gototopgototop



دهه‌ي آخر ذيقعده، ايّام زيارتي حضرت امام ابوالحسن الرّضا(علیه السلام)است.

 اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى عَلِيِّ بْنِ مُوسَى الرِّضَا الْمُرْتَضَى الْإِمَامِ التَّقِيِّ النَّقِيِّ وَ حُجَّتِكَ عَلَى مَنْ فَوْقَ الْأَرْضِ وَ مَنْ تَحْتَ الثَّرَى الصِّدِّيقِ الشَّهِيدِ صَلاةً كَثِيرَةً تَامَّةً زَاكِيَةً مُتَوَاصِلَةً مُتَوَاتِرَةً مُتَرَادِفَةً كَأَفْضَلِ مَا صَلَّيْتَ عَلَى أَحَدٍ مِنْ أَوْلِيَائِكَ

 

 بسم الله الرحمن الرحیم

صفیر سعادت

سلسله مباحث  معارفی سید محمد ضیاء آبادی

 

زیارت تجلی محبت و ارادت به اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام


بسم الله الرّحمن الرّحيم

اشاره‌اي به موضوع زيارت

دهه‌ي آخر ذيقعده، ايّام زيارتي حضرت امام ابوالحسن الرّضا(علیه السلام)است. روز يازدهم ذيقعده روز ميلاد مباركشان و روز بيست و سوّم، روز زيارتي مخصوصشان مي ‌باشد و روز بيست و پنجم ذيقعده نيز روز «دَحوُا الارض» است كه باز زيارت آن حضرت در آن روز استحباب مؤكّد دارد. سپس دهه‌ي اوّل ذيحجّه پيش مي‌آيد كه ايّام بسيار مباركي است و فرصتي است فوق‌العاده مغتنم براي آنان كه اهل دعا و راز و نياز و مناجات با خدا مي‌باشند، به‌خصوص آن سعادتمنداني كه در آن ايّام، مشرّف به زيارت بيت الله و زيارت روضه‌ي مطهّره‌ي رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) …و صدّيقه‌ي كبري(علیها السلام)و ائمّه‌ي هدي(علیهِم السلام) خواهند شد. از اين‌رو تناسب ايّام اقتضا مي‌كند كه راجع به موضوع زيارت صحبتي داشته باشيم.

از شعائر بسيار بزرگ و افتخارآميز ما شيعه‌ي اماميّه «شعار زيارت» است كه ما بر اساس محبّتي كه نسبت به خاندان رسالت(علیهِم السلام) داريم و همين را شرف و سرمايه‌ي سعادت خود در دنيا و آخرت مي‌دانيم و خداوند منّان در قرآن كريمش مودّت اهل بيت(علیهِم السلام) را به عنوان اجر رسالت رسول(صلی الله علیه و آله و سلم) خود…نشان داده و فرموده است:

{...قُلْ لا أسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أجْراً إلاّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبي...}؛[1]

[اي پيامبر به امّت خود] بگو: من در قبال اين زحمتي كه كشيده [و شما را با خدا مرتبط ساخته و راه تقرّب به او را نشانتان داده‌ام] اجري جز اين نمي‌خواهم كه نسبت به خويشاوندان من ابراز مودّت بنماييد...



شكّي نيست كه احدي خدمتي مانند خدمت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به عالم انسان نكرده است، اوست كه عالي‌ترين نوع احسان و انعام را كه هدايت به سوي خدا و حركت دادن اين بشر خاكي و رساندن او به عالم قرب الهي است به انسان عنايت فرموده است و لذا به حكم عقل و وجدان و انصاف، آدمي موظّف است در برابر اين خدمت بزرگي كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) …به او كرده، اجر و مزدي مناسب بپردازد؛ ولي او به امر خدا فرموده است: من از شما هيچ اجر و مزدي نمي‌خواهم، تنها چيزي كه از شما توقّع دارم اين است كه دوستدار خويشاوندان من باشيد. آنگاه توجّه داده كه اين دوستي و مودّت شما نسبت به خاندان و اهل بيت من، نه به نفع من است و نه به نفع اهل بيت من، بلكه:

{قُلْ ما سَألْتُكُمْ مِنْ أجْرٍ فَهُوَ لَكُمْ...}؛[2]

[خدا فرموده كه] بگو: آن اجري كه من از شما خواسته‌ام [نفعش] عائد خود شما مي‌گردد[زيرا]...:

{قُلْ ما أسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أجْرٍ إلاّ مَنْ شاءَ أنْ يَتَّخِذَ إلي رَبِّهِ سَبِيلاً}؛[3]

بگو: من براي رسالتم از شما اجري جز اين نمي‌خواهم كه كسي بخواهد راهي به سوي خدايش بيابد.

اجر من همين راهيابي شما به سوي خداست كه از طريق مودّت اهل بيت من تحقّق خواهد يافت. درست مثل اين است كه پدري كه هم ثروتمند است و هم قدرتمند، از پسر خودش نه توقّع كمك مالي دارد و نه كمك جسمي، به او مي‌گويد: پسرم، من براي تو زحمات فراوان كشيده‌ام؛ بديهي است كه تو به حكم وجدانت خودت را بدهكار به من مي‌داني و دوست داري كه زحمات چندين ساله‌ام را جبران كني، اينك به تو مي‌گويم من تنها اجر و مزدي كه از تو مي‌ خواهم، اين است كه خوب درس بخواني و باز هم بديهي است كه شخص من از درس خواندن تو نفعي نمي‌برم، بلكه محضاً نفع خوب درس خواندن تو عائد خودت مي‌ گردد كه فاضل و عالم و دانشمند مي ‌شوي و در ميان مردم بزرگ و محترم به شمار مي‌آيي.

