ قامَ عيسي بِالْحُجَّةِ وَ هُوَ ابْنُ اَقَلَّ مِنْ ثَلاثِ سِنيِن)؛[71]
كودك بودن، منافات با امام بودن ندارد.[قرآن صريحاً فرموده:] عيسي (عليه السلام) قيام به حجّت كرد در حالي كه سنّش كمتر از سه سال بود!
]قالَ إنّي عَبْدُاللهِ آتانِيَ الْكِتابَ وَ جَعَلَنِي نَبِيًّا‌[؛[72]
گفت: من بنده‌ي خدايم،پروردگار من به من كتاب داده و مرا پيامبر قرار داده است.
وقتي يك كودك نوزاد از جانب خدا نائل به مقام نبوّت شده باشد، آيا تعجّب دارد كه امام جواد (عليه السلام)  در سنّ سه سالگي از جانب خدا نائل به مقام امامت گردد؟!


امام جواد (عليه السلام) جلوه‌گاه علم خداوند
اربلي در كتاب«كشف الغمّة» از محمّدبن طلحه نقل كرده است كه مأمون يك سال بعد از شهادت حضرت رضا (عليه السلام)  به بغداد آمد، روزي به قصد شكار از شهر خارج شد و در مسير راه از كوچه‌اي عبورش افتاد كه بچّه‌ها در آنجا بازي مي كردند و حضرت جواد (عليه السلام)  با آنها ايستاده بود و در آن هنگام يازده سال بيشتر از عمر شريفش نگذشته بود. بچّه‌ها با مشاهده‌ي مأمون همگي پراكنده شده و فرار كردند، ولي حضرت جواد (عليه السلام)  از جاي خود حركت نكرد. مأمون نزديك آمد و نگاهي به آن حضرت نمود و گفت: اي پسر چرا به همراه بچّه‌ها فرار نكردي؟
امام (عليه السلام)  فوراً جواب داد: اي امير! راه تنگ نبود تا با رفتن خود آن را وسيع گردانم و گناهي مرتكب نشده‌ام تا از عقوبت آن بترسم و گمانم به تو نيكوست كه كسي را بدون گناه ضرر نمي‌رساني.
مأمون از آن سخنان شيوا و محكم او بسيار تعجّب كرد و گفت: اسم تو چيست؟ فرمود: نام من محمّد است. گفت: فرزند چه كسي هستي؟ فرمود: من فرزند عليّ بن موسي الرّضا هستم.
مأمون بر پدر آن حضرت درود و رحمت فرستاد و به سوي مقصد خود روانه شد؛ چون از آبادي دور شد بازِ شكاري را به دنبال پرنده‌اي فرستاد، باز از ديدگان او براي مدّتي ناپديد گشت و وقتي برگشت در منقارش ماهي كوچكي بود كه هنوز آثار حيات در وجودش مشاهده مي‌شد، خليفه از ديدن آن بسيار تعجّب كرد، سپس آن را در دستش گرفت و از همان راهي كه آمده بود برگشت.
چون به آن محلّ كه حضرت جواد (عليه السلام)  را ملاقات كرده بود رسيد، بچّه‌ها را ديد كه مثل سابق آنجا را ترك گفته و فرار نمودند ولي اين بار هم‌آن حضرت از جاي خود حركت نكرد و همانجا ايستاد، خليفه نزديك آمد و سؤال كرد در دست من چيست؟
حضرت فرمود: خداوند تبارك و تعالي به مشيّت خود در درياي قدرتش ماهي‌هاي كوچكي را مي‌آفريند و بازِ شكاري پادشاهان آن را صيد مي‌كند و پادشاهان آن را در ميان دست پنهان مي‌كنند تا فرزندان اهل بيت نبوّت را با اين وسيله امتحان كنند.
چون مأمون اين كلمات را از آن حضرت شنيد تعجّب كرد و ضمن نگاه عميقي كه به ايشان كرد گفت: به راستي كه فرزند امام رضا (عليه السلام)  هستي و احسان خود را به آن حضرت دو چندان كرد. [73]
امام جواد (عليه السلام)  بعد از شهادت پدر بزرگوارش به مسجد رسول خدا… آمد و در حالي كه در سنين كودكي بود يك پلّه از منبر بالا رفت و سپس شروع به سخنراني نمود و فرمود:
(اَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ الرّضا، اَنَا الْجَوادُ، اَنا الْعالِمُ بِأنْسابِ النّاسِ فِي الأصْلابِ اَنا اَعْلَمُ بِسَرائِرِكُمْ وَ ظَواهِرِكُمْ وَ ما اَنْتُمْ صائِرُونَ اِلَيْهِ، عِلْمٌ مَنَحَنا بِهِ مِنْ قَبْلِ خَلْقِ الْخَلْقِ اَجْمَعينَ وَ بَعْدَ فَناءِ السَّماواتِ وَ الاَرَضِين)؛[74]
من محمّد فرزند عليّ بن موسي الرّضا هستم و لقبم جواد است، من به نسب‌هاي مردم وقتي در صلب پدران خود هستند آگاهم، من از امور باطني و ظاهري و آينده‌ي شما باخبرم و اين دانش اكتسابي نيست بلكه قبل از آفرينش خلايق و پديد آمدن هستي به ما بخشيده شده و تا از بين رفتن آسمان‌ها و زمين آن را دارا مي‌باشيم.
طبري در كتاب«دلائل الامامه» از زكريّا بن آدم (عليه السلام)  نقل كرده است كه گفت: در خدمت حضرت رضا (عليه السلام)  بودم كه حضرت جواد (عليه السلام)  را در حالي كه سنّ شريف او كمتر از چهار سال بود نزد او آوردند، دست خود را بر زمين زد و سر خود را به طرف آسمان بلند كرد و مدّتي در فكر فرو رفت. حضرت رضا (عليه السلام) فرمود:
(بِنَفْسِي اَنْتَ فِيمَ طالَ فِكْرُكَ)؛
فدايت شوم، درباره‌ي چه اين قدر فكر مي‌كني؟
عرض كرد:
(فيما صُنِعَ بِاُمِّي فاطِمَةَ اَما وَ اللهِ لَاُخْرِجَنَّهُما ثُمَّ لَاُحْرِقَنَّهُما ثُمَّ لاَُذْرِيَنَّهُما ثُمَّ لاَُنْسِفَنَّهُما فِي اليَمِّ نَسْفاً)؛
درباره‌ي آن رفتار زشت و ظالمانه‌اي كه با مادرم فاطمه نمودند، به خدا قسم آن دو ظالم را از قبر بيرون مي‌آورم، بدن‌آنها به آتش مي‌سوزانم و خاكسترشان را ميان دريا مي‌ريزم.
حضرت رضا (عليه السلام)  او را در بر گرفت و بين دو چشمان مبارك او را بوسيد و فرمود: پدر و مادرم به فدايت، تو شايسته و سزاوار منصب امامتي. [75]
كليني(ره) در كتاب«كافي» از عليّ بن ابراهيم و او از پدرش نقل كرده است كه گفت: گروهي از شيعيان اطراف، از حضرت جواد (عليه السلام)  اجازه خواستند كه خدمت او برسند، امام (عليه السلام)  به‌آنها اجازه فرمود و آنها وارد شدند و در يك مجلس از آن حضرت سي هزار مسأله پرسيدند و امام (عليه السلام)  در حالي كه ده ساله بود همه‌ي آنها را جواب داد. [76]
علّامه مجلسي(ره) در كتاب«بحارالانوار» از بنان بن نافع نقل مي‌كند كه گفت: به حضرت رضا (عليه السلام)  عرض كردم: فداي شما شوم بعد از شما چه كسي اختياردار امور است؟ فرمود: اي پسر نافع! از اين در كسي وارد خواهد شد كه از من ارث مي‌برد آنچه را كه من از امام پيشين ارث بردم و او حجّت خداوند تبارك و تعالي بعد از من است.
مشغول اين گفتگو با حضرت رضا (عليه السلام)  بودم كه ناگهان حضرت جواد (عليه السلام)  از در وارد شد و چون چشم مباركش به من افتاد فرمود: اي پسر نافع! حديثي برايت بگويم؟
(اِنّا مَعاشِرَ الاَئِمَّةِ اِذا حَمَلَتْهُ اُمُّهُ يَسْمَعُ الصَّوتَ فِي بَطْنِ اُمِّهِ اَرْبَعينَ يَوماً وَ اِذا اَتي لَهُ فِي بَطْنِ اُمِّهِ اَرْبَعَةُ اَشْهُرٍ رَفَعَ اللهُ تَعالي لَهُ اَعْلامَ الاَرْضِ فَقَرَّبَ لَهُ ما بَعُدَ عَنْهُ حَتّي لا يَعْزُبُ عَنْهُ حُلُولُ قَطْرَةِ غَيْثٍ نافِعَةٍ وَ لا ضارَّةٍ)؛
همانا ما امامان اينگونه هستيم كه هرگاه يكي از ما مادرش به او باردار شود تا چهل روز صدا را در شكم مادر بشنود و وقتي چهار ماه گذشت خداوند تبارك و تعالي علامت‌هاي زمين را براي او بالا مي‌برد و بر اثر آن آنچه از او دور است نزديك مي‌شود بطوري كه حتّي ريزش قطره‌اي باران سودمند باشد يا مضرّ از او مخفي و پنهان نماند.