ابراز مودّت و محبّت به اهل بيت (علیهِم السلام) وظيفه‌ي امّت اسلامي

پيغمبراكرم…(صلی الله علیه و آله و سلم) نيز كه پدر روحاني عالم انسان است مي‌گويد: من در مقابل زحماتي كه در راه ارشاد و هدايت شما متحمّل شده‌ام، اجر و مزدي كه از شما مي‌خواهم، محبّت و مودّتي است كه از شما نسبت به خاندانم توقّع دارم كه در پرتو نور آن مودّت، راه تقرّب به خدا را روشن‌تر بيابيد و آن را عاري از هرگونه انحراف و كجروي بپيماييد و به سعادت ابدي نائل گرديد. احتمالاً فرق ميان محبّتو مودّتاين باشد كه محبّتيك امر قلبي است، اعمّ از اينكه در ظاهر گفتار و عمل بارز شود يا نشود، امّا مودّتآن محبّت قلبي است كه در مرحله‌ي گفتار و عمل نيز ظاهر گردد.

حال، وظيفه‌ي ما امّت اسلامي نسبت به اهل بيت (علیهِم السلام) به دستور قرآن كريم مودّتاست، يعني هم قلباً دوستدارشان باشيم و هم از طريق زبان و عمل نيز آن محبّترا ظاهر سازيم و طبق دستوراتشان كه دستور خدا و رسول خداست عمل كنيم و از جمله مظاهر محبّت اينكه در حال زنده بودنشان به زيارت خودشان و بعد از وفاتشان به زيارت قبر شريفشان برويم، چه آنكه لازمه‌ي قهري و طبيعي محبّتاين است كه هر محبّي دوست دارد خودش را به محبوبش نزديك كند و با او هم صحبت و مأنوس گردد و تا آنجا كه مي‌تواند او را مورد تعظيم و تكريم قرار دهد و اگر به خودش دسترسي ندارد، به سراغ هر كه و هر چه با او نسبتي دارد مي‌رود و اظهار محبّتمي‌نمايد.

افتخار شيعيان، زيارت قبور شريف ائمّه(علیهِم السلام)

حال، ما دوستداران اهل بيت رسول(صلی الله علیه و آله و سلم) كه از عمق جان خويش احساس محبّتنسبت به آن مقرّبان درگاه خدا مي‌نماييم و دسترسي به‌وجود مبارك خودشان نداريم، با اشتياق تمام به سوي مراقد منوّرشان مي‌رويم و قبور شريفشان را در آغوش پر مهر و محبّت خود مي‌ فشاريم، آنها را مي ‌بوييم و مي ‌بوسيم و اشك محبّت مي ‌ريزيم و همين را يكي از راه‌هاي روشن تقرّب به خدا و جلب رضا و خشنودي خدا مي ‌دانيم. آري اين شعار بسيار بزرگ و افتخارآميز ما شيعه‌ي اماميّه است كه اجر رسالت رسول الله الاعظم…(صلی الله علیه و آله و سلم) را كه به فرموده‌ي قرآن كريم{مودّت ذي القربي}است، تقديم آستان اقدسش مي‌نماييم و به اين لطف و عنايت خدا كه نصيب ما فرموده است، در ميان طوائف و فِرَق امّت اسلامي مي‌نازيم و مي باليم، هر چند ديگران مخصوصاً فرقه‌ي وهّابيّه جاهلانه يا مغرضانه بر ما مي‌تازند و ما را متّهم به شرك مي‌نمايند يا بدعتگذار مي‌شمارند و منطقشان اين است كه:

(اذا ماتَ فاتَ)؛انسان وقتي مُرد، نابود شده است.

ديگر چيزي از او باقي نمانده است.پيغمبر و امام (علیهِم السلام) هم وقتي مردند ديگر نابود شدند و ديگر آثاري از آنها باقي نمانده است تا شما به سراغشان برويد و به آنها سلام كنيد و آنها را وسيله‌ي بين خود و خدا قرار داده و حلّ مشكلات و قضاي حوائج بخواهيد و اين منطق، همان انكار حيات برزخي است.

اثبات حيات برزخي از نگاه قرآن

قرآن كريم صريحاً حيات برزخي را اثبات كرده و فرموده است:

{...وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إلي يَوْمِ يُبْعَثُونَ}؛[4]

...[آنها كه از دنيا رفته‌اند] پشت سرشان يا پيش رويشان برزخي است تا روزي كه برانگيخته شوند.

و فرموده است:

{وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبِيلِ اللهِ أمْواتٌ بَلْ أحْياءٌ وَ لكِنْ لا تَشْعُرُونَ‌}؛[5]

كساني را كه در راه خدا كشته شده‌اند، نگوييد كه مرده‌اند، بلكه زنده‌اند ولي شما آگاهي از حياتشان نداريد.

و روشن است كه حيات برزخي، منحصر به شهدا نيست، منتهي چون پس از جنگ بدر راجع به شهدا ميان مردم بحث و گفتگو بود كه آنها در چه وضعي هستند؛ آيه درباره‌ي آنها نازل شد كه آنها را مرده به معناي نابود شده نخوانيد، آنها در عالم ديگري زنده‌اند. حال آيا باورتان مي‌شود كه شهدا زنده باشند، امّا رسول خدا…(صلی الله علیه و آله و سلم) و ائمّه‌ي هدي(علیهِم السلام) كه پايه‌گذار اصلي شهادت و حركت به سوي خدا هستند مرده و نابود شده باشند(العياذبالله).

مُردن، نابود شدن نيست!

حاصل اينكه ما بر اساس آيات قرآن و روايات معصومين(علیهِم السلام) اعتقاد به حيات برزخي داريم و معتقديم كه انسان پس از مرگ و رفتن از اين دنيا، هيچ و پوچ و نابود نمي‌شود بلكه انتقال از اين عالم به عالم ديگري پيدا مي‌كند و آنجا به حياتي عالي‌تر از حيات دنيوي نائل مي‌شود و لذا موت از نظر قرآن، امر عدمي (يعني نيست و نابود شدن) نيست، بلكه امر وجودي است كه متعلّقِ خلقت قرار گرفته است، چنان كه فرموده است:

{الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَياةَ...}؛[6]

خدا كسي است كه موت و حيات را آفريده است...

و جالب اينكه موتدر آيه، مقدّم بر حياتذكر شده است و نشان مي‌دهد كه انسان در مسير خلقت، مراحلي را پيموده و در هر مرحله از مرتبه‌ي پايين انتقال به مرتبه‌ي بالا پيدا كرده است و از همين انتقال از مرتبه‌ي پايين به مرتبه‌ي بالا، تعبير به موتشده است.

در اشعار مولوي نيز اشاره به اين حقيقت شده كه گفته است:

از جمادي مُردم و نامي شدم     وزنـمــا مُـردم زِ حـيوان سـر زدم

مُردم از حـيوانـي و آدم شدم     پس چه ترسم كي ز مُردن كم شدم

بار ديـگر هـم بـمـيـرم از بشر   پـس بـرآرم از مـلايك بال و پر

بـار ديگـر از مَلَك پرّان شوم     آنـچـه انـدر وهـم نايـد آن شوم

پس همه‌ي اين مراحل را انسان با مردن مي‌پيمايد، امّا نه مردن به معناي هيچ و پوچ شدن، بلكه به معناي از مرتبه‌ي پايين به مرتبه‌ي بالا رفتن و برتر شدن، نه مگر ما را از خاك آفريده‌اند، اين گفتار خالق ماست كه مي‌فرمايد:

{وَ مِنْ آياتِهِ أنْ خَلَقَكُمْ مِنْ تُرابٍ...}؛[7]

از نشانه‌هاي علم و قدرت او اينكه شما را از خاك آفريده است...

آري، او ما را از خاك و از عالم جماد حركت داده به صورت نبات و گياهي از زمين رويانيده است.

{وَ اللهُ أنْبَتَكُمْ مِنَ اْلاَرْضِ نَباتاً}؛[8]

آن نبات و گياه، خوراك گوسفندي شده و در وجود او تبديل به گوشت گشته و گوشت آن حيوان، غذاي پدر و مادر ما شده و در وجود آنها تبديل به نطفه گشته و آن نطفه هم مراحلي را از عَلَقه و مُضْغِه بودن و جنين شدن پيموده و سرانجام به صورت طفل از مادر متولّد گشته‌ايم و همچنان از كودكي به جواني و پيري تا روزي كه از شكم مادر دنيا بيرون رفته وارد عالم برزخ و سپس وارد محشر مي‌شويم و عاقبت سر از بهشت يا جهنّم در مي‌آوريم و براي هميشه باقي مي‌مانيم.

مولاي ما امام اميرالمؤمنين علي(علیه السلام)فرموده است:

(خُلِقْتُم لِلْبَقاءِ لا لِلْفَناء)؛

شما براي ماندن خلق شده‌ايد، نه براي نابود گشتن.

مرگ به معناي نابود شدن نيست، بلكه:

(اِنَّما تُنْقَلُونَ مِنْ دارٍ اِلَي دارٍ)؛

از خانه‌اي به خانه‌ي ديگري انتقال داده مي‌شويد.

اين چراغي است كزين خانه به آن خانه برند و لذا قرآن نيز فرموده است:

{كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ...}؛[9]

هر جاني چشنده‌ي مرگ است...

مرگ اگر امر عدمي بود و به معناي نيست شدن، چشيدني نبود. معلوم مي‌شود كه يك امر وجودي است و همچون غذايي كه انسان آن را مي‌چشد، حالا يا تلخ است و يا شيرين تا مزاجش چه مزاجي باشد، اگر مبتلا به بيماري كفر و نفاق است، در ذائقه‌ي جانش تلخ خواهد بود و اگر متنعّم به نعمت اسلام و ايمان است و تقوا، در ذائقه‌ي جانش شيرين و خوشگوار خواهد شد. به هر حال انسان است كه مرگ را مي‌چشد، نه اينكه مرگ، انسان را مي‌چشد و او را از بين مي‌برد.

نمونه‌اي از آيات قرآن در خصوص حيات برزخي

آري انسان است كه مرگ به معناي انتقال از عالمي به عالم ديگر را در جان خود مي‌يابد و به مرتبه‌ي بالاتري از حيات تحوّل پيدا مي‌كند، اين اعتقاد به حيات برزخي است كه ما آن را از آيات قرآن و روايات معصومين(علیهِم السلام) به دست آورده‌ايم.اينك به نمونه‌اي از آيات اشاره مي‌كنيم.

الف: تقاضاي بازگشت به دنيا

اين آيه مي ‌فرمايد:

{حَتَّيإذا جاءَ أحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ*لَعَلِّيأعْمَلُ صالِحاً فِيما تَرَكْتُ...}؛[10]

وقتي مرگ يكي از آنان فرا رسيد[و مرد] مي‌گويد: اي خدا، مرا[به دنيا]بازگردانيد تا شايد درباره‌ي وظايفي كه آن را ترك كرده‌ام عمل صالحي انجام بدهم [و جبران گذشته‌ها بنمايم]...

ولي به او پاسخ داده مي‌شود:

{...كَلاّ إنَّها كَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها...}؛[11]

...نه، هرگز، [راه بازگشتي وجود ندارد] اين سخني است كه او به زبان مي‌گويد [و منشأ قلبي ندارد و اثري نخواهد داشت]...

{...وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إلي يَوْمِ يُبْعَثُونَ}؛[12]

...و در پشت سر آنها تا روزي كه برانگيخته شوند برزخي وجود دارد.

آيه‌ي شريفه چنان كه ملاحظه مي‌فرماييد مي‌گويد:

{حَتَّيإذا جاءَ أحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ}؛

وقتي مرگش فرا رسيد در عالم پس از مرگ خطاب به فرشتگان مي‌گويد مرا بازگردانيد تا عمل صالح كنم.

يعني انسان در عالم پس از مرگ، حيات دارد و زنده است و از فرشتگان تقاضاي بازگشت به دنيا مي‌كند و جواب يأس مي ‌شنود. اين همان حيات برزخياست كه فاصله‌ي ميان حيات دنيوي و حيات محشري است.