امّا اينكه به پدرم گفتي: حجّت دوران بعد از ايشان كيست؟ همان كسي كه پدرم به تو معرّفي كرد حجّت خدا بر توست. عرض كردم: پيش از همه آن را مي‌پذيرم. سپس امام رضا (عليه السلام)  فرمود: اي پسر نافع! آنچه فرمود قبول كن و به اطاعت و فرمانبرداري از او گردن بنه، زيرا حكم و فرمان او، حكم و فرمان من است و حكم و فرمان من حكم و فرمان رسول خداست. [77]
شيخ كليني(ره) در كتاب«كافي» بابي تحت عنوان «آنچه به سبب آن ادّعاي حق و باطل از يكديگر جدا مي‌گردد» تشكيل داده و در‌آنجا از محمّدبن ابي العلاء نقل كرده كه گفت: از يحيي بن اكثم قاضي سامرّاء بعد از آنكه او را بسيار امتحان نمودم و با او مناظره و گفتگو و مراسله داشتم و از علوم آل محمّد (عليهم السلام) سؤال كردم شنيدم كه گفت: روزي وارد مسجد رسول خدا… شدم تا قبر مبارك او را طواف كنم، حضرت جواد (عليه السلام)  را ديدم كه در آنجا طواف مي‌كند، درباره‌ي مسائلي كه در نظر داشتم با آن حضرت گفتگو كردم و او همه را جواب فرمود. به ايشان عرض كردم: مي‌خواهم سؤالي از شما بكنم ولي به خدا قسم خجالت مي‌كشم.
امام (عليه السلام)  فرمود: من از آن سؤال تو خبر مي‌دهم قبل از آنكه بپرسي، مي‌خواهي راجع به امام سؤال كني كه كيست؟ عرض كردم: به خدا قسم سؤال مورد نظرم همان است. فرمود: من امام هستم، عرض كردم: نشانه‌اي مي‌خواهم تا يقين كنم. آن حضرت در دست خود عصايي داشت، وقتي من چنين گفتم فوراً آن عصا شروع به صحبت كرد و گفت:
(اِنَّ مَولايَ اِمامُ هذَا الزَّمانِ وَ هُوَ الحُجَّةُ)؛
به راستي كه مولا و صاحب من امام اين زمان است و او حجّت پروردگار است. [78]


قطب‌الدّين راوندي در كتاب«خرائج» از محمّد بن ميمون نقل كرده است كه گفت: همراه حضرت رضا (عليه السلام)  در مكّه بودم قبل از آنكه آن حضرت به خراسان سفر كند، وقتي خواستم برگردم عرض كردم: مي‌خواهم به مدينه مراجعت كنم نامه‌اي براي ابوجعفر (عليه السلام)  بنويسيد با خود ببرم.
امام (عليه السلام)  تبسّمي نمود و نامه را نوشت و من با خود به مدينه آوردم، چشمانم در آن هنگام نابينا گشته بود. خادم، حضرت جواد (عليه السلام) را در حالي كه در گهواره بود آورد و من نامه را به آن حضرت تقديم كردم و او به موفّقِ خادم دستور داد مهر از نامه گشوده و آن را باز كند، موفّق آن را در پيش روي حضرت باز كرد و ايشان آن را ملاحظه نمود و سپس به من فرمود: اي محمّد، چشمانت چطور است؟ عرض كردم: سلامتي خود را از دست داده و نابينا گشته است همانطور كه مشاهده مي‌كنيد.
آن حضرت دست مبارك خود را بر چشمان نابيناي من كشيد و به بركت آن، بينايي دوباره به ديدگان من برگشت و شفا يافت؛ آنگاه دست و پاي نازنين او را بوسيدم و از خدمتش مرخص شدم در حالي كه همه جا را مي‌ديدم. [79]
شيخ طبرسي(ره) در كتاب«احتجاج» در ضمن حديثي نقل كرده است:
حضرت جواد (عليه السلام) كه در آن هنگام نه سال و چند ماه از عمر شريفش بيشتر نگذشته بود وارد مجلس شد و در جايگاه خود بين دو متّكاي چرمين كه آنجا نهاده بودند نشست، يحيي بن اكثم كه از همه‌ي دانشمندان عصر خودش معروفتر بود در مقابل آن حضرت نشست و مردم هر يك در مرتبه‌ي خود نشستند، مأمون هم كه مسندش را در كنار حضرت جواد (عليه السلام)  قرار داده بود در مسند خود قرار گرفت و بعد از آنكه مجلس با اين هيئت آراسته گرديد يحيي بن اكثم رو به مأمون كرد و گفت: آيا امير اجازه مي‌دهند كه از ابوجعفر (عليه السلام)  مسأله‌اي سؤال كنم؟ مأمون به او گفت: از خود ايشان اجازه بگير. يحيي بن اكثم رو به حضرت جواد (عليه السلام)  كرد و عرض كرد: فدايت شوم اجازه مي‌دهيد سؤالي از حضرتعالي بكنم؟ امام (عليه السلام)  فرمود: آنچه مي‌خواهي سؤال كن.
يحيي عرض كرد: فدايت شوم نظر مبارك شما درباره‌ي مُحرمي[80] كه صيدي را به قتل رساند چيست؟ امام (عليه السلام)  فرمود: اين كشتن صيد در بيرون حرم اتّفاق افتاده يا در حرم؟ مُحرم به حرمت آن عالم بوده يا جاهل؟ عمداً اين قتل را مرتكب شده يا از روي خطا و اشتباه؟ محرم آزاده بوده است يا بنده؟ صغير بوده است يا كبير؟ اوّلين بار بوده يا پيش از آن هم قتلي مرتكب شده است؟ صيد او از پرندگان بوده يا از غير پرندگان؟ صيد كوچك بوده است يا بزرگ؟ بر عمل خود اصرار داشته و يا پشيمان گشته است؟ صيد را در شب كشته يا در روز؟ محرم به احرام عمره بوده يا محرم به احرام حجّ بوده است؟
يحيي بن اكثم كه از شنيدن شاخه‌هاي اين مسأله و فروعي كه امام (عليه السلام)  براي سؤال او تشكيل داد به سرگرداني دچار شده بود آثار عجز و ناتواني در چهره‌ي او ظاهر گشت و زبان او به لكنت افتاد بطوري كه همه‌ي اهل مجلس به درماندگي او پي بردند. مأمون گفت: خدا را بر اين نعمت كه رأي مرا درباره‌ي ابوجعفر (عليه السلام)  مطابق با واقع قرار داد سپاسگزارم و به بستگان خود نگاهي كرد و گفت: آيا اكنون فهميديد و باور كرديد آنچه را قبول نمي‌كرديد؟ سپس رو كرد به حضرت جواد (عليه السلام) و عرض كرد: فدايت شوم، اگر فروعي را كه براي اين مسأله بيان كرديد و وجوهي را كه بر شمرديد حكم هر يك از آن را مي‌فرموديد از محضر شما استفاده مي‌كرديم.
امام (عليه السلام)  درخواست او را پذيرفت و فرمود: مُحرم وقتي صيد را بيرون حرم كشته باشد و آن صيد از پرندگان بزرگ باشد بايد يك گوسفند كفّاره دهد و اگر در داخل حرم اين كار را كرده باشد كفّاره‌ي او دو چندان است. وقتي محرم جوجه‌اي را در بيرون حرم به قتل رساند بايد برّه‌اي را كه تازه از شير گرفته‌اند كفّاره دهد و اگر اين كار را در داخل حرم انجام داده باشد بايد برّه و قيمت آن جوجه را كفّاره دهد.
اگر صيد خر وحشي بوده لازم است يك گاو و اگر شترمرغ بوده يك شتر و اگر آهو بوده بايد يك گوسفند قرباني كند و اگر يكي از اينها در حرم صورت گرفته باشد كفّاره را دو برابر بايد تقديم كعبه كند و در تمام اين موارد آنكه مرتكب صيد شده اگر محرم به احرام حجّ بوده قرباني را در مني و اگر محرم به احرام عمره بوده قرباني را در مكّه بايد ذبح كند و كفّاره‌ي صيد نسبت به عالم و جاهل مساوي است. كسي كه عمداً مرتكب قتل شده گناه بر او نوشته مي‌شود ولي در مورد خطا او را مي‌بخشند و گناهي بر او نمي‌نويسند. كسي كه آزاد بوده و قتل را مرتكب شده كفّاره به عهده‌ي خود اوست ولي بنده كفّاره‌اش به عهده‌ي مولاي اوست.
اگر صغيري كه به حدّ تكليف نرسيده مرتكب قتل شده كفّاره ندارد، ولي بر كبير كفّاره واجب است. كسي كه مرتكب قتل شده و پشيمان گشته كيفر آخرت از او ساقط مي‌شود ولي كسي كه بر آن اصرار ورزد عذاب آخرت هم بر او واجب مي‌گردد.
پاسخ امام (عليه السلام)  كه پايان يافت مأمون صدا زد: احسنت يا اباجعفر. اي ابوجعفر احسان كردي و مطلب را خيلي خوب بيان نمودي، خداوند به تو احسان كند و پاداش دهد. اكنون اگر صلاح مي‌دانيد شما مسأله‌اي از يحيي بپرسيد.
امام (عليه السلام)  به يحيي فرمود: از تو پرسش نمايم؟ عرض كرد: اختيار با شماست، اگر سؤال فرموديد و مي‌دانستم جواب مي‌دهم وگرنه از محضر خودتان استفاده مي‌كنم.
حضرت جواد (عليه السلام) فرمود: مردي به زني در اوّل روز نگاه كرد بر او حرام بود، روز كه مقداري بالا آمد حلال گرديد، چون ظهر فرا رسيد بر او حرام شد، هنگام عصر حلال شد، وقت غروب حرام گرديد، شبانگاه بر او حلال و نيمه شب بر او حرام شد و همين كه صبح طلوع كرد دوباره براي او حلال گرديد وجه حرمت و حلّيّت را در اين مسأله بيان كن و بگو چگونه مي‌شود كه اين زن گاهي حلال و زماني حرام مي‌گردد؟
يحيي عرض كرد: به خدا قسم جوابي براي اين مسأله نمي‌دانم و وجوهي كه در آن هست نمي‌شناسم، خودتان پاسخ مسأله را بيان كنيد تا همه‌ي ما استفاده كنيم.
امام جواد (عليه السلام) فرمود: اين زن در اوّل روز كنيز كسي بود لذا نگاه آن مرد اجنبي بر او حرام بود، روز كه مقداري بالا آمد او را از صاحبش خريداري كرد و بر او حلال شد، هنگام ظهر او را آزاد كرد بر او حرام گرديد، چون عصر شد با او ازدواج كرد و بر او حلال شد، وقت غروب ظهار كرد و بر او حرام گرديد، شبانگاه كفّاره‌ي ظهار را پرداخت و بر او حلال شد، نيمه‌هاي شب او را طلاق داد و بر او حرام گرديد و وقتي كه صبح شد رجوع كرد و بر او حلال شد.
كلام امام (عليه السلام)  كه به اينجا رسيد و جواب مسأله را كاملاً بيان فرمود، مأمون به نزديكان و خويشان خود از بني‌عبّاس كه در مجلس حضور داشتند رو كرد و گفت: آيا در ميان شما كسي هست كه بتواند اين مسأله را اينگونه جواب دهد يا مسأله‌ي قبلي را آنگونه روشن و مفصّل بيان كند؟ گفتند: نه به خدا قسم نمي‌دانيم و امير(!!) كه داناتر از ما بود ندانست.
مأمون گفت: واي بر شما! اهل بيت رسول خدا (عليهم السلام) از ميان خلق به فضل و برتري برگزيده شده‌اند و كمي سنّ در ايشان مانع از بروز كمالات نيست...[81]


مواعظي از حضرت مسيح (عليه السلام) در ترك خواهش نفساني
 اكنون به اين چند جمله موعظه كه از طريق اهل بيت (علیهم السلام) از حضرت مسيح (عليه السلام) منقول است توجّه فرماييد:
(بِحَقٍّ اَقُولُ لَكُمْ اُعَلِّمُكُم لِتَعْمَلُوا وَ لا اُعَلِّمُكُمْ لِتُعْجَبوا بِاَنْفُسِكُمْ...)؛
من سخن حقّي به شما بگويم. من حقايقي را به شما تعليم مي‌كنم براي اينكه عمل كنيد و آگاهتان نمي‌كنم [كه فقط بدانيد] و نهايتاً گرفتار عُجب و خودپسند بشويد [و به علم خود بنازيد]...
(اِنَّكُمْ لَنْ تَنالُوا ما تُرِيدُونَ اِلّا بِتَرْكِ ما تَشْتَهُون)؛
حقيقت اينكه شما هرگز به آنچه مي‌خواهيد[از سعادت ابدي] نخواهيد رسيد مگر اينكه خواسته‌هاي نفساني خود را ترك كنيد!
(وَ لَنْ تَظْفَرُوا بِما تَأمُلُونَ اِلاّ بِالْصَّبْرِ عَلي ما تَكْرَهُون)؛
و به آنچه كه آرزوي آن را داريد[از تقرّب به خدا و اولياي خدا] هرگز نائل و ظفرمند نخواهيد شد، مگر اينكه آنچه كه ناخوشايندتان هست [از اطاعت خدا در انجام واجبات و ترك محرّمات] تحمّل كنيد.
 ارتكاب گناه براي شما لذّت‌بخش است و ترك آن ناگوار! آن لذّت را بايد ترك كنيد و آن ناگواري را بايد تحمّل نماييد تا به آنچه كه آرزو داريد از سعادت ابدي نائل شويد.
(اِيّاكُم وَ النَّظْرَةَ اِنَّها تَزْرَعُ فِي الْقُلوُبِ الشَّهْوَةَ وَ كَفَي بِها لِصاحِبِها فِتْنَةً)؛[82]
بپرهيزيد از يك نگاه زودگذر كه آن در دل‌ها شهوت را مي‌روياند و همان كافي است كه صاحبش را گرفتار كند!
يك نگاه شهوت‌آلود،همچون بذري در زمين دل افشانده مي‌شود و با تداوم آن آبياري شده و رشد مي‌كند و عاقبت تبديل به درخت عصيان مي‌گردد و آدمي را به وادي‌هاي فساد و بي‌عفّتي مي‌افكند.
 اين گناه نگاه، امروز در تمام زواياي زندگي ما از كوچه و بازار و خيابان و آموزشگاه‌ها و داخل خانواده‌ها به صورت يك امر عادي در آمده و اصلاً نهي از آن، خود يك گناه و سخني خارج از متعارف به حساب آمده است!!
در روزنامه‌اي خواندم يكي از مسئولان آموزش و پرورش گفته بود امروز ديگر سخن از جدا كردن پسران و دختران جوان در دانشگاه و ديوار كشيدن بين آنان به ميان آوردن يك حسّاسيّت بيخود و بي‌مورد است!!


حضرت امام كاظم (عليه السلام) فرمود:
(يا هشام! اَوْحَي اللهُ اِلَي داوُد (عليه السلام) يا داوُد حَذِّرْ وَ اَنْذِر اَصْحابَكَ عَنْ حُبِّ الشَّهَواتِ فَاِنَّ الْمُعَلَّقَةَ قُلُوبُهُم بِشَهَواتِ الدُّنيا قُلُوبُهُم مَحْجُوبَةٌ عَنّي)؛[83]
«خداوند به داود پيامبر وحي كرد: اي داود!اصحاب خود را از دوست داشتن شهوات تحذير و انذار كن! چه آنكه مردمي كه قلبشان آويخته به شهوات دنيا است از من در حجاب خواهند بود [و رابطه‌اي با من نخواهند داشت]».
دل به شهوات دنيا دادن و از خدا دل كندن!آيا خسران و زيان غير قابل جبران نيست؟خدا به همه‌ي ما رشد عقلي عنايت كند تا خدا را با هوي مبادله نكنيم و آخرت باقي را به دنياي فاني نفروشيم.


سعادت ما در گرو اعتقاد به اصل امامت
مي‌دانيم كه مسأله‌ي امامت از اصول مسلّم و از اركان اصيل اعتقادي ما شيعه‌ي اماميّه است و معتقديم كه اگر اصل امامت در مركز اعتقادي ما قرار نگيرد، هيچكدام از اصول اعتقادي ما از توحيد و نبوّت و معاد مؤثّر در سعادت و نجات ما در عالم آخرت نخواهد بود. ما عقايد خود را اينطور تنظيم مي‌كنيم. مي‌گوييم: خالق و آفريدگار ما حكيم است و بر اساس حكمت، قانون براي تنظيم زندگي انسان وضع مي‌كند؛ چون انسان موجود مختار است؛  اگر به حال خود رها شود نه هدف از خلقت خود را مي‌شناسد و نه راه رسيدن به آن را مي‌يابد و لذا آفريننده‌ي او قانون براي او وضع مي‌كند تا اين موجود مختار با اختيار خود طبق برنامه‌ي منظّم راه خود را ادامه دهد وبه مقصد برسد.
قانون كه وضع شد طبعاً گروهي در برابر آن مطيع مي‌شوند و گروه ديگر متخلّف. چون عالَم انسان، عالم اختيار است و در عالم اختيار گروهي در مقابل قانون مطيع و گروهي متخلّف خواهند بود. مطيع و متخلّف هم حتماً پاداش و كيفر خواهند داشت؛ زيرا قانوني كه مطيع و متخلّف را يكسان ببيند در واقع لغويّت[84] و بي‌اثر بودن خود را ثابت مي‌كند. قانون حكيمانه و صحيح آن قانوني است كه متخلّف از آن كيفر ببيند و مطيع آن نيز به پاداش برسد.