{...وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إلي يَوْمِ يُبْعَثُونَ}؛

ب: مؤمن آل ياسين

آيه‌ي ديگر در سوره‌ي ياسين است، آنجا كه داستان مؤمن آل ياسين را بيان مي‌كند كه وقتي رسولان خدا آمدند و مردم شهر را ـ حالا هر شهري بوده ـ دعوت به توحيد نموده و از بت‌پرستي نهي كردند، آنها به مخالفت و ستيزگي با رسولان خدا برخاستند و تصميم به قتل آنها گرفتند. مرد باايماني كه در دورترين نقطه‌ي شهر زندگي مي‌كرد آگاه شد كه مردم به مخالفت با انبياء برخاسته‌‌اند،شتابان آمد و به پند و اندرز مردم و حمايت از رسولان پرداخت؛ چنان كه در آيه‌ي شريفه آمده:

{وَ جاءَ مِنْ أقْصَا الْمَدِينَةِ رَجُلٌ يَسْعي قالَ يا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِينَ}؛[13]

مردي از دورترين نقطه‌ي شهر شتابان آمد و گفت: اي قوم و قبيله‌ي من،از رسولان خدا پيروي كنيد.

ولي مردم كافر با او هم به ستيزگي برخاستند و او را كشتند. حالا قرآن مي ‌فرمايد:

{قِيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ قالَ يا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ*بِماغَفَرَ لِي رَبِّي وَ جَعَلَنِي مِنَ الْمُكْرَمِينَ}؛[14]

[پس از اينكه كشته شد] به او گفته شد: داخل بهشت شو[معلوم است كه مراد بهشت برزخي است، زيرا بهشت محشري هنوز نيامده است] او گفت: اي كاش اين قوم من آگاه از وضع و حال من مي‌شدند و مي‌دانستند كه چگونه خدايم مرا آمرزيده و از اكرام شدگان قرارم داده است.

اين داستان از قرآن نيز نشان مي‌دهد كه آن مرد مؤمن، پس از انقطاع از دنيا زنده بود و با فرشتگان خدا گفتگو داشت. آنها به او گفتند: داخل بهشت شو، او گفت: اي كاش اين مردمي كه مرگ را به معناي نابود شدن مي‌دانند و چنين مي‌پندارند كه من بعد از كشته شدن نابود شده‌ام، اي كاش مي‌دانستند كه من الان چه حال خوشي دارم و چگونه مورد غفران و اكرام خدايم قرار گرفته‌ام.اين هم يك نمونه از آيات قرآن كه وجود حيات برزخيرا نشان مي‌دهد.

ج: زنده بودن شهدا

آيه‌ي ديگر كه با صراحت تمام اثبات حيات برزخيمي‌نمايد، آيه‌ي مربوط به شهدا و كشته شدگان در راه خداست كه مي‌فرمايد:

{وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللهِ أمْواتاً بَلْ أحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ}؛[15]

هرگز گمان نكنيد آن كساني كه در راه خدا كشته شده‌اند مرده‌اند[و نابود شده‌اند] بلكه آنها زنده‌اند و نزد پروردگارشان رزق و روزي داده مي‌شوند.

د: درباره‌ي شهدا

آيه‌ي ديگر همين مضمون را با اندكي تفاوت در عبارت مي‌فرمايد:

{وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبِيلِ اللهِ أمْواتٌ بَلْ أحْياءٌ وَ لكِنْ لا تَشْعُرُونَ}؛[16]

به كساني كه در راه خدا كشته مي‌شوند نگوييد مرده‌اند، بلكه آنها زنده‌اند ولكن شما آگاه از حياتشان نمي‌باشيد.

و قبلاً گفته شد مفاد اين آيات اين نيست كه حيات برزخياختصاص به شهدا دارد و شايد علّت اختصاص شهدا به ذكر، اين باشد كه وقتي غزوه‌ي بدر يعني اوّلين جنگي كه بعد از هجرت پيغمبراكرم…(صلی الله علیه و آله و سلم) به مدينه ميان مسلمين و مشركين واقع شد و اوّلين شهدا را مسلمانان در راه خدا دادند، اين جريان در ميان جمعي از مسلمانان مورد بحث و گفتگو قرار گرفت و به اصطلاح مسأله‌ي روز شد كه آيا اين شهدا كجا رفتند و چه شدند و اكنون چه وضعي دارند آيا مردند و نابود شدند يا آنگونه كه پيغمبر(صلی الله علیه وآله و سلم) مي ‌گويد زنده‌اند.در اين اوضاع و احوال بود كه اين آيات نازل شد و اخبار از حيات برزخيشهدا فرمود كه:

{وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبِيلِ اللهِ أمْواتٌ بَلْ أحْياءٌ وَ لكِنْ لا تَشْعُرُونَ}؛

هـ : فرعون و آل فرعون

قرآن نه تنها خبر از حيات برزخي شهدا مي‌دهد، بلكه سخن از حيات برزخي اشقياء از قبيل فرعون و آل فرعون نيز به ميان آورده و زنده بودن آنها را در عذاب برزخياعلام مي‌كند و مي ‌فرمايد:

{النَّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْها غُدُوًّا وَ عَشِيًّا وَ يَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ أدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أشَدَّ الْعَذابِ}؛[17]

[تا در برزخ هستند] صبح و شام به آتش عرضه مي‌شوند و روزي كه قيامت برپا شود دستور به فرشتگان مي‌رسد كه آل فرعون را به سخت‌ترين عذاب داخل كنيد.

و: قوم نوح

درباره‌ي قوم نوح هم كه مبتلا به طوفان و غرق شدند مي‌فرمايد:

{مِمَّاخَطِيئاتِهِمْ اُغْرِقُوا فَاُدْخِلُوا ناراً...}؛[18]

بر اثر گناهانشان، ميان آب غرق شدند و بلافاصله ميان آتش افتادند...

اين آيات كه خوانديم، نمونه‌اي بود از آياتي كه اثبات حيات برزخيپس از مرگ مي‌كنند و نشان مي‌دهند كه همه‌ي آنها كه از دنيا رفته‌اند، هم اكنون در عالم ديگري به نام عالم برزخزنده‌اند اعمّ از خوبان و بدان؛ منتهي خوبان در بهشت برزخي متنعّم به نعمت‌ها مي‌باشند و بدان در جهنّم مبتلا به نقمت‌ها و عذاب‌ها هستند و علاوه بر آيات قرآن، از لسان اخبار و روايات معصومين(علیهم السلام) نيز اين حقيقت با كمال وضوح استفاده مي‌شود.