كيفر و پاداش قانون الهي هم در دنيا تحقّق نمي‌يابد. يعني اينطور نيست كه در دنيا همه‌ي متخلّفين از قانون خدا كيفر ببينند و همه‌ي مطيعين آن به پاداش برسند. بسياري از متخلّفين بي‌كيفر مي‌ميرند و بسياري از مطيعين بي‌پاداش از دنيا مي‌روند. چون دنيا گنجايش كيفر و پاداش ندارد. چگونه ممكن است در دنيا پاداش كافي به امام سيّدالشّهدا (عليه السلام) و كيفر كافي به يزيد پليد داد؟!
پس بايد عالم ديگري باشد كه در آن عالم، متخلّف و مطيع قانون خدا كيفر و پاداش مناسب خود را ببينند. كيفر و پاداش در آن عالم هم، مولود افكار و عقايد و اخلاق و اعمال خودمان است كه در دنيا به‌دست آورده‌ايم و آن عقايد و اخلاق و اعمال هم از طريق قانون خدا به دست آمده است. يعني چون اطاعت از قانون خدا كرده‌ايم مَلَكات فاضله از اخلاق و اعمال خوب به دست آورده‌ايم و اگر تخلّف از قانون خدا كرده‌ايم؛ ملكات رذيله از اخلاق زشت و اعمال ناپسند در جان خويش انباشته‌‌ايم.
امامت داراي دو صفت علم و عصمت
زندگي در عالم آخرت، مولود ملكات نفساني ماست و ملكات نفساني ما هم مولود دين و قانون خداست. پس نتيجه اين مي‌شود كه دين حق در زندگي انسان فوق‌العاده مهمّ است و سرنوشت‌ساز . ما كه مي‌خواهيم در عالم آخرت به سعادت ابدي برسيم بايد خود را به دامن دين حق بيفكنيم و در دامن آن پرورش بيابيم. دين است كه براي ما ملكات فاضله مي‌سازد. دين هم مولود وحي و نبوّت است يعني از جانب خدا بايد آن دستورات آسماني به عالم انسان ابلاغ گردد و راه ابلاغ آن نيز اين است كه فردي را از جنس بشر به عنوان پيامبر برگزيند و دريچه‌اي از قلب او به عالم بالا بگشايد و از آن دريچه، وحي و پيام خود را به او برساند و او را مأمور به ابلاغ پيام به عالم انسان بگرداند و او بايد داراي دو صفت مسلّم باشد: صفت علم و صفت عصمت.يعني هم عالم به تمام حقايق وحي كه از جانب خدا به او رسيده است باشد و هم معصوم از هر گونه خُلق و خوي زشت و كردار و گفتار ناپسند و بلكه معصوم از هر گونه سهو و خطا و اشتباه باشد تا بشر بتواند در برابر او تسليم گردد و با آسودگي خاطر زمام اعتقاد و عمل خود را به دست او بسپارد و همين دو صفت يعني «علم» و «عصمت» بايد در كسي باشد كه مقام خلافت و جانشيني پيامبر به او واگذار مي‌شود و ما از او تعبير به «امام» مي‌كنيم كه پس از پيامبر… و آورنده‌ي وحي از جانب خدا، زمام هدايت بشر را به دست گرفته و عهده‌دار تبيين مجملات وحي مي‌گردد.
امام (عليه السلام) مبيّن قرآن
چون وحي كه همان قرآن است داراي اجمال است؛ يعني همه چيزش بر همه كس روشن نيست و لذا پس از پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)… بايد كسي جاي پيامبر بنشيند و آن را براي امّت تبيين و تشريح كند و به حكم عقل بايد آن كس كه مبيّن قرآن است؛ داراي همان دو صفتي باشد كه مبلّغ قرآن داراي آنها بوده است. يعني هم عالم به تمام حقايق قرآن و آگاه از تمام رموز هدايت انسان باشد و هم معصوم از هر گناه و خطا.
پس خلاصه‌ي گفتار ما در تنظيم عقايد اين شد كه خالق و آفريدگار ما حكيم است. حكيم براي تعديل زندگي انسان قانون جَعْل مي‌كند. قانون، متخلّف و مطيع دارد. تخلّف و اطاعت از قانون، مستلزم كيفر و پاداش است. جاي كيفر و پاداش هم عالم آخرت است. كيفر و پاداش عالم آخرت هم مولود عقايد و اعمال و ملكات نفساني ما است كه از دين به دست مي‌آوريم. دين هم به وسيله‌ي وحي خدا به ما مي‌رسد كه پيامبر… آورنده‌ي آن و امامان (عليهم السلام) مبيّن آن مي‌باشند.
تبعيّت از امام به حكم عقل
بنابراين ما به حكم عقل موظّفيم پس از پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)… دست به دامن امام معصوم (عليه السلام)  بزنيم و دين خدا را از آستان اقدس او به دست آوريم. ضمناً نتيجه‌ي مهمّ ديگري هم كه از اين تحليل عايد ما مي‌شود پس از اصل اعتقاد به خدا، آنچه كه موجب مي‌شود انسان به ساير اصول اعتقادي روي بياورد و به آن اصول عمل نمايد، اصل اعتقاد به معاد و ايمان به حتميّت روز قيامت است. زيرا چنان‌كه گفتيم: اگر اعتقاد به كيفر و پاداش در عالم آخرت نباشد؛ دنبال دين و وحي و نبوّت و امامت نمي‌رويم! صرف اينكه خدا هست و وحي به پيامبر نازل كرده و امام آن را بيان كرده است كافي نيست آدمي را از شهوات نفساني باز داشته و او را وادار به عبادت خدا و انجام واجبات و ترك محرمات بنمايد.


اعتقاد به قيامت سرچشمه‌ي فضيلت‌ها
البتّه اقلّيّت بسيار نادري هستند كه خدا را حُبّاً عبادت مي‌كنند و مي‌توانند بگويند:
(اِلهِي ما عَبَدْتُكَ خَوْفاً مِنْ نارِكَ وَ لا طَمَعاً فِي جَنَّتِكَ بَلْ وَجَدْتُكَ اَهْلاً لِلْعِبادَةِ فَعَبَدْتُكَ)؛[85]
خدايا! انگيزه‌ي من بر عبادت تو نه ترس از آتش جهنّمت بوده و نه اشتياق به بهشتت، بلكه من تو را شايسته‌ي عبادت يافته و عبادتت كرده‌ام.
امّا اين لقمه، لقمه‌اي نيست كه به هر دهاني بگنجد. تنها به دهان آن بزرگ مردي مي‌گنجد كه گفته است:
(لَألْفَيْتُمْ دُنْيَاكُمْ هَذِهِ أزْهَدَ عِنْدِي مِنْ عَفْطَةِ عَنْزٍ)؛[86]
اين دنياي شما در نزد من[كه علي هستم]از آب بيني بز پست‌تر است!
آري اوست كه در عالي‌ترين مرتبه‌ي معرفت‌الله و محبةالله گفته است:
(فَهَبْنِي يا اِلهي و رَبِّي وَ سَيِّدِي وَ مَوْلاي صَبَرْتُ عَلي عَذابِكَ فَكَيْفَ اَصْبِرُ عَلي فِراقِك)؛[87]
اي خدا و سيّد و مولايم، گيرم كه بر عذابت صبر كردم،ولي چگونه بر فراقت صبر كنم.
ما اين جمله را در دعاي كميل مگر به گونه‌ي اِخبار و نقل قول از آن امام بزرگ به زبان بياوريم وگرنه جرأت انشاء آن را هرگز در خود نمي‌بينيم و بايد به خود بگوييم: فضولي موقوف! تو كجا و اين گستاخي كجا؟!
به هر حال اكثريّت قريب به اتّفاق مردم از ترس جهنّم و براي رفتن به بهشت خدا را عبادت مي‌كنند و البتّه اين نيز نشأت گرفته‌ي از ايمان به عالم آخرت است و خود فضيلتي بسيار عظيم است اگر چه نسبت به مرتبه‌ي اعلاي از ايمان و يقين در مرتبه‌ي پايين است و حاصل آنكه: اگر اعتقاد به معاد و كيفر و پاداش روز جزا در دلها نباشد اكثر مردم دنبال خدا و پيامبر وامام و دين نمي‌روند. از اين روست كه مي‌گوييم: انگيزه‌ براي اطاعت امر خدا و تبعيّت از پيامبر و امام (عليهم السلام) اصل اعتقاد به قيامت است و عدم اعتقاد به قيامت، سرچشمه‌ي تمام انحرافات و ضلالتها است.