سخن گفتن رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) با مُردگان

در همان جنگ بدر كه جمعي از مؤمنان به شهادت رسيدند و جمعي از مشركان نيز به درك واصل شدند، رسول اكرم…(صلی الله علیه و آله و سلم)دستور داد اجساد كفّار را در ميان چاه ريختند، آنگاه خود حضرت در كنار چاه ايستاد و اسامي يك ‌يك از سران آنها را برد و فرمود: اي ابوجهل،اي عتبه، اي شيبه...

(اِنّا قَدْ وَجَدنا ما وَعَدَنا رَبُّنا حَقّاً فَهَلْ وَجَدْتُمْ ما وَعَدْ رَبُّكُم حَقّاً)؛[19]

ما آنچه را كه خداي ما به ما وعده كرده بود به حق يافتيم، آيا شما هم آنچه را كه خداي شما به شما وعده كرده به حق يافتيد؟

به ما وعده‌ي پيروزي داده بود؛ آن را به دست آورديم، آيا به شما كه وعده‌ي جهنّم داده بود، شما هم آن را درست يافتيد و ديديد من در رساندن پيام خدا به شما صادق بودم كه مي‌ گفتم پايان كار شما جهنّم است.

اصحاب كه اطراف آن حضرت بودند از روي تعجّب گفتند: يا رسول الله، با مرده‌ها حرف مي‌زنيد؟ اينها كه مرده‌اند و زنده نيستند تا سخن شما را بشنوند. فرمود: قسم به خدايي كه جانم به دست اوست، الان آنها سخنان مرا بهتر از شما مي‌شنوند، امّا قادر به جواب دادن نيستند. مي‌فرمود:

(اَلْقَبْرُ رَوضَةٌ مِنْ رِياضِ الْجَنَّةِ اَوْ حُفْرَةٌ مِنْ حُفَرِ النَّيران)؛

قبر [آدمي] يا باغي از باغ‌هاي بهشت و يا گودالي از گودال‌هاي جهنّم است.

تقوا، بهترين زاد و توشه براي حيات برزخي

روايتي هم نقل شده كه وقتي امام اميرالمؤمنين علي(علیه السلام)از جنگ جمل مراجعت مي‌كرد، با جمعي از اصحاب رسيد به قبرستاني كه در نزديكي كوفه بود، داخل آن رفته و ايستاد و خطاب به خفتگان در ميان قبور فرمود:

(يا اَهْلَ التُّرْبَةِ وَ يا اَهْلَ الْغُرْبَةِ اَمَّا الْمَنازِلُ فَقَدْ سُكِنَتْ وَ اَمَّا الاَمْوالُ فَقَدْ قُسِّمَتْ وَ اَمَّا الاَزْواجُ فَقَدْ نُكِحَتْ هذا خَبَرُ ما عِنْدَنا فَما خَبَرُ ما عِنْدَكُمْ)؛[20]

اي خاك ‌نشينان و اي دورافتادگان از اقارب و ارحام، امّا خانه‌هاي شما به تصرّف [ديگران] درآمد و امّا اموالتان [در ميان ورّاث] تقسيم شد و امّا همسرانتان به نكاح ديگران درآمدند، اين خبرهايي بود نزد ما، حال نزد شما چه خبر است؟

آنگاه امام(علیه السلام) سر به پايين انداخت و لحظاتي سكوت كرد و سپس سر برداشت و رو به اصحابش فرمود:

(وَ الَّذِي اَقَلَّ السَّماءَ فَقَلَّتْ وَ سَطَحَ الاَرْضَ فَدَحَتْ لَوْ اُذِنَ لِلْقَومِ فِي الْكَلامِ لَقالُوا اِنّا وَجَدْنا خَيْرَ الزّادَ التَّقوي)؛[21]

قسم به خدايي كه آسمان را برافراشته و زمين را گسترده است، اگر اينان مأذون در سخن گفتن بودند، در جواب ما مي‌گفتند آنچه كه ما اينجا يافتيم، اين است كه بهترين زاد و توشه در اين سفر، تقواست.[22]

در روايت ديگري آمده كه امام(علیه السلام)رو به اصحابش فرمود: اگر هم اكنون پرده كنار برود و عالم برزخ براي شما مكشوف گردد، مي‌بينيد اينان حلقه حلقه نشسته‌اند و با هم صحبت مي‌كنند، هرگاه يكي از دنيا بر آنها وارد شود، دورش جمع مي‌شوند و راجع به نزديكان و خويشانشان از او مي‌پرسند. اگر گفت پيش از من مرده و اينجا آمده است ناراحت مي‌شوند و مي‌گويند:

{...إنَّا لِلهِ وَ إنَّا إلَيْهِ راجِعُونَ}؛[23]

معلوم مي‌شود به جايگاه بدان رفته و مبتلا به عذاب شده است و اگر گفت: هنوز زنده است، درباره‌اش دعا مي‌كنند.[24]

احاطه‌ي علمي و قدرت نافذ معصومين(علیهِم السلام) در عالم برزخ

اين هم نمونه‌اي از روايات از معصومان(علیهِم السلام) كه حيات برزخيرا با كمال وضوح اثبات مي‌نمايند.

حال ما معتقديم پيغمبراكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) …و امامان(علیهِم السلام) كه در حيات دنيويشان به اذن خدا داراي علم محيط به همه جا و همه چيز عالم بوده‌اند و قدرت نافذه داشته‌اند. اكنون كه به عالم برزخ كه عالمي بالاتر از عالم دنياست منتقل شده‌اند، طبعاً احاطه‌ي علمي و نفوذ قدرتشان وسيع‌تر شده است؛ بنابراين در مشاهد مشرّفه كنار زنده‌هايي مي‌رويم كه از زنده‌هاي دنيا حياتي به مراتب عالي‌تر دارند و علمي محيط‌تر و قدرتي نافذتر.