فراموشي روز حساب،علّت گمراهي‌ها
اين قرآن است كه مي‌گويد:
]...إنَّ الَّذِينَ يَضِلُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللهِ لَهُمْ عَذابٌ شَدِيدٌ بِما نَسُوا يَوْمَ الْحِسابِ[؛[88]
...آنان كه از راه خدا به انحراف افتاده‌اند از آن جهت كه روز حساب را فراموش كرده‌اند عذابي سخت دارند.
از نظر اين آيه‌ي كريمه علّت گمراهي‌‌ها، انكار خدا و پيغمبر و امام نيست؛ زيرا بسياري ازمعتقدان به خدا و پيغمبر و امام هم گمراهي‌هاي فراوان دارند بلكه علّت اصلي، نسيان روز حساب است كه مي‌فرمايد:
]...بِما نَسُوا يَوْمَ الْحِسابِ[؛
روز حساب و كيفر و پاداش را ناديده گرفته و آن را در مركز باور خود ننشانده‌اند. البتّه اقرار زباني به آن دارند و معنا و مفهوم آن را هم مي‌دانند امّا آن را باور نكرده‌اند و لذا وحشتي از آن در جان خويش احساس نمي‌كنند.
در سوره‌ي حمد كه هر شبانه‌روز آن را چند بار مي‌خوانيم مي‌بينيم اوّل سخن از خداست كه اوّلين اصل از اصول اعتقادي ما است و مي‌گوييم:
]اَلحَمدللهِ رَبّ العالَمين*الرَّحمن الرَّحيم[؛
حمد و ستايش مخصوص خداوند رحمان و رحيم و پروردگار عالميان است.
او را به ربوبيّت جهانيان و رحمانيّت و رحيميّت كه مستلزم جعل قانون براي آدميان است مي‌ستاييم و سپس سخن از روز جزا به ميان آورده و مي‌گوييم:
]مالِكِ يَوم الدّين[؛ صاحب اختيار روز جزاست.
 در نمازي كه عبادت شبانه‌روزي ماست پس از اصل توحيد و اقرار به ربوبيّت خدا نخستين اصلي كه در هر روز و شب به زبان مي‌آوريم و اعتقاد قلبي خود را نسبت به آن نشان مي‌دهيم اصل اقرار به روز جزا و ايمان به قيامت كُبراست و پس از ايمان به قيامت است كه سخن از دين و عبادت و استعانت از خدا به ميان آورده و مي‌گوييم:
]ايّاكَ نَعبُد وَ اِيّاكَ نَستَعين[؛
تنها تو را مي پرستيم و فقط از تو ياري مي‌طلبيم.
و براي رسيدن به هدف كه تقرّب به حضرت معبود است از او هدايت به راه راست و صراط مستقيم مي‌طلبيم و مي‌گوييم:
]إهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ[؛
ما را به راه راست هدايت فرما.
آدمي تا مقصدي نداشته باشد به راه نمي‌افتد و دنبال راه مستقيم نمي‌گردد. مقصد آدمي همان «قيامت» است كه روز لقاء و ديدار خداست.
]يا أيُّهَا الْإنْسانُ إنَّكَ كادِحٌ إلي رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاقِيهِ[؛[89]
اي انسان! تو بار سفر بسته با رنج مستمرّ رو به خدايت مي‌روي و سرانجام او را ديدار مي‌كني و تنها راه مستقيم نيل به آن مقصد نيز اتّباع از پيامبر و امام معصوم (عليهم السلام) است كه مؤسّس و مبيّن دين و وحي خدا مي‌باشند و شأن اصلي آنها ساختن انسان براي عالم آخرت است. چنان‌كه خدا هم مي‌فرمايد:
]...تُرِيدُونَ عَرَضَ الدُّنْيا وَ اللهُ يُرِيدُ الْآخِرَةَ...[؛[90]
...شما تمام همّتان نيل به متاع [زودگذر] دنياست، [در صورتي كه] همّ خدا تأمين سعادت اخروي انسان است...
البتّه دنيا هم از آن نظر كه معبر و راه عبور به سوي مقصد اصلي است بايد در حدّ معبر بودن مورد توجّه قرار بگيرد و لوازم زندگي در آن فراهم گردد امّا نه اينكه تمام قواي جسمي و روحي انسان به پاي دنيا ريخته شود و سرانجام با روحي تاريك و خالي از انوار الهي از دنيا برود و به عذاب محروميّت از قرب خدا مبتلا گردد.
هيچ كس منكر وجود الله نيست!
در قرآن كريم مي‌بينيم آن‌چه كه شديداً مورد توجّه خدا و اولياي خدا (عليهم السلام) بوده است اثبات حتميّت و قطعيّت روز جزا و حساب است و آن‌چه هم كه شديداً مورد انكار كافران و ملحدان از مستكبران بشري بوده است همان روز جزا و حساب است وگرنه درباره‌ي وجود خدا انكار و استبعادي نداشتند. چنان‌كه خدا مي‌فرمايد:
]وَ لَئِنْ سَألْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ اْلاَرْضَ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ لَيَقُولُنَّ اللهُ...[؛[91]
اگر از همين بت‌پرستها بپرسي كه چه كسي خالق آسمانها و زمين است مي‌گويند: الله...
آنها منكر وجود الله نبودند بلكه او را معبود خود نمي‌دانستند و بت را عبادت مي‌كردند امّا در مورد قيامت آن را با جدّ تمام منكر مي‌شدند. چون مي‌دانستند اگر معتقد به قيامت باشند بايد تن به تعهّدات و مسئوليّت‌هاي ديني بدهند و پا روي شهوات نفساني بگذارند و حلال و حرام خدا را رعايت كنند و چنين تعهّدي براي مستكبران قابل تحمّل نبود و قهراً چاره‌اي جز انكار اصل قيامت نمي‌ديدند و آن را خلاف منطق عقل و غيرقابل امكان جلوه مي‌دادند تا زير بار احكام دين نروند! به فرموده‌ي قرآن:
]وَ قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا هَلْ نَدُلُّكُمْ عَلي رَجُلٍ يُنَبِّئُكُمْ إذا مُزِّقْتُمْ كُلَّ مُمَزَّقٍ إنَّكُمْ لَفِي خَلْقٍ جَدِيدٍ*أفْتَري عَلَي اللهِ كَذِباً أمْ بِهِ جِنَّةٌ[؛[92]
[از روي تحقير و سبك كردن پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله و سلم)]گفتند: آيا مي‌خواهيد به شما نشان بدهيم مردي را كه مي‌گويد:بعد از اينكه شما مرديد و كاملاً  پوسيده شديد و ذرّات خاكتان پراكنده شد و هر ذرّه به جايي رفت دوباره زنده مي‌شويد؟! اين مرد يا دروغ به خدا مي‌بندد و يا ديوانه است[وگرنه آدم عاقل راستگو چنين حرفي نمي‌زند].
مؤمنان چه كساني هستند؟!
]الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ[؛[93]
آنان كه نماز بپا مي‌دارند و زكات مي‌دهند و ايقان به آخرت دارند.
يعني اقامه‌ي نماز و پرداختن زكاتشان بر اساس ايمان و ايقان به آخرت است امّا:
]إنَّ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ زَيَّنَّا لَهُمْ أعْمالَهُمْ فَهُمْ يَعْمَهُونَ[؛[94]
آنان كه ايمان به آخرت ندارند؛اعمالشان در نظرشان زيبا جلوه كرده[و بر اثر ناآگاهي از سرنوشت خود]در حال حيرت به سر مي‌برند!
طبيعي است كه آدم بي‌ايمان به آخرت، دل به دنيا مي‌بندد و دنياطلبي در نظرش بسيار زيبا و كاملاً منطقي توجيه مي‌شود و از دست دادن آن را كاري سفيهانه مي‌داند. پس اعتقاد به قيامت در زندگي يك مسلمان نقش بسيار سازنده و تربيتي بيش از اعتقاد به توحيد و نبوّت و امامت دارد. تا اعتقاد به قيامت، آنچنان كه بايد در جان انسان ننشيند دنبال احكام دين و اطاعت از خدا و پيغمبر وامام نمي‌رود ولي وقتي كه آن حقيقت باورش شد طبعاً براي رهايي از عذاب‌هاي جهنّم و نائل گشتن به نعمت‌هاي بهشت جاودان سراغ پيامبر و امام مي‌رود كه دين وآيين بهشت‌ساز الهي را از طريق آنها به دست آورد. در آن موقع است كه اهمّيّت اصل امامت در زندگي انسان مؤمن تجلّي مي‌كند و مي‌فهمد كه وجود اقدس امام (عليه السلام)  كه پس از پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله و سلم) حجّت باقي خدا در روي زمين است، تنها مرجع ديني معصوم از خطا براي امّت اسلامي است و ولايت او صراط مستقيم به سوي مقصد اعلاست كه لقاي خدا و استقرار در غرفات جنّت المأوي است.
تأييد عقايد از امام (عليه السلام)
حال به اين روايت توجّه فرماييد: به نقل مرحوم كليني(رض)در اصول كافي، مردي به نام منصوربن‌حازم كه خواسته است عقايد ديني خود را خدمت امام زمانش حضرت امام صادق (عليه السلام) عرضه بدارد تا در صورت تأييد آن‌حضرت به آن عقايد استوار بماند و چه خوب است انسان گاهي عقايد ديني خود را پيش بزرگي از بزرگان دين عرضه كند كه اگر اشتباهي هست برطرف سازد. در حالات حضرت عبدالعظيم حسني (عليه السلام) آمده است كه آن‌حضرت علاوه بر شرف نسبي كه با چهار واسطه به حضرت سبط اكبر امام حسن مجتبي (عليه السلام)  مي‌رسد، علاوه بر اين از بزرگان علماي عصر خود بوده است. او با دارا بودن آن مقام عظيم علمي خدمت امام زمانش حضرت امام ابوالحسن‌الهادي‌النّقي امام دهم (عليه السلام) شرفياب شده و عقايد ديني خود را خدمت آن‌حضرت عرضه كرده و آن‌حضرت تأييد نموده و درباره‌اش دعا فرموده است.
ابن‌حازم نيز خدمت حضرت امام صادق (عليه السلام) عرض كرد:
(إنَّ مَنْ عَرَفَ أنَّ لَهُ رَبّاً فَيَنْبَغِي لَهُ أنْ يَعْرِفَ أنَّ لِذَلِكَ الرَّبِّ رِضاً وَ سَخَطاً)؛
وقتي انسان فهميد كه خدايي دارد، بايد بفهمد كه آن خدا خشم و رضايي دارد. بعضي از كارها را مي‌پسندد و بعضي را نمي‌پسندد و نسبت به كسي خشنود و نسبت به كسي خشمگين مي‌گردد.
(وَ أنَّهُ لا يُعْرَفُ رِضَاهُ وَ سَخَطُهُ إلاّ بِوَحْيٍ أوْ رَسُولٍ فَمَنْ لَمْ يَأْتِهِ الْوَحْيُ فَقَدْ يَنْبَغِي لَهُ أنْ يَطْلُبَ الرُّسُلَ)؛
ولي پي بردن به خشم و رضاي او راهي جز اين ندارد كه يا به خود انسان از سوي خدا وحي شود و يا از رسولي كه به او وحي شده است بشنود. پس وقتي به خودِ انسان وحي نازل نمي‌شود ناچار بايد در طلب رسولان برآيد تا وحي خدا را از زبان آنها بشنود.
(فَإذَا لَقِيَهُمْ عَرَفَ أنَّهُمُ الْحُجَّةُ وَ أنَّ لَهُمُ الطَّاعَةَ الْمُفْتَرَضَةَ)؛
وقتي آنها را ملاقات كرد،آنها را به عنوان حجّت مي‌شناسد و اطاعتشان را بر خود واجب مي‌داند.
 آنگاه ابن‌حازم به امام عرض كرد: من به مردم مي‌گويم: آيا قبول داريد كه رسول خدا… حجّت بر خلق خدا بود؟ مي‌گويند: آري. مي‌پرسم: پس از رسول خدا… حجّت بر خلق كيست؟ جواب مي‌دهند: قرآن حجّت است. مي‌گويم: قرآن چگونه حجّت است در حالي كه همه‌ي مذاهب مختلف به قرآن استناد مي‌كنند و هر يك حقّيّت مذهب خود را با قرآن توجيه مي‌نمايند! در صورتي كه مذهب حق يكي بيش نيست!پس معلوم مي‌شود قرآن خودش بيّن نيست. يعني تمام حقايقش براي همه كس روشن نيست.
(فَعَرَفْتُ أنَّ الْقُرْآنَ لا يَكُونُ حُجَّةً إلاّ بِقَيِّمٍ فَمَا قَالَ فِيهِ مِنْ شَيْ‏ءٍ كَانَ حَقّاً)؛
از اينجا پي بردم كه قرآن در حجّيّت خود نياز به قيّم دارد تا آنچه كه حق است او از قرآن براي مردم بيان كند.
بديهي است كه قيّم قرآن بايد از سوي فرستنده و آورنده‌ي قرآن معيّن و معرّفي گردد. در نتيجه:
(فَأشْهَدُ أنَّ عَلِيّاً  (عليه السلام)  كَانَ قَيِّمَ الْقُرْآنِ وَ كَانَتْ طَاعَتُهُ مُفْتَرَضَةً وَ كَانَ الْحُجَّةَ عَلَي النَّاسِ بَعْدَ رَسُولِ اللهِ‌… وَ أنَّ مَا قَالَ فِي الْقُرْآنِ فَهُوَ حَقٌّ)؛[95]
پس من شهادت مي‌دهم: علي (عليه السلام)  قيّم قرآن است و اطاعتش واجب و او بعد از رسول خدا… حجّت بر مردم و آن‌چه كه او درباره‌ي قرآن گفته همان حق است.
امام صادق (عليه السلام) پس از شنيدن اظهارات ابن‌حازم فرمود:
(رَحِمَك الله)؛ خدا تو را مشمول رحمت خود گرداند.
با اين جمله او را تأييد فرمود:«قيّم» يعني كسي كه امور مربوط به كسي يا چيزي را به عهده گرفته و قيام به تدبير امور او مي‌نمايد؛قيّم قرآن كسي است كه امر بيان قرآن را به عهده مي‌گيرد و قيام به تبيين حقايق و تفصيل مجملات آن مي‌نمايد.
بيان حقايق قرآن به عهده امام (عليه السلام)
 قرآن فرموده: نماز بخوانيد؛ امّا اجزاء و شرايط آن را نشان نداده است! گفته: روزه بگيريد؛ امّا سخن از مُفْطِرات[96] آن به ميان نياورده است.فرموده:
]...وَ للهِ عَلَي النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إلَيْهِ سَبِيلاً...[؛[97]
...مردم مستطيع بايد به حجّ خانه‌ي خدا بروند...
امّا شرط تحقّق استطاعت كدام است و مناسك حجّ كه مشتمل بر ده‌ها دستور است كدام است؟ هيچ يك از اينها در ظاهر قرآن نيست و بيان آن به عهده‌ي قيّم قرآن است وآنها دوازده امام معصوم (عليهم السلام) معرّفي شده‌ي از سوي آورنده‌ي قرآنند كه تا آخرين روز عمر دنيا در هر زماني يكي از آنان متصدّي امر امامت و تبيين قرآن مي‌باشند.


مهمترين شرط مغفرت، اعتقاد به مقام ولايت ائمّه (علیهم السلام)
تدبّري در اين آيه‌ي شريفه داشته باشيم كه خدا مي‌فرمايد:
]وَ إنّي لَغَفَّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهْتَدي[؛[98]
حقيقت آن‌كه من آمرزنده‌ام؛ كسي را كه توبه كند و ايمان بياورد و عمل صالح انجام دهد و آنگاه راه يابد.
اين كريمه شمول غفران خدا را مشروط به چهار شرط مي‌داند:
اوّلاً توبه و بازگشت از مسير شرك.ثانياً ايمان به خدا و حقّيّت دين و احكام خدا. ثالثاً التزام عملي به دين وانجام وظايف و تكاليف مقرّر در شرع مقدّس.رابعاً يافتن راه مخصوص و معيّني كه خدا براي ورود به ساحت اقدس دين معرّفي فرموده است.بنابراين سه شرط اوّل يعني توبه و ايمان و عمل صالح بدون شرط چهارم يعني «اهتداء» و ورود به راه معيّن مقبول خدا نمي‌باشد و مشمول غفران نمي‌گردد!حال آن راه معيّن كدام است؟ جواب از رسول خدا بشنويم كه خطاب به اميرالمؤمنين علي (عليه السلام) فرمود:
(وَ لَقَدْ ضَلَّ مَنْ ضَلَّ عَنْكَ وَ لَنْ يَهْتَدي اِلَي اللهِ مَنْ لَمْ يَهْتَدِ اِلَيْكَ وَ اِلي وِلايَتِكَ وَ هُوَ قَوْلُ رَبّي عَزَّ وَ جَلَّ‌]إنّي لَغَفَّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهْتَدي[يَعني اِلي وِلايَتِكَ)؛[99]
بطور حتم از خدا منحرف شده آن كسي كه از تو[اي علي] منحرف شده است و هرگز راه به سوي خدا نخواهد يافت آن كس كه راه به سوي تو و ولايت تو نيافته است و آن گفتار پرودگار من است[عزّوجلّ] كه من آمرزنده و غفّارم درباره‌ي كسي كه تائب و مؤمن و صالح العمل باشد و راه يافته. يعني به سوي ولايت تو راه يافته باشد.
مقصود از اهتداء،ولايت اهل بيت (علیهم السلام)
داود رقّي مي‌گويد: خدمت امام صادق (عليه السلام) عرض كردم:
(جُعِلْتُ فِداكَ قَوْلُهُ تَعالي وَ اِنّي لَغفّارٌ لِمَنْ....فَما هذَا الْاِهْتِداءُ بَعْدَ التَّوْبَةِ وَ الايمانِ وَ الْعَمَلِ الصّالِحِ فَقالَ مَعْرِفَةُ الاَئِمَّةِ وَ اللهِ اِمامٍ بَعْدَ اِمامٍ)؛[100]
قربان شما گردم، مقصود از اهتداء بعد از توبه و ايمان و عمل صالح كه در اين آيه آمده است چيست؟ فرمود: به خدا قسم معرفت و شناخت امامان است امامي بعد از امامي.