آري، ما به حضور آنها عرض سلام و احترام و ادب مي‌كنيم و از آنها كه مجاري فيض خدا مي‌باشند تقاضاي حلّ مشكلات و قضاي حوائج مي‌نماييم و عجب از فرقه‌ي وهّابيّه كه به ما مي‌گويند شما طايفه‌ي شيعه، به مرده‌ها سلام مي‌كنيد و سلام كردن بر مرده بدعت در دين است. ما مي‌گوييم بنابراين اوّل بدعت‌گذار در دين،خداست، زيرا خداست كه در قرآنش به انبياء و رسولان پيشين(علیهِم السلام)سلام مي ‌كند و مي‌گويد:

]وَ سَلامٌ عَلَي الْمُرْسَلِينَ[؛[25]

]سَلامٌ عَلي نُوحٍ فِي الْعالَمِينَ[؛[26]

]سَلامٌ عَلي إبْراهِيمَ[؛[27]

]سَلامٌ عَلي مُوسي وَ هارُونَ[؛[28]

]سَلامٌ عَلي إلِ ياسِينَ[؛[29]

و حال اينكه آنها همه از دنيا رفته‌اند و به قول شما مرده‌اند.

(وَ اِذا ماتَ فَات)؛

وقتي انسان مرد، تباه شد و نابود گشت.

و اثري از او باقي نيست تا مورد خطاب قرار گيرد، آيا اين دستور خدا به ما درباره‌ي رسول اكرم…(صلی الله علیه و آله و سلم) نيست كه مي ‌فرمايد:

{إنَّ اللهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَي النَّبِيِّ يا أيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِيماً}؛[30]

خدا و فرشتگانش درود بر پيامبر دارند، اي كساني كه ايمان آورده‌ايد شما هم بر او درود بفرستيد و بر او سلام كنيد.

پيامبر…(صلی الله علیه و آله و سلم)كه از دنيا رفته و به قول شما مرده است و سلام كردن به مرده بدعت است، پس چرا خدا هم به مرده‌ها سلام مي‌كند و هم به ما دستور سلام به مرده مي‌دهد و لابدّ شما هم كه مسلمانيد، در تشهّد نمازتان به پيامبر سلام مي‌كنيد و مي‌گوييد:

(اَلسَّلامُ عَلَيْكَ اَيُّها النَّبيُّ وَ رَحمَةُ اللهِ وَ بَرَكاتُه)؛

آيا سلام به مرده بدعت نيست، پس شما چرا در نمازتان مرتكب بدعت مي‌شويد؟ آنگاه از ما عيب مي‌گيريد كه چرا به مرده‌ها سلام مي‌كنيد.

حاصل اينكه ما شيعه‌ي اماميّه طبق آيات قرآن و روايات معصومين (علیهِم السلام)اعتقاد به حيات برزخيداريم و پيغمبراكرم (صلی الله علیه و آله و سلم)…و امامان(علیهم السلام)را در عالم برزخ زنده مي‌دانيم و چون در دنيا دستمان به دامن وجود اقدسشان نمي‌رسد، طبق دستور پيامبراكرم(صلی الله علیه و آله و سلم) به زيارت مراقد منوّر و مشاهد مشرّفه‌شان مي‌رويم و از اين راه،تقرّب به خدا مي‌جوييم.

سخن جالب رسول خدا…(صلی الله علیه و آله و سلم) در باب زيارت

اين بيان از رسول خدا…نقل شده كه خطاب به امام اميرالمؤمنين(علیه السلام)فرموده است:

(يا اَبَاالْحَسَن، اِنَّ اللهَ جَعَلَ قَبْرَكَ وَ قَبْرَ وُلْدِكَ بِقاعاً مِنْ بِقاعِ الْجَنَّةِ وَ عَرصَةً مِنْ عَرَصاتِها)؛

حقيقت اينكه خدا قبر تو و قبر فرزندان تو را بقعه‌اي از بقعه‌هاي بهشت و عرصه‌اي از عرصات آن قرار داده است.

(اِنَّ اللهَ جَعَلَ قُلُوبَ نُجَباءَ مِنْ مُحِبّيكَ تَحِنُّ اِلَيْكُمْ وَ تَحْتَمِلُ الْمَذَلَّةَ وَ الاَذَي فيكُمْ)؛

خداوند دل‌هاي پاك سرشتان از دوستان تو را طوري قرار داده كه به شما گرايش دارند و در راه شما همه گونه مذلّت و اذيّت و آزار را تحمّل مي‌كنند.

(فَيَعْمُرُونَ قُبُورَكُمْ وَ يُكْثِرُونَ زِيارَتَها)؛

قبرهاي شما را آباد مي‌كنند و مكرّراً به زيارت آنها مي‌آيند.

(اُولئِكَ يا عَلِيُّ الْمَخْصُوصُونَ بِشَفاعَتِي وَ الْوِارِدُونَ حَوضي)؛

آنها هستند اي علي كه اختصاص به شفاعت من دارند و وارد بر حوض من مي‌شوند.

(وَلكِنْ حُثالَةٌ مِنَ النّاسِ يُعَيِّرُونَ زُوّارَ قُبُورِكُمْ بِزيارَتِكُمْ كَما تُعَيَّرُ الزّانِيَةُ بِزَناهَا)؛

ولي مشتي فرومايگان از مردم پيدا مي ‌شوند كه زوّار قبور شما را مورد ذمّ و نكوهش قرار مي‌دهند آنگونه كه يك زن بدكاره را به خاطر كار زشتش مورد سرزنش قرار مي‌دهند.

(اُولئِكَ شِرارُ اُمَّتِي لا تَنالُهُمْ شَفاعَتِي وَ لا يَرِدُونَ حَوضِي)؛[31]

اينان بدترين افراد امّت من هستند كه شفاعت من به آنها نخواهد رسيد و وارد بر حوض من نخواهند شد.

اينك ما شيعه‌ي اماميّه از عمق جان و صميم دل خدا را شاكر و سپاسگزاريم كه قلب ما را كانون حبّ علي و آل علي(علیهِم السلام)قرار داده كه سعادت هر دو جهاني خود را در سر بر آستان اهل بيت نبوّت و خاندان رسالت(علیهِم السلام) نهادن مي‌دانيم و در مقابل فرقه‌هاي مخالف مذهب خود، اين آيه‌ي از قرآن را مي‌خوانيم:

{قُلْ كُلٌّ مُتَرَبِّصٌ فَتَرَبَّصُوا فَسَتَعْلَمُونَ مَنْ أصْحابُ الصِّراطِ السَّوِيِّ وَ مَنِ اهْتَدي}؛[32]

بگو همه منتظريم[به انتظار روز حساب و جزا در اين دنيا زندگي مي‌كنيم] پس شما هم منتظر باشيد و به همين زودي خواهيد فهميد كه چه كساني ياران صراط مستقيم بوده‌اند و چه كساني راه يافته‌اند.

انكار سخيف وهّابيون تازگي ندارد

حال آنچه كه توجّه به آن بر همه‌ي ما مخصوصاً جوانان عزيز محترم بسيار لازم است اين است كه در زمان كنوني، موضوع تشكيك و ايجاد شكّ و شبهه و ترديد در مسائل مذهبي از سوي دشمنان به‌ ويژه فرقه‌ي افراطي وهّابيّه در اذهان ساده‌ دلان به شدّت در حال گسترش است و از طرق گوناگون مخصوصاً پخش و نشر كتاب‌ها و جزوه‌ها و تفسير آيات قرآن به آراء انحرافي افرادي مزدور اجانب، مكتب حق تشيّع را تحت عنوان ظالمانه‌ي شرك و كفر و بدعت مورد هَجْمَه قرار داده‌اند و مي‌دهند و به زعم خود تنها حربه‌ي برنده‌ي خود را هم در اين مصاف، قرآن نشان مي‌دهند و خود را مسلمان قرآني معرّفي مي‌كنند و مي‌گويند: ما به اخبار و احاديث كاري نداريم، ماييم و قرآن، آنگاه افراد ساده‌لوح بي‌خبر از دسائس شيطاني هم خيال مي‌كنند اين يك طرز تفكّر روشنفكرانه است، غافل از اينكه اين طرز تفكّر ريشه‌ي چهارده قرنه دارد، يعني هزاروچهارصد سال پيش در همان روزهاي آخرين عمر پيامبراكرم…(صلی الله علیه و آله و سلم)كه آن حضرت در بستر بيماري بود و جمعي از اصحاب حاضر بودند، دستور داد دوات و قلمي بياورند تا چيزي بنويسد، براي روشن شدن برنامه‌ي كار امّت بعد از خودش؛ عمربن خطّاب كه در ميان آن جمع بود، از قرائن پي برد كه رسول خدا…(صلی الله علیه و آله و سلم) مي‌خواهد درباره‌ي خلافت علي(علیه السلام)بعد از خودش چيزي بنويسد، فوراً به سخن درآمد و با وقاحت تمام حرفي زد كه انسان از نقل آن شرمنده مي‌شود(العياذ بالله) گفت:

(اِنَّ الرَّجُلَ لَيَهْجُر حَسْبُنا كِتابُ اللهِ)؛[33]

مرد تبدار است و هذيان مي‌ گويد، كتاب خدا ما را كافي است[و نياز به توصيه‌اي نداريم].

ميان جمع حاضر اختلاف افتاد، بعضي گفتند: دوات و قلم بياوريم و بعضي گفتند: لازم نيست. رسول اكرم…(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: از كنار بسترم برخيزيد، در حضور من تخاصم نكنيد. همين جريان، اوّلين پايه‌ي ساختمان اختلاف در ميان امّت اسلامي را بنا نهاد و به دنبال آن سقيفه‌ي بني‌ساعده تشكيل شد و رسماً عليّ امير(علیه السلام)را كه منصوب از جانب خدا و رسولش براي خلافت و حاكميّت در ميان امّت بود كنار زدند و ابوبكر را عَلَم كردند.

مقصود اينكه اين طرز تفكّري كه امروز از نظر ساده ‌لوحان بي‌خبر طرز تفكّر روشنفكرانه‌اي به حساب آمده است و جاهلانه دم از كافي بودن قرآن براي هدايت مردم مي‌زنند و مرتّب مي‌گويند: قرآن،قرآن، احتياج به اخبار و احاديث امامان (علیهِم السلام)نداريم و قرآن ما را بس. اين همان سخن شوم(حَسْبُنا كِتابَ الله) است كه چهارده قرن پيش عمربن خطّاب در كنار بستر پيغمبر اكرم…(صلی الله علیه و آله و سلم) گفته و سنگ اوّل اختلاف را نهاده است و اكنون دنباله‌ روها همان را تكرار مي ‌كنند و چنين مي‌پندارند كه متاعي تازه و نو به بازار آورده‌اند، در صورتي كه مكرّراً در خلال گفته‌هاي پيشين عرض شده است كه قرآن، خود نشان مي‌دهد كه نياز به مبيّن دارد.

هادي بودن قرآن به شرط همراهي با عترت(علیهِم السلام)

اين خطاب از جانب خدا به رسول مكرّم…است:

{...وَ أنْزَلْنا إلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إلَيْهِمْ...}؛[34]

...ما اين قرآن را به تو نازل كرده‌ايم به اين منظور كه تو آن را براي مردم بيان كني...

و لذا آن حضرت، در زمان خود مبيّن احكام و معارف قرآن بود و براي زمان حيات بعد از خودش نيز عترت و اهل بيت خود را به عنوان مبيّن قرآن معرّفي فرمود كه:

(اِنّي تارِكٌ فيكُمُ الثَّقَلَيْنِ كِتابَ اللهِ وَ عِتْرَتي اَهْلَ بَيْتي ما اِنْ تَمْسَّكْتُمْ بِهِما لَنْ تَضِلوُّا اَبَداً)؛[35]

من پس از خودم ميان شما دو وسيله‌ي گرانقدر هدايت باقي مي‌گذارم، كتاب خدا و عترتم، مادام كه متمسّك به آن دو وسيله باشيد، براي هميشه از ضلالت در امان خواهيد بود.

اينك ما شيعه‌ي اماميّه افتخار به اين مكرمت داريم كه متمسّك به هر دو يادگار باقي‌مانده‌ي از رسول اكرم…(صلی الله علیه و آله و سلم) مي‌باشيم و از اين جهت خود را در هر دو سرا سعادتمند مي‌دانيم و راستي اگر بيان رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) و بيان عترت آن حضرت در كنار قرآن نباشد، ما حتّي همين نماز شبانه‌روزي خود را از حيث كيفيّت و كميّت و اجزا و شرايط و مبطلات آن نمي‌توانيم از خود قرآن به دست آوريم تا چه رسد به ساير مسائل مربوط به روزه و خمس و زكات و حجّ و... و حقيقت اينكه قرآن به تنهايي و جدا از مبيّن، نه تنها كافي در امر هدايت امّت نمي‌باشد، بلكه وسيله‌اي مي‌شود در دست شيطان‌صفتان براي اضلال مردم نادان، چنان كه شده است.