يعني ائمّه‌‌ي دين(علیهم السلام)يكي بعد از ديگري در هر زمان طريق وصول به قرب خدا هستند.
در روايت ديگري امام باقر (عليه السلام) فرمود:
(ثُمَّ اهْتَدي اِلي وِلايَتِنا اَهْلَ الْبَيْتِ فَوَاللهِ لَوْ اَنَّ رَجُلاً عَبَدَاللهَ عُمْرَهُ ما بَيْنَ الرُّكْنِ وَ الْمَقامِ ثُمَّ ماتَ وَ لَمْ يَجِيءْ بِوِلايَتِنا لَاَكَبَّهُ اللهُ فِي النّارِ عَلي وَجْهِهِ)؛[101]
اهتداء به ولايت ما اهل بيت مقصود خداست. پس به خدا قسم اگر مردي تمام عمر خود را در ميان ركن و مقام[در مسجدالحرام و در جوار كعبه]به عبادت خدا بپردازد و سپس بميرد در حالي كه ولايت ما را[به همراه خود]نياورده باشد، بطور حتم خدا او را با صورت در ميان آتش سرنگونش خواهد ساخت.
نماز بي‌ولاي علي (عليه السلام) ارزشي ندارد!
به شيطان فرمود: در برابر آدم سجده كن. گفت: نمي‌كنم. هر چه مي‌خواهي براي خودت سجده مي‌كنم ولي براي آدم سجده نمي‌كنم. فرمود:
(عِبادَتي مِنْ حَيْثُ اُريدُ لا مِنْ حَيْثُ تُريدُ)؛[102]
عبادت من از راهي است كه من مي‌خواهم نه از راهي كه تو مي‌خواهي.
من از تو سجده‌ي بر آدم را مي‌خواهم. من از شما امّت اسلام آن نماز و روزه و حجّي را مي‌خواهم كه در آستان ولاي علي انجام پذيرد وگرنه صدها سال دور كعبه بچرخيد و با صفوف انبوه از هزاران نفر در مسجدالحرام ركوع و سجود كنيد امّا سر در مقابل علي فرود نياوريد آن همه اعمالتان نزد من به پشيزي نمي‌ارزد.به اين روايت توجّه فرماييد:
(عَنْ اَبي جَعْفَرٍالباقِر عَنْ آبائِهِ عَنْ عَليٍّ عَن رَسُولِ‌الله…عَن جَبْرَئيل عَنِ اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ)؛
حضرت امام باقر (عليه السلام) از پدران بزرگوارشان نقل كرده و آن بزرگواران از علي (عليه السلام) و او از رسول خدا…و آن حضرت از جبرئيل و جبرئيل از خدا كه فرمود:
(قالَ و عِزّتي و جَلالي لاَُعَذِّبَنَّ كُلَّ رَعِيَّةٍ فِي الْإسْلامِ دَانَتْ بِوَلايَةِ كُلِّ إمَامٍ جَائِرٍ لَيْسَ مِنَ اللهِ وَ إنْ كَانَتِ الرَّعِيَّةُ فِي أعْمَالِهَا بَرَّةً تَقِيَّةً وَ لَأعْفُوَنَّ عَنْ كُلِّ رَعِيَّةٍ فِي الْإسْلامِ دَانَتْ بِوَلايَةِ كُلِّ إمَامٍ عَادِلٍ مِنَ اللهِ وَ إنْ كَانَتِ الرَّعِيَّةُ فِي أنْفُسِهَا ظَالِمَةً مُسِيئَةً)؛[103]
خدا فرموده است: به عزّت و جلالم سوگند! هر جمعيّتي در اسلام اطاعت از پيشوايي جائر كه منصوب از جانب خدا نيست بنمايد آن جمعيّت را بطور حتم عذابشان مي‌كنم هر چند آنها از حيث اعمالشان نيك و پرهيزگار باشند! و هر جمعيّتي كه اطاعت از امام عادل منصوب از جانب خدا بنمايند آنها را اگر چه از حيث اعمالشان ناپسند و گنه‌كار باشند عفوشان مي‌كنم!
اي مردم مراقب دين خود باشيد!
اين جمله را امام اميرالمؤمنين (عليه السلام) مكرّراً ضمن خطابه‌هاي خود مي‌فرموده‌اند:
(يَا أيُّهَا النَّاسُ دِينَكُمْ دِينَكُمْ فَإنَّ السَّيِّئَةَ فِيهِ خَيْرٌ مِنَ الْحَسَنَةِ فِي غَيْرِهِ وَ السَّيِّئَةُ فِيهِ تُغْفَرُ وَ الْحَسَنَةُ فِي غَيْرِهِ لا تُقْبَلُ)؛[104]
اي مردم! مراقب دين خود، مراقب دين خود باشيد[در حفظ دين خود كوشا باشيد]چه آنكه خطا و اشتباه در دين شما، بهتر از عبادت در غير آن است. گناه در دين شما آمرزيده مي‌شود امّا كار خير و عبادت در غير اين پذيرفته نمي‌شود.


نامه‌ي امام جواد (عليه السلام)  به يكي از شيعيان
دستگاه حكومت عبّاسي كه از محبوبيّت فوق‌العاده‌ي امام جواد (عليه السلام)  در ميان مردم رنج مي‌برد، دائماً مي‌كوشيد از راه‌هاي گوناگون عظمت معنوي آن حضرت را تحت‌الشّعاع قرار دهد و آن را تحقير كند؛ امّا به هدف نمي‌رسيد. بلكه نورانيّت آن خورشيد علم و ايمان و تقوا گسترده‌تر مي‌شد و حتّي در ميان كارگزاران خود دستگاه حاكم نفوذ مي‌كرد!
از مردي كه از اهالي بُست و سِجِستان(سيستان)بود نقل شده كه گفته است: اوائل خلافت معتصم عبّاسي بود؛ در سفر حجّ در مكّه خدمت امام جواد (عليه السلام) رسيدم؛ مجلسي بود و جمعي از وابستگان به هيأت حاكمه نيز شركت داشتند. من از اين فرصت خواستم استفاده كنم به حضور امام عرض كردم: والي (فرماندار يا استاندار شهر) ما كه از ارادتمندان به شماست مبلغ سنگيني ماليات براي من مقرّر كرده است و من قادر بر اداي آن نيستم. اگر عنايتي فرموده توصيه‌اي درباره‌ي من به او مرقوم بفرماييدكه به من ارفاق كرده، سخت‌گيري ننمايد تشكّر بسيار خواهم داشت. فرمود: من با او آشنايي ندارم.گفتم: او از دوستداران و ارادتمندان شما است؛ اگر بنويسيد درباره‌ي من مؤثّر خواهد شد. صفحه‌اي برداشتند و نوشتند:
(بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ أمَّا بَعْدُ فَإنَّ مُوصِلَ كِتَابِي هَذَا ذَكَرَ عَنْكَ مَذْهَباً جَمِيلاً وَ إنَّ مَا لَكَ مِنْ عَمَلِكَ مَا أحْسَنْتَ فِيهِ فَأحْسِنْ إلَي إخْوانِكَ وَ اعْلَمْ أنَّ اللهَ عَزَّ وَ جَلَّ سَائِلُكَ عَنْ مَثَاقِيلِ الذَّرِّ وَ الْخَرْدَلِ)؛[105]
آورنده‌ي نامه‌ي من، مذهب نيكويي از شما براي من نقل كرد. درباره‌ي برادرانت احسان كن و بدان كه خدا روز قيامت تو را از مثقال ذرّه و خردل از عملت مورد پرسش قرار خواهد داد.
نامه را گرفتم و به شهر خودم بازگشتم. به دو فرسخي شهر رسيده بودم كه به من گفتند: والي به استقبال تو آمده است! من تعجّب كردم! والي كجا و من كجا كه به استقبال من بيايد؟! گفتند: او شنيده نامه‌اي همراه تو هست، به خاطر آن نامه آمده است. تعجّبم بيشتر شد! به من رسيد و سلام كرد و اظهار محبّت فراوان نمود، آنگاه پرسيد تو نامه‌اي همراه داري؟گفتم: بله، نامه را دادم. گرفت و آن را بوسيد و روي چشمهاي خود گذاشت و گفت: حاجتي داشتي؟گفتم: ماليات سنگيني براي من مقرّر كرده‌اند كه توانايي اداء آن را ندارم. گفت: مطمئن باش تا من سر كار هستم از تو ديناري نخواهند گرفت. تا زنده بود احسانش از خانواده‌ي من قطع نشد!

والسّلام عليكم و رحمة‌ الله و بركاته

--------------


 
 [1]ـ مفاتيح الجنان، در زيارات مطلقه‌ي امام حسين (علیه السلام) ، زيارت اوّل.
 [2]ـ بستن و منظّم كردن و شكافتن و گشودن.
 [3]ـ سوره‌ي بقره،آيه‌ي124.
 [4]ـ اصول كافي، جلد1، باب نادر جامع في فضل الامام و صفاته، صفحه‌ي199.
 [5]ـ سوره‌ي تغابن، آيه‌ي 8 .
 [6]ـ اصول كافي، جلد1،باب إنّ الائمّة نور الله، صفحه‌ي 194 .
 [7]ـ منتهي الآمال، در معجزات حضرت امام باقر(علیه السلام) ، صفحه‌‌ي 66 .
 [8]ـ آگاه به حقيقت شدن.
 [9]ـ بحارالانوار، جلد50، صفحه‌ي 38 .
 [10]ـ بعيد شمردن.
 [11]ـ سوره‌ي مريم،آيه‌ي 30.
 [12]ـ مناقب ابن شهر آشوب،جلد4،صفحه‌ي384.
 [13]ـ سوره‌ي احقاف، آيه‌ي 35.
 [14]ـ مناقب ابن شهر آشوب،جلد4،صفحه‌ي387 و بحارالانوار،جلد50،صفحه‌ي8 .
 [15]ـ كافي،جلد6،صفحه‌ي360.
 [16]ـ شعله گيرنده.
 [17]ـ علم اليقين فيض، صفحه‌ي230، پايين صفحه: «إنّ المعرفة في هذه الدّنيا بذر المشاهدة في الآخرة و اللّذّة الكاملة متوقّفة علي المشاهدة».
 [18]ـ سفينة البحار، مادّه‌ي انس .
 [19]ـ نهج البلاغه‌ي فيض، خطبه‌ي33 .
 [20]ـ دنبال رونده.
 [21]ـ نهج البلاغه‌ي فيض، خطبه‌ي 147، قسمت دوّم.
 [22]ـ نه علمي داشت و نه حلمي.
 [23]ـ غررالحكم، حكمت 103، فصل نهم.
 [24]ـ بحارالانوار، جلد 39، صفحه‌ي 249، حديث11.
 [25]ـ همان، جلد 27، صفحه‌ي114، حديث 89 .
 [26]ـ اصول كافي، جلد2، صفحه‌ي464، حديث 6 .
 [27]ـ سوره‌ي فرقان،آيه‌ي 70 .
 [28]ـ بحارالانوار، جلد6 ، صفحه‌ي 153، حديث 9 ، نقل از معاني الأخبار صدوق(ره) .
 [29]ـ سوره‌ي لقمان، آيه‌ي33 .
 [30]ـ سوره‌ي تحريم، آيه‌ي 8 .
 [31]ـ المراقبات حاج ميرزاجوادآقا ملكي(رض)،صفحه‌ي36.
 [32]ـ بحارالانوار،جلد97،صفحه‌ي41.
 [33]ـ بحارالانوار،جلد27،صفحه‌ي179.
 [34]ـ همان،صفحه‌ي172،حديث15.
 [35]ـ سوره‌ي حجّ،آيه‌ي 54 .
 [36]ـ سوره‌ي طه، آيه‌ي 50 .
 [37]ـ سوره‌ي فرقان،آيه‌ي 31 .
 [38]ـ سوره‌ي بقره،آيه‌ي 120 .
 [39]ـ سوره‌ي شوري،آيه‌ي 52 .
 [40]ـ سوره‌ي انبياء،آيه‌ي 73 .
 [41]ـ سوره‌ي بقره،آيه‌ي 257 .
 [42]ـ صدور احكام شرعي.
 [43]ـ سوره‌ي احزاب،آيه‌ي 43 .
 [44]ـ سوره‌ي ابراهيم،آيه‌ي 1.
 [45]ـ نقل از بحارالانوار، جلد36، صفحه‌ي36.
 [46]ـ سوره‌ي انبياء،آيه‌ي 30 .
 [47]ـ مفاتيح‌الجنان، دعاي عديله.
 [48]ـ غيبت نعماني، صفحه‌ي 139: «لو أنّ الامام رفع من الارض لساخت بأهلها، اگر امام از زمين برداشته شود زمين اهل خود را فرو مي‌برد».
 [49]ـ دشنام دادن، ناسزا گفتن.
 [50]ـ سوره‌ي بقره،آيه‌ي45.
 [51]ـ تفسير صافي،مقدّمه‌ي4 و مقدّمه‌ي8 .
 [52]ـ بحارالانوار،جلد26،صفحه‌ي2،پايين صفحه.
 [53]ـ سوره‌ي نبأ،آيات1تا3.
 [54]ـ تفسير برهان،جلد4،صفحه‌ي420،حديث9.
 [55]ـ سوره‌ي نبأ،آيه‌ي40.
 [56]ـ بحارالانوار،جلد2،صفحه‌ي30،حديث13.
 [57]ـ فرازي از زيارت جامعه كبيره.
 [58]ـ فرازي از زيارت جامعه كبيره .
 [59]ـ تحف العقول،صفحه‌ي160.
 [60]ـ سوره‌ي حديد،آيه‌ي4.
 [61]ـ سوره‌ي غافر،آيه‌ي19.
 [62]ـ ظاهر شدن، به شكلي درآمدن.
 [63]ـ بحارالانوار،جلد1،صفحه‌ي84 ،حديث6.
 [64]ـ كافي،جلد1،صفحه‌ي200.
 [65]ـ جمله‌اي از دعاي عديله است(مفاتيح‌الجنان،صفحه‌ي82).
 [66]ـ كافي،جلد1،صفحه‌ي201.
 [67]ـ بحارالانوار،جلد26،صفحه‌ي2.
 [68]ـ مفاتيح‌الجنان،دعاي هر روز ماه رجب،صفحه‌ي130.
 [69]ـ به اذن خدا.
 [70]ـ بحارالانوار،جلد50، صفحه‌ي35، حديث24.
 [71]ـ بحارالانوار،جلد50، صفحه‌ي21، حديث8 .
 [72]ـ سوره‌ي مريم،آيه‌ي30.
 [73]ـ كشف الغمّّه،جلد2،صفحه‌ي344 و بحارالانوار،جلد50،صفحه‌ي91.
 [74]ـ بحارالانوار،جلد50،صفحه‌ي108.
 [75]ـ بحارالانوار،جلد50،صفحه‌ي59 و مدينة المعاجز،جلد7،صفحه‌ي324.
 [76]ـ كافي،جلد1،صفحه‌ي496و مناقب ابن شهر آشوب،جلد4،صفحه‌ي384.
 [77]ـ بحارالانوار،جلد50،صفحه‌ي55 و مناقب ابن شهر آشوب،جلد4،صفحه‌ي388.
 [78]ـ كافي،جلد1،صفحه‌ي353.
 [79]ـ بحارالانوار،جلد50،صفحه‌ي46 و مدينة‌المعاجز،جلد7،صفحه‌ي372.
 [80]ـ كسي كه در حال احرام است.
 [81]ـ بحارالانوار،جلد50،صفحه‌ي74 و مدينة‌المعاجز،جلد7،صفحه‌ي347.
 [82]ـ تحف‌العقول، صفحه‌ي374.
 [83]ـ بحارالانوار، جلد78، صفحه‌ي313.
 [84]ـ باطل بودن.
 [85]ـ بحارالانوار،جلد41،صفحه‌ي14.
 [86]ـ نهج البلاغه‌ي فيض، خطبه‌ي3،قسمت6.
 [87]ـ فرازي از دعاي كميل، مفاتيح‌الجنان.
 [88]ـ سوره‌ي ص،آيه‌ي26.
 [89]ـ سوره‌ي انشقاق،آيه‌ي6.
 [90]ـ سوره‌ي انفال،آيه‌ي67.
 [91]ـ سوره‌ي عنكبوت،آيه‌ي61.
 [92]ـ سوره‌ي سبأ،آيات7و8 .
 [93]ـ سوره‌ي نمل،آيه‌ي3
 [94]ـ همان،آيه‌ي4.
 [95]ـ اصول كافي،جلد1،صفحه‌ي169.
 [96]ـ جمع مفطر، باز كننده‌ي روزه از آب و غذا و مانند آن.
 [97]ـ سوره‌ي آل‌عمران،آيه‌ي97.
 [98]ـ سوره‌ي طه،آيه‌ي82 .
 [99]ـ تفسير برهان،جلد3،صفحه‌ي40، حديث3.
 [100]ـ همان، حديث10.
 [101]ـ تفسير مجمع‌البيان،سوره‌ي طه.
 [102]ـ بحارالانوار،جلد60،صفحه‌ي274.
 [103]ـ اصول كافي،جلد1،صفحه‌ي376.
 [104]ـ اصول كافي،جلد2،صفحه‌ي465.
 [105]ـ اصول كافي،جلد5،صفحه‌ي111. 

 

 

پايان