اگر قرآن تنها هادي بود، پس چرا اين همه اختلاف!

آيا تفرقه‌ي كنوني امّت واحد اسلامي به هفتاد و سه فرقه، روشن‌ترين شاهد بر اين حقيقت نيست؛ در حالي كه قرآن در ميانشان هست و همه‌ي اين مذاهب مختلف نيز هر يك براي اثبات حقيّت مذهب خويش استناد به قرآن مي‌كنند و مذهب مخالف خود را باطل مي‌دانند. اين براي همين است كه قرآن را از مبيّن خود كه خدا مقرّر فرموده بود جدا ساخته‌اند و در نتيجه باطل‌خواهان شيطان‌صفت از اين فرصت استفاده كرده و آيات قرآن را با آراء جاهلانه يا مغرضانه‌ي خود تفسير كرده‌اند و امّت را به وادي‌هاي ضلالت و گمراهي افكنده‌اند. خدا هم فرموده است:

{وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ لا يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إلاّ خَساراً}؛[36]

ما قرآن را شفابخش و مايه‌ي رحمت براي مؤمنان نازل كرده‌ايم، امّا همين قرآن، درباره‌ي ظالمان جز تباهي و خسران و زيان چيزي نمي‌افزايد.

(اَللّهُمَّ الْعَنْ اَوّل ظالِمٍ ظَلَم حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ آخِرَ تابِعٍ لَهُ عَلي ذلِك)؛

خدا فرموده است: من قرآن را كه كتاب آسماني من است، همراه رسولم فرستاده‌ام كه او معلّم مردم باشد و محتويات آن را به مردم تعليم كند.

{لَقَدْ مَنَّ اللهُ عَلَي الْمُؤْمِنِينَ إذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولاً مِنْ أنْفُسِهِمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ...}؛[37]

آيه نشان مي‌دهد كه اين كتاب آسماني قرآن، نياز به معلّم دارد، نه همه كس توانايي فهم تمام حقايق آن را دارند و نه همه كس توانايي تعليم آن حقايق را، بلكه تنها آورنده‌ي آن كه رسول مبعوث از سوي فرستنده‌ي آن است توانايي تعليم آن را دارد و لذا رسول تا خودش حيات داشت تعليم كتاب مي‌نمود و براي زمان پس از رحلت خود نيز با بيانات روشن و مكرّر به امر خدا، عليّ اميرالمؤمنين(علیه السلام)و فرزندان معصوم او را به عنوان معلّم قرآن و مبيّن مجملات آن، معيّن و مشخّص فرموده است؛ بنابراين تنها مرجع و ملجأ امّت اسلامي پس از رحلت رسول خدا…(صلی الله علیه و آله و سلم) براي تعليم معارف و احكام قرآن، علي اميرالمؤمنينو امامان معصوم(علیهِم السلام)از فرزندان او مي‌باشند و بس و لذا سراغ ديگران رفتن، جز راه گم كردن و سرانجام به مقصد نرسيدن نتيجه‌اي نخواهد داشت.

اللّهمّ صلّ علي محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم وارزقنا معرفتهم و محبّتهم و وفّقنا لطاعتهم و لا تفرّق بيننا و بينهم في الدّنيا و الاخرة و اجعل خاتمة امرنا خيراً؛

والسّلام عليكم و رحمة الله و بركاته

 


 

[1]ـ سوره‌ي شوري،آيه‌ي23.

[2]ـ سوره‌ي سبأ،آيه‌ي47.

[3]ـ سوره‌ي فرقان،آيه‌ي57.

[4]ـ سوره‌ي مؤمنون،آيه‌ي100.

[5]ـ سوره‌ي بقره،آيه‌ي154.

[6]ـ سوره‌ي ملك،آيه‌ي2.

[7]ـ سوره‌ي روم،آيه‌ي20.

[8]ـ سوره‌ي نوح،آيه‌ي17.

[9]ـ سوره‌ي آل عمران،آيه‌ي185.

[10]ـ سوره‌ي مؤمنون،آيات99و100.

[11]ـ همان،آيه‌ي100.

[12]ـ همان.

[13]ـ سوره‌ي يس،آيه‌ي20.

[14]ـ همان،آيات26و27.

[15]ـ سوره‌ي آل عمران،آيه‌ي169.

[16]ـ سوره‌ي بقره،آيه‌ي154.

[17]ـ سوره‌ي غافر،آيه‌ي46.

[18]ـ سوره‌ي نوح،آيه‌ي25.

[19]ـ فقيه،جلد1،صفحه‌ي180.

[20]ـ بحارالانوار،جلد75،صفحه‌ي33.

[21]ـ همان،جلد70،صفحه‌ي100.

[22]ـ بحارالانوار،جلد73،صفحه‌ي101.

[23]ـ سوره‌ي بقره،آيه‌ي156.

[24]ـ المحجّة البيضاء،جلد8 ،صفحه‌ي301، با اندكي تفاوت.

[25]ـ سوره‌ي صافّات،آيه‌ي181.

[26]ـ همان،آيه‌ي79.

[27]ـ همان،آيه‌ي109.

[28]ـ همان،آيه‌ي120.

[29]ـ همان،آيه‌ي130.

[30]ـ سوره‌ي احزاب،آيه‌ي56.

[31]ـ وسائل الشّيعه،جلد14،صفحه‌ي382.

[32]ـ سوره‌ي طه،آيه‌ي135.

[33]ـ الصوارم المهرقة سيّد نورالله قاضي تستري(شوشتري)،نهضت،صفحه‌ي224.

[34]ـ سوره‌ي نحل،آيه‌ي44.

[35]ـ المراجعات،صفحه‌ي19.

[36]ـ سوره‌ي اسراء،آيه‌ي82 .

[37]ـ سوره‌ي آل عمران،آيه‌ي164